هانا آرنت و تناقض هایش

نوامبر 16, 2007

راسل جاکوبی

برگردان علی محمد طباطبایی

گردهم آیی های پشت سر هم یاد او را گرامی می دارند. کتاب های جدید افکار او را مورد حمایت قرارمی دهند. هانا آرنت که صد سال پیش از این به دنیا آمد، به جهان کوچک قهرمان های فلسفی پیوسته است. لیکن این اهمیت و توجه نسبت به او از زمان مرگش در 1975 ایجاد نشده است. در حالی که وی هنوز هم در قید حیات بود، درجه های افتخاری را از دانشگاه های پرینستون، اسمیت و سایر مراکز علمی نصیب خود کرد. دانمارک جایزه ی مشهور Sonning  خود را به خاطر « آثار ستودنی و در خورد ستایشی که فرهنگ اروپایی را وسعت بخشیده است » به او اعطا نمود و او را در کنار شخصیت هایی مانند آلبرت شوایتسر و وینستون چرچیل نشاند. هنگامی که او در دانشگاه سخنرانی می کرد، ازدحام دانشجویان به حدی بود که راهروها و ورودی ها بند می آمدند.

آرنت برای یک قهرمان فلسفی بودن چهره ی کاملا مناسبی بود. او یک پناهنده ی یهودی ـ آلمانی بود و کاملا آشنا با تعلیم و تربیت کلاسیک و تجربه ی دنیوی. از نوشتارهای او با ارجاعات مکرر به اصطلاحات یونانی و لاتینی، این ژرف اندیشی بود که ساطع می گشت. او از مطرح ساختن موضوعات بزرگ هراسی به خود راه نمی داد ـ موضوعاتی مانند عدالت، شر و تمامیت خواهی ـ و یا از وارد شدن به موضوعات سیاسی روز مانند جنگ ویتنام، حقوق مدنی و دادگاه آدولف آیشمن درنگ نمی کرد. وی شخصیتی متافیزیکی و در عین حال واقع بینانه بود، در یک زمان عمیق و سکسی. آلفرد کازین منتقد نشریه ی نیویورک او را به عنوان زنی با جذابیت زیاد و پر شور و نشاط به خاطر می آورد ـ شاید حتی یک شهرآشوب.

اما اگر ستاره ی آرنت تا این اندازه تابناک به نظر می رسد، علت این است که آسمان روشنفکری آمریکا بیش از اندازه تیره است. وانگهی سایر فیلسوفان سیاسی چه کسانی هستند یا کجا هستند؟ آخرین فیلسوف سیاسی آمریکا جان دیویی بود که در 1952 درگذشت. از آن زمان فلسفه ی آمریکایی ـ به استثنای ریچارد رورتی ـ با رفتن به درون موضوعات فنی بر باد رفته است. جان راولز بزرگترین چهره ی آن در میان حوزه های جانبی فلسفه ی سیاسی مجرد و کوته بینانه باقی مانده است. آثار او شاید نبض های ضعیف شده ی فیلسوفان دانشگاهی را شتابی بخشد، اما بقیه ی ما را از جای خود حرکت نخواهد داد.

آن اندیشمندانی که متعلق به نسل اروپایی آرنت هستند فاقد جاذبه و گیرایی اند. برای مثال دو مدعی را در نظر گیریم: ژان پل سارتر کسی که به خاطر افراط گرایی های مادام العمر و سیاست های ناپایدارش این روزها موجب علاقه ی روبه کاهشی است. و آیزا برلین که اعتدال راسخ و احتیاط مبالغه آمیزش منبع الهام اندکی خواهد بود. برلین بر خلاف آرنت هم از تعهد سیاسی پرهیز می کرد و هم از نوشتن کتاب هایی در باره ی موضوعات مهم (در واقع او اصلا هیچ کتابی ننوشت). در حالی که آرنت در کتاب هایی مانند « وضعیت انسانی » و با عنوان فرعی « مطالعه ی تنگناهای اصلی در برابر انسان معاصر » نوشت، برلین مقاله هایی از قبیل « نسبی گرایی ادعایی در اندیشه ی اروپایی قرن هژدهم » و « دو مفهوم در باره ی آزادی » را نوشت. در حالی که آرنت موضع گیری می کرد، برلین به روده درازی می پرداخت.   

این فقط وضعیت مایوس کننده ی عمومی نبود که ستاره ی آرنت را به تابش در می آورد. آثار او قادر به درخشیدن بودند، به ویژه مقاله های او. با این وجود به استثنای « آیشمن در اورشلیم » کتاب های اصلی او همگی از نوعی پوشیدگی و ابهام عمده در رنج است. از قضای روزگار آن که هرچقدر آرنت تلاش بیشتری در فلسفی بودن به خرج می داد، آنها به همان اندازه بیشتر کدر می شدند. حتی پس از مطالعه ی دقیق آنها به دشواری می توان فهمید که او سعی در گفتن چه چیزی دارد. این ادعا در باره ی وضعیت انسانی همانقدر صحیح است که در باره ی « خاستگاه های توتالیتاریسم »، کتابی که برای اولین بار توجه را به سوی او جلب نمود. لیکن او در این باور متداول ذی نفع است که تیرگی فلسفی نشانه ای از ژرفای اندیشه ی فلسفی است.

دوستداران او گاهی می پذیرند که « خاستگاه های توتالیتاریسم » کتابی آشفته و ناموفق است. تلاش او در این کتاب نشان دادن توتالیتاریسم و استالینیسم به عنوان نمایندگان دوقلوی حکومت خودکامه بود، اما وی تا بخش پایانی کتاب به موضوع استالینیسم نپرداخت. بخش های مربوط به امپریالیسم و نژادپرستی که منسجم و بخردانه هستند، هیچ گونه ارتباطی با تمامیت خواهی استالینیستی پیدا نمی کنند، موضوعی که ریشه در هیچ کدام از آن دو ندارد. در استدلال او نازیسم و استالینیسم با پرگویی های فلسفی در باره ی ایدئولوژی و تنهایی به یکدیگر مرتبط می شود. « تنهایی » توده ها یکجوری موجب به راه افتادن توتالیتاریسم می شود. و « در حالی که این صحت دارد که اشتغال ذهنی توده ها اشتیاق شدیدی برای فرار کردن از واقعیت نشان می دهد، زیرا آنها در آوارگی ذاتی خود تحمل پذیرش ابعاد اتفاقی و دور از فهم زندگی را ندارند، این نیز صحیح است که آرزوی آنها برای خیال پردازی دارای بعضی ارتباط ها با آن توانایی های ذهن انسانی است که انسجام ساختاری آنها از اتفاق صرف برتر است ». عجب!

پوشیدگی و ابهام نوشته های او صادقانه است. او در واقع دانشجو و معشوقه ی مارتین هایدگر بود، آن اگزیستنسیالیست آلمانی که در نقل قول کنایه آمیز یک منتقد، واقعیت مرگ را به یک راز حرفه ای برای فیلسوفان تبدیل نمود. در حالی که رابطه ی عاشقانه ی او با هایدگر باعث ایجاد شایعات بسیاری می شد ـ در دانشگاه امروزی رابطه ی عاشقانه ی آقای دکتر هایدگر با یک دانشجوی هژده ساله ی جذاب می توانست حتی بسیار تکان دهنده تر باشد تا همدلی و همداستانی او با نازی ها ـ اما وفاداری روشنفکرانه ی آرنت به او مسئله ی مهم تر بود. او از نظر دریافت و اندیشه هرگز با هایدگر قطع رابطه نکرد. وحتی زمانی تصمیم گرفته بود که « وضعیت انسانی » را به او تقدیم کند، اما چنین نکرد و در نامه ای به هایدگر علت آن را توضیح داد، زیرا به گفته ی او « بین ما آنچه می بایست جور درآید ممکن نشد ». اما او می خواست هایدگر بداند که کتاب عملا از هر جهت و همه ی چیز خود را مدیون او است. 

در واقع مجموع واژگان شبه دینی و هایدگری دلهره، تنهایی و آوارگی آثار آرنت را شکل بخشیده اند. توده هایی که هیتلر را حمایت می کردند (و استالین را) از عدم اشتغال و گرسنگی در رنج نبودند، بلکه درد اصلی آنها « تنهایی » بود. توتالیتاریسم « خود را بر مبنای تنهایی استوار می ساخت، بر تجربه ی عدم تعلق به جهان، آنچه در میان بیشتر تجربه های عنان گسیخته و رادیکال انسان قرار دارد ».

کتاب « آیشمن در اورشلیم » یعنی یقینا مشهور ترین و مناقشه برانگیز ترین اثر او البته کاملا از جنس دیگری است. صریح است و بی پرده. قابل توجه آن که در میان کتاب های او فقط همین کتاب است که با سفارش (نیویورکر) نوشته شده و ابتدا در 1963 به عنوان مجموعه ای از مقاله های جداگانه و تحت عنوان   « گزارشگر آزاد » منتشر گردید. شاید نوشتن برای سردبیر افسانه ای نیویورکر ویلیام شاون که برای خلاصه و حذف کردن بی رحمانه ی مقاله ها مشهور بود باعث شد که آرنت گزافه گویی های فلسفی خودش را کنار گذارد.

هرچند آنچه در باره ی آیشمن در اورشلیم در خور توجه است و آن اصطلاحی که متداول ساخت یعنی « ابتذال شر » گستره ای است که باعث تغییر عقیده ی کامل آرنت پس از نوشتن « خاستگاه ها » گردید. او در آن مجلد به این نتیجه رسیده بود که توتالیتاریسم جهان را با چیز کاملا جدیدی روبرو ساخته است. توتالیتاریسم در تلاش برای « دگرگونی طبیعت خود انسان » است. این یک « شر بنیادین » بود، پدیده ای خارج از« تمامی سنت فلسفی ما . . . در واقع ما چیزی برای اتکا کردن به آن جهت درک پدیده ای که . . . تمامی معیار هایی را که می شناسیم ویران می کند در اختیار نداریم ».       

هرچند هنگامی که او 10 سال بعد دادگاه آیشمن در اسرائیل را پوشش خبری می داد به نتیجه ی کاملا معکوسی رسید. طبیعت بشر دیگر دگرگون نشده بود. شر توتالیتر چیزی اساسا جدید نبود، بلکه به کلی کسل کننده بود. او می نویسد: « انسان نمی تواند هیچ گونه عظمت اهریمنی یا شیطانی از آیشمن بیرون کشد ». همانگونه که فیلسوف و منتقد همیشه نیش زن ارنست گلنر می گوید: « پس از آن که آرنت به نوعی برداشت از توتالیتاریسم رسید که نیمی از آن « محاکمه » ی کافکا بود و نیم دیگرش واگنر، ابتذال و پیش پاافتادگی آیشمن دیگر می بایست او را تحت تاثیر قرار داده و متحیر می کرد ».  

به این ترتیب آن دو مشهورترین کتاب های آرنت به نکته های متضادی رسیدند و او هرگز آنها را با هم سازگار نساخت. مقربان او پیرامون آن تناقض دست دست می کنند یا فضل فروشانه سعی دارند که مفهوم شر پیش پاافتاده و شر بنیادین را با هم همساز کنند. بعضی دیگر کمتر سربه راه بودند. گرشوم شولم محقق عرفان یهود در نامه ای به آرنت اعتراض می کند که کتاب توتالیتر او نظریه ای متناقض با گزارش خبری او از آیشمن عرضه کرده است: « در آن زمان ظاهرا شما هنوز به این کشف نائل نشده بودید که شر پیش پاافتاده است ». آرنت در موافقت با او پاسخ می دهد که: « کاملا حق با شما است. من تغییر عقیده دادم و دیگر از شر بنیادین سخن نگفتم ». صداقت آرنت دلپذیر است اما در هر حال « خاستگاه ها » را رد می کند. معنای آن این است که مهمترین کتاب او ـ گزارش آیشمن ـ در مجموعه آثار او یگانه است. این کتاب نه تنها از بقیه ی آثار او کمتر فلسفی است که مفهومی که از شر ارائه می دهد نظریه های مطرح شده در کتاب های قبلی او را تضعیف میکند.

حامیان آرنت فاقد آن صراحت خود او هستند و سعی در سرپوش گذاردن بر این شکاف دارند. ریچارد جی برنشتاین فیلسوف می نویسد: « بر خلاف شولم که مدعی است شر بنیادین و ابتذال شر با هم متناقض هستند استدلال من بر سازگاری این دو مفهوم از شر است ». آرنت اهمیتی به استدلال او نمی دهد و با شولم موافقت می کند. یک محقق دیگر بر این نظر است که آرنت در طرح شر بنیادین در آثار خود دچار نوعی سوء تعبیر آثار خودش و کانت شده است. اندیشمندی دیگر این تناقض را با عبارت « ابتذال شر بنیادین » حل می کند. این کارشناس واژگان آرنتی را انتخاب می کند و به ما می گوید: « آرنت اشاره بر آن دارد که ابتذال شر بنیادین در انکار نیستی خود ما نهفته است، در دلتنگی ما و در ناممکن بودن وجود ».

دستاورد آرنت در نهایت بر روی همان « آیشمن در اورشلیم » ایستاده است و بر بعضی مقاله های واقع بینانه و شرح های فکورانه ی او. گاهی او به طور اسف باری از هدف اصلی دور می شود. مانند اندیشه هایش در باره ی شهر لیتل روک مرکز ایالت آرکانزاس جایی که او « حکومت اوباش » (و نقض « حقوق خصوصی») را در استفاده ی پرزیدنت آیزنهاور در نیروهای فدرال برای تحمیل ادغام مدارس مشاهده می کرد. از طرف دیگر مقاله های او در باره ی صهیونیسم و اسرائیل ارزش دوباره خواندن را دارد. او نظامی گرایی صهیونیستی را شدیدا مورد انتقاد قرار می داد. آرنت در 1948 هشدار داد که یک صهیونیسم انعطاف ناپذیر شاید در جنگ بعدی به پیروزی رسد، اما معلوم نیست که عاقبت کارش به کجا ختم خواهد شد. آرنت در « یهودی به مثابه انسانی مطرود » نوشت: « یهودی های فاتح در مکانی تماما احاطه شده از جمعیت عرب های خشمگین زندگی خواهند کرد، منزوی شده در میان مرزهای همیشه در تهدید و غرق در دفاع از خود ». این قبیل اظهارنظر ها در میان برجسته ترین مطالب او جای داشتند و شاهد گویایی برای آشنایی با نظرات او، لیکن در آخرین کتابی که توسط یکی از مهمترین حامیان و زندگی نویسان آرنت به رشته ی تحریر درآمده مورد توجه قرار نگرفته است. در کتاب « چرا خواندن آرنت اهمیت دارد » نوشته ی الیزابت یانگ بروهل که در تلاش برای نشان دادن رابطه ی آرنت با سیاست های فعلی در جهان است مقاله های متهورانه ی او در باره ی اسرائیل و صهیونیسم نه تنها برای نویسنده ارزش یادآوری نداشته که ظاهرا ارزش مطرح شدن هم نداشته است.

آرنت جایی خودش را به عنوان نویسنده ای آزاد و مستقل معرفی می کند و گاهی به این که به او یک فیلسوف بگویند اعتراض می کند. در واقع شاید بهتر باشد که جای او را بیرونی ترین لایه ی محفل های روشنفکری نیویورک قرار دهیم، آن نویسندگان و منتقدین دهه ی 20 قرن گذشته که هرگز نمی توان آنها را به فراموشی سپرد. او از دوستان ماری مک کارتی بود؛ یعنی کسی که مونس و همنشین فیلیپ راو و ادموند ویلسون بود و او از همکاران نشریه های مختلف و از جمله نیویورکر، نشریه ی مورد توجه روشنفکران نیویورک. بهترین آثار او را چیزی از جنس شور و جسارت روشنفکران جدلی شکل بخشیده، یعنی در واقع آیشمن در اورشلیم و مقاله هی او و البته همین ها که غیر فلسفی ترین آثار او هستند برای گرامی داشت او کافی اند.

اما جدا از این ها مجموعه آثار او شامل مجلدات آشفته ای است که زبان نامفهوم اصالت وجودی آنها را تحت تاثیر قرار داده است. امروزه او همچون یک سلطان واقعی (و یا یک شیر در جنگل) شدیدا مورد تکریم است زیرا دیگر تمامی شیران ما به قفس افتاده و بی خاصیت شده اند. یک بار آیزا برلین چنین اظهار نظر کرده بود ـ و البته او به حد کافی محتاط بود که آن را به روی کاغذ نیاورد ـ که در باره ی هیچ فیلسوف قرن بیستم به اندازه ی آرنت مبالغه نشده است. برلین لابد میدانست. اما حتی اگر در این افتخار با او سهیم باشد او فقط نیمی از  واقعیت را گفته است.            

 Hannah Arendt’s Fame Rests on the Wrong FoundationBy RUSSELL JACOBY.http://chronicle.com

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: