روژه گارودی

دسامبر 25, 2007

نگاهی به زندگی نامه ی جدیدی از او

امیر طاهری

برگردان علی محمد طباطبایی

   

ده سال پیش از این در یک فصل بهار من با دو دوست روشنفکر فرانسوی در کافه ای در پاریس مشغول نوشیدن قهوه بودیم که به ناگهان جاروجنجالی توجه ما را از گفتگوی خود منحرف کرد. چندین مشتری قدیمی آن کافه به ترک میز های خود پرداخته بودند، گویی که دستی نامریی آنها را به اطراف پرتاب می کرد. و این همه در حالی بود که مرد سن بالایی نزدیک شده و سعی می نمود که در کنار یکی از این میزها جای گیرد. یکی از مشتری ها با صدای بلند چنین گفت: « پیف. چه بوی بدی !!! ».

علت سروصداها آن تازه وارد مسن بود که بعدا معلوم گردید روژه گارودی معروف است، خار چشم روشنفکران فرانسوی و مایه این فعالیت پرحجم در تخریب شخصیت. مشتری های روشنفکر آن کافه هیچ تمایلی به نشستن در نزدیکی  گارودی، آدمی مطرود به تمام معنا نداشتند. گارودی که در کشور خودش همه از او دوری می کردند، در نقاط دیگر جهان به راستی یک قهرمان بود.

چند هفته پس از ماجرای آن کافه، گارودی به عنوان میهمان محمد خاتمی در تهران بود و به خاطر ملاقات با سران حکومت نشان افتخاری هم دریافت کرد. در ژانویه 1999 روشنفکران اردنی گارودی را « مهمترین شخصیت فرهنگی سراسر جهان  در قرن بیستم » نامیدند. عبدالحلیم خدام معاون پیشین رئیس جمهور سوریه گارودی را « بزرگترین فیلسوف معاصر در جهان غرب » خواند. معمر القذافی رهبر لیبی حتی چند قدم جلوتر رفته و مقام او را تا حد « بزرگترین فیلسوف اروپا از زمان افلاطون و ارسطو »  بالا برد.

البته نقاط دیگری هم وجود دارد که گارودی در آنها در حکم یک ستاره است. در جمهوری اسلامی ایران مرد فرانسوی 86 ساله در میان مقامات رسمی و فعالین سیاسی رژیم نامی کاملا آشنا است. تلویزیون دولتی اغلب مصاحبه های طولانی با مرد سالخورده را پخش می کند و رئیس جمهور پیشین ایران خاتمی با او مکاتبات شخصی دارد. در دسامبر گذشته هنگامی که وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی منوچهر متکی میزبان یک همایش بین المللی برای اثبات آن که هولوکاوست به وقوع نپیوسته بود، گارودی که به علت بیماری نتوانسته بود در آن مراسم شرکت کند در حمایت از درخواست رئیس جمهور محمود احمدی نژاد برای محو اسرائیل از نقشه جهان پیامی ویدئویی ارسال نمود.                 

اما اصلا چگونه شد که گارودی سروکارش به جایی رسید که اکنون هست؟

این زندگی نامه خط سیر پیچیده ای را دنبال می کند که از جهتی بسیار متفاوت از نسل معاصر خودش می باشد. گارودی که در آغاز جنگ اول جهانی به دنیا آمد، یکی از آن روشنفکران اروپایی بود که شاهد رویدادهایی به شدت فاجعه آمیز مانند انقلاب کمونیستی روسیه، تجربه ی جبهه ی مردمی فرانسه، ظهور نازیسم در آلمان و بالاخره جنگ جهانی دوم بود. در زمانه ای از تغییرات شگرف و غالبا خشونت انگیز، گارودی و معاصرینش پیوسته در جستجوی یافتن قطعیت هایی بودند که می توانست به آنها در اجتناب از افتادن به ورطه ی یاس و ناامیدی کمک نماید. بسیاری از روشنفکران اروپای غربی فریب کمونیسم را خوردند و شقاوت هایی که استالین در اتحاد جماهیر شوروی و مائو در چین مرتکب آنها شده بودند را نادیده گرفتند. کمونیسم جذاب بود، زیرا خود را بر مبنای یک سوء برداشت از مارکسیسم قرار داده بود و بر این ادعا بود که چیزی به نام تاریخ مطلق و با قوانینی از پیش معین شده وجود دارد که در حال تکامل دائم است.

همه ی آنچه انسان می بایست انجام دهد کشف این قوانین بود و شتاب بخشیدن به اقدام های خود به سوی یک آینده ی آرمانی. گارودی جوان که وسوسه ی مارکسیم شده بود به حزب کمونیست پیوست و طولی نکشید که به مقام دستیار دبیر کل حزب موریس تورز که عاملی قدیمی در کمینترن هم بود رسید. گارودی نویسنده ی ضرب المثل مشهور حزب کمونیست فرانسه است که می گوید: « در هر اندیشه ی عادلانه استالین را بیابید و در هر اقدام منصفانه باز هم استالین را ! ».

همانگونه که نویسنده ی زندگینامه ی گارودی نشان می دهد، او مزدور حزب کمونیست فرانسه به هنگام حمله به نویسندگانی مانند آرتور کستلر بود که جنایت های استالین را افشا می کردند. 

سپس نوبت به افشای جنایت های استالین توسط خروشچف در 1956 رسید. حزب کمونیست فرانسه که از این پرده برداری ها انگشت به دهان مانده بود، از انتخاب یک برنامه ی جدی برای استالین زدایی اجتناب ورزید. گارودی همراه با چندین کمونیست سرسخت دیگر مانند لوئی آلتوسر و میشل فوکو در جستجوی یافتن راه حل هایی برای خلاص شدن از کلاف سردرگم استالینی برآمدند. آلتوسر بعدا همسرش را به قتل رساند و دیوانه شد و به کشف آن چیزی نائل گردید که نامش را « برداشت تازه ای از مارکسیسم » (1) گذارده بودند. فوکو یک گفتمان ضداومانیستی را پروراند که در پناه مجموعه واژگان اغوگرانه ای قرار داشت و توانست دل بسیاری از دانشگاهیان آمریکایی را به دست آورد. فوکو همچنین شیفته ی انقلاب آیت الله خمینی در ایران گردید و در سبک مخصوص به خود و مبالغه آمیزش در باره ی « انفجار معنوی » نوشت که او طی اقامتش در تهران شاهد آن بود، در شهری که توسط جمعیت انقلابی مردم به آتش کشیده شده و غارت می شد.

گارودی نیز برای التیام یافتن آغاز به بررسی ادیان مختلف نمود. هرچند برخلاف فوکو که به تحسین خمینی و انقلاب ایران رسیده بود گارودی به این نتیجه رسید که آنچه به دنبال آن است در مسیحت است که قابل یافتن می باشد. گارودی به عنوان یک پروتستان که دوباره غسل تعمید یافته بود با ابه پیر (Abbe Pierre)کشیش کاتولیکی که حرکت خیریه ای به نام « برادران فقرا » بنیان گذارده بود به ایجاد دوستی پرداخت.

لیکن گارودی که با مارکسیسم قطع رابطه کرده بود نمی توانست برای مدت طولانی یک سرسپردگی را بپذیرد. طولی نکشید که او از مسیحیت نیز فاصله گرفت و به طرفداری متعصبانه از محیط زیست، الهیات رهایی بخش (که توسط چریک های آمریکای لاتین بوجود آمده بود) و فلسفه های شرقی به عنوان یک کانون روشنفکری جدید علاقمند شد.

گارودی که از هیچ کدام از این تجربه ها خرسند نشده بود شیفته ی بالرینی با اصلیت روسی به نام لودمیلا چرینا گردید و به ایجاد آن چیزی پراداخت که آن را « جلوه های عرفانی از اندام آن زن زیبا » نامید. چرینا که در عنفوان جوانی بسیار زیبا بود با یکی از اقوام نزدیک شاه ایران برای مدت کوتاهی رابطه ای عاشقانه ایجاد کرد و به جشنواره ای دعوت گردید که به مناسبت 25 قرن امپراتوری ایران در 1971 برپا شده بود.

هرچند چرینا در 1980 که حالا دیگر به عنوان یک تندیس ساز آماتور مشغول بود بیش از اندازه سالخورده بود تا بتواند به عنوان « الهه ی زیبایی » نیایش شود و بار دیگر گارودی بدون داشتن یک کانون معنوی باقی ماند. در این هنگام بود که او « کتاب سبز » معمر قذافی را مطالعه کرد و شیفته ی لیبی و اسلام شد. پس از چندین دیدار از تریپولی و ملاقات هایی چند با « الگوی برین » در صحرا، گارودی تصمیم گرفت که به دین اسلام درآید.

گارودی می خواست که به نوگروی اش رسمیت داده شد و همه از آن باخبر شوند و برای همین هم بود که او مرکز اسلامی ژنو را برای این منظور انتخاب کرد، ارگانی که زیر نظر اخوان المسلمین اداره می شد. او نام خودش را نیز عوش کرد و « رجا » را انتخاب نمود که به عربی به معنای « امید » است.

این زندگی نامه ی جدید از او تا حدی بر مصاحبه هایی مبتنی است که با دستیاری وکیل او انجام گردیده و توسط هر دو نویسنده ی کتاب هدایت شده است. گارودی بر این ادعا است که حمله های انتحاری 11 سپتامبر به نیویورک و واشنگتن توسط دولت بوش طراحی و اجرا شده است. او همچنین بر این باور خودش در مصاحبه ها تاکید دارد که قتل عام یهودی ها توسط نازی ها در جنگ جهانی دوم هرگز روی نداده است و « افسانه ای است که چرچیل، آیزنهاور و دوگل » جعل کرده اند تا به این ترتیب نابودی و اشغال آلمان را توجیه نمایند.

این کتابی مسحور کننده است نه به این خاطر که گارودی فردی مشهور است. به عنوان یک فیلسوف، یک سیاستمدار و یک آشوبگر پیش پاافتادگی تمام و کمال گارودی به محض آن که شخص چند صفحه از مجموعه آثار او را مطالعه کند آشکار می گردد. این کتاب ارزش خواندن دارد، زیرا با بازگوکردن داستان زندگی یک انسان، نشان داده می شود که چگونه موضوعات اخلاقی، سیاسی و دینی برای بعضی از روشنفکران که با سیاست، دین و اخلاق مانند کالاهای مصرفی برخورد می کنند به مسائل بی ربطی تبدیل می گردد.

گارودی به عنوان چهره ای تراژیک ـ کمیک از جهتی نمونه ای است از یک گونه ی بخصوص از روشنفکران غربی که با اندیشه ها و مفاهیم به نحوی بازی می کنند که گویی مشغول بازی گلف یا پوکر آخر هفته ی خود هستند. گارودی می توانست یک روز کمونیست، روز دیگر مسیحی، در روز سوم طرفدار کیش چریناپرستی ودر روز چهارم یک مسلمان باشد بدون آن که روال عادی زندگی اش به هیچ ترتیبی تحت تاثیر آنها قرار گیرد. استالینیسم احتمالا باعث مرگ ده ها میلیون انسان شده بود، در حالی که گارودی استالین را مورد ستایش و تمجید قرار می داد. چرینا شاید برای آن پرنس ایرانی چند هزار دلاری هزینه بر داشته باشد، و آنهم بدون آن که در ستایش گارودی برای آن « شکل و هیئت آسمانی » تغییری ایجاد شود. شاید دین باعث ایجاد انقلاب، جنگ داخلی یا قتل عام مردم شود، بدون آن که هر کدام از آنها خواب گارودی را در آپارتمان شیک و پیکش در پاریس آشفته سازد.

گذشت آن زمانی که اروپا برای ایده هایش زندگی می کرد و به خاطر آنها جانش را فدا می نمود. در آن ایام تعهد یک روشنفکر برای ایده هایش دارای هزینه ی واقعی بود که می توانست به معنای از دست دادن زندگی او باشد. امروز « دیگران » برای اندیشه هایشان زندگی می کنند و کشته می شوند در حالی که اروپایی ها از مکان امن خود در دوست ها نظاره گر هستند. فوکو می توانست خمینی را تحسین کند زیرا    می دانست که او به عنوان یک فرانسوی یک بلیط برگشت به فرانسه را در جیب خود دارد. اواجباری به زندگی در حکومت آیت الله ها نداشت تا در مخاطره ی فرستاده شدن به زندان اوین و یا جوخه ی اعدام قرار گیرد.

گارودی می توانست قذافی را ستایش کند زیرا او برای چند روزی در لیبی دعوت شده بود و می توانست با خاتمی شام خورده و همزمان در باره ی فلسفه به گفتگو بپردازد، زیرا او می دانست که چند روز دیگر تهران را با هدایا و قالی ها و خاویار های تقدیمی به مقصد کشورش ترک می کند. گارودی می توانست به عزای صدام حسین بنشیند، زیرا مطمئن بود که هرگز تجربه ای را از سر نمی گذراند که مردم حلبچه یا نقاط دیگر مجبور به آنها شده بودند.

گارودی به عنوان یک پروتئوس مد روز (2) می توانست عقاید، باورها، ایدئولوژی و دین خود را به همان تعداد دفعاتی که زیر پیراهنی هایش را عوض می کند تغییر دهد، زیرا سرنوشت او این بود که در اروپایی زندگی کند که در دوره ی خجسته ی از صلح و امنیت قرار دارد. هرچند انسان های دیگر در بخش های دیگر جهان ما از چنین تجملاتی محروم هستند. بله، می توان آن ها را به خاطر ارتکاب « جنایت هایی » مانند تغییر دادن  عقیده ی خود و تخطی از نظم حاکم تبعید کرد، به زندان انداخت یا به قتل رساند.           

1: مشابه همان قرائت های مدرن از اسلام خودمان. مترجم.

 2: پروتئوس خادم خدای دریا و قادر به تغییر شکل و کنایه از کسی که به طور دائم عقاید خودش را تغییر  می دهد. مترجم. 

Roger Garaudy

http://www.asharq-e.com/

   

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: