پایان سکولاریسم؟

نوامبر 12, 2007

رالف داهرن دورف

برگردان علی محمد طباطبایی

   

هنگامی که پایان ایدئولوژی جشن گرفته می شد ـ ابتدا در دهه ی 1950 و سپس با قاطعیت بیشتر در دهه ی 1990 ـ کمتر کسی تصور می کرد که دین، یا مایه ی هلاکت سیاست در نیمه ی اول قرن بیستم، دوباره با تمامی نیرو همین نقش را به عهده بگیرد. دانیل بل و ریمون آرون در باره ی پایان ایدئولوژی فاشیستی و کمونیستی با این امید مطلب می نوشتند که ما پس از آن به عصر پراگماتیسم پای می گذاریم که در آن سیاست موضوعی از استدلال و مباحثه خواهد بود و نه باور و دیدگاه های تمامیت خواهانه. رویکرد کارل پوپر به سیاست، یعنی نگرشی مبتنی بر عقل و گفتار انتقادی به پیروزی رسید. و هنگامی که پس از سقوط کمونیسم پایان تاریخ نزدیک به نظر می رسید تصور می شد که سیاست مبتنی بر ایدئولوژی دیگر برای همیشه ناپدید شده است.

اما تاریخ پایانی ندارد و برای همیشه ما را با حادثه های شگفت انگیز و غیر منتظره مواجه می سازد. کتاب « پایان تاریخ » فرانسیس فوکویاما و « برخورد تمدن ها » اثر ساموئل هانتینگتون در دهه ی 1990 و به  فاصله ی سه سال پس از یکدیگر منتشر شدند و یک دهه بعد این واقعیت که دین به سیاست بازگشته است دیگر بر همه کاملاً آشکار شده بود و این آن چیزی بود که برای بسیاری مایه عذاب می نمود.

اما آن کتاب ها نه صرفاً گفتاری آکادمیک که انعکاسی از تحولات واقعی بودند. در دروه ای که دین های گمراه مبتنی بر ایدئولوژی های تمامیت خواهانه سرانجام کارشان به نابودی کشیده شده بود، دین های واقعی ـ حد اقل در ظاهر ـ مدت ها بود که دیگر صحنه ی سیاست را ترک کرده بودند. در بعضی از کشورها وفاداری رسمی به دین توسط نشانه ها و آئین ها به صورت نمادین درآمده بود، با این حال هنگامی که رئیس جمهور های آمریکا از مذاهب مختلف دین مسیح، سوگند وفاداری خود را متوجه خدا و کشور می کردند هرگز کسی دچار تعجب نمی شد و در آن چیز غیر عادی تشخیص نمی داد. در وست مینستر یا پارلمان انگلیس هر جلسه ای تحت ریاست یک سخنگوی مجلس که می تواند مسیحی، یهودی یا اصلاً بی دین باشد با دعا و نیایش مسیحی آغاز می شود. تمامی دموکراسی ها در سکولاریسم رسمی خود مانند فرانسه سختگیر و مقرراتی نیستند، اما بالاخره همه سکولاراند: قانون توسط مردم (مستقل از حکومت) به تصویب می رسد و نه توسط یک انسان برتر یا عامل فرانسانی.

هرچند که به ناگهان این تعهد به سکولاریسم آنقدر ها هم دیگر روشن نیست. بنیادگرایان دینی مدعی هستند که قانون باید در باور به یک موجود برین تثبیت شود و یا مبتنی بر الهام دینی باشد. بنیادگرایان مسیحی در ایالات متحده اکنون بر بخش های بزرگی از حزب جمهوری خواه مسلط شده اند. در اروپا واتیکان برای گنجاندن خداوند در مقدمه ی معاهده ی قانون اساسی اروپا نمایندگان را تحت فشار قرار داده است. اسرائیل مدت ها است که از تنظیم یک قانون اساسی دوری جسته است زیرا شهروندان سکولارش بیم آن دارند که یهودیان سخت کیش (ارتدکس) ارزش ها و ملاک های خود را به آن تحمیل کنند.

شریعت یا قانون اسلامی نیز در عقب مانده ترین قرائت هایش در دموکراسی های امیدوارکننده ای مانند نیجریه ـ حالا ایران به کنار ـ به زندگی سیاسی وارد شده است. بنیادگرایی اسلامی اکنون به تمامی کشورهایی که در آنها تعداد قابل توجهی مسلمان زندگی می کنند سرایت کرده است.

اما چرا دین به خط و مشی های سکولار و دموکراتیک بازگشته است؟ شاید علت اصلی آن این است که کشورهایی که بر اندیشه ی روشنگری مبتنی بودند اکنون در باره ی ارزش های خود دچار تردید شده اند، و یا شاید حتی به خود اندیشه ی روشنگری. یک چنین نسبی گرایی اخلاقی در تمامی این کشورها گسترش یافته است و باعث گردیده که تابوی تمامی گروه های دینی به نام بردباری و جامعه چند فرهنگه مورد پذیرش قرار گیرد. کاریکاتورهای پیامبر اسلام از انتشار بازماندند و از اجرای اپرای Idomemeo اثر موتسارت جلوگیری به عمل آمد تا از جریحه دار شدن حساسیت های دینی پرهیز شود. و هنگامی که سرانجام انتشار کاریکاتورها و اجرای آن اپرا به انجام رسیدند، باعث برپایی تظاهراتی گردیدند که هدف از آن ها تقریباً جریحه دار کردن احساسات بود. می توان درک کرد که مسلمان های روشنفکر که بسیاری از آنها را می توان در کشورهای اسلامی یافت از این که می بینند جهانی که در آن زندگی می کنند تا این اندازه شکننده و حساس است آشفته می شوند.

بازگشت دین به سیاست و به طور کل به زندگی عمومی چالشی جدی در برابر حاکمیت قانونی است که به طور دموکراتیک وضع شده است و همچنین به مبارزه طلبیدن آن حقوق مدنی است که با چنین قوانینی ملازمت دارند. واکنش های جوامع مبتنی بر روشنگری از این رو دارای اهمیت بسیاراست. این که اکنون استفاده از نمادهای دینی به موضوعی در مباحثه های عمومی تبدیل شده است شاید باید به فال نیک گرفته شود، هرچند به عقیده ی من داشتن روسری یا حتی روبند همانقدر بخشی از آزادی های فردی است که به سرکردن شب کلاه یهودی و همراه داشتن صلیب مسیحی. 

لیکن موضوعات به مراتب مهم تری هم وجود دارد، در درجه ی اول آزادی بیان، از جمله آزادی گفتن و نوشتن آنچه شاید بسیاری را ناراحت کرده یا حتی باعث عصبانیت آنها شود. حدومرزهای آزادی بیان باید به خاطر گفتار مبتنی بر روشنگری تا حد ممکن فراخ باشد. در جهان آزاد مردم را مجبور به خواندن یک روزنامه ی بخصوص یا گوش دادن به یک سخنرانی که علاقه ای به آن ندارند نمی کنند، و آنها می توانند در چنین جامعه ای بدون بیم و هراس با آنچه مقامات سیاسی کشور می گویند به مخالفت برخیزند.  

این مد امروزی ضد روشنگری می تواند به سهولت از کنترل خارج شود. آن کسانی که احساس تعهد نسبت به آزادی دارند باید بیاموزند که چگونه آزادی را پاس بدارند و از آن به دفاع برخیزند تا روزی برای رسیدن مجدد به همان آزادی مجبور به شرکت در یک جنگ واقعی نشوند.

The End of Secularism? By Ralf Dahrendorf.  Project Syndicate 2006.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: