موگابه آمریکای لاتین
مارس 2, 2009
کارلوس اف. کامورو
برگردان علی محمد طباطبایی

فمینیسم در برابر علم
فوریه 1, 2009
استیون گولبرگ
برگردان علی محمد طباطبایی

طی سال های گذشته روشنفكران و متفكرین فمینیست تلاش كرده اند كه آثار مارگارت مید را برای موجه جلوه دادن نظریه ی برگشت پذیری نقش جنسیت مورد استفاده قرار دهند. اما حتی مید نیز به شخصه و به طور پیوسته اظهار كرده است كه مردها در جوامعی كه او مورد بررسی قرار داده هم رهبری مسائل عمومی را به عهده داشته اند و هم در خانه اقتدار نهایی را. لیكن فمینیست ها می خواهند كه تفسیر ایدئولوژیك خود را به بقیه تحمیل كنند.
سرمایه داری، سعادت و زیبایی
ژوئن 2, 2008
لودویگ فون میزس
برگردان علی محمد طباطبایی

منتقدین دو اتهام را به سرمایه داری نسبت می دهند: اول، آنها می گویند كه در تملك داشتن یك موتور سیكلت، یك دستگاه تلویزیون و یك یخچال انسان را سعادتمند نمی كند. دوم، آنها اضافه می كنند كه هنوز هم انسان های بیشماری وجود دارند كه هیچ كدام از این وسیله ها را در اختیار ندارند. هر دوی این حكم ها صحیح است، اما تقصیری را متوجه نظام سرمایه داری که مبتنی بر همكاری اجتماعی است نمی كند.
تلاش و زحمت زیادی كه مردم (با كار كردن خود) متحمل می شوند برای این نیست که به سعادت مطلق برسند، بلكه قصد آنها مرتفع ساختن هر چه بیشتر بعضی ناراحتی هایی است که گرفتار آنها هستند و بدین ترتیب سعادتمند تر شدن در مقایسه با آنچه قبلاً بودند. انسانی كه یك دستگاه تلویزیون می خرد با این كار خود نشان می دهد كه مالكیت این دستگاه سعادت او را افزایش خواهد داد و او را در زندگی نسبت به زمانی كه فاقد آن دستگاه بود خشنود تر می سازد. اگر غیر از این می بود او آن را نمی خرید. وظیفه ی پزشك سعادتمند كردن بیمار نیست، بلكه از بین بردن ناراحتی های او و قرار دادن بیمار در وضعیتی بهتر است تا بتواند به تعقیب علاقه ی اصلی خود بپردازد. این همان چیزی است كه در مورد هر موجود زنده نیز صادق است، یعنی مبارزه با تمامی عوامل زیان آور در برابر زندگی و آسایش.
شاید كاملاً حقیقت داشته باشد كه در میان بودایی ها دروایش به كمك صدقه و با تنگدستی در وضعیتی زننده و در شرایطی زندگی می كنند كه كاملاً احساس خوشی و سعادت دارند و به هیچ نوابی (nabob آدم پولدار و پر نفوذ در هندوستان را گویند) كمترین احساس حسادتی نمی كنند. با این وجود این یك واقعیت است كه برای اكثریت مطلق مردم یك چنین زندگی به نظر غیر قابل تحمل می آید. برای مردم انگیزه ای که بی وقفه بهبود شرایط خارجی زندگی آدمی را هدف قرار می دهد بخش لاینفكی از خود زندگی است. چه كسی به خود اجازه می دهد كه نیازهای یك مرتاض هندی را با نیازهای یك انسان امروزی و معمولی در كشورهای صنعتی برابر قرار دهد؟ یكی از قابل توجه ترین دستاوردهای سرمایه داری كاهش مرگ و میر نوزادان است. چه كسی می خواهد انكار كند كه این پدیده حد اقل یكی از علت های ناخرسندی بسیاری از مردم را از میان برداشته است؟
انتقاد دوم از سرمایه داری نیز كمتر از انتقاد اول بی معنی و مضحك نیست. یعنی این كه نوآوری های فنی و پزشکی به همه ی انسان ها (به یك اندازه) فایده نمی رساند. تغییرات در شرایط زندگی بشر نتیجه ی تلاش های با استعدادترین و پرتحرك ترین انسان های پیشتاز است. آنها هدایت را به عهده می گیرند و بقیه به تدریج پشت سر آنها می آیند. هر نوآوری ابتدا یك كالای تجملی است كه فقط یك چند نفری از آن بهره مند می شوند، تا آن كه رفته رفته در دسترس دیگران نیز قرار می گیرد. در واکنش به این اعتراض که هنوز هم بسیاری از انسان ها از کفش یا مثلا از چنگال استفاده نمی کنند و استفاده از این کالا ها بسیار به کندی در جهان گسترش می یابد عاقلانه نیست كه بگوئیم بدون آنها نیز می توان به زندگی ادامه داد (و پس چیزهای مهمی نیستند). خانم های خوش سلیقه و نازك طبع و آقایان متشخص كه برای اولین بار از صابون استفاده كردند طلایه داران تولید صابون در مقیاس وسیع برای انسان های معمولی بودند. اگر كسانی كه امروزه استطاعت خرید دستگاه تلویزیون را دارند به این بهانه كه بسیاری دیگر قدرت خرید این دستگاه را ندارند از خرید آن خودداری كنند با این كار خود رواج و عمومیت یافتن تلویزیون را به تاخیر می اندازند نه این كه به پیشبرد آن كمکی كنند (2).
و باز هم باید گفت كه آدم های نق نقویی وجود دارد كه سرمایه داری را برای آنچه آنها مادی گرایی فرومایه می نامند سرزنش می كنند. آنها نمی توانند این واقعیت را تكذیب كنند كه سرمایه داری گرایشی است برای بهبود شرایط مادی انسان. لیكن آنها ادعا می كنند كه سرمایه داری انسان را از تعقیب اهداف والاتر و عالی ترش منحرف كرده است. سرمایه داری بدن ها را تغذیه و روح و ذهن مردم را گرسنه نگه می دارد. سرمایه داری باعث زوال هنرها شده است. گذشت عصر آن شعرا، نقاشان، تندیس سازان و معماران بزرگ. دوره ی ما فقط چیز بنجل تولید می كند.
قضاوت در باره ی ارزش های یك اثر هنری تماماً امری ذهنی است. بعضی از مردم آنچه را كه دیگران تحسین می كنند كوچك می شمرند. معیارهایی برای اندازه گیری ارزش زیباشناختی یك شعر، یا معماری یك ساختمان وجود ندارد. كسانی كه از كلیسای جامع چارتر و یا از تابلوی منیانس اثر ولاسكوئز لذت می برند شاید تصور كنند كه دیگرانی كه از این نمونه های عالی هنر متاثر نمی شوند آدم های بی ظرافتی هستند. بسیاری از دانشجویان همین كه دانشگاه آنها را مجبور به خواندن هاملت می كند بیش از حد تحمل دچار كسالت می شوند. فقط كسانی كه از موهبت یك ذهن هنری بر خوردار هستند برازنده ی درك و لذت آن اثر هنری هستند و از اثر یك هنرمند متمتع می شوند.
در میان كسانی كه تظاهر به فرهیخته بودن می كنند ریاكاری بسیاری وجود دارد. آنها چنان قیافه می گیرند كه گویی خبره های آثار هنری اند و وانمود می كنند كه به آثار هنری قدیمی و هنرمندانی كه سال ها پیش می زیسته اند دلبستگی بسیار دارند. آنها از خود همدلی مشابهی با هنرمندان زمان حال كه هنوز هم برای تایید خود تلاش بسیار می كنند نشان نمی دهند. ستایش ریاكارانه برای استادان كهن نقاشی شیوه ای است جهت كوچك شمردن و مورد استهزا قرار دادن هنرمندان معاصری كه از ملاك های سنتی دور شده اند و ملاك های خودشان را ایجاد كرده اند.
جان راسكین را ـ همراه با كارلایل، خانواده ی وب (Webbs) ، برنارد شاو و بعضی دیگر ـ به عنوان یكی از گوركن های آزادی، تمدن و شكوفایی بریتانیایی به خاطر آوریم. یك خصوصیت اسفبار در زندگی خصوصی و به همان اندازه زندگی عمومی او این بود كه او جنگ و خونریزی را ستایش می كرد و با خشك مغزی تمام آموزش اقتصاد سیاسی را مورد تهمت قرار می داد كه در واقع چیزی هم از آن سر در نمی آورد. او یك عیبجوی متعصب اقتصاد بازار بود و یك ستایشگر رومانتیك صنف های پیشه وران. او در برابر هنر قرن های گذشته سر تعظیم فرود می آورد. اما هنگامی كه او با آثار یك هنرمند بزرگ عصر خودش یعنی ویستلر (Whistler) روبرو گشت آن تابلوها را چنان در زبانی زشت و شنیع مورد نكوهش قرار داد كه به خاطر افترا از او شكایت گردید و توسط هیئت منصفه گناهكار نیز شناخته شد. در نوشته های راسكین این پیشداوری باب گردید كه سرمایه داری جدا از آن كه یك نظام اقتصادی نامطلوب است، زشتی را با زیبایی، كوته بینی را با عظمت و چیز بنجل را با هنر عوض كرده است.
از آنجا كه همگان به طور گسترده در درك و لذت دستاوردهای هنری با یكدیگر اختلاف نظر دارند، امكان ندارد كه گفتگو در باره ی پست تر بودن (ارزش) هنری عصر سرمایه داری را در همان شیوه ی برهان لازم و كافی بی اساس بخوانیم كه در آن می توان خطاهایی را در استدلال منطقی یا اثبات حقایقی از تجربه تكذیب كنیم. با این حال هیچ انسان عاقلی آنقدر گستاخ نخواهد بود كه عظمت شاهكارهای هنری عصر سرمایه داری را كوچك جلوه دهد.
هنر شاخص این عصر به اصطلاح « مادی گرایی فرومایه » موسیقی بود. واگنر و وردی، برلیوز و بیزه، برامس و بروكنر، هوگو ولف و ماهلر، پوچینی و ریچارد اشترواس، واقعاً چه موكب بلند آوازه و مشهوری. چه عصری كه در آن استادانی مانند شومان و دونیزتی تحت الشعاع نابغه های برتر قرار گرفتند!
و دیگر این كه در این عصر رمان های بالزاك، فلوبر، موپاسان، جنس جاكوبسون، پروست و اشعار ویكتورهوگو، والت ویتمان، ریلكه و ییست (Yeast) بوجود آمده است. چقدر زندگانی ما حقیرانه تر می بود اگر از آثار این غول ها و بسیار نویسندگانی به همان اندازه عالی محروم می ماندیم. حال، نقاشان و تندیس سازان فرانسوی كه به ما شیوه های جدید نگریستن به جهان و لذت بردن از نور و رنگ را آموختند به كنار.
هرگز نمی توان این مسئله را مورد تردید قرار داد كه این عصر تمامی شاخه های فعالیت علمی را مورد تشویق و حمایت قرار داده است. اما آدم های نق نقوی ما می گویند كه این ها همه هنرهای افراد خبره است [نه هنرهای سرمایه داری] در حالی كه از « سنتز » اثری نمی توان یافت. در شیوه ای نامعقول تر از این نمی شد تعالیم ریاضیات، فیزیك و زیست شناسی جدید را بد تعبیر كرد. و در باره ی كتاب های فلاسفه ای مانند كروشه، برگسون، هوسرل و وایتهد چه باید گفت؟
هر عصری ویژگی های خاص خود را در شاهكارهای هنری اش متبلور ساخته است. تقلید آثار هنری استادان مسلم هنر گذشته هنر نیست بلكه كاری است تكراری. آنچه به یك اثر ارزش هنری می بخشد آن ویژگی هایی است كه آن را از آثار دیگران متمایز می كند. این همان چیزی است كه به آن سبك مخصوص یك دوره می گویند.
ستایش گران گذشته به نظر می رسد كه از یك نظر حق داشته باشند. نسل پیش از ما برای آیندگان بناهای تاریخی مانند اهرام مصر، معبدهای یونانی، كلیساهای جامع گوتیك و قصرهای رنسانس و باروك را به ارث نگذاشته است. در یكصد سال گذشته كلیسا های جامع بسیاری ساخته شده است و بسیاری قصر های حكومتی و مدارس و كتابخانه ها. اما آنها حاكی از هیچ ایده ی اصیلی نیستند. آنها صرفاً همان سبك های قدیمی را بازتاب می دهند یا سبك های قدیمی گوناگون را با هم پیوند زده اند. فقط در مجتمع های آپارتمانی، ساختمان های اداری و خانه های شخصی چیزی را در حال تكامل می بینیم كه شاید بتوان آن را به عنوان سبك معماری زمانه ی ما توصیف كرد. با وجودیكه ممكن است این صرفاً فضل فروشی بیش از حد باشد كه ادعا شود عظمت غیر عادی مناظری از قبیل نمایی از آسمان خراش های نیویورك را نمی توان مورد درك و لذت هنرمندانه قرار داد، اما در هر حال می توان پذیرفت كه معماری معاصر هنوز هم به آن درجات عالی معماری گذشته نرسیده است.
علت های متعددی برای این امر وجود دارد. اگر منظور ما در اینجا ساختمان های دینی است، محافظه كاری مورد تاكید قرار گرفته در كلیساهای جدید از هرگونه ابداعی اجتناب می کنند. با سپری شدن دودمان ها و حكومت های خاندان اشرافی، انگیزه برای ساختن قصرهای جدید هم فروكش كرد. ثروت سرمایه گذاران و سرمایه داران هرچه هم كه عوام فریبان ضد سرمایه داری سرهم كنند، در مقایسه با ثروت پادشاهان و اشراف زاده ها بسیار كمتر است و آنها نمی توانند زندگی در چنین ساختمان های مجللی را به خود روا دارند. امروزه دیگر كسی آن قدر ثروتمند نیست كه بتواند تصمیم به ساختن قصرهایی مانند ورسای یا اسكوریال بگیرد. امروزه دیگر دستور سفارش ساخت برای ایجاد بناهای حکومتی از فرمانرواهای مستبدی که با بی اعتنایی کامل به افکار عمومی در انتخاب استادکار برای ساختن قصر های افسانه ای مورد نظر خود آزاد بودند صادرنمی شود. آنها این استادكاران را بسیار محترم می داشتند و هزینه ی انجام هر طرح بزرگی را شخصاً تقبل می كردند و بدین ترتیب باعث بیزاری اكثریت ناتوان مردم می شدند. امروزه احتمال بسیار كمی وجود دارد كه كمیسیون ها و هیئت ها ایده های پیشگامان متهور در ساختن قصر های باشكوه را برگزینند. آنها ترجیح می دهند كه در این گونه موارد جانب احتیاط را رعایت كنند.
هرگز دوره ای وجود نداشته است كه در آن اكثریت این آمادگی را داشته باشد كه نسبت به هنر دوره ی خود جانب انصاف را رعایت كند. با احترام رفتار كردن نسبت به نویسندگان و هنرمندان بزرگ همیشه محدود به گروه های كوچك بوده است. ویژگی سرمایه داری وجود ذائقه های بد مردم نیست، بلكه این واقعیت است كه همین مردمی كه توسط سرمایه داری كاروبارشان رونق گرفته است به « مصرف كنندگان » ادبیات تبدیل شده اند ـ البته ادبیات سطحی. بازار كتاب در سیلاب حاصل از رگبار ادبیات داستانی پیش پا افتاده كه برای مردم نیمه بربر نوشته شده غرق شده اما این موضوع نویسندگان بزرگ را از خلق آثار ماندگار در همین دوره باز نداشته است.
منتقدین بر زوال ادعایی هنرهای عصر صنعتی اشك می ریزند. برای مثال آنها مبلمان حفاظت شده در قصرهای اشراف زادگان اروپایی و آنچه در مجموعه های موزه ها نگهداری می شود را با تولیدات انبوه و ارزان قیمت صنعتی مقایسه می كنند. آنها از درك این واقعیت ناتوان هستند كه این مبلمان و لوازم مورد علاقه ی مجموعه داران صرفاً برای ثروتمندان ساخته شده است. قفسه های منبت كاری شده و میزهای معرق را نمی توان در كلبه های محقر اقشار فقیر یافت. این قبیل افراد خرده گیراز مبلمان و لوازم ارزان قیمت اقشار حقوق بگیر آمریكایی باید از Rio Grande del Norte گذر کنند و از محل های سكونت كارگران مزرعه مكزیكی بازدیدی به عمل آورند كه از هرگونه لوازم زندگی تهی هستند. هنگامی كه صنایع كارخانه ای مدرن به تدارك دیدن توده ها با سازوبرگی برای یك زندگی بهتر آغاز كار كرد توجه اصلی بر تولید هر چه ارزان تر متمركز بود و نه بر ارزش زیبایی شناختی. بعدها، هنگامی كه پیشرفت سرمایه داری معیارهای سطح زندگی مردم را افزایش داد، آنها قدم به قدم به ساخت و تولید اشیایی پرداختند كه از نظر زیبایی و ظرافت ظاهری دیگر كمبودی نداشتند. فقط تعصب رومانتیك می تواند باعث شود كه یك نظاره گر این واقعیت را نادیده بگیرد كه شهروندان كشورهای سرمایه داری اكنون به طور فزاینده در محیطی زندگی می كنند كه دیگر نمی تواند به سهولت به عنوان محیطی نازیبا مورد انتقاد واقع شود.
ــــــــــــــــــــ
1: این مقاله گزیده ای است از یكی از كتاب های لودویگ فون میزس با نام « ذهنیت ضد سرمایه داری » كه یك بررسی و تحلیل اجتماعی و روان شناختی از پیش داوری های ضد نظام بازار آزاد است كه برای اولین بار در سال 1956 منتشر شده است. این مقاله دقیقاً به همین شكل در سایت شخصی میزس (mises.org) منتشر شده بود. مترجم.
2: خوانندگان توجه دارند كه میزس این سطور را در نیمه ی قرن بیستم نوشته است، یعنی زمانی كه به تازگی دستگاه تلویزیون به بازار آمده بود. مترجم.
Capitalism, Happiness and Beauty by Ludwig von Mises
Mises.org
فیلسـوفان و سبك نوشـتاری بخش دوم
می 5, 2008
برایان مگـی
بخش دوم
برگردان علی محمد طباطبائی

برایان مگی این پرسش را مورد بررسی قرار می دهد كه آیا سبك نوشتاری در فلسفه اهمیت دارد؟ اگر چه تنی چند از فیلســوفان بزرگ نویسندگان ضعیــفی بودند، اما پیچیدگی متن نباید هرگز با فكری عمیــق و نكته ای حكیمانه برابر دانسته شود. لیکن حرفه ای كردن فلسفه و نیاز برای تاثیر گذاردن بر دیگران روشن می كند كه چرا بسیاری از فیلسـوفان اكنون نثـرهای غیـر قابل فهم می نویسند.
از طریق تجربیات شخصی خود میدانم كه وقتی بیان چنین گرایشاتی به محفل های حرفه ای برسد، تقریباً همیشه این واكنش را بر می انگیزاند كه چنین تغییراتی در شیوه ی نگارش فلسفه توسط تغییرات در خود موضوع است كه تحمیل شده ـ و اینكه طی پنجاه سال گذشته تحلیل های مفهومی به چنان درجاتی از ظرافت و تحلیل های منطقی به چنان جایگاه بالایی از ریزه كاری و تخصص رسیده است كه امروزه انتظارِ اینكه آنها شنوندگان و خوانندگان غیر حرفه ای داشته باشند واقع بینانه نیست. اگر صرفاً آن كسانی كه در این امور از تخصص کافی برخوردارهستند قادر به خواندن مطالب شما باشند این به هر حال برای شما و برای آنها به مقدار قابل توجهی در زمان و در دشواری درک موضوع صرفه جوئی می كند، آن هم چنانچه شما توان و حد آمادگی فنی آنها را در آنچه می نویسید مورد توجه قرار داده باشید.
من این استدلال را ابداً موجه نمی دانم. چنین تصوری فرض را بر دیدگاه کوته بینانه و غیرقابل توجیه فلسفی می گذارد. اما حتی اگر ما چنین دیدگاهی را بپذیریم هنوز هم به عقیده ی من فاقد اعتبار است. هنگامی كه من نام های پیشگامان نسل گذشته را فهرست كردم فقط دو نفر از آنها را به عنوان اشـخاصی كه نوشتارهایشان بر حسب عادت و در روشـی كه برای غـیر متخصصین غیر قابل درك بود شاهد آوردم. این دو نفر آستین و ویتگنشتاین بودند. من آنها را با وجود همه آنچه آمد به این عنوان كه هر كدامشان در شیوه ای متفاوت نویسندگان خوبی هستند به شمار می آوردم. آستین در تحلیل های مفهومی اش، تمایزاتی از ظرافتی كم یاب در نثر قائل شد كه همیشه قابل فهم و روشن بود و البته گاهی هم مطایبه آمیز. این صرفاً عمل متهورانه ی او بود و نه سبك نوشتاری اش كه برای همه مگر حرفه ای ها ناخوشایند بود. همچون در مورد ویتگنشتاین، وسوسه شدم كه آستین را هم فردی صاحب سبك لقب دهم. من متكلم و ناطقی بومی در زبان آلمانی نیستم، اما در تراكتاتوس برخی از درخشان ترین و مهم ترین نثر در زبان آلمانی را یافتم كه پیشتر به آن برنخورده بودم. آن جملات گیج کننده در ذهن شما زبانه می کشند و بسیاری از آنها برای بقیه ی عمرتان در همانجا می مانند. برای فردِ غیر متخصص دشواری، یافتن معنای صحیحی برای آنها است، اما خودِ نثر به تنهائی فروزان است. در تحقیقات فلسفی جملات دارای همان هیجان شدید تراکتاتوس نیستند، هرچند سبک نگارش آنها کاملاً متمایز است. برای من این روشن نیست كه آیا مسائل مورد توجه فیلسوفان پیشگام امروز ما به همان اندازه ی دغدغه های ویتگنشتاین موشكافانه و پیچیده اند یا نه، زیرا چنین مسائلی را فقط می توان در جملاتی بیان کرد که شدیداً پیچیده اند و غیرگوش نواز.
هنگامی كه به گذشته تاریخ فلسفه نظری بیفكنیم در می یابیم كه پیوسته طی دوره های ادواری که در آنها فلسفه دورازدسترس بوده دفاع و حمایت مشابهی ابراز شده است. در نیمه اول قرن نوزدهم این در جهان آلمانی زبان بود كه بیش از هر جای دیگر اروپا فلسفه عرض اندام نمود. این جایگاه بطور متوالی در سیطره ی فیشته، شلینگ و سپس هگل و آنهم در شیوه ای بسیار فراگیر قرار داشت. هر كدام از این سه فیلسوف تا به امروز نمونه و مظهری از پیچیدگی و ابهام باقی مانده اند. در آن زمان دفاع رایج از آن پیچیدگی و ابهام این بود كه آثار آنها بسیار عمیق است و این که آنها مشغول حل تمامی معماهای جهان هستند. انتظار اینكه نوشته های آنها واضح باشد عقیده ای ساده لوحانه بود و نشانه ای از نافرهیختگی روشنفكرانه محسوب می شد. تمامی نسل معاصر از فیلسوفان حرفه ای آن زمان در روشی مشابه می نوشتند و به همان نحو از پیچیده نوشتن خود دفاع می کردند.
به بعضی از این شخصیت های فراموش شده و البته در زمینه و شرایطی غیر فلسفی نظری اجمالی خواهیم افكند. یكی از آنها زندگی نامه خود نوشت ریچارد واگنر هنگام تحصیلش در شهر درسدن بین سالهای 1820 و 1830 است. وی در یكی از آنها چنین می گوید: « من در دروس زیبائی شناسی كه توسط یکی از استادان جوان تعلیم داده می شد شركت نمودم، مردی با نام وایس . . . كه او را در منزل عمو آدولف ملاقات کردم . . . در آن مراسم به گفتگوی بین این دو مرد در باره ی فلسفه و فیلسوفان گوش فرا دادم، صحبتهائی كه مرا سخت تحت تاثیر قرار داد. من می توانم سخنان وایس را به خاطر آورم . . . او فقدان روشنی در نوشته هایش را كه به شدت مورد نقد قرار گرفته بود با این اظهار نظر موجه جلوه می داد كه برای حل ریشه دارترین مسائل روح انسانی که نمی توان به فکر توان و قدرت درک افراد عادی بود. من فوراً این اندرز حكیمانه را به عنوان یك اصل آموزنده برای هرچیزی كه می نوشتم پذیرفتم. من برادر بزرگترم آلبرت را به خاطر می آورم كه در مورد نگارش نامه ای كه یك بار برای او و به نمایندگی از طرف مادرم نوشتم به خشم آمده بود و برایم بیمش را در این باره آشكار كرد كه گویا من ظرافت طبع خود را از دست می دهم ». قطعة دیگری كه آنهم مربوط به واگنر است در باره ی زندگی نامه خودنوشت نقاشی است با نام فردریش پشت. او در آن زمان از خودش و روزگاری كه با واگنر در شهر درسدن در 1840 داشت می نویسد: « یكروز هنگامی كه من واگنر را ملاقات كردم او را در حالتی یافتم كه تحت تاثیر كتاب پدیدار شناسی هگل از هیجان می سوخت و با حالت مبالغه آمیزی ادعا می کرد که این بهترین کتابی است که تا به امروز نوشه شده. برای اثبات ادعایش برایم قطعه ای از آنرا كه تاثیر ویژه ای بر او گذارده بود خواند. از آنجا كه نتوانستم بطور كامل از آن سر در آورم خواستم كه آنر برای بار دیگر بخواند كه متعاقب آن هیچكدام از ما نتوانست چیزی از آن بفهمد. او برای بار سوم آنرا خواند و باز برای چهارمین بار تا آنكه سرانجام به یكدیگر نگریسته و زیر خنده زدیم ».
سرانجام عكس العملی بین فیلسوفان بر علیه نوشتن فلسفه در چنین روشهایی بوجود آمد. كتاب شوپنهاور دارای قطعات بسیاری است از دشنام های تند نسبت به فیشته، شلینگ و هگل. شوپنهاور در جایی در باره ی یکی از فیلسوفان حرفه ای و معمولی آن روزگار به نام وایس می نویسد: « برای مخفی كردن فقدان اندیشه های واقعی، بسیاری برای خود اسبابی با ابهت از سخنان به هم بافته شده ی طولانی سرهم می كنند. ادا و اطواری بغرنج و پر طول و تفصیل و عباراتی جدید و ندیده و نشنیده كه همگی آنها بر روی هم زبانی شدیداً مغلق و دشوار فراهم می کند كه به گوش بسیار فرهیخته می آیند. با همه اینها، آنچه برای گفتن دارند دقیقاً هیچ است ». او نه در طبیعت فلسفه و نه در ویژگی زبان آلمانی چیزی نمی یابد كه چنین طرز نگارشی را موجه قلمداد كند، و از آنجا که به عقیده او هیچ گونه الگوی قابل قبول برای نگارش فلسفه در زبان آلمانی وجود ندارد، خود او مصمم به نوشتن در روشی می شود كه هیوم در زبان انگلیسی مسائل فلسفی خود را می نوشت. پس از ایده آلیستهای بزرگ آلمانی تمامی فیلسوفان برجسته از اواسط اواخر قرن نوزدهم ـ كیركگارد، شوپنهاور، ماركس (که به هر حال تا حدودی یک فیلسوف به حساب می آید) و نیچه ـ آگاهانه شیوه ی نگارش هگل را سرمشق قرار نمی دادند و البته همگی آنها نویسندگان برجسته و بزرگی بودند. من نمی توانم درک کنم که چگونه كسی كه حتی چنانچه اطلاعات اندکی با نوشته های كیركگارد و شوپنهاور داشته باشد اینگونه استدلال می كند كه روشنی و وضوح آنها و ویژگی سبكشان عمق، ظرافت یا باریک بینی را غیر ممكن می سازد (هرچند البته می توانم بپذیریم كه چگونه چنین ادعائی ممكن است برعلیه ماركس و نیچه عنوان شود).
در انگلستان دوره ای تقریباً مشابه در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بوقوع پیوست. در این کشور دوره ای طولانی وجود داشت كه در آن درست آئینی (ارتدكسی) حاكم در میان فلاسفه شكلی از هگلیسم جدید به خود گرفه بود. بعضی از نام هائی كه در میان آنها دیده می شد شامل Bradly ,Mc Taggart , Bosanquet و Green بود. در مجموع شیوه نگارش آنها در متن های فلسفی در همسوئی كامل و تعلق خاطر به هگل قرار داشت. برتراندراسل و جی ای مور در چنین سنتی تعلیم دیده بودند. در واقع اكنون بطور كامل فراموش شده است كه اولین مقاله ی منثور و مستقل راسل رساله هگلی های جدید در باره اساس هندسه بود ـ اثری كه وی آنرا بعداً مربوط به خود ندانست. طولی نكشید كه او و مور آگاهانه بر علیه میراث خود شورش كردند. بخش مهم و ضروری از برنامه ای كه این جوانهای شورشی تبلیغ می كردند نیاز برای وضوح و روشنی در نوشته های فلسفی بود. این شرط لازمی بود كه آنها انجام آن را به شكل تحسین آمیزی به خود تعلیم می دادند ، به ویژه راسل نویسنده ای درجه یك از آب در آمد و آنها با موفقیت نسل كاملی از فلاسفه را برای دنبال روی از خود متقاعد ساختند. همانگونه كه استوارت همشایر درباره ی سبك نگارش راسل اظهار نظر كرده است: « مسئله در اینجا پیچیده و بغرنج نكردن است ـ باقی نگذاردن هرگونه مرزهای مبهم، داشتن احساس وظیفه برای واضح و روشن بیان کردن منظور، بطوری كه خطاهای افراد را بتوان دید، و موضوع خودپسند و دوپهلو نبودن است، مسئله هرگز سرهم بندی نكردن نتایج است، هرگز استفاده نكردن از لفاظی برای پركردن جای خالی، هرگز استفاده نكردن از عباراتی كه خواننده می تواند به سهولت آنها را به هر چیزی تعبیر کند، یعنی دو یا سه اشاره ای که معلوم نیست منظور دقیق نویسنه کدامیک از آنهاست ». یكبار كارل پوپر به من گفت كه او در همان طریقی كه شوپنهاور در زمان خود هـیوم را به عنوان الگوی خودش گزینش كرده بود اکنون راسل را به عنوان الگو برای خود انتخاب كرده است. در همـین رابطـه پـوپـر به من مطلـبی را گفت كه آنـرا هرگز فراموش نمی كنم: « موضوع اصلی روشنی و وضوح نیست، بلكه پیروی از اخلاق حرفه ای است ».
شوپنهاور ژرف بین ترین بیماری شناس علل عدم وضوح در نوشته های فلسفی بود. او این بیماری را ناشی از به هم پیوستن دو رویداد بدون ارتباط با هم می دانست. مورد اول حرفه ای شدن فلسفه بود. ما اكنون این حرفه ای شدن را به عنوان امری بدیهی پذیرفته ایم، لیكن تا صد سال پس از خاتمه قرون میانه هیچكدام از فلاسفه بزرگ دانشگاه دیده نبودند. طی این دوره دانشگاه های تاسیس شده به آموختن فلسفه ادامه می دادند اما هیچ کدام از فیلسوفان بزرگ دانشگاهی نبودند و هیچ یک فلسفه تدریس نمی كرد ـ هابز، دكارت، اسپینوزا، لاپبنیتس، لاك، باركلی، هیوم، روسو. همانگونه كه شوپنهاور تاكید می كند: « فقط تنی چند از فیلسوفان استاد فلسفه بودند والبته تعداد نسبتاً كمتری از استادان فلسفه فیلسوف ». هم به اسپینوزا و هم به لایبنیتس كرسی هائی پیشنهاد شد، اما هر دو نپذیرفتند. هیوم نامزد دریافت دو كرسی شده بود، اما هرگز هیچكدام را بدست نیاورد. كانت قطعاً اولین فیلسوف بزرگ و مسلم پس از قرون میانه بود كه استاد دانشگاه گردید ـ و با این وجود هرگز درسی در باره ی فلسفه خودش نداد. كانت و ایده آلیست های مشهور استاد دانشگاه بودند، اما پس از آنها فیلسوفان پیشگام از اواسط و اواخر قرن نوزدهم ـ شوپنهاور، كیركگارد، ماركس و نیچه ـ دانشگاهی نبودند، و همینطور بزرگترین فیلسوف بزرگ انگلیسی قرن نوزدهم، یعنی جان استوارت میل. قرن بیستم اولین قرن پس از قرون میانه بود كه در آن اكثر فیلسوفان برجسته اهل دانشگاه بودند. در واقع حرفه ای شدن فلسفه تا بدین اندازه رویدادی جدید است.
ادامه دارد . . .
راجر اسكروتن
برگردان علی محمد طباطبایی

به گفته ی راجر اسكروتن فوكویاما با توجه به اعتقاد خود به اصالت تاریخ در وفق دادن نظریاتش با واقعیت های سیاسی معاصر ناكام مانده و در برداشت خود از تاریخ دچار درك اشتباه می شود
فرانسیس فوكویاما دارای این استعداد طبیعی است كه نوری امیدبخش و آمریكایی بر قرائت های اسراسر آمیز رومانتیك های آلمانی بتاباند. او اندیشه ی آخرالزمانی هگل در باره ی تاریخ را می پذیرد و به جای آن كه این ایده را همانگونه كه ماركس انجام داد بر روی پاهایش قرار دهد آن را از لباس های مراسم تدفین برهنه كرده و سپس به آن یك دست لباس كارناوال آكنده از ارزش های دموكراتیك می پوشاند.
فوكویا ما در كتاب « پایان تاریخ و آخرین انسان » نظریه اصلی اش مبنی بر آن كه تاریخ به سوی ی یك غایت در حركت است را از آلكساندر كوژو برداشت می كند، و این كسی است كه تاریخ گرایی خود را با ژستی از خوش آمدگویی نیشدار به « آخرین انسان » نیچه پیوند زده است. كوژو نسل كاملی از روشنفكران فرانسوی پس از جنگ را با سخنرانی هایش در باره ی « پدیدار شناسی روح هگل » شدیداً تحت تاثیر قرار داد. وی در این سخنرانی ها در پیكره ی ورم كرده و پر از تكبر هگلی سوزن های قوی نیچه ای و هایدگری تزریق می كند و باعث می شود كه آن موجود بیمار در رنج و عذابی بامزه به خود بپیچد.
این واقعیت كه او یك روس ذاتاً متنفر از زندگی بود، یك استالینیست به اقرار خودش و یك كارمند دولتی كه نقش مهمی در پشت صحنه ی تاسیس « پیمان عمومی تعرفه و تجارت » (GATT) و جامعه ی اقتصادی اروپا بازی كرد باید توسط كسانی به خاطرها سپرده شود كه مشتاق اند بدانند كه كوژو واقعاً در به اطلاع رساندن پایان تاریخ خود آماده ی انجام چه كارهایی بوده است.
از نظر من این مرد یك جامعه ستیز خطرناك بود، كسی كه از روسیه همراه با خودش قسمی شور و اشتیاق پوچ گرایانه (نیهیلیستی) را آورد كه الهام بخش بولشویك ها بود و كسی كه از این فكر كه همه چیز در اطراف او مقدر شده است شدیداً به وجد می آمد. برای او ممكن نبود كه به یك موفقیت بشری نگاهی بیندازد و از این فكر كه آن دستاورد در آینده دچار تباهی می شود لذت نبرد. او در یك « غروب خدایان » از نوع تخیلی خودش زندگی می كرد و آرزویش در عین حال این بود كه بتواند شكلی از حكومت پساتاریخی، جهانی و دیوانی (بوروكراتیك) خلق كند كه شاید در آن تمامی ملحقات واقعاً انسانی محو شوند و تنها چیزی كه به راستی برای او اهمیت داشت را بالاخره به وجود آورد: آخرین انسان، یعنی انسانی تهی از عشق و بی روح كه او آن را به طور كاملاً دقیق و به خوبی می شناخت زیرا قبلاً عین آن را در خودش كشف كرده بود.
این اساساً به همت كوژو و ژان مونه بود كه پروژه ی اروپایی شكل فعلی اش را به خود گرفت، شكلی از یك دیوان سالاری (بوروكراسی) انعطاف ناپذیر و غیر قابل اصلاح كه خودش را وقف از میان بردن نه فقط علائق ملی مردم اروپایی كرد كه همچنین نابودی فرهنگ مسیحی و نهادهای دموكراتیك كه باعث شكوفایی آن شده بودند. اتحادیه ی اروپا یقیناً باید به همه ـ چه آنها كه بر آن صحه گذاردند و چه آن كسانی كه در باره اش هشدار دادند ـ نشان دهد كه « پایان تاریخ » نه یك پیش بینی بلكه یك پروژه است و پروژه ای كه به احتمال بسیار به خطا می رود. این پروژه ای است كه همانقدر از دموكراسی جدا است كه آن پروژه ی دیگر « پایان تاریخ » كه كوژو در آن مطرح شد، یعنی پروژه ی انقلاب كمونیستی كه در آن « حكومت انسان جای خودش را به حكومت اشیاء » داد. پیش بینی فردریش انگلس تنها پیش بینی ماركسیستی بود كه درست از آب درآمد: تحت حكومت كمونیستی حكومت انسان ها به واقع جای خودش را به حكومت اشیاء می دهد، زیرا در اینجا انسان ها تبدیل به شییء می شوند.
اكنون از فحوای كلام فوكویاما در مقاله ی جدیدش در opendemocracy.net كه در عین حال به عنوان موخره بر چاپ جدید كتاب معروفش « پایان تاریخ و . . . » نیز منتشر گردیده چنین به نظر من می رسد كه او به این مسئله آگاهی یافته كه اتحادیه ی اروپا در مسیری دموكراتیك به جلو نمی رود و این كه گرایش های موجود در آن ـ كه برای اولویت دادن به « حقوق گروه ها » در برابر حقوق فردی در حال افزایش است ـ اتحادیه اروپا را در مسیر برخورد با فلسفه ی روشنگری قرار می دهد (دقیقاً همان مسیر برخوردی كه توسط كمونیست ها و فاشیست ها پیشتر از این انتخاب شده بود) و دیگر این كه نوع دیوان سالاری موقر اما بی نیاز از پاسخ دهی كه اتحادیه اروپا در تلاش ایجاد آن است در سراسر قاره دقیقاً نقطه ی مقابل آرمان هایی است كه در قانون اساسی ایالات متحده تقدیس می شود.
شاید اروپا به راستی در حال رفتن به سوی « پایان تاریخ » است، چرا كه گرفتار انكار آگاهانه ی هویت تاریخی خود شده است. اما كشوری كه فوكویاما در آن زندگی می كند و در آن است كه نظریه ی معروفش را مورد آزمون قرار می دهد ـ آنهم با تعداد اندكی مشاهدات دست اول و آن نظریه را هم البته از كوژو به ارث برده است ـ در حال رفتن به مسیر دیگری است كه در اصل به آن حتی مسیر هم نمی توان گفت، بلكه گردش روزانه ی یك سازواره ی زنده است كه توسط یك هویت ملی، بیعت تاریخی و یك فرهنگ یهودی ـ مسیحی كه توسط هم زیستی انگل های لیبرالی اش تحریك می شود اتحاد خود را حفظ كرده است. اگر آمریكا و اروپا را در كنار هم قرار دهیم، یعنی همانگونه كه اكنون فوكویاما انجام می دهد، یقیناً یك تفاوت چشمگیر را ملاحظه خواهیم كرد، میان جایی كه آگاهانه از نظریه ی « پایان تاریخ » حمایت می كند و آنجا كه از هیچ چیز دیگر مگر خودش پشتیبانی نمی كند و در هر دو جا تاریخ همچنان به جلو می رود.
فوكویاما میان تروریست های اسلامی با كسانی كه تا به امروز در تاریخ اروپا و در میان خود دیده ایم شباهت هایی می بیند: با بولشویك ها، ناسیونالیست های افراطی، هیچ انگارهای بادر ـ ماینهوف. همه ی آنها در واكنش به جهان مدرن با هم مشترك هستند و همه شان در جستجوی یك جامعه ناب و الینه نشده (از خود بی خود نشده) می باشند، جامعه ای كه مطابق با سید قطب در « سایه ی قرآن » می روید. و پاسخ من به آن چنین است: بله و نه. فوكویاما این نظریه را كه لیبرال دموكراسی از مسیحیت نشات گرفته است به ساموئل هانتینگتون نسبت می دهد و این كه از این رو هیچ گونه قانون جهانشمول برای تاریخ وجود ندارد كه مطابق با آن جوامع بشری در همه جا همراه با تفوق اقتصادی در حال رشد خود به مسیر لیبرال دموكراسی بروند.
دلایل فوكویاما برای نپذیرفتن این نظریه آنقدر ها هم قانع كننده نیست. آنگونه كه او معتقد است، افراط گرایی اسلامی قرائتی است از « سیاست های هویت سازی مدرن »، اما این توضیحی كافی برای موضع و نگرش او نیست. اصول و عقاید حزب محافظه كار انگلیس نیز قرائتی از « سیاست های هویت سازی مدرن » است اما این حزب به طور كل نگرش فلسفه ی روشنگری در باره ی جدایی میان حوزه ی عمومی و خصوصی را می پذیرد و علاوه بر آن به قانون سكولار و نهادهای آزاد كاملاً وفادار است و هرگز یك تروریست هم به وجود نیاورده است ـ من حداكثر نقطه ای هستم كه این حزب می تواند در این مسیر برود. سیاست های هویت سازی چیزی را توضیح نمی دهد: همه ی آن به هویت بستگی دارد.
شما می توانید اسلام را به زور در جریان تاریخ جهانی جای دهید آنهم فقط آنگاه كه این قبیل واقعیت ها را نادیده بگیرد: این كه شریعت اسلامی قانون سكولار را به رسمیت نمی شناسد، این كه اسلام ارتداد را با مرگ كیفر می دهد و این كه فقط حقوق توافقی با مسیحی ها و یهودی ها را می پذیرد و كفار هیچ حقی ندارند. به همین خاطر به نظر می رسد كه اسلام گرایی صرفاً معضلی عظیم و فزاینده برای دموكراسی های غربی نیست، بلكه همچنین یك معضل حل نشدنی برای دیدگاه رستگارباور (یونیورسالیست) از تاریخ بشر است.
این عقیده ی فوكویاما كه هگل اولین فیلسوف تاریخ گرا بود اشتباه است. قبل از او ابن خلدون (1406 ـ 1332) و گیامباتیستا ویكو (1744 ـ 1668) قرار داشتند. ابن خلدون اشاره ی مفیدی در این خصوص داشت كه جریانات تاریخی نه به تنهایی توسط فرهنگ و دانش كه همچنین تحت تاثیر اراده برای تغییر نیز قرار دارند. به باور او این امر هنگامی كه مردم به تجملات عادت كنند ضعیف تر می شود و از این رو سسلسله های پادشاهی و حكومتی مطابق با یك منطق به ظاهر زیست شناختی طلوع كرده و سپس رو به زوال می روند.
روشن است كه این فرضیه ای بیش از اندازه ساده و ابتدایی است، اما چیزی به ما می دهد كه در اغلب نظریه های تاریخی نادیده گرفته شده است و به ویژه در آن نظریه های آلمانی كه كوژو و فوكویاما به آنها متوسل شده اند و آن چیزی نیست مگر میراث ثابت از زیست شناسی انسان. بیشتر آنچه ما به تاریخ نسبت می دهیم را باید درواقع به زیست شناسی نسبت داد، و از جمله ی آنها خوی تهاجمی، این كه انسان ها خود را به طور ناحیه ای گسترش می دهند، سپربلاشدن، نژادپرستی و آن احساس در همه جا متداول كه نیچه آن را خشم ((Ressentiment) می نامد.
مسیح به ما آموخت كه بر چنین چیزهایی غلبه كنیم و بهای آن گونه بودن را هم خود پرداخت. شاید این تاثیر طولانی مدت فداكاری او است كه باعث گردیده تاریخ اروپا تا این اندازه زیاد به یك جریان از رهایی دائمی از حقایق ناخوشایند زندگی شباهت داشته باشد. اما این واقعیت فقط می تواند همان نظریه ای را تایید كند كه فوكویاما آن را به هانتینگتون نسبت می دهد: این كه پیشروی تاریخ به سوی لیبرال دموكراسی دستاورد محلی فرهنگ مسیحی است.
تاریخ انتشار اولیه پنج شنبه 15 تیر 1385
opendemocracy.net
در جستجوی تئوری توطئه
می 2, 2008
فرانك فوردی
برگردان علی محمد طباطبایی

تئوری ئوطئه قدرت تخیل مردم را به تصرف خود در آورده است. غالباً، ما مردم كمتر علاقمند دانستن آنچه سیاستمداران به واقع می گویند یا انجام می دهند هستیم تا تلاش برای كشف برنامه های مطرح پنهانی كه انگیزه ی اصلی رفتار آن سیاستمداران است.
هر انتصاب جدید برای دیوان عالی (آمریكا) به جستجو برای یافتن سابقه ی بد یا نشانه و ردی از یك تبانی تبدیل می شود. هنوز نامزدی هریت مایرز برای دیوان عالی صد در صد نشده است كه شایعاتی بر سر زبانها می افتد مبنی بر آن كه پرزیدنت بوش خانم مایرز را به عنوان سپر بلا انتخاب كرده تا در صورت رد انتصاب او لیبرال ها برای جایگزین محافظه كارتری با دشواری بیشتر مواجه شوند. ظاهراً پرزیدنت بوش بیشتر از یك تبانی در آستین دارد. حتی چنین گفته شده است كه وحشت آنفولانزای مرغی كار كاخ سفید است تا توجه مردم آمریكا را از وضعیت ناجوری كه در عراق پیش آمده منحرف كند. بعضی دیگر به كنایه می گویند كه صنایع داروسازی در پشت سر این رویداد قرار دارند تا از افزایش ناگهانی تقاضا برای واكسن آنفولانزا به سودهای كلانی برسند.
اكنون تئوری های توطئه چنان دارای تاثیر و نفوذ هستند كه پایگاه اینترنتی وزارت خارجه ایالات متحده آمریكا از روی ناچاری در صدد فرونشاندن زیان هایی است كه این قبیل تئوری ها به اعتبار آمریكا وارد می سازند. آن پایگاه تایید می كند كه « تئوری های ئوطئه دارای گیرایی و جاذبه ی زیادی هستند و غالباً مردم در همه جا آنها را باور می كنند ». در حقیقت این نظریه كه سیاست خارجی آمریكا پیامد یك نقشه ی پنهانی و به دقت طرح شده توسط دارودسته ی محافظه كاران جدید است به طور گسترده ای مورد توافق مردم چه در داخل و چه در خارج از آمریكا می باشد. مشغولیت ذهن ها با ئوطئه ها دیگر به حاشیه ها محدود نمی ماند، بلكه عملاً هر رویداد غیر منتظره فضایی از سوء ظن ایجاد می كند كه باعث ایجاد شایعه و اعتقاد به وجود تبانی ها می شود.
پس از طوفان ویلما در ماه گذشته كه باعث قطع برق میلیون ها شهروند فلوریدایی گردید، شایعاتی بر سر زبانها افتاد مبنی بر آن كه برق مناطق مربوط به منازل قدرتمندان قبل از بقیه ی نقاط وصل شده است. این شایعات در مقایسه با شایعاتی كه پس از طوفان كاترینا به راه افتاد بسیار بی خطر تر بود. این شایعه كه مقامات مسئول از روی قصد مناطق مسكونی سیاه پوستان در نیواورلئان را به زیر آب بردند هنوز هم مورد قبول تعداد قابل توجهی از مردم است. هنگامی كه كارگردان سرشناسی با نام سپایك لی (Spike Lee) اعلام نمود در حال ساختن فیلمی از به زیر آب رفتن نیواورلئان است، او اظهار داشت كه اصلاً تعجبی نخواهد كرد اگر تئوری های توطئه مبنی بر آن كه دخالت دولت در به زیر آب رفتن آن شهر مسئول است با فیلم او مورد تائید قرار گیرد.
تئوری های توطئه از علت ها و انگیزه های رویدادها تبینی ارائه می كنند كه در غیر آن، آن تحولات در نظر ما غیر قابل توضیح و بی دلیل جلوه می كردند. این قبیل تئوری ها جذابند زیرا آنها شكلی از كنترل و محار نیروهای قدرتمندی را كه زندگانی ما را زیر نفوذ و تاثیر خود دارند در اختیار می گذارند. امروزه حوادث مصیبت بار غالباً با رفتاری كه از روی قصد بدخواهانه اند ارتباط داده می شوند و دیگر هیچ بدبختی به عنوان حوادث طبیعی تلقی نمی شود. برای مثال در مورد مرگ پرنسس دایانا در اثر یك حادثه ی رانندگی و یا یك قطع برق همه جایی سوء ظن عمومی بر آن است كه بدخواهی بشری باید در آنها نقش اصلی را داشته باشد. در صورت بروز بیماری های غیر قابل توضیح یا نشت مواد شیمیایی اكثراً تمامی تقصیر ها به گردن اعمال غیرمسئولانه و نفع طلبانه سیاستمداران، شخصیت های مشهور و تجارت پیشه گان مطرح، دكترها، دانشمندان ـ در واقع تمامی حرفه ها ـ گذاشته می شود.
مردم همیشه در جستجوی یافتن معنا هستند. اما در جهان آشفته و همیشه در حال تغییری كه در آن زندگی می كنیم ما به ویژه هنگامی سردرگم می شویم كه امكان فهم معضلاتی كه با آنها روبرو هستیم فراهم می آید. یكی از مهمترین شیوه هایی كه در آن فقدان معنا تجربه می شود رسیدن به این احساس است كه فرد آلت دست نیروهای قدرتمند پنهانی و زیر نفوذ آنها قرار گرفته است ـ نه فقط آلت دست كارگردان ها، تبلیغات مخفی از چشم ما و رسانه ها كه همچنین توسط قدرت هایی كه بی نام هستند. به همین خاطر است كه ما غالباً نشانه های مادی و روان شناختی ناشناخته را به نیروهای نامعلومی نسبت می دهیم كه علت اصلی آنها غذایی است كه می خوریم، آبی است كه می نوشیم، تنوع همچنان رو به گسترشی است از مواد آلاینده و موادی كه توسط فن آوری های جدید پخش و منتشر می شوند و البته سایر پروسه های غیر قابل رویت. به این ترتیب است كه گرم تر شدن همه جایی صرفاً یك پدیده ی آب و هوایی نیست، بلكه بلایی چند منظوره است كه می تواند مجموعه ی متنوع و گیج كننده ای از رویدادهای ویران گر را برای ما تبیین كند.
به نظر می رسد كه ما در جهان پر از ابهامی زندگی می كنیم شبیه به تریلوژی « ماتریكس » است، جایی كه آنچه در معرض خطر قرار دارد واقعیتی است كه در آن زندگی می كنیم و آنجا كه افراد آلت دست دیگران قرار می گیرند. در دوران گذشته چنین طرز تلقی هایی اساساً شیوه ی تفكر جنبش های دست راستی پوپولیست را شكل می بخشید، كسانی كه در پس هر رویداد مهم جهانی دست یهودی ها یا فراماسون ها یا یك تبانی كمونیستی را می دیدند. امروز، تئوری توطئه تبدیل شده است به گرایش عمده و بسیاری از حامیان جنجالی و پر سروصدای آن را می توان در جنبش های تندروی مخالف و در میان چپ غیر سیاسی یافت. هنگامی كه هیلاری كلینتون در باره ی « تبانی گسترده ی جناح راست » هشدار می داد، دیگر آشكار گردید كه سیاست های طرح پنهانی جذب زندگی روزانه ی مردم شده است. امروز، جنبش های ضدسرمایه داری و ضد جهانی سازی همان اندازه با سیاست های تبانی آمیخته شده اند كه در مورد مخالفان آنها در منتهاالیه راست صدق می كند. از دیدگاه آنها یك تبانی عظیم جهانی تبدیل شده است به توضیحی چند منظوره برای بسیاری از مشكلات و مصیبت هایی كه زمانه ی ما را تحت تاثیر خود گرفته است.
دیدگاه ساده انگارانه به جهان كه مبتنی بر اندیشه تبانی است سوخت رسانی به سوء ظن را یاری می كند و قلمروی سیاست را با شك و بدگمانی می نگرد. این نگرش یك پیكار نقادانه از زندگی جامعه را با جستجوی ویران گری برای طرح پنهانی جایگزین می كند. این دیدگاه همچنین توجه را از توضیح تفاوت های واقعی منحرف كرده و به تبدیل شدن زندگی به یك تماشاخانه كمك می كند، جایی كه آنچه در آن اهمیت دارد زندگی های خصوصی ومنافع شخصی سیاستمداران مورد ظن قرار گرفته است. یك جستجوی ثابت برای داستانی در پشت داستان دیگر ما را از آن باز می داد كه به واقع به یكدیگر توجه كرده و سخنان همدیگر را به درستی بشنویم و نمی گذارد كه جهان را به همان شكلی كه واقعاً هست ببینیم.
تاریخ انتشار اولیه سه شنبه 29 آذر 1384
فرانك فوردی پروفسور جامعه شناسی دانشگاه كنت انگلستان است و نویسنده ی كتابی با عنوان « سیاست وحشت: فراسوی چپ و راست ».
On the hunt for a conspiracy theory by Frank Furedi.
Christian Science Monitor 2005.
نگاهی به فیلم سیریانا
آوریل 29, 2008
آنجا كه خود انزجاری آمریكایی با تئوری های توطئه ی عربی تلاقی می كند
امیر طاهری
برگردان علی محمد طباطبایی


مردی كه قرار است به زودی در یك كشور ثروتمند عربی و غنی از نفت به حكومت برسد در حال طراحی سیاست های اصلاح طلبانه است كه از جمله ی آنها اجازه دادن تحصیل به دختران و امضای قرار داد نفتی با چین می باشد. اما درست چند روز قبل از آن كه وی امور آن كشور را به دست گیرد مورد سوء قصد قرارمی گیرد. لیموزین ضد گلوله ی او با بمبی كه از راه دور كنترل می شود در میان صحرا منفجر شده و وی به قتل می رسد.
اما واقعاً چه كسی می خواهد كه یك چنین امیر روشنفكری را از سر راه بردارد؟
پاسخی كه در فیلم « سیریانا » محصول پر فروش جدید هالیوود با شركت جورج كلونی داده می شود بسیار ساده است: آن جنایت توسط سازمان سیا شاخه ای از حكومت ایالات متحده كه وظیفه اش انجام ترفند های كثیف است به انجام می رسد.
اما به راستی چرا درست در زمانی این امیر روشنفكر باید به قتل برسد كه پرزیدنت جورج دبلیو بوش علناً ابراز می كند كه علاقمند به روی كار آمدن چنین رهبرانی در جهان عرب است؟
بار دیگر پاسخی كه توسط نویسندگان متن آن فیلم داده می شود آسان و سرراست است: دولت ایالات متحده آمریكا در كنترل منافع كمپانی های نفتی تگزاس قرار داد و از این رو نمی تواند به هر حكومت عربی اجازه دهد كه با چین قرار داد نفتی امضا كند.
من آن فیلم را ماه گذشته در نیویورك و در نمایشی ویژه تماشا كردم و تصور نمی كردم كه نسخه های غیر مجاز آن فیلم به این زودی در سراسر كشور های عرب دست به دست گردد. به این ترتیب من طی چند هفته ی گذشته نامه های الكترونیكی بسیاری از دوستان خود در كشورهای عربی دریافت كردم كه معتقد بودند آن فیلم ـ به قول یكی از آنها ـ « شاهد مسلمی » است بر آن كه ایالات متحده در این گوشه از جهان تاب تحمل رهبران دموكرات را ندارد.
مطابق با ضرب المثلی قدیمی هرگز نمی توان كسی را كه نمی خواهد متقاعد شود مجاب نمود. اگر به خاطر آوریم كه تعداد فوق العاده زیادی از مردم كشورهای عربی از این تصور كه قربانی قدرت های بیگانه شده اند كاملاً احساس رضایت می كنند پس سازندگان « سیریانا » درس به استاد می دهند. مدت ها قبل از آن كه « سیریانا » ساخته شود آن عرب ها كاملاً از این جهت قانع شده بودند كه هر مصیبت و بدبختی كه گریبان گیر آنها می شود علتش توطته ی قدرت های پیمان شكن غربی است.
در آفریقای شمالی، جایی كه فرانسوی ها برای مدت بیش از یك قرن حكومت می كردند هر كمبود و خلافكاری مهمی به حساب آنها گذاشته می شود. از مصر تا اقیانوس هند بدبختی ها ابتدا تقصیر انگلیسی ها بود تا آن كه بعداً آمریكایی ها به عنوان چهره ی اصلی متقاعدكننده تر در سرزمین تخیلی تئوری های توطئه ظاهر شدند. (در لیبی جایی كه در قرن گذشته برای مدتی ایتالیایی ها در قدرت بودند حتی برای رویدادی مانند قطع ارتباط تلفنی در 2006 مورد سرزنش قرار گرفتند).
آیا اگر به خاطر تئورسین های توطئه بیاوریم كه هیچ كدام از قتل های سیاسی مهم در جهان عرب طی قرن گذشته با ایالات متحده یا هر قدرت خارجی دیگر ارتباط نداشته برای آنها فرقی هم می كند؟
با نخست وزیر سابق لبنان رفیق حریری آغاز كنیم كه در فوریه ی گذشته به قتل رسید. آیا قاتل او سازمان سیا بود یا آن گونه كه عبدل حلیم خدام معاون سابق رئیس جمهوری سوریه به تازگی اعلام نموده آن قتل توسط محفل جنایتكاران در دمشق طراحی و انجام شده است؟
فهرست رهبرانی كه از 1900 به این سو ترور شده اند بسیار طولانی است و شش نخست وزیر، سه شاه، یك امام در قدرت، هفت رئیس جمهور و ده ها نماینده ی مجلس و مسئولان نظامی عالی رتبه را در بر می گیرد. هر كدام از آنها یا توسط ستیزه جویان اسلامی (غالباً اخوان المسلمین) یا ملی گرایان پان عرب و یا سازمان های اطلاعاتی تندروی عرب به قتل رسیدند. این كه چرا بسیاری از مردم كشورهای عربی نظریه هایی را مورد استقبال قرار می دهند كه شوربختی آنها را ناشی از اعمال شریرانه ی بیگانگان می داند شاید تا حدی قابل درك باشد، اما هنگامی كه آمریكایی های بسیاری گرد هم می آیند تا فیلمی بسازند كه در آن كشورشان به عنوان مظهری از شرارت و پلیدی معرفی می شود انگیزه ی آنها چندان هم روشن نیست.
فیلم « سیریانا » تنها به یك قتل سیاسی محدود نیست، بلكه ایالات متحده را به عنوان قدرتی به تصویر می كشد كه مسبب اصلی بیشتر تروریسمی است كه از خاورمیانه منشا گرفته. این فیلم كمپانی های نفتی آمریكایی را به عنوان كارفرمایان در كار بردگان آسیایی معرفی می كند، در حالی كه سازمان سیا در این فیلم تامین كننده ی اصلی بمب هایی است كه تروریست ها مورد استفاده قرار می دهند.
اما چرا یك آمریكایی شریف باید به نوشتن یا كارگردانی كردن و یا بازی كردن « سیریانا » علاقمند باشد؟ اگر ایالات متحده همانقدر شیطانی است كه آنها می گویند آیا نباید آنها از خود شرمنده باشند؟ و اگر دولت آمریكا ـ و كنگره ی آن نیز همچنین ـ در نظارت و كنترل كمپانی های نفتی آمریكایی است آیا باید اكنون به این نتیجه برسیم كه هالیوود آخرین سنگر دموكراسی آمریكایی است؟
البته یك پاسخ به آن كه چرا باید كسی بخواهد چنین فیلمی بسازد همان گرایش آمریكایی به پول درآوردن است. وضعیت امروز به گونه ای است كه برای مخالف بودن در آمریكا بازار بزرگی وجود دارد. در مسافرتی كه به تازگی به آمریكا داشتم متوجه شدم كه اگر بخواهید مردم آمریكا به حرف شما گوش فرا دهند باید آنها را به ریشخند بگیرید. در یك جلسه هنگامی كه به طور مودبانه اظهار كردم كه جورج دبلیو بوش احتمالاً انتخاب بهتری از ملا عمر یا صدام حسین است چیزی نمانده بود كه حاضرین مرا هو كنند. واقعیت این است كه امروزه در ایالات متحده بازاری برای خودانزجاری به راه افتاده و بسیاری از جمله همین تولید كنندگان « سیریانا » عزم خود را جزم كرده اند كه آن را برای منافع خود مورد استفاده قرار دهند.
اولین وا (Evelyn Waugh) وضعیت فعلی آمریكا را هنگامی كه سازندگان « سیریانا » كودكی بیش نبودند به خوبی شرح داده است: « موقعیتی دلپذیر تر از مخالفت با جامعه ای دموكراتیك و باثبات وجود ندارد ». علت آن نیز روشن است: در یك جامعه ی دموكراتیك و باثبات كه قانون از انسان محافظت می كند می توان دروغ گفت، كلاه برداری كرد و دیگران را به اشتباه انداخت و همه ی آنها را در نام مخالفت سیاسی به انجام رساند و در عوضش به شهرت و ثروت رسید.
این واقعیت كه سازمان سیا چندان فرقی با دستگاهی پرهزینه كه اطلاعاتش به بیرون درز می كند ندارد و توسط گروه های رقیب در حاكمیت سیاسی آمریكا برای متهم كردن یكدیگر مورد استفاده قرار می گیرد چرا باید مایه ی نگرانی سازندگان « سیریانا » باشد؟ ریش سفیدان سیا شاید به سهم خود از سوریانا بسیار خوششان هم بیاید، حتی اگر فقط به این خاطر باشد كه آن فیلم نشان می دهد كه هر كاری به واقع از دست مامورین این سازمان ساخته است!!!
طرفداران خود انزجاری در ایالات متحده چه خوبست كه بر بخش دوم نقل قولی كه از اولین وا آورده شد تعمق كنند: « هر چقدر یك جامعه پر طول و تفصیل تر و پیچیده تر باشد به همان نسبت نیز در برابر تهاجم آسیب پذیر تر است و فروریزی اش به هنگام شكست تمام عیار تر ». این افراد كه به طرز نگران كننده ای بخش بزرگی از نخبگان این كشور را شامل می شوند در حال انجام سه كار هستند:
اول آن كه آمریكا كه به عقیده ی آنها قدرتی شیطانی است هدفی مشروع برای حمله های انتقام آمیز تندرو های عرب و دیگران است. دوم، پیام آنها برای مردم آمریكا این است كه تمامی این سخنان از دموكراسی یاوه ای بیش نیست و كمترین دلیل برای آن این كه تصمیم های اصلی در آمریكا نهایتاً توسط باندهای سرمایه داران و البته سیاستمداران و حقوقدان هایی كه مزدور آنها هستند انجام می گیرد. و آخر از همه آمریكایی های از خود منزجر ـ و شاید بدون آن كه به آن واقف باشند ـ عرب ها را به سطح اشیاء صرف در تاریخ تقلیل می دهند. از نظر آنها این آمریكایی های قدرقدرت هستند كه هر جزء ناچیز از زندگی عرب ها را تعین می كنند، و این وضعیتی است كه در آن عرب ها در بهترین حالت فقط تماشاچی هستند و در بدترین حالت قربانیان خشونت آمریكایی. حتی این فیلم اتهام انجام اعمال تروریستی توسط اعراب را پس می گیرد و نشان می دهد كه این عوامل سازمان سیا هستند و نه عرب ها كه تصمیم می گیرند چه كسی كدام فرد را و در كجا به قتل خواهد رساند.
این فیلم كه مدعی است نسبت به « عرب هایی كه قربانی امپریالیسم آمریكا شده اند » همدلی دارد در واقع نمونه ای است از قوم پرستی خارج از كنترل. پیام آن این است كه عرب ها هیچ اند، حتی آن تروریست هایی كه انگیزه ی معینی دارند هم نیستند و در نهایت چیزی نیستند بیش از عروسك های خیمه شب بازی كه سر نخ های آنها در دستان آمریكایی های قدرقدرت است.
هنر اصلی سازندگان « سیریانا » با القای این نظریه كه ایالات متحده هم نفت اعراب را ربوده و هم خاصیت تصمیم گیری آنها را در واقع تلاشی است برای ربودن چیزی به مراتب مهم تر از عرب ها: ربودن تاریخ آنها. مسئله ی شگفت انگیز آن است كه اكنون چنین به نظر می رسد كه عرب ها هم مایل هستند به این دزد یاری رسانند. یا شاید همه چیز طبیعی است و نباید چندان حیرت انگیز باشد.
مدعیان، همیشه در تاریخ شباهت های بسیاری به یكدیگر داشته اند. از این رو شاید چندان عجیب نباشد كه عرب ها در حال آموختن هنر خودانزجاری از آمریكایی ها هستند در حالی كه آنها نیز در حال پروراندن ذوقی برای نظریه های توطئه به سبك عربی می باشند.
تاریخ انتشار اولیه چهارشنبه 28 دی 1384
سخنراني محرمانه ي خروشچف و پايان كمونيسم
مارس 27, 2008
روي مدودف
برگردان علي محمد طباطبايي
تاریخ انتشار اولیه پنج شنبه 18 اسفند 1384
بعضي رويدادها در تاريخ بشر وجود دارد كه كه ابتدا به نظر كم اهميت مي آيند يا اهميت آنها بتدا نهفته و ناپيدا است، اما با گذشت زمان در رديف رويدادهاي بسيار تكان دهنده قرار مي گيرند. يك چنين لحظه اي در تاريخ، درست پنجاه سال پيش از اين روي داد، يعني هنگامي كه به اصطلاح « سخنراني مخفيانه » خروشچف در بيستمين كنگره حزب كمونيست اتحاد شوروي بر گزار گرديد. به باور من اين رويداد در نگرش به مهمترين لحظات سرنوشت ساز قرن بيستم تقريباً پس از انقلاب بلشويكي 1917 و آغاز جنگ دوم جهاني در 1939 قرار مي گيرد.
در آن زمان به نظر مي رسيد كه جنبش كمونيستي بر فراز حركت تاريخ به سوي جلو در پيشرفت است، و البته آنهم نه فقط براي مردمي كه در خود اتحاد شوروي زندگي مي كردند. در اواسط دهه ي 1950 كمونيسم در اروپا و همچنن در كشورهاي جهان سوم كه تازه در حال ظهور بودند در وضعيت حمله (on the offensive) قرار گرفته بود و چنين به نظر مي رسيد كه سرمايه داري در حال احتضار است. چنين تصور مي شد كه تمامي عيب و ايرادهاي كمونيسم موقتي است، يعني صرفاً ناهمواري هايي در مسير سازندگي جامعه اي عادلانه كه تازه متولد شده است. يك سوم از جمعيت جهان اتحاد شوروي را به عنوان قدرتي كه جهان را به سوي سوسياليسم بين المللي هدايت مي كند مي پنداشتند.
اما بيستمين كنگره حزب كمونيست به همه ي اين ها خاتمه داد. اين لحظه اي از حقيقت بود، شستشوي سبعيت و درنده خويي استالينيسم از درون. سخنراني خروشچف در كنگره در جنبش كمونيستي جهان باعث ايجاد ترديد و تزلزل گرديد.
انگيزه هاي خروشچف هنگامي كه او در صبح روز 25 فوريه 1956 به جايگاه سخنراني مي رفت جنبه ي اخلاقي داشت. پس از خلع وي از قدرت او در انزواي خانه ي ييلاقي اش چنين وشت: « دستان من به خون آلوده بودند. من همه ي آنچه را انجام دادم كه ديگران نيز انجام مي دادند. اما حتي همين امروز اگر قرار باشد به آن جايگاه براي سخنراني جهت گزارش در باره ي استالين بروم دوباره همان سخنان را بر زبان خواهم آورد. بايد بالاخره روزي مي رسيد تا همه ي اين ها پشت سر گذارده مي شد ».
البته خروشچف بخشي دروني از سركوب هاي استالين محسوب مي شد، اما حتي خود او نيز فقط از نيمي از آنچه به واقع روي داده بود با خبر بود. كل نظام حكومت استالينيستي بر پنهان كاري مطلق تكيه داشت كه در آن فقط خود دبير كل از همه ي ماجرا ها با خبر بود. اين ترور و وحشت نبود كه مبناي قدرت استالين را تشكيل مي داد بلكه انحصار اطلاعات چنين جايگاهي را براي او فراهم كرده بود. براي مثال خروشچف هنگامي كه پي برد در دهه هاي 1930 و 1940 نزديك به 70 درصد از اعضاي حزب معدوم شده اند شديداً مبهوت و حيرت زده شد.
در ابتدا خروشچف هيچ طرحي براي پنهان نگاه داشتن نكوهش هايش از استالين نداشت. پنج سال پس از كنگره بيستم، سخنان او براي تمامي رهبران كشورهاي سوسياليستي ارسال شد و در سراسر اتحاد شوروي در جلسه هاي حزبي قرائت گرديد. اما مردم نمي دانستند كه چگونه بايد اين موضوع را مورد بحث قرار دهند. علت وجود چنين ابهامي در ذهن هاي مردم البته كامل روشن است، زيرا معضل استالين زدايي در واقع اين بود كه، با وجودي كه حقايق تا حدي آشكار شده بودند، اما هيچ پاسخي داده نمي شد كه قدم بعدي چه بايد باشد.
پس از آن كنگره، روشن گرديد كه اصول كمونيسم اشتباه است و به طرز مهلكي فاسد. ليكن هيچ ايدئولوژي جايگزين ديگري عرضه نشد و زوال آهسته ي نظام كه طي دوره ي ركود همه جانبه ي حكومت لئونيد برژنف ديگر آشكار شده بود ـ و البته آغاز آن به همان سخنراني معروف خروشچف باز مي گشت ـ همچنان براي مدت 30 سال ديگر نيز ادامه يافت تا آن كه ميخائيل گورباچف وظيفه ي دگرگوني آن را خود به عهده گرفت.
شايد ترديد و تزلزل هاي ايجاد شده در اثر بيستمين كنگره تازه و خام بودند، اما با اين وجود آنها بذر نارضايتي و آشوب را افشاندند. طي اولين ناآرامي ها و تظاهراتي كه جهان كمونيستي را در 1956 به لرزه درآورد جمعيت عظيمي در گرجستان خواستار خلع خروشچف از قدرت و احياء خاطره ي استالين شد. اما شورشي در لهستان و انقلاب به مراتب عنان گسيخته تر مجارستان درست عكس آن را مي خواست. لهستاني ها در طلب نظام كمونيستي با چهره ي انساني تر بودند و مجارستاني ها پس از تلاش هاي ايمره ناگي براي ايجاد اصلاحات در نظام كمونيستي ديگر به هيچ وجه كمونيسم را نمي خواستند.
ليكن همه ي اين اعتراض ها به نحو وحشيانه اي در هم شكسته شد و پيامدهاي آن بيرون آمدن بسياري از كمونيست ها در سرخوردگي كامل از احزاب اروپاي غربي بود. سخنراني خروشچف همچنين آتش ميان چين مائو و اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي را مشتعل تر ساخت زيرا اين امكان اكنون براي مائو فراهم شده بود كه خود را در جايگاه رهبر انقلاب جهاني منصوب كند.
اما خروشچف كه از تظاهرات به راه افتاده در جهان كمونيستي مضطرب شده بود سعي نمود كه آتش اقدامات ضد استاليني را سردتر كند. آزادي زندانيان گولاگ پس از آن سخنراني معروف همچنان ادامه يافت اما همه چيز در سكوت مي گذشت. عضويت در حزب دوباره به بازماندگان تصفيه هاي استالين باز گردانده شد و به آنها شغل هاي جديدي واگذار گرديد، اما آنها از سخن گفتن علني در باره ي روزگار سختي كه متحمل شده بودند منع گرديدند.
آن سكوت تا 1961 ادامه يافت، هنگامي كه خروشچف با افشاگري هاي جديدي از جنايت هاي عصر استالين موافقت نمود. اين جنايت ها به طور علني گزارش شده و در تلويزيون به بحث گذاشته شدند. جنازه استالين از ميدان سرخ به جاي ديگري منتقل شد، تنديس هاي او تخريب گرديد و شهرها دوباره نام قبلي خود در شوروي را دريافت كردند. استالينگراد از نو ولگوگراد شد. خاطرات گولاك با رمان « يك روز از زندگي ايوان دنيسوويچ » اثر آلكساندر سولژنيتسين به ادبيات روسيه وارد شد. اين اقدامات بعدي ضد استاليني دو سال به درازا كشيد، هرچند آنها براي تغير دادن ذهنيت و روحيه مردم روسبه كافي نبودند.
بيستمين كنگره، جنبش كمونيستي جهان را به لرزه درآورد و روشن گرديد كه درزگرفتن ترك هاي آن ديگر غير ممكن است. اتحاد شوروي و ديگر كشورهاي كمونيستي با يك بحران در ايمان مردم خود به كمونيسم روبرو شدند، زيرا تهديد اصلي براي كمونيسم نه امپرياليسم بود و نه مخالفين ايدئولوژيك بلكه دشواري اصلي فقر تفكر روشنفكرانه و سرخوردگي در خود نهضت بود.
به اين ترتيب، باوجودي كه امروزه در روسيه متداول شده است كه خروشچف و سپس بوريس يلتسين را براي فروپاشي اتحاد شوروي سوسياليستي نكوهش كنند، اما اين سرزنش ها بي فايده و نامنصفانه است. موضوع اينجاست كه نظام خود پيش از آن مرده بود . اين افتخاري براي يلتسين بود كه توانست روسيه را صحيح و سالم از آن خرابه ها نجات دهد. با وجودي كه آينده ي روسيه مبهم است، اما تاريخ آن اكنون روشن تر شده است، تا حدي از اين جهت كه ما اكنون مي دانيم كنگره بيستم جرياني را آغاز كرد كه پايان خودكامگي شوروي را موجب گرديد. روي مدودف تاريخ نگار و يكي از مخالفين در شوروي بود و نويسنده ي كتاب هاي بسياري از جمله « بگذار تاريخ قضاوت كند » و « سالهاي خروشچف در قدرت » .
Khrushchev’s Secret Speech and End of Communism by Roy Medvedev
میراث ریچارد رورتی
ژانویه 7, 2008
راجر اسکروتن
برگردان علی محمد طباطبایی
ریچارد رورتی که در 8 جون 2007 درگذشت فیلسوفی بود که شهرت زیاد خود را نه از فیلسوفان معاصرش، بلکه از بسیاری از فضلای ادبی که نوشته های او را تحسین کرده و آنها را منبع الهام خود قرار می دادند به دست آورده بود. از این جهت رورتی به فیلسوف معاصری شباهت داشت که او را بیش از بقیه می ستود، یعنی به ژاک دریدا. او نیز مانند دریدا ذهنی داشت که گستره ی وسیعی شامل فلسفه، ادبیات و تاریخ اندیشه را در بر می گرفت و مانند دریدا او نیز اهمیت چندانی برای ارائه ی استدلال های معتبر به خرج نمی داد بلکه بیشتر چشم اندازی ضد سیستم را عرضه می کرد که در آن تمایزات میان معتبر و نامعتبر، درست و غلط، واقعی و تخیلی ناپدید می شدند یا در هر حال اهمیت پیشین خود را از دست می دادند. هرچند رورتی بر خلاف دریدا در شیوه ای قابل فهم و بی تکلف می نوشت و ادعاهای بلندپروازانه ی خود را با تواضعی آرامش بخش ارائه می کرد و در هر نکته به مراجعی تکیه می کرد که برای آنها در مقایسه با آنچه برای خودش قائل بود ارزش بسیار بالاتری در نظر می گرفت.
رورتی موفقیت حرفه ای خود را به عنوان نماینده ای از فلسفه ی تحلیلی آغاز نمود، یعنی مکتب اصلی فلسفه در دانشگاه های انگلیسی زبان که همچنان و تا حد بسیاری در این کشورها باقی مانده است. اولین مقاله های او در باره ی ذهن گرایی، خودآگاهی و قضیه ی اول شخص به درستی مورد تحسین قرار گرفت و در مقیاسی کوچک که شیوه ی پیشرفت های واقعی است توسط متفکرین دیگر پذیرفته شد. هرچند رورتی در موضوع بخصوصی تجربه ی نوگروی را از سرگذراند و بر علیه ی فلسفه ی تحلیلی دست به طغیان زد و در اصل این رویگردانی نه به خاطر بی مناسبت بودن های وسواسی فلسفه ی تحلیلی که ـ در باور رورتی ـ به علت بینش تماماً پراز اشتباه آن از طبیعت اندیشه ی انسانی و رابطه میان اندیشه و جهان بود.
سفری ازمیان فلسفه ی اصالت عمل
پیامد آن کتاب « فلسفه و آینه ی طبیعت » (1979) بود، کتابی دچار روان گسیختگی که نیمه ی اولش دوباره کار پیشین رورتی را به عنوان فیلسوف ذهن ارائه می کرد و نیمه ی دوم بر این استدلال قرار داشت که اساساً چیزی به نام فلسفه ی تحلیلی ذهن وجود ندارد، چرا که فلسفه بازتاب و انعکاس مستقیم طبیعت نیست بلکه با منطقی از تاریخ به جلو می رود و پیوسته در جستجوی مفاهیم جدیدی است که برای آنها هیچ استاندارد خارج از فلسفه وجود ندارد. ابطال دقیق و پرزحمت نظریه ی ذهن دکارت در آثار اولیه ی او به این ترتیب تحت شعاع برکنار نمودن به مراتب پرزحمت تر دکارت و تمامی کسانی که مانند او می اندیشیدند قرار گرفت. مطابق با رورتی چنین اندیشمندانی دچار خطای باور به این موضوع می شوند که چشم اندازی از نگاه خداوند به جهان دست یافتنی است و این که وظیفه ی فلسفه این است که به چنین دیدگاهی ارتقا یابد. رورتی برای حمایت از قرائت دیگری از « فلسفه ی اصالت عمل » به معقول ساختن موضع جدید خود تلاش نمود ـ مکتبی که با سی اس پیرس، ویلیام جیمز و جان دیویی مرتبط بود و بر این اعتقاد قرارداشت که مفهوم صدق را باید توسط مفهوم سودمندی درک نمود. فلسفه ی اصالت عمل مناقشه آمیز است، اما پیروان جدید ترش در کل ترتیب اجتناب از مفاهیم تناقض آمیز آن را دادند ـ از قبیل این که تعالیم اصلی فمینیسم باید صادق باشد، زیرا تایید آنها مفید است (حد اقل در دانشگاهی در آمریکا) اما آنها یقینا باید غلط باشند، چنانچه مثلاً در منطقه ای روستایی در ایران مورد تبلیغ قرار گیرند.
دقیقا روشن نیست که رورتی تا چه اندازه از این نوع تناقض گویی ها اجتناب کرده است، زیرا او بر خلاف همکاران فیلسوف و طرفدار اصالت عمل خود مانند سی آی لویس و دبلیو وی کواین، فلسفه ی اصالت عمل را به مثابه یک نظریه تجدید نظر شده پذیرفت، نظریه ای که سیمای جهان را تغییر می داد و راه را به روی امکانات اخلاقی، اجتماعی و سیاسی باز می کرد، مسیری که پیشتر توسط صراحت انعطاف ناپذیر و مبتنی بر حقیقت در اندیشه ی فلسفی مرسوم بسته شده بود. از این رو رورتی در مجموعه ای از مقاله ها با کاربست شدیداً سیاسی شده ی اندیشه ی مبتنی بر اصالت عمل دست به تجربه زده و استدلال نمود که « طرفداران اصالت عمل حقیقت را به عنوان آنچه باورکردنش برای ما مفید است می نگرند. از این رو آنها نه به روایتی از رابطه میان باور ها و اشیاء که به آن « مطابقت » گویند نیازی دارند و نه به روایتی از توانایی های شناختی انسان که تضمین می کند گونه ی زیستی ما قادر به وارد شدن به آن رابطه است. آنها شکاف میان حقیقت و برهان (موجه) را نه به عنوان چیزی که باید بر آن فائق آمد، بلکه صرفا به عنوان شکافی میان خیر موجود و وضعیت بهتری که ممکن است می نگرند. از منظر یک فلیسوف طرفدار اصالت عمل، گفتن این که آنچه برای ما اکنون باور به آن معقولانه است شاید واقعیت نداشته باشد به این معنا است که شاید شخص اندیشه ی بهتری را به دست آورد . . . » (عینیت، نسبی گرایی و حقیقت).
آن نقل قول می تواند موجب واکنش سریع هر فیلسوفی شود که به گرایش ی فلسفه ی اصالت عمل با سوء ظن نگاه می کند، یعنی: « چه هنگام یک اندیشه از دیگری بهتر است؟ چه هنگام مفید تر است؟ یا چه هنگام به حقیقت نزدیک تر است؟ آیا ما در حال چرخیدن به دور خود نمی باشیم ؟ ». هرچند رورتی متقاعد شده بود که این قبیل پرسش ها نامربوط هستند: آنها دقیقا همان زبانی را بدیهی فرض می کنند که سعی دربه پرسش گرفتن آن دارند، زبانی که « حقیقت » را به هدف اصلی گفتار تبدیل می کند و آنچه تمامی اظهارات ما را به عنوان تلاش هایی برای نزدیک شدن به یک واقعیت مستقل از چشم انداز ما نشان می دهد.
از این رو تجربه ی نوگروی رورتی او را از فلسفه ی دانشگاهی دور کرد، از فلسفه ای که او تصور می کرد در بینشی غیر قابل دفاع از رابطه میان انسان ها و جهانشان غرق شده است (زیرا عمیقاً غیر تاریخی بود). او از موقعیت بسیار قابل توجه خود به عنوان استاد دائم در گروه فلسفه دانشگاه پرینستون صرف نظر کرد (یعنی مهمترین گروه فلسفه در ایالات متحده تا اینجا) و در دانشگاه ویرجینیا در ادبیات تطبیقی کرسی استادی گرفت. علاقه ی زیاد او به ادبیات یکی از علت های چنین جابجایی بود. اما او با این واقعیت روبرو گشت که روش اندیشه ی او دقیقاً در همان مسیری قرار گرفته است که نظریه ی ادبی زمان می پیماید ـ به ویژه آنچه با دریدا، پائول د مان و « ساختار شکنی » در ارتباط قرار می گرفت. رورتی مانند آنها تحت تاثیر این فکر قرار گرفته بود که هیچ واقعیت مستقلی در جهان وجود ندارد که در برابر آن، سخنان ما بتواند از جهت صدق یا درستی اش مورد ارزیابی قرار گیرد، و این که تمامی اندیشه ی انسانی در درون زبان به وقوع می پیوندد. کشفیات روشنفکرانه موضوعی مربوط به جایگزین کردن یک شکل از گفتار با گفتاری دیگر است. توجیه این جایگزینی توجیه شیوه ای از زندگی، شرایط اجتماعی، موضع یا نگرشی در برابر دیگران است که مستلزم دقیقاً همین گفتار جدید به عنوان اصلی تصدیق گرا است.
گردشی به سوی کنایه
یافتن جاذبه ی سیاسی در آن اندیشه دشوار نیست، هرچند استدلال های فلسفی ارائه شده برای آن از نظر من بهتر از آنچه توسط هگل برای نظریه ی ربط حقیقت (coherence theory of truth) عرضه شده بود نیست ـ در واقع این ها همان استدلال ها بودند. هرچند رورتی چرخشی جالب توجه از نوع خودش به آن اضافه کرد و آن را در کتابش « احتمال، کنایه و همبستگی » (1989) مطرح ساخت، آنچه او می اندیشید که تمایزی بنیادین است میان آن اندیشمندان (که افلاطون در میان آنها الگوی اصلی بود) که در جستجوی شالوده ای مستقل، عینی و ضروری برای جهان خود بودند و آن شالوده را به عنوان خدا یا حقیقت تعریف می کردند (آنچه صرفاً جانشین خدا در هیئت توهمات است) و آن کسانی که در تلاش برای یافتن چنین شالوده ی مستقلی نبودند، بلکه احتمال ممکن بودن (contingency) هرچیزی از جمله خودشان را تشخیص می دادند و در نتیجه در قریحه ای از کنایه زندگی و اندیشه می کردند. در میان این طبقه ی دوم از اندیشمندان نیچه از بقیه برجسته تر بود، یعنی کسی که برای رورتی مظهری بود از نوعی ضد سیستم خلاقانه و شاعرانه که او آن را در فروید نیز یافته بود.
از این اقتباس نویافته از کنایه به عنوان نقطه ی معکوسی از رئالیسم افلاطونی که تاریخ در هر حال آن را به کلی از میان برده بود رورتی مصمم به دفاع از نوعی لیبرالیسم سیاسی گردید. همبستگی ـ یعنی تایید انسانی دیگر به عنوان فردی برابر و سزاوار همدلی ـ همنشین طبیعی کنایه است و برای رورتی به مبنای واقعی برای حیات سیاسی تبدیل می شود. این عمل جسورانه به میان نظریه ی سیاسی، رورتی را به مسیرهای تازه و غیر قابل پیش بینی هدایت کرد، هنگامی که او تلاش نمود دیدگاهش مبتنی بر این که بعضی قرائت های نظم سیاسی از بقیه برترند را با اعتقادش به این که هیچ چشم انداز فراتاریخی وجود ندارد که بتواند چنین قضاوتی را به انجام رساند آشتی داد. این که او قادر بود به کرات در برابر نظرات انتقادی مقاومت کرده و به کار خود همچنان ادامه دهد شاهدی است بر مهارت های ادبی رورتی.
ما میراث رورتی را چگونه باید مورد ارزیابی قراردهیم؟ بدون تردید او قابل فهم ترین فیلسوف از میان فلاسفه ی پست مدرن بود ـ هرچند چنین چیزی در یک رقابت دستاورد بزرگی محسوب نمی شود. و او یقیناً با اندیشه هایش در باره ی احتمال و کنایه شناخت واقعی را به شیوه ی غیرعادی اندیشه ی پست مدرن افزود. هرچند من بر این باورم که مفهوم حقیقت مسئله ی بنیادین در گفتمان انسانی است. از این رو من نمی توانم با آنچه به نظرم ـ هرگاه با آن مواجه می شوم ـ یک شیوه ی کاملاً ظاهر فریب و حتی سطحی در استدلال کردن است موافقتی داشته باشم، یعنی آنچه رورتی مظهری از آن بود و در واقع آن را تکمیل نمود. رورتی شخصیت برجسته ای در میان اندیشمندانی بود که عقاید خود را به عنوان عقایدی که در برابر نقد ایمن هستند می نگرند، آنهم با تظاهر به این که این حقیقت نیست بلکه توافق عمومی است که نقش اول را دارد، در حالی که آنها توافق عمومی را با معیارهای افرادی همچون خودشان تعریف و معین می کنند.
Richard Rorty’s legacy
اروپا شدنی است
دسامبر 30, 2007
مصاحبه با فیلسوف فرانسوی برنارد ـ هنری لوی
برگردان علی محمد طباطبایی

« سرگیجه ی آمریکایی » عنوان آخرین کتاب برنارد ـ هنری لوی است که اخیرا با ترجمه ی آلمانی نیز منتشر شده است. در سال 2004 وی از طرف نشریه ی آتلانتیک مانتلی دعوت گردید که سفری به سراسر ایالات متحده داشته باشد. در این سفر او شاهد مبارزات انتخاباتی جورج بوش بود، بازدیدی از اردوگاه گوانتانامو به عمل آورد، سفر کوتاهی به نیواورلئان قبل از توفان کاترینا داشت و آشنایی هایی با پیوتاریانیسم آمریکایی در یک روسپی خانه نزدیک لوس آنجلس به عمل آورد. این کتاب همچنین بازتابی است از صحنه ی روشنفکری در ایالات متحده و رابطه میان اروپا و آمریکا. تری چرول در نمایشگاه کتاب لایبسیک در اواخر ماه مارچ این گفتگو را با او انجام داده است.
چرول: شما در موخره ی کتاب جدید خود « سرگیجه ی آمریکایی » دورنمای پرابهت از چشم انداز روشنفکری ایالات متحده را ترسیم کرده و نام بسیاری از آنها، از ساموئل هنتینگتون و فرانسیس فوکویاما گرفته تا پائول برمن را ذکر می کنید. آیا می خواهید بگوئید که مرکز ثقل روشنفکری از اروپا به آمریکا جابجا شده است؟
هنری ـ لوی: دقیقا. تاثیر مقاله های کریستوفر هیچنس در نشریه ی Slate و سایر روزنامه ها، نهضت محافظه کاران جدید، راه و رسمی که در آن یک سخنرانی چارلز کروات هامر و پاسخ فرنسیس فوکویاما بحث های داغی را برای مدت 6 سال به راه انداخت ـ همه ی این ها موید آن است که در آنجا یک شور و نشاط روشنفکری و فضایی از بحث و مناظره که اروپا دیگر ذائقه ی خود را برای آنها از دست داده در جریان است. من 30 سال از عمر خود را با این اندیشه سپری کردم که پاریس پایتخت بحث های روشنفکری است. در دیدگاه من امروز پاریس آن نقش را به نیویورک واگذار کرده است و این هم یکی از دلایلی است که چرا من پیشنهاد آتلانتیک مانتلی را پذیرفتم (که فراموش نکنیم برابر بود با سپری شدن دو سال از عمر من برای این کتاب، یک سال برای سفر و یک سال هم برای نوشتن آن). احساس می کنم که رفتن به آنجا بسیار تعین کننده بود اگر می خواستم در باره ی پرسش هایی به اندیشه بپردازم که برای من بسیار اهمیت دارند و آنچه برای آینده ی کودکان و نوه هایم دارای تاثیرات تعین کننده ای هستند.
چرول: آیا شما فهرست صد نفر از مهمترین روشنفکران مطرح جهان را که توسط نشریه پروسپکت منتشر شده است دیده اید؟ 14 نفر از آنها انگلیسی و 38 نفر آمریکایی هستند، هرچند فقط 3 نفر از آنها فرانسوی و 3 نفر آلمانی هستند و از اروپای شرقی هم کسی میان آنها دیده نمی شود. آیا این ها جهان روشنفکری امروز را تشکیل می دهند؟
هنری ـ لوی: مطابق با آن نشریه ی بله.
چرول: آیا زندگی روشنفکری نسبت به گذشته بیشتر جنبه ی محلی یافته است؟
هنری ـ لوی: محلی نسبت به کدام طرف؟
چرول: هر دو طرف. در جهان آنلگوساکسون، اما همچنین میان کشورهای اصلی غیر انگلیسی زبان در اروپا.
هنری ـ لوی: هر قلمروی روشنفکری حالا هر چقدر هم که پرتحرک و سرزنده باشد گرایش به محلی شدن دارد. هر فعالیت روشنفکری ضد خودش را هم تولید می کند و به همین نحو آرزو برای محدود کردن افق دیدش را. این کاملا طبیعی است.
چرول: چرا امروز این احساس وجود دارد که ما فاقد نسل جوان تر روشنفکران هم در آلمان و هم در فرانسه هستیم؟
هنری ـ لوی: معیار وابسته به نسل ها از نظر من اهمیتی ندارد. شما این اثر ارسطو « در باره ی بوجود آمدن و زوال یافتن » را می شناسید. به محض آن که شما با معیارهای نسل ها به اندیشه بپردازید، در واقع با معیار زوال به اندیشه پرداخته اید. موضوعات ذهنی بر اساس معیارهای نسلی کار نمی کنند. شاید این ملاک ها در تجارت یا در مدیریت امور داخلی کشورها مهم باشند و یقینا در مد مهم هستند. اما عرصه هایی وجود دارد که در آنها این ملاک وزنی ندارد، به ویژه در جهان اندیشه ها. ما هنرمندانی جوانی را داریم که بیش از 80 سال سن دارند. برعکس، هنرمندان و اندیشمندانی که در پیری کار خود را شروع کرده و با گذر زمان و کار سخت و تجربیات بیشتر سالها بعد کار خود را با جوانی بیشتر در مقایسه با گذشته به پایان می رسانند. زمانه ی ذهن دوره ی عجیبی است. من شخصا هرگز این احساس را نداشته ام که معاصر انسان هایی هستم که با آنها در یک زمان به دنیا آمده ام ـ چه وقتی 20 ساله بودم و چه حالا که در 58 سالگی هستم. یک روشنفکر کسی است که به ناگهان به نحوی می اندیشد که گویی مقاله ی کانت در باره ی روشنگری همین دیروز نوشته شده است.
چرول: اما کمی صبر کنید! در تاریخ اندیشه ها شاهد جزر و مد ها یا به قولی موج ها هم بوده ایم. هنگامی که شما در پایان 1960 کار خود را آغاز کردید در فرانسه غول های روشنفکری بسیاری وجود داشتند. سارتر هنوز آنجا بود و تاریخ نگاران بزرگ، پساساختارگرایان، فلاسفه ی جدید.
هنری ـ لوی: یقینا چنین موج هایی هم وجود داشت است. لیکن این خود موضوع دیگری است. آنها تحت تاثیر شرایط بخصوص تاریخی قرار گرفته بودند. این واقعیت ها خود صحنه ای را خلق می کنند که بر روی آن اندیشه ها به بازی گر اصلی تبدیل می شوند. بر روی همین صحنه است که پرسش هایی سربرمی آورند که باید به آنها پاسخ داد. پرسش وابسته به نسل توجه مرا چندان به خودش جلب نمی کند. آنچه برای من جالب است این که آیا می توان پرسش های جدیدی را تدوین نمود یا خیر. در اینجاست که من عملا کمی نگران هستم، زیرا هیچ نسیم جدیدی را احساس نمی کنم. و من به هیچ وجه از این پرسش هایی که امروز مطرح شده اند به وجد نمی آیم.
چرول: مثلا؟
هنری ـ لوی: پرسش از اسلام گرایی افراطی، تروریسم و یا به چالش کشیده شدن اندیشه ی روشنگری و پرسش از آنچه ما از اندیشه ی ضد تمامیت خواهانه 20 یا 30 سال اخیر نیاموخته ایم یا چیزی از آن را به خاطر نسپرده ایم . . .
چرول: شما در کتاب خود می پذیرید که به اندیشه ی ضدتمامیت خواهانه محافظه کاران جدید نزدیک هستید و از آنها حتی دفاع هم می کنید.
هنری ـ لوی: خیر از آنها دفاع نمی کنم. یا صحیح تر بگویم: من فقط از آنها در برابر چسباندنشان به نوعی اندیشه اهریمنی که امروزه بسیار مد شده است دفاع می کنم که این خود موضوع کاملا متفاوتی است. من از آنها در برابر واگشت گرایی (فلسفه ی اصالت تحویل) احمقانه ی کسانی که آنها را به عنوان امپریالیست هایی که حریصانه جنگ عراق را به راه انداخته اند تا به نفت آن کشور برسند دفاع می کنم. من در کتاب خودم می گویم: « خیر! مسئله به این سادگی ها هم نیست. دلایل آنها برای به راه انداختن این جنگ نه فرومایه است و نه غیر اخلاقی! آنها این جنگ را بنا به دلایلی که خود تبلیغ کرده بودند آغاز نموده اند: اندیشه ی کودکانه ای که آنها مثلا با این جنگ دموکراسی را به جهان عرب خواهند برد! اگر مسئله صرفا بر سر دستیابی به نفت بود که می توانستند با همان صدام حسین به نحوی کنار آیند. و او در هر حال دست رد به سینه ی آنها نمی زد ».
این گستره ی دفاع من است. به عبارت دیگر من در تمامی موارد از آنها حمایت نمی کنم، زیرا جنگ در عراق تنها موضوع مورد بحث نیست. در کنار آن پرسش هایی وجود دارد از سیاست داخلی، یعنی عرصه ای که به عقیده ی من آنها در آن مانند روشنفکران با احساسی از آزادی دست به اقدام نمی زنند. اما در هر حال، این که شما با یک دولت در یک مورد بخصوص هم عقیده باشید به این معنا نیست که شما در تمامی موارد دیگر نیز با او هم سخن هستید. وقتی شما به یک رستوران می روید آیا موظف به سفارش دادن تمامی غذاهای موجود در فهرست سفارش غذا هستید؟ من با تعدادی از آنها چنین بحثی را داشته ام و یک علت اصلی اختلاف نظر من با آنها هم همین است.
چرول: و در مورد جنگ عراق؟
هنری ـ لوی: این باز خودش یک مسئله ی دیگر است. این جنگ یک فاجعه بود. در واقع به آن شکلی که آنها جنگ را برای خود تصور کرده بودند می بایست هم که یک فاجعه باشد. در سطح سیاسی آنها مرتکب اشتباهات تراژیک بسیار بزرگی شدند و من در این خصوص کمترین تردیدی ندارم. اختلاف من با آنها دراین مورد مبتنی بر طبیعت سیاسی است. من آنها را به خاطر ارتکاب رفتار ناشایست و غیر اخلاقی بودن در عراق مورد انتقاد قرار نمی دهم، بلکه برای بی تجربگی و ساده لوحی شان. موضوع این نیست که آنها کم و کسری در موعظه های اخلاقی داشته اند (که حتی گاهی زیادی هم دم از اخلاقیات می زدند). بلکه از نظر من آنها در حد کفایت وارد به سیاست نشدند (و یا دقیقتر گفته شود آنها خود را گرفتار سیاست های احمقانه کردند). همانگونه که در ابتدای گفتگو اشاره کردم، این جنگ به لحاظ اخلاقی درست و به لحاظ سیاسی اشتباه بود.
چرول: که منظور از آن؟
هنری ـ لوی: هیچ چیز اخلاقی تر از این نیست که خواستار واژگونی یک دیکتاتور باشیم. اما ابتدا باید طرحی برای پس از براندازی داشت و متحدینی منسجم و استوار در منطقه. مانند افغانستان در خصوص اتحاد شمال. و باز هم بهتر این است که برای به موفقیت رساندن عملیات برخوردار از یک موافقت و اجماع بین المللی بود.
چرول: اما وظیفه ی روشنفکران جستجو برای یافتن مثلا یک اتحاد شمال که نیست!
هنری ـ لوی: اما وظیفه ی آنها مورد بررسی دقیق قرار دادن آن است یا به سخن دیگر اشتباه نئوکون ها پروبال دادن به چیزی بود که من آن را « سراب مهدویت دموکراتیک » نام گذاشته ام. یعنی به طور خلاصه ایده ای که با خوش خیالی معتقد است برای رسیدن به دموکراسی فقط همین کفایت می کند که برای آمدن آن حکم لازم را صادر کنیم و آنهم بدون نیاز به کار بردبارانه ای که ما اسم آن را سیاست ورزی گذاشته ایم. این ها افرادی هستند که حتی در کشور خودشان هم به سیاست ورزی اعتقادی ندارند و چرا باید برای نقاط دیگر به آن باور داشته باشند؟ آنها بر این باور نیستند که مبارزه با فقر یا تلاش برای بهبود وضعیت بهداشتی، یا جلوگیری از زوال شهرها و از این قبیل وظیفه ی سیاست است. چگونه آنها می توانستند این گونه بیندیشند آنهم هنگامی که خودشان مشغول به ساختن دموکراسی در کشوری بودند که از دهه ها دیکتاتوری بیرون آمده بود؟ البته نئوکون ها با ما در این اندیشه سهیم هستند که ارزش های دموکراتیک جهانشمول هستند و آنها نیز مانند من این گونه نمی اندیشند که چون این ارزش ها در غرب آغاز شده اند فقط برای غربی ها هم قابل ادراک و اجرا هستند. هرچند من بر این نظرم که قانع کردن انسان هایی که هنوز نسبت به درستی این ارزش ها متقاعد نشده اند نیاز به زمان دارد، یعنی نیاز به سیاست ورزی.
چرول: شما در 2003 مخالف یا جنگ بودید.
هنری ـ لوی: بله، اما بنا به همان دلایلی که گفتم و نه دلایل اخلاقی یا چه می دانم نوعی صلح طلبی ابلهانه. آنچه جایش حقیقتا خالی بود یک اتحاد چند جانبه بود و داشتن هم پیمان هایی در خود عراق و البته طرح روشنی برای دوره ی پس از سرنگونی. در افغانستان حداقل دو شرایط از میان آنها برآورده شده بود، اما در عراق چنین نبود. شما می دانید که در 2003 من مدتی در پاکستان بودم و در آنجا برایم کاملا روشن گردید که آنچه این ها (نئوکونها) می گفند سخنان بی پایه و اساس بود. اگر مسئله ی اصلی همان اسلام گرایی افراطی بود، اگر دشمنان ما القاعده و سازمان های مشابه بودند پس واضح بود که هدف اصلی نمی توانست در عراق قرار داشته باشد بلکه در جای دیگری به ویژه در کراچی، نه در اسلام عربی بلکه در اسلام آسیایی. من قبل از جنگ چندین مقاله نوشتم که در آنها همین واقعیت ها منعکس شده بود و امروز به درستی آنها کمترین تردیدی ندارم.
چرول: به عقیده ی شما شکست نئوکون ها چه پیامدهایی خواهد داشت؟
هنری ـ لوی: بدترین پیامد آن می تواند این باشد که مهمترین ویژگی اندیشه ی آنها بی اعتبار شود، یعنی جهانشمولی آنها، طرد کردن نسبی گرایی و انزواطلبی توسط آنها یا باور به این که ما در پایان تاریخ قرار نداریم و کنارگذاردن آنچه برنارد کوشنر و دیگران اسمش را « وظیفه برای دخالت » گذاشته اند.
چرول: علی رغم شکست آنها در اندیشه هایشان، شما با ضد تمامیت خواهی آنها همدلی نشان می دهید. و مانند بعضی از آنها از اسلام گرایی به عنوان یک تمامیت خواهی جدید سخن می گوئید. و حتی واژه ی « فاشیسم اسلامی » را به کار بردید.
هنری ـ لوی: فکر می کنم که من یکی از اولین کسانی بودم که این واژه را به کار بردم. اما این یک اصطلاح مخصوص نئوکون ها نیست، بخشی از واقعیت جهان ما است.
چرول: آیا ما می توانیم این پدیده را که ریشه هایش در 1400 سال از سنت دینی گسترانده شده است با ملاک های چیزی مانند فاشیسم به توصیف بکشیم؟ فاشیسم چیزی کاملا متفاوت است، وقتی بسیج توده ها و یک قدرتی مرکزی و یا دوچه را به خاطر بیاوریم.
هنری ـ لوی: شما جوری صحبت می کنید که انگار اسلام گرایی فقط از یک نقطه منشا گرفته است. اسلام گرایان نیز از فاشیسم به نفع خود بهره برداری کرده اند، یعنی از همان فاشیسم واقعی موسولینی و هیتلر. قضیه کاملا روشن است، وقتی مثلا شما به شخصیتی مانند محمد امین الحسینی (1) یا همان مفتی اورشلیم توجه کنید که یکی از بنیان گذاران یهودستیزی عربی بود. او یکی از اعضای اس اس هم بود و در سال های آخر جنگ، عرب ها را برای اهداف اس اس بسیج نمود. و باز هم قضیه بیشتر روشن می شود هنگامی که نگاهی به خاستگاه های سیاسی اخوان المسلمین بیندازیم. این نهضت ها و این افراد از فاشیسم واقعی الهام گرفته و می گیرند و نه از یک فاشیسم سمبلیک.
چرول: با این وجود شیوه ی کار آنها با هم بسیار متفاوت است.
هنری ـ لوی: البته. لیکن شما باید این نکته را نیز در نظر داشته باشید که پدیده ی اسلام گرایی در یک زمینه و شرایط مضاعف جاری است. یکی از آنها زمینه و شرایط « کوچک » است که شاید بتوانیم بگوئیم زمینه و شرایط دینی. اما یک زمینه و شرایط دیگر هم وجود دارد که آن را « سیاسی » می خوانیم که با تاریخ فاشیسم رابطه ی نزدیک دارد. بعضی می خواهند به ما بقبولانند که اسلام گرایی صرفا یک موضوع دینی است، یعنی مشکل اصلی آن در کتاب دینی مسلمانان نهفته است و تمامی کاری که باید برای درست کردن امور انجام داد به روز کردن قرآن است. من این گونه فکر نمی کنم. البته من نیز معتقد هستم که قرآن باید خود را با شرایط روزگار ما تطبیق دهد. به باور من ما نیازمند نسلی هستیم ـ البته نسلی از مسلمان ها ـ که با قرآن همان عمل Aggiornamento یا به روز کردن را انجام دهند که یهودی ها و مسیحی ها با متن های مقدس خود انجام دادند. و من به این باور هستم که، اگر بخواهم با بی رحمی بیان کنم، بخشی از معضل وقتی حل خواهد شد که مسلمان ها بپذیرند که کلام الهی باید تحت تفسیر مبتنی بر شرایط روز قرار گیرد. یعنی به دیگر سخن باید نوعی از سنت « تلمودی » در اسلام نیز به اجرا گذارده شود. اما در عین حال، این شرایط در حالی که لازم هستند، لیکن به هیچ وجه کافی نمی باشند. زیرا پس از تمامی این ها ما تازه به معضل اصلی می رسیم یعنی به توجه و تمرکز بر ریشه های سیاسی اسلام گرایی. یان بوروما در همین باره اظهار نظرهای جالبی در کتابش « غرب گرایی (یا اوکسیدنتالیسم) » و دوستم پائول برمن در « ترور و لیبرالیسم » آورده اند. و البته کتاب جالب توجهی با عنوان « هلال ماه و صلیب شکسته: رایش سوم، عرب ها و فلسطین » (2) که نویسنده ی آن دو آلمانی هستند. دریغا که این کتاب یک واقعیت اساسی را به اثبات می رساند. کتاب تاریخچه ی کمتر شناخته شده ی یک لژیون متشکل از عرب ها در ارتش مارشال رومل را تعریف می کند که می بایست « راه حل نهایی » را در مورد 600 هزار یهودی موجود در فلسطین آن زمان به انجام برسانند. این کتاب حد اقل یکی از ادعا های اصلی اسلام گرایان چپگرا را کاملا باطل می کند، یعنی این که « ما در قتل عام یهودی ها هیچ نقشی نداشته ایم. ما با تاریخ نازیسم ارتباطی نداشته ایم. پس چرا باید با تحمل اسرائیل تاوان آن جنایت ها را ما پس دهیم، یعنی جنایت هایی که از اروپایی ها سر زده است ». لیکن در واقعیت یک نازیسم عربی هم وجود داشته است و بعضی از عرب ها در رابطه ی مستقیم با پروژه ی هولوکاوست قرار داشته اند و اگر بعضی رژیم های عربی، بعضی روشنفکران و فتنه انگیزان و واعظین با هیتلر متحد و هم داستان شدند صرفا به خاطر تنفر از آنگلوساکسون ها یا آرزو برای آزاد سازی خود از شر استعمار نبوده است. خیر. این اتحاد دارای منشا ایدئولوژیک بوده، یک اعتقاد راسخ.
چرول: واکنش ما نسبت به اسلام چگونه باید باشد؟
هنری ـ لوی: باید هر دو زمینه و شرایطی که نام بردم مورد توجه قرار گیرند. اول از همه شرایط دینی است که گفتم. و این هم فقط از عهده ی خود مسلمان ها ساخته است. زمانه ی ما زمانه ی تفسیر است! حروف باید پرواز را بیاموزند. بگذاریم 100 گل تلمودی شکفته شود! دوم، جهان عربی ـ اسلامی باید همان تجربه ای را که ما در غرب با سوگواری از سر گذراندیم، آنها نیز تجربه کنند. تا زمانی که عرب ها همچنان بر این عقیده پای فشرند که تاریخ فاشیسم در اروپا ربطی به آنها ندارد، هیچ پیشرفتی حاصل نخواهد شد. و من در این مورد کمترین تردیدی ندارم.
چرول: حال بگذارید دوباره به چشم انداز روشنفکری بازگردیم و به رابطه ی بسیار ویژه میان فرانسه و آمریکا. به عقیده ی شما این رابطه ی عشق ـ نفرت از کجا ریشه گرفته است؟
هنری ـ لوی: هرکدامشان به دیگری مدیون است. فرانسه در نهضت آزادی آمریکا از طریق لویی شانزدهم، لافایت، بومارچی و دیگران شرکت داشته است. و آنگاه دو قرن بعد آمریکایی ها فرانسه را آزاد کردند.
چرول: به دشواری می توان چنین توجیهی را پذیرفت!
هنری ـ لوی: شما یقینا این سخن ژول رنار را شنیده اید: من هیچ دشمنی ندارم زیرا هرگز به کسی محبت نکرده ام. دقیقا همانی است که گفتم. هیچ چیزی تلخ تر از وامی که انسان برای تشکر کردن از دیگری دارد نیست. و البته به آنها باید تعهد این دو کشور به جهانشمولیت را بیفزائیم، یعنی تقریبا نوعی مهدویت در ارزش های جهانشمول.
چرول: آیا آمریکا در حال دور شدن از اروپا است؟
هنری ـ لوی: من چنین فکر نمی کنم. یا دقیق تر گفته باشم، تا زمانی که ایالات متحده همچنان ایالات متحده باقی بماند، ارتباط با اروپا قدرتمند باقی می ماند. شاید این ارتباط منفصل شود و شاید مخفیانه ادامه یابد. و یا شاید اروپا بخواهد خودش را جوردیگری بیان کند، مقداری ملایم تر. اما در هر حال این بخشی جدانشدنی از آمریکا باقی خواهد ماند. اما آمریکا چیست؟ یک اروپای جدید و فکر می کنم که این را آمریکایی ها هم می دانند. آنها احساس می کنند که این شیوه به درستی کار می کند و دوام می آورد. درست مانند Enee که ترویا را ترک کرد تا لاوینیوم را پیدا کند، اما آنها جهان جدید را به جای اروپا بنیان گذاری کردند. آمریکا آتش روشنگری اروپایی است که در جای دیگری دوباره روشن شده است. بدون چنین ایده هایی ما در آمریکا فقط ترکیبی از جمعیت ها و محله های را می داشتیم که چیزی جز کنارهم نشینی حباب های بی ارتباط با هم نبودند، نوعی جامعه ی پست مدرن که بعضی ها آرزویش را دارند. اما شاید نه دیگر آن رویای آمریکایی. ژان بودریار برای مثال آمریکا را به همین نحو برای خود مجسم کرده بود. هرچند که من در چنین بینشی آن را نگاه نمی کنم. برای مثال من فکر می کنم که همجواری تجاری آمریکا با حوزه ی اقیانوسیه آن را از ارزش های روشنگری دور نمی کند، یعنی از اروپا.
چرول: با این حال این کشور از جهت شکست در عراق در یک بحران گرفتار آمده است.
هنری ـ لوی: نه بیشتر و نه کمتر از آنچه طی جنگ ویتنام گرفتار آن بود یا در دهه های قبل از آن که منجر به جنبش حقوق مدنی گردید. به نظر می رسد مردم از بوش به طورکل دور می شوند. چرا؟ قبل از بوش نوبت نیکسون بود و قبل از او ماجرای تبعیض نژادی، کوکلوکس کلان ها. و تمامی این ها باعث نشدند که دموکراسی آمریکا از شکوفایی و پیشرفت بازماند. اما وضعیت امروز چگونه است؟ بعضی ها جوری عمل می کنند که گویی آمریکا در حال تجربه ی یک جابجایی عظیم و غیر قابل برگشت به سوی راست است. اما اگر شما به پنجاه سال اخیر نگاهی بیندازید خواهید دید که امروز آمریکا بسیار پیشرفت کرده است. دو پیروزی بوش، پیروزی خلقت باوران و بنیادگرایان دینی به هیچ وجه قابل مقایسه با نبرد پیروزمندانه برای برابری مدنی میان مردان و زنان، و آزادی سقط جنین نیست. آنچه ما شاهد آن بوده ایم یک انقلاب دموکراتیک است که مشابه آن را در هیچ کجای دیگر تاریخ نمی توان یافت. در مقایسه با تمامی این ها، جابجایی فعلی به طرف راست به نظر می رسد که بیشتر شبیه است به آخرین رعشه ی جانوری که می داند در حال مردن است.
چرول: مردم گاهی همین سخن را در باره ی اسلام گرایی هم به کار می برند: آخرین تلاطم در مقابل نوگرایی اجتناب ناپذیر . . . ه
نری ـ لوی: بله می دانم. این همان چیزی است که بعضی از اسلام شناسان مانند اولیور روی و گیلس کپل می گویند. اما این دو مورد هیچ رابطه ای با هم ندارند. ترس من از آن است که اسلام گرایی یک آینده ی روشن داشته باشد با ریشه های محکم در دین و سیاست.
چرول: شما در آمریکا در باره ی اروپا چه چیزها آموختید؟
هنری ـ لوی: من یادگرفتم که اروپا شدنی است. هنگامی که من به ایالات متحده آمدم از جهت موضوع اروپا بسیار ناراحت بودم. این هنگامی بود که در فرانسه مباحثه ها در باره ی قانون اساسی اروپا به شدت داغ بود، یعنی هنگامی که حتی طرفداران پاسخ مثبت جرئت گفتن این را نداشتند که جواب « آری » آنها به خاطر خود اروپا است و چنین وانمود می کردند که این جواب مثبت به خاطر فرانسه است. بله، در چنین هنگامی بود که من نیز تصور می کردم اروپا شاید توهمی از نسل خود من باشد. به خودم می گفتم: من تمام عمرم بر این باور بودم که اروپا اصولا تاریخ است و در هر حال به قوع خواهد پیوست حال هرچه روی دهد فرقی نخواهد داشت. فقط کافی است که کاری به کارش نداشته باشیم. ما می توانیم به رختخواب خود برویم و او خودش در غیاب ما شکل خواهد گرفت. اما بعدا متوجه شدم مثل این است که اصولا نمی خواهد بوجود آید و گویی در جلوی چشمان ما از هم می پاشد.
چرول: و آنوقت آمریکا باعث شد که شما همه چیز را متفاوت تر از قبل ببینید؟
هنری ـ لوی: بله. من شاهد این فدراسیون متشکل از ایالت ها بودم. این جامعه ی ملی که از انسان هایی تشکیل شده است که حتی تفاوت زبانی در میان آنها به مراتب از آنچه در اروپا وجود دارد بیشتر است و کسانی که در مواجهه با معضلات دشوار تر قومی قرار گرفته اند. و من می اندیشم که معجزات هم ممکن هستند، یعنی می توان یک ملت غیر اورگانیک یا یک پیکره ی اجتماعی غیر اورگانیک را هم بوجود آورد. من کشف کردم که میهن پرستی قانون سالار ـ در سخنان هابرماس ـ فقط یک خواب و خیال فلسفی نیست، بلکه چیزی است که حقیقتا وجود دارد و به درستی عمل می کند. چیزی که با آن انسان ها ارتش ها را بوجود می آورند، مدرسه درست می کنند و مالیات ها را افزایش می دهند. وقتی شما هم مانند من سرتاسر این کشور را زیر پا گذارید، اگر ببینید چگونه یک مالک زمین های کشاورزی که هیچ نقطه ی مشترکی با یک مکزیکی در سن دیگو یا با یک اروپایی در ساوانا یا چارلستون ندارد و آنهم علی رغم این که آمریکا به تشکیل و حفظ خودش قادر بوده، چنین مواردی هستند که امید برای اروپا را دوباره مشتعل می سازند.
چرول: انتخابات فرانسه چه دستاوردی برای اروپا داشته؟
هنری ـ لوی: نمی دانم. امیدوارم که رئیس جمهور بعدی ـ حالا هرکس که باشد ـ بپذیرد که اولین و مهمترین وظیفه ی او مرمت و بازسازی رشته ی امید اروپا است.
چرول: اتفاقا این از جمله مواردی نیست که در مبارزات انتخاباتی مورد توجه قرار گیرد.
هنری ـ لوی: فرانسوا بایرو کسی است که می تواند آن را مطرح کند. و البته همینطور سگولن رویال. و شما می دانید که احتمالا رویال ـ اگر نه اروپایی تراز سه کاندیدای اصلی دیگر ـ اما کسی است که می تواند بخشی از نیروهای « نه » را برای جواب « آری » تجهیز کند. و این هم دلیل خوبی است برای رای دادن به او، هرچند نه تنها دلیل.
چرول: آیا او شخصا از ایده ی اروپا پشتیبانی کرده؟
هنری ـ لوی: بله، بارها. او یکی از طرفداران پاسخ « آری » بود. و امروز او یکی از شخصیت های اصلی مبارزات انتخاباتی جناح خودش است و دلایلی برای امیدوار بودن وجود دارد. می دانید، آخرین باری که من به خاطر کشورم شرمنده شدم همین چند هفته قبل بود. هنگامی که خانم مرکل کشورهای اروپایی را در مادرید گرد هم آورده بود. او برای این گردهمایی نام فرانسوی Amis de la constitution را انتخاب کرد. یعنی نام انجم جاکوبن ها طی انقلاب فرانسه را. اما در آن روز جای یک کشور در آنجا خالی بود و آنهم همین فرانسه بود.
برنارد هنری ـ لوی متولد 1948 در بنی صف، در الجزایر است. وی یک روزنامه نگار، یک فعال سیاسی و یکی از برجسته ترین فیلسوفان فرانسه است. او برای اولین بار در 1977 با مقاله اش « وحشی گری با چهره ی انسانی » به شهرت رسید. از آن زمان وی کتاب های بسیاری منتشر کرده است. او یکی از 12 امضا کننده ی بیانیه ای بود با عنوان « با یکدیگر در برابر تمامیت خواهی جدید »، واکنشی در برابر آشوب هایی که در پیامد انتشار کاریکاتورهای پیامبر اسلام در روزنامه یولاندپستن به راه افتاد.
1: http://www.palestinefacts.org/pf_mandate_grand_mufti.php
: http://www.buecher.de/w1100485faz3534197291
Europe is possible
An interview with Bernard-Henri Levy, by Thierry Chervel http://www.signandsight.com/features/1305.html