شب

نوامبر 14, 2007

الی ویزل

برگردان علی محمد طباطبایی

   

  الی ویزل متولد 1928 در شهر سیگت در رومانی است. در 1944 او را به همراه خانواده ی خود به اردوگاه کار اجباری بوخنوالد تبعید کردند.

ویزل از آشویتس، بونا، بوخن والد و گلایویتس جان سالم به در برد. پس از آزادی از اردوگاه کار اجباری در آوریل 1945 ویزل چند سالی را در یک یتیم خانه در فرانسه گذراند و در 1948 در پاریس آغاز به تحصیل در ساربون نمود. در این هنگام او برای روزنامه ی فرانسه زبان L’arche به کار گزارشگری پرداخت. ویزل از دوستان نزدیک فرانسیس  موریاس برنده ی جایزه نوبل بود همان شخصی که سرانجام باعث گردید ویزل که سوگند خورده بود در باره ی تجربیاتش در اردوگاه های کار اجباری چیزی ننویسد تغییر عقیده دهد. و به این ترتیب عمری از انجام وظیفه آغاز گردید. از آن زمان تا به امروز ویزل بیش از 30 کتاب منتشر کرده است. وی ازمحققین و استادان میهمان در دانشگاه Yale  است و همچنین استادی برجسته در رشته ی مطالعات دین یهود در سیتی کالج نیویورک. ویزل همچنین از 1976 به عنوان استاد علوم انسانی در دانشگاه بوستون منصوب گردیده، جایی که او « ادبیات خاطره » را تدریس می کند. ویزل در 1978 به عنوان ریاست کمیسیون بزرگ هولوکاوست تعیین گردید و در 1985مدال طلای کنگره را به دست آورد و در نهایت در 1986 به دریافت جایزه ی صلح نوبل مفتخر گشت. وی در حال حاضر در نیویورک زندگی می کند. آنچه به دنبال می آید بخش کوتاهی از فصل اول رمان معروف او « شب » است.  

یک روز، هنگامی که در حال رفتن به کنیسه بودم موشه، خادم آنجا را دیدم که بر روی نیم کتی در کنار در نشسته بود. او برایم حکایت خودش و رفقایش را تعریف کرد. قطار پر از تبعیدی ها از مرز مجارستان که گذشت و وارد خاک لهستان شد گشتاپو مسئولیت آن را به عهده گرفت. آنها قطار را متوقف کرده و یهودی ها را وادار کردند که از واگن ها خارج شده و سوار بر کامیون هایی شوند که در آنجا آماده بودند. آنها به سوی جنگل حرکت کردند. در جنگل به اسیران دستور داده شد که از کامیون ها پایین آمده و گور های بزرگی بکنند. و وقتی آنها کارشان به پایان رسید تازه کار گشتاپو آغاز شده بود. آلمان ها با خونسردی و بدون درنگ زندانی های خود را به گلوله بستند. هرکدام از یهودی ها می بایست داخل گودال شده و سرش را جلو بیاورد. آلمانی ها بچه های خردسال را به هوا پرتاب می کردند و مسلسل ها آنها را هدف قرار می دادند. این اتفاقات در جنگل گالیسیا روی داد. اما خود موشه ی خادم چگونه جان سالم به در برده بود؟ به طور معجزه آسا. تیری به پای او خورده بود و فکر کرده بودند که مرده است . . . طی روزها و شب های طولانی او از خانه ی یک یهودی به دیگری می رفت و داستان مالکا را برای آنها تعریف می کرد. مالکا دختر خردسالی بود که مرگ او سه روز به طول انجامیده بود. و داستان توبیاز خیاط را برایشان تعریف می کرد که به آلمانی ها التماس کرده بود اول او را با تیر بزنند تا شاهد مرگ پسرش نباشد . . . اما موشه حالا دیگر خیلی تغییر کرده بود. در چشمان او دیگر کمترین نشانه ای از شادی دیده نمی شد. اودیگر آواز نمی خواند و با من از خداوند و کبالا (1) صحبت نمی کرد مگر از آنچه در جنگل شاهدش بود. مردم نه فقط داستان او را باور نمی کردند که حاضر نبودند اصلا به سخنان او گوش دهند. آنها می گفتند: « موشه سعی دارد با این سخنان دلسوزی دیگران را نسبت به خودش برانگیزد ». دیگری می گفت: « مردک بیچاره به سرش زده ». گاهی به هنگام نمازمغرب و صبح او به میان نمازگزارانی که به کنیسه آمده بودند می رفت و با گریه و زارای چنین می گفت: « ای یهودی ها به سخنان من گوش دهید، همه ی آنچه من از شما می خواهم همین است. من نه پول می خواهم و نه این که برای من دلسوزی کنید. فقط به من گوش دهید ». خود من هم سخنان او را باور نمی کردم. اغلب شب ها بعد از مراسم نیایش کنار او می نشستم و او در حالی که گلوله های اشک مانند قطره های موم از چشمانش سرازیر می شدند می گفت: « آنها همه خیال می کنند که من دیوانه شده ام ». یک بار من این سوال را از او پرسیدم: « موشه، چرا انقدر از این که شاید مردم حرف های تو را باور نکنند نگرانی؟ من اگر جای تو بودم اصلا اهمیتی نمی دادم که آیا سخنان مرا باور می کنند یا نه . . . او چشمانش را بست. انگار که می خواست از زمان حال بگریزد. او با حالت مایوسانه ای پاسخ داد: « تو نمی فهمی، نمی توانی بفهمی. من به طور معجزه آسایی نجات پیدا کردم و توانستم به اینجا برگردم. من از کجا چنین نیرویی به دست آورده ام؟ من می خواستم به سیگت (Sighet) برگردم تا داستان مرگ خودم را برای شما تعریف کنم تا به این ترتیب تا زمانی که هنوز هم فرصتی هست خودتان را آماده کنید. به خاطر زندگی؟ من دیگر برای زندگی خودم اصلا اهمیتی قائل نیستم. من تنها هستم. خیر، من می خواستم بازگردم و به شما ها هشدار دهم. اما حالا هیچ کس نمی خواهد به سخنان من گوش دهد » . . . این رویدادها مربوط به اواخر 1942 بودند. پس از آن زندگی به حالت عادی برگشت. رادیو لندن که هرشب به آن گوش می دادیم اخبار دلگرم کننده ای برای ما داشت: بمباران های هر روزه ی آلمان، خبرهای استالینگراد، آماده شدن برای یک جبهه ی دوم و ما یهودی های سیگت منتظر روزهای بهتری بودیم که به نظر می رسید خیلی ما را در انتظار نخواهند گذارد.        

       1: کبالا فلسفه ی برخی متفکران یهودی است که پایه ی آن برداشت عرفانی از تورات می باشد.  

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: