گرفتار نسبی گرایی

نوامبر 28, 2007

پائول کلیتو

برگردان علی محمد طباطبایی

   

موضع نسبی گرایانه و پوچ انگارانه ی پست مدرن، غرب را به شکار ساده ای برای ایدئولوژی های دینی افراطی تبدیل کرده است  

برای سال هایی طولانی کیش رسمی دولت هلند تعدد فرهنگ ها (multiculutralism) بود، رویکردی که به خوبی با تاریخ و فرهنگ هلند جور در می آمد. امروزه تعدد فرهنگ ها یک جامه ی پست مدرن نیز به تن کرده است. اندیشه ی بنیادین این دیدگاه برای زندگی جمعی نسبی گرایی است (به ویژه نسبی گرایی فرهنگی)، و این نگرشی منفی نسبت به سنت سیاسی غرب است که با خود پروراندن احساسی از گناه جمعی در تجاوزات غرب در گذشته ی استعماری را همراه آورده و صفحات سیاه واقعی یا فرضی برای تاریخ غرب جور کرده است.

طرفداران نظریه ی تعدد فرهنگ ها بر این نظر هستند که تمدن غرب از همان دوره ی اندیشه ی روشنگری مسیر به کلی اشتباهی را انتخاب نموده است. هولوکاوست، نازیسم، کمونیسم، برده داری اساسا نه به عنوان انحرافاتی از پیشرفت و تحول در مجموع مثبت در فرهنگ غرب بلکه به عنوان محصولات اجتناب ناپذیر روح اروپایی که ذاتا مستبدانه است نگریسته می شود.

طرفداران تعدد فرهنگ ها همچنین جهانشمولی اندیشه های روشنگری مانند دموکراسی، حقوق بشر و حکومت قانون را رد می کنند و در عوض آنها را به مثابه دل مشغولی های منفردی می نگرند که به باور آنها فاقد هرگونه جاذبه ی جهانی است. تجاوز به کشورهای خارج برای صدور دموکراسی و دیگر اندیشه های غربی در دیدگاه آنها عملی نامعقول است و نشانه ای از تکبر و خودبینی فرهنگی. این نیز برای آنها مضحک است که متوقع باشیم اقلیت های دینی و قومی که در جوامع غربی زندگی می کنند این اندیشه ها را پذیرفته و در دموکراسی لیبرال ادغام شوند. از نظر آنها اقلیت ها باید مطابق با سنت های قومی خودشان زندگی کنند، و هرجا فرهنگ ملی با اندیشه های غیر غربی در تناقض قرار می گیرد، فرهنگ ملی باید خودش را با شرایط جدید تطبیق دهد. این نگرش پیامدهای جدی و سنگینی برای راه و رسمی که جامعه ی لیبرال در آن سازمان یافته داشته است. مثلا به اصل آزادی بیان توجه کنیم. پاسخ نسبی گرایی فرهنگ پست مدرن به این گونه است: دوری کردن از انتقاد، خودداری از اظهار نظر در باره ی ادیان ناآشنا، اجازه دادن به انجام اصلاحات از درون و اجتناب از عمل تحریک آمیز و قطبی کردن جامعه.

پیامدهای چنین رویکردی پردامنه است و می تواند به « پاک سازی » بودلری تمامی سنت غرب در ادبیات، هنر، فیلم سازی و حتی علم کشیده شود. پست مدرنیسم برای خردگرایی موجود در سنت غرب ارزش چندانی قائل نیست، اما آیا باید حق جهان غرب در دفاع از خودش را نیز تکذیب کند؟  کل دیدگاهی که از آرمان های روشنگری و از جمله دموکراسی، حقوق بشر و حکومت قانون حمایت می کند باید با تجلیل و ستایش از « دیگر بود »، فرهنگ های غیر غربی و به ویژه این باور که تمامی فرهنگ ها با هم برابرند جایگزین گردد. هرگونه گرایش در جهت (برتری دادن به) اندیشه های غربی باید به سختی مورد انتقاد قرار گیرد یا در سخن خود راجر اسکروتن « غرب » نباید جایگزین « بقیه » جهان گردد. مثال خوبی در باره ی این بینش از زندگی را می توان در اثری از استوارت سیم یافت، پروفسور نظریه ی انتقادی در دانشگاه ساندرلند در بریتانیا. مسئله ی اصلی در نظریه ی او بنیادگرایی است، مفهومی که او پس از حمله به مرکز تجارت جهانی علاقمند به بررسی آن گردید. تا اینجا که همه چیز به خوبی پیش رفته است. لیکن سیم مانند سایر منتقدین فرهنگ پست مدرن قائل به معنی بسیار گسترده ای از بنیادگرایی است. او در کتابش « جهان بنیادگرا: عصر تاریکی جدید عقیده ی جزمی » در کنار بنیادگرایی دینی انواع دیگری از بنیادگرایی را تشخیص می دهد: بنیادگرایی بازار آزاد، بنیادگرایی سیاسی، بنیادگرایی ملیت گرا و بعضی انواع دیگر. برای سیم هر مجموعه ی واحد از اندیشه هایی که کاملا نسبی گرایانه نباشند پس بنیادگرایانه اند. بنابراین تنها راه گریختن از کیفرخواست « بنیادگرا » و « بنیادگرایی » انتخاب بینش پست مدرن نسبی گرایانه ی است که سیم خودش از آن حمایت می کند.

تلاش سیم تشویق نوعی شک اندیشی در برابر تمامی اندیشه های موجود در باره ی مرجعیت است. سیم طرفدار شک اندیشی رادیکال است (« شک اندیشی هرچقدر بیشتر به همان نسبت بهتر »). از نظر او دفاع از ارزش های اندیشه ی روشنگری مانند دموکراسی، آزادی بیان و حکومت قانون به مثابه « اصول جهانشمول » خودش قسمی از بنیادگرایی است که باید کنار گذارده شود.

از آنجا که هر تعهدی نسبت به ارزش های جهانشمول خودش نوعی بنیادگرایی است، جهان به عنوان میدانی از برخورد میان « بنیادگرایی ها » نگریسته می شود که هیچکدام از آن ها نسبت به بقیه نه ارزش بیشتری دارند و نه فرومایه تراند. برای فرد نسبی گرای پست مدرن تمامی طرزتلقی ها از زندگی جمعی و تمامی جهان بینی ها دارای ارزش برابراند. راه حل سیم کنارگذاردن تعهد نسبت به ارزش های جهانشمول است. اما آیا این اندرزی خردمندانه است؟ این نگرش به نظر من باعث می شود که جوامع غربی در برابر چالش ایدئولوژیک که تروریسم دینی مطرح می سازد بسیار آسیب پذیر گردد. از نظر آنها دموکراسی لیبرال همراه با نهادهای آزادی بیانش الزاما بهتر از جایگزین های دیگر نیست. تنها چیزی که فرد پست مدرن به دنبال رد کردن آن است اشتیاق برای دفاع متعصبانه از عقیده است.

این که چنین نگرشی به کجا ختم می شود را می توان در کتاب « جنایت در آمستردام » مورد ارزیابی قرار داد، کتابی جدید در باره ی قتل تئو وان گوگ و اثری از روزنامه نگار و محقق هلندی ـ آمریکایی یان بوروما. بوروما نیز مانند سیم طرفدار نگرش پست مدرن است و او نیز تلاش می کند که نسبی گرایی پست مدرن را در مورد معضل تروریسم دینی به کار بندد. بوربوما همچون سیم بر این اعتقاد است که سمت گیری روشن به سوی ایده ها و ایده آل های اندیشه ی روشنگری عملا بهتر یا مطلوب از سمت گیری به سوی ایدئولوژی اسلام افراطی نیست. اسلام افراطی موضعی بنیادگرایانه است، اما همین قضاوت در باره ی « روشنگری افراطی » نیز صادق است. از نظر او ما در واقع هردوی این نگرش ها را باید کنار گذاریم.   

این طرز تلقی نسبی گرایانه هنگامی خودش را بهتر نشان می د هد که بوروما میان جهان بینی محمد بویوری یعنی قاتل ونگوگ و کسانی که او آنها را به عنوان برجسته ترین منتقدین اسلام افراطی در هلند به شمارمی آورد به مقایسه می پردازد: آیان هیرزی علی و پروفسور حقوق افشین علیان. درحالی که بویوری از اسلام رادیکال پشتیبانی می کند، هیرزی علی و علیان هم مدافع « روشنگری رادیکال » هستند. از نظر بوروما آنها اساسا هیچ تفاوتی با هم ندارند. اولین نکته ای که به عقیده ی بوروما آنها باهم در آن سهیم هستند این است که هر دو طرف « جنگجو » هستند. بویوری با شمشیرش و با چاقویی که می خواست با آن سر وان گوگ را از بدن جدا کند می جنگد و هیرزی علی و علیان با قلم هایشان. لیکن این تفاوت ها از شباهت هایی که آنها با هم دارند برای نسبی گرای پست مدرن ما بسیار کم اهمیت تر هستند: زیرا همه ی آنها جنگجو هستند. نکته ی دوم که در آن با هم برابر اند این است که هر دو طرف افراطی (رادیکال) هستند. اسلام گرایان در این مفهوم افراطی اند که از تفسیرهای افراط گرایانه ی متن های مقدس خود چنانچه آنها فرمان به قتل بی ایمان ها و مرتدین دهند واهمه ای ندارند. مومن واقعی نباید از انجام اراده ی خداوندی و به قتل رساندن آنها سرباززند، به ویژه اگر آنها مرتکب جنایت ناسزاگویی به مقدسات شده باشند. مریدان آن اندیشه ای که جاناتان اسرائیل آن اندیشه را « روشنگری افراطی » می خواند نیز افراط گرا هستند. یکطرف از آنها « به طور افراطی سکولار است و طرف دیگر به طور افراطی مومن ». اما در هر حال هر دو طرف افراط گرا هستند.

سومین نکته ای که به عقیده ی بوروما این دو طرف در آن با هم سهیم اند این است که هر دو معتقد به ارزش های جهانشمول اند و هر دو طرف بر این تصور اند که برای هدفی درست مبارزه می کنند و از همین رو نسبی گرا نیستند. بنابراین هر دوی آنها از نظر گاه شک اندیشی افراطی پست مدرن بنیاگرا محسوب میشوند. پس از آن که بوروما اصول عقاید اندیشه های پیشگامان اندیشه ی روشنگری افراطی را شرح می دهد، می نویسد: « دقیقا به بزرگترین دشمن آنها نیز همین را می توان نسبت داد: جنگجوی مقدس مدرن، مانند قاتل تئو وان گوگ ».

بورو ما در مورد این شروط لازم به نظر می رسد که « به طریقی » دچار تردید شده است. و البته هر نویسنده ی خردمندی هم با این تمرین احمقانه در معنی شناسی احساس ناراحت کننده ای خواهد داشت. آیا این دو موضع حقیقتا با هم « برابر » اند؟ آیا کسی که با قلم خود می جنگد در واقع با کسی که این نبرد را با کشتن دیگران و گردن زدن آنها به پیش می برد فرقی ندارد؟ هیتلر و چمبرلین هر دو سبیلو بودند، اما احمقانه است که برای چنین شباهتی معنای بخصوصی را هم قائل شویم. یقینا هم اسلام افراطی و هم روشنگری افراطی « افراطی » هستند، اما این باعث نمی شود که هر دوی آنها مانند هم باشند، همانطور که یک طرح افراطی برای کاستن از گرسنگی و رنج انسان ها در جهان حقیقتا با طرحی برای ریشه کن کردن یهودی ها یا هر اقلیت قومی دیگر از جهان برابر نیست.

در نهایت ممکن است درست باشد که اسلام گرایان افراطی مانند طرفداران فلسفه ی روشنگری به « ارزش های جهانشمول » باور دارند، اما امانوئل کانت نیز به این اصول معتقد بود و همچنین فیلسوفانی از قرن بیستم مانند نیکولای هارتمن و آر. ام. هایر. بیشتر فلاسفه ی اخلاق به ارزش های جهانشمول بارو داشتند، اما این باعث نشد که کانت، هارتمن و هایر « بنیادگرا » باشند. منشور جهانی حقوق بشر که در 1948 توسط سازمان ملل به تصویب رسید نیز یک « آئین جهانشمول » است. سازمان ملل این فهرست از حقوق بشر را به عنوان « ملاک عمومی برای دستیابی » نامیده است و این باعث نمی شود که سازمان ملل انجمنی تشکیل شده از بنیادگرایان یا از تروریست های خطرناک باشد. و یا شاید آنها در نگاه منتقدین پست مدرن مدرنیته واقعا چنین اند؟  

شیوه ی استدلال بوروما و سایر نسبی گرایان پست مدرن دارای پیامدهای نامعقول است، لیکن این پیامدها به لحاظ منطقی از بینش پست مدرن به دست می آید.

بوروما همچنین با واژه ی پاکدامنی بازی می کند. او می نویسد که « پاکدامنی موعود اسلام گرایی » حقیقتا فرقی با « روشنگری افراطی » ندارد. معنای تلویحی آن این است که سید قطب یا همان ایدئولوگ اسلام افراطی تفاوتی با باروخ اسپینوزا یا پدرخوانده ی « اندیشه روشنگری » ندارد.

آنچه مرا از این موضع نسبی گرایانه و یا تقریبا پوچ انگارانه نگران می سازد این است که باعث می شود جوامع غربی به طعمه های ساده ای برای ایدئولوژی اسلام افراطی تبدیل شوند. اگر واقعا جوامع غربی بر این نظراند که آنها فاقد ارزش های بنیادین و مهمی هستند که برای آنها به مبارزه برخیزند (البته مبارزه در مفهومی صلح آمیز)، پس دیگر دلیلی وجود ندارد که اقلیت های مهاجر به غرب نیز آنها را بپذیرند. اگر ایدئولوژی غالب در جوامع غربی بر آن است که دموکراسی، حکومت قانون و حقوق بشر هیچ گونه کیفیت بخصوصی ندارند که باعث شود آنها نسبت به حکومت دینی، استبداد و حکومت تمامت خواهانه برتری داشته باشند، دیگر نیازی وجود ندارد که با تجاوز افراطی که متوجه دموکراسی های غربی و از طریق موعظه ی نفرت می شود مخالفتی انجام گیرد. نسبی گرایان معتقد به ارزش های پست مدرن نه فقط کیفیت برتر ارزش های غربی را انکار می کنند، که حتی انسان هایی را نیز به زیر سوال می برند که می خواهند از این ارزش ها در برابر یورش هایی که اکنون متوجه آنها شده است به دفاع بلند شوند. خبیث جلوه دادن هرگونه نقد نسبت به نگرش های افراطی دینی به این بهانه که باعث « قطبی کردن جامعه » شده و « تحریک » به حساب می آیند حتی حق دفاع از نهادهای دموکراتیک را نیز نادیده می گیرد. این در واقع موضعی است خودویرانگر و مهلک.       

آنچه به عنوان یک معما باقی مانده است این که چرا بسیاری از افراد هوشمند به چهارچوب ذهنی پست مدرن چسبیده اند، حتی با وجودی که بسیاری از نویسندگان هوشمند ـ تری ایگلتون و جان سرل دو نفر از میان بسیاری ـ به طور جامع اصول اصول اعتقادی آن را ساخت گشایی کرده اند. به عقیده ی من علت آن این یقین پست مدرن است که نگرش نسبی گرایانه و عمل گرایانه می تواند در مبارزه بر ضد تروریسم دینی کمک بیشتری نماید. آنها امیدوارند که چنانچه ما از نقد تند ذهنیات تروریستی اجتناب ورزیم، می توانیم بیشتر عناصر افراطی را به آرامش واداریم. این توهمی بزرگ است و چنانچه بوروما به طور عمیق تری در باره ی موضوعات کتاب خودش اندیشه می کرد حتما به آن پی می برد. زیرا بوروما نه فقط سیمای پیشگامان اندیشه ی روشنگری افراطی را در کتاب خودش شرح می دهد که همینطور شهرحال احمد ابوطالب، از اعضای انجمن شهر آمستردام و شهردار آن شهر جاب کوهن. بوروما می نویسد که او با ابوطالب ملاقات کرده است ـ مسلمانی متولد مراکش که طرفدار تعدد فرهنگ ها است ـ و آنهم در حالی که محافظین شخصی او را احاطه کرده بودند. او نیز مانند آیان هیرزی علی نیاز به حفاظت تمام وقت دارد. این موضوع می بایست بوروما را برای تعمق بیشتر در باره ی سرشت تروریسم دینی برمی انگیخت. ابوطالب نیز مانند کوهن به عنوان فردی بیش از حد نرم خو مشهور شده است. کوهن هرگز زبان تندی بر علیه اقلیت های قومی و دینی به کار نمی گیرد. او مرد « دیاکوگ » و « رعایت دیگران » است و از هرگونه انتقادی که شاید حساسیت های اقلیت های دینی را برانگیزد می پرهیزد. با این وجود نام کوهن نیز در نامه ای یافت شد که بر روی پیکر بی جان ون گوگ به جا گذاشته شده بود.  

بوروما فکر می کند که می داند چرا تروریست ها از ون گوگ، علیان و هیرزی علی متنفر هستند: زیرا تروریست های دینی با « روشنگری افراطی » مشکل دارند. بوروما و بسیاری دیگر از پست مدرن ها گرفتار این توهم هستند که چنانچه ما روشنگری افراطی را رد کنیم، و به این ترتیب نقد تند و تیز نسبت به دین را که باعث تحریک آنها می شود، می توانیم تروریست ها را آرام کنیم. اما توصیه ی او برای ابوطالب و کوهن چیست؟ حقیقتا از آنها دیگر چه کار خطایی سرزده است؟ از قرار معلوم تروریسم دینی عکس العملی نسبت به نقد تند و تیز از اسلام نیست، بلکه ریشه های دیگری دارد و البته در کشورهایی مانند مصر، پاکستان و عربستان سعودی از روشنگری افراطی اثری دیده نمی شود و همینطور از کاریکاتورهای توهین آمیز نسبت به پیامبر اسلام و کتاب هایی مانند « آیه های شیطانی » از سلمان رشدی. و با این وجود در آنجا تروریسم اسلامی وجود دارد.

فقط هنگامی که با صداقت تمام در باره ی این موضوعات به اندیشه بپردازیم شاید بتوانیم خطر جدی نسبت به نهادهای لیبرال را بهتر درک کنیم.

  

Falling Prey to Relativism by Paul Cliteur.

http://www.signandsight.com/features/1174.html(انگلیسی)

 http://www.perlentaucher.de/artikel/3652.html (آلمانی)

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: