امیر طاهری

برگردان علی محمد طباطبایی

 

  

در یکی از آن تلاقی هایی که باعث درهم آمیختن دو مسئله ی متضاد گردید، در روز پس از تصویب 700 میلیارد دلار بسته تضمین مالی توسط کنگره ایالات متحده بعضی از رمانتیک های دوآتشه یکصد و شصتمین سالگرد انتشار مانیفیست کمونیستی را گرامی داشتند.  

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

جان مونتگومری

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

آوازه ی كتاب معروف آدام اسمیت « ثروت ملل » در حالی دویستمین سالگرد خود را از سر می گذراند كه بسیاری از آثار علمی و ادبی چند قرن گذشته با چنین اقبالی مواجه نبوده است. طی تمامی این سالها شرح اسمیت از اقتصاد و بازار آزاد غالباً به چالش گرفته شد، اما هرگز جایگزین شایسته ای نیافت و همچنان به عنوان محور اصلی نظریه های اقتصادی باقی ماند و عجیب آن كه حتا پس از گذشت بیش از دو قرن هنوز هم آشكارا برای مشكلات و تنگناهای اقتصادی روزگار ما سخن مناسبی در بر دارد.

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

آلمان ساعت صفر

ژوئن 29, 2008

رالف داهرن دورف

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

هشتم ماه می همیشه برای من خاطره های 1945 را فرا می خواند، زیرا خاتمه ی جنگ دراروپا به واقع یك ساعت صفر بود.

هنگامی كه سروكله ی اولین سربازان شوروی از انتهای خیابان كوچك ما در حومه ی غربی برلین پیدا شد، دیگر می دانستیم كه كشتار بزرگ به انتهای خود  رسیده است. پدر من كه در نهضت مقاومت بود بالاخره از زندان براندنبورگ بازگشت و من دیگر نیازی نبود كه خود را مخفی كنم، یعنی عملی كه پس از آزادی ام از اردوگاه گشتاپو در آغاز ماه فوریه به بعد انجام داده بودم. یك جوری بالاخره زندگی جدیدی آغاز می گشت.

هرچند كه در ابتدا نوبت آشوب و بی نظمی بود. نازی ها رفته بودند، اما نیروهای اشغالگر هنوز هیچ نوع از حكومتی را جایگزین نكرده بودند. ما همگی مغازه های محلی را غارت می كردیم. من هنوز هم جلدهای كم حجم اشعار رومانتیكی را دارم كه آنها را من شانزده ساله شخصاً از یك كتابفروشی برداشته بود. نفرات نیروهای اشغالگر نیز دست به غارت و وحشیگری می زدند. پیدا كردن غذا كار بسیار دشواری بود. پدر من از زندان بیرون آورده شده و مستقیم به مركز برلین منتقل گردید، جایی كه او می بایست دفتر تامین انرژی برق شهر را برپا كند. این وظیفه ای بود كه می بایست به معنای واقعی كلمه از هیچ انجام شود. برای مدتی نه از برق خبری بود، نه از وسائط نقلیه و نه شكلی از زندگی سازمان یافته. 

آیا این شكست بود یا آزادی؟ پاسخ این پرسش برای آلمانی ها ساده نبود، هرچند كه خانواده ما به وضوح و از هر جهت كه بگوئیم آزاد شده بود. در آن زمان پرسش این گونه بود: آزادی برای چه كاری؟ از این به بعد نكلیف ما چه خواهد بود؟

مادرم به من نصحیت كرد كه « باید كمك كنی ». به این ترتیب من به مقامات مسئول ناحیه ای كه در آن زندگی می كردیم خدمات خودم را عرضه كردم و در توزیع مواد غذایی اصلی در تعداد اندكی از فروشگاه های منطقه سلندورف یاری نمودم.

هرچند كه هفته ی بعد به مدرسه بازگشتم. من یك جواز عبور ویژه با عنوان « قربانی فاشیسم » با خود داشتم. اما دیگران صلیب های آهنی خودشان را نشان می دادند كه برای عملیات نظامی قبلی دریافت كرده بودند. بعضی ها هم پناهندگانی از شرق بودند و بسیاری از آنها خانه هایشان در حمله های هوایی از بین رفته بود و تقریباً همه ی آنها غصه دار از دست دادن عزیران خود بودند. 

با این وجود ساعت صفر چندان به طول نیانجامید. این تقریباً باورنكردنی است كه تنها ظرف 3 سال بعدی از سیاست های آزاد سازی كه در پی اصلاح پولی روی داد پدیده ای به حركت در آمد كه از آن به عنوان « معجزه ی اقتصادی آلمان » صحبت می كنند.

برای آن كه دقیق تر گفته شود: به این ترتیب بود كه معجزه ی اقتصادی آلمان غربی آغاز گردید. مثال آلمان نشان می دهد كه نیروهای اشغالگر تا چه اندازه می توانند متفاوت باشند. در ناحیه ی اشغالی شوروی ها پیشرفت كند بود و مهم تر از آن این كه همه چیز با نوعی بندگی جدید همراه بود. حتی اردوگاه های كار اجباری مانند بوخن والد نگهبان ها و زندانی هایش عوض شد، اما همچنان مورد استفاده باقی ماند.

از طرف دیگر نیروهای غربی در آلمان پس از یك دوره ی كوتاه از خصومت، سیاست انتقال قدرت كنترل شده را در پیش گرفتند. طی یك سال پس از خاتمه ی جنگ اداره های آلمانی با مجریان بومی وجود داشت و طی سال بعدی انتخابات. در باره ی دموكراسی صرفاً به موعظه اكتفا نمی شد، بلكه عملاً به اجرا در می آمد و می توانست بر سنت های آلمانی استوار گردد.

یقیناً همه ی اینها را نباید به حساب نیكخواهی نیروهای اشغالگر گذارد بلكه آنها همچنین نتیجه ی جنگ سرد بودند كه تازه آغاز گشته بود و البته استحكام بخشیدن سهمی كه هركدام از دو طرف در آلمان داشتند. اما حتی در چنین حالتی نیز می توان از این جریان درسی هایی گرفت.

در این خصوص دو مورد وجود دارد كه سزاوار یادآوری هستند. یكی از آنها اقتصادی است و با طرح مارشال ارتباط پیدا می كند. شاید مایه ی تاسف است اما در هر حال حقیقت دارد كه دموكراسی چنانچه شرایط اقتصادی در حال بهبودی و پیشرفت باشد با سهولت بیشتری ریشه می دواند. لازمه ی چنین پیشرفتی قبل از هر چیز خودیاری است، اقدام های تك به تك افرادی كه حاضر نیستند بدبختی و فلاكت ساعت صفر را برای مدت طولانی بپذیرند.

چنین خودیاری می تواند توسط خط و مشی های سیاسی (یعنی آنچه لودویك ارهارد پدر « اقتصاد بازار آزاد »  در آلمان انجام داد) موردتشویق قرار گیرد، اما در هر حال مقداری سرمایه برای شروع مفید است. در همین جا بود كه طرح مارشال مبتنی بر كمك و حمایت آمریكایی ها نقش حیاتی خود را بازی كرد. به نحوی مشابه اتحادیه ی اروپا به كشورهای پساكمونیستی برای طی كردن همین مسیر كمك نمود و همچنان به كمك های خود ادامه می دهد.  

درس دیگر درسی است اخلاقی، و البته دشوار تر. محاكمه های نورنبرگ مجرم بودن رهبران نازی را بدون هرگونه تردیدی آشكار ساخت، البته اگر هنوز هم تردیدی در ذهن مردم باقی مانده بود. اما اگرچه همه ی اینها اهمیت بسیار داشتند، لیكن آلمان مسیر دشوار برای دورشدن از ساعت صفر را با دغدغه برای گذشته آغاز نكرد.

در واقع سال های آدناور پس از 1949 توسط بسیاری به عنوان سالهای « بازسازی » توصیف شده اند، زیرا بسیاری از چهره های كم اهمیت تر نازی ها همچنان در پست های خود باقی ماندند. به این ترتیب كشور به سهولت گذشته خود را انكار نكرد، اما به جلو گام برداشت. سال ها بعد، هنگامی كه اقتصاد بازار آزاد و دموكراسی سیاسی تثبیت شدند، آلمان به سوی « تصفیه حساب با گذشته ی خود » تغییر مسیر داد و آن هم البته به نحو بسیار موثری.

گذشته ی ناسیونال سوسیالیستی آلمان چنان به طور منحصر به فردی هولناك است كه مقایسه ی آن با كشورهای دیگری كه دارای تاریخ مشابه مصیبت زده ای هستند بی فایده است. با این حال لهستان به شیوه ی خودش راه مشابهی را پس از 1989 آغاز نمود: ابتدا پرداختن به زمان حال وآنچه تازه است و سپس تلاش برای غلبه بر گذشته و كنارآمدن با آن. رویهم رفته برای كنار آمدن با ساعت صفر یك ملت این شیوه ی بهتری است و نه حالت عكس آن.

دراروپا 8 ماه می 2005 فرصتی است برای نگاهی با اندوه و خشم به گذشته. این همچنین مجالی است برای نگاهی به آینده با غرور، آن هم در پرتوی دستاوردهای دهه های اخیر و البته موجبی است برای امید بیشتر.

 

رالف داهرن دورف نویسنده ی كتاب های مورد تحسین قرار گرفته ی بسیاری است. وی نمانیده ی پیشین اتحادیه ی اروپا از آلمان بود و عضو پیشین مجلس عوام انگلستان، همچنین رئیس قبلی مدرسه ی اقتصادی لندن و مسئول پیشین كالج سنت آنتونی در آكسفورد.

 

تاریخ انتشار اولیه چهارشنبه 11 خرداد 1384

 

 

  1: Germany’s Zero Hour by Ralf Dahrendorf.

Project Syndicate 2005.

معمای سرمایه (2)

ژوئن 27, 2008

چرا سرمایه داری در غرب پیروز است و در هرجای دیگر ناكام

فصل اول از كتاب معمای سرمایه اثر هرناندو د سوتو

برگردان علی محمد طباطبایی

بخش دوم و پایانی 

 

 

فصل اول (از كتاب معمای سرمایه):

 

معماهای پنج گانه ی سرمایه داری

« معضل اصلی پی بردن و درك این نكته است كه چرا آن بخش از جامعه ی گذشته كه من تردیدی در نام گذاری آن به عنوان جامعه ی سرمایه داری نخواهم داشت باید در شرایطی كه گویی از سایر نقاط جدا است در زیر چتر محافظ به حیات خود ادامه دهد، چرا قادر نبود كه خود را گسترش داده و تمامی جامعه را به زیر سلطه ی خود درآورد؟  . . . چرا این گونه شد كه سهم قابل توجهی از تكوین و پیدایش سرمایه فقط در بعضی بخش ها و نه در تمامی اقتصاد بازار آن دوره ممكن گردید؟ »

                                                           فرناند برودل در چرخ های تجارت 

 

 

زمان بزرگترین پیروزی سرمایه داری در عین حال همان زمان بحران هایش است. سقوط دیوار برلین به بیش از یك قرن از رقابت سیاسی میان سرمایه داری و كمونیسم خاتمه داد. سرمایه داری به عنوان تنها راه ممكن برای ایجاد سازمان عاقلانه ی یك اقتصاد مدرن بدون رقیب ماند. در این لحظه از تاریخ هر كشور متعهد انتخاب دیگری ندارد. در نتیجه كشورهای جهان سوم و كشورهای كمونیستی سابق هر كدام با درجات متفاوتی از اشتیاق، بودجه های خود را متعادل ساخته، یارانه ها را قطع نموده، سرمایه گذاری خارجی را خوشامد گفته و موانع مربوط به عوارض گمركی خود را كاهش دادند.

اما تلاش های آنها با نومیدی زهرآگینی پاسخ داده شد. از روسیه تا ونزوئلا، در نیمه ی دوم دهه گذشته، همه جا دوره ای از فلاكت اقتصادی، درآمدهای شدیداً تنزل یافته و اضطراب و انزجار بود. در سخنان نیشدار نخست وزیر مالزی ماهاتیر محمد این « دوره ای از گرسنگی، شورش و تاراج » بود. روزنامه ی نیویورك تایمز همین دوره را در مقاله ای این گونه توصیف می كند: « در شفق پیروزی در جنگ سرد برای بیشتر بخش های جهان، بازار كه توسط غرب همیشه مورد تمجید و ستایش قرار می گیرد، جایش را نگرانی در برابر سرمایه داری و خطرات بی ثباتی و قساوت بازار ها گرفته است ». پیروزی سرمایه داری فقط در غرب است كه می تواند نسخه ای برای مقابله با فاجعه ی اقتصادی و سیاسی در سایر نقاط جهان باشد.

برای آمریكایی هایی كه هم از صلح و هم رونق اقتصادی برخوردار هستند، بی اعتنایی به ناآرامی ها در نقاط دیگر جهان پیوسته كاری بس ساده بوده است. هنگامی كه میانگین شاخص صنایع Dow Jones سریع تر از شاخص Sir Edmund Hillary بالا می رود، چگونه می توان ادعا نمود كه سرمایه داری دچار دردسر شده است؟ آمریكایی ها به كشورهای دیگر نگاه می كنند و همه جا را در پیشرفت می بینند، حتی اگر رشد آن كند و ناهوار باشد. آیا شما نمی توانید در مسكو یك بیگ مگ نوش جان كنید، در شانگهای یك نوار ویدئویی از فیلمی پرفروش را قرض بگیرید و در كاراكاس از نعمت اینترنت برخوردار شوید؟

هرچند كه حتی در جایی چون ایالات متحده آمریكا نگرانی ها را نمی توان به طور كامل نادیده گرفت. آمریكایی ها مشاهده می كنند كه كلمیبا در آستانه ی یك جنگ داخلی ویران گر قرار دارد، كه یك طرف آن چریك هایی كه حرفه شان قاچاق مواد مخدر است قرار دارد و در طرف دیگر شبه نظامیان سركوبگر. در جنوب مكزیك یك شورش غیر قابل كنترل در حال زبانه كشیدن است، و بخش مهمی از رشد اقتصادی آسیا كه زوركی پابرجا نگاه داشته شده بود در حال تحلیل رفتن به میان فساد و هرج و مرج است. در آمریكای لاتین توافق نظر با بازار آزاد در حال كاهش است: حمایت از خصوصی سازی از 46 درصد جمعیت در 1998 به 36 درصد در می 2000 سقوط كرده است و آنچه باز هم تهدید آمیز تر است این كه در كشورهای كمونیستی سابق مردم از سرمایه داری مایوس شده و وابستگان رژیم های كمونیستی سابق آماده برای دستیابی مجدد به قدرت هستند. همانگونه كه بعضی از آمریكایی ها به خوبی آگاه هستند، یكی از علت های شكوفایی اقتصادی آنها در دهه های گذشته این است كه هرچقدر وضعیت اقتصادی در سایر نقاط جهان مخاطره آمیزتر و متزلزل تر باشد، سهام و اوراق بهادار آمریكایی تبدیل به پناهگاه امنی برای پول بین المللی خواهد بود. 

در جامعه ی اقتصادی غرب در این باره كه ناكامی در بیشتر بقیه ی نقاط جهان در تحقق سرمایه داری احتمالاً نظام اقتصادی ثروتمند غرب را به ركود و كسادی می كشاند نگرانی فزاینده ای وجود دارد. همانگونه كه میلیون ها سرمایه گذار به طور اسف انگیزی از نابود شدن سرمایه گذای هایشان در بازارهای تازه شكل گرفته آموختند، جهانی سازی به هیچ وجه یك خیابان یك طرفه نیست: اگر جهان سوم و كشورهای كمونیستی سابق نمی توانند از نفوذ غرب گریخته و جان به در برند غرب نیز نمی تواند سرنوشت خودش را از آنها جدا كند. بنابراین عكس العمل های مخالف و نامطلوب در برابر سرمایه داری در درون خود كشورهای ثروتمند نیز به شدت افزایش یافته است. شورش و ناآرامی در سیاتل در نشست سازمان تجارت جهانی در دسامبر 1999 و چند ماه پس از آن در نشست صندوق بین المللی پول و بانك جهانی در واشنگتن، بدون توجه به تنوع نارضایتی و شكایت ها، خشمی را برجسته می سازد كه سرمایه داری در حال گسترش الهام بخش آن است. اكنون بسیاری از مردم هشدارهای تاریخ نگار علم اقتصاد كارل پولانی را به خاطر می آورند كه گفته بود بازار آزاد می تواند با جامعه تصادم نموده و به فاشیسم بینجامد. ژاپن در حال دست و پنجه نرم كردن در طولانی ترین دوره ی كساد تجاری خود از زمان بحران اقتصادی بزرگ است. مردم اروپای غربی به سیاستمدارانی رای می دهند كه به آنها قول یك « راه سوم » را بدهند، راهی كه بازگشت از مسیری است كه كتابی پرفروش از فرانسه آن را « وحشت اقتصاد » نامیده بود.

این نجواهای هشدار دهنده هرچقدر هم كه نگران كننده است، با این حال تا كنون رهبران آمریكا و اروپا را ترغیب نموده كه برای بقیه جهان نیز همان موعظه های ملال آور را تكرار كنند: كاری كنید كه نظام پولی شما ثبات پیدا كند، ناآرامی های ناشی از كمبود مواد غذایی را نادیده بگیرید و با حوصله در انتظار بازگشت سرمایه گذاران خارجی باشید.

البته سرمایه گذاری های خارجی چیز بسیار خوبی است. هرچقدر بیشتر بهتر. نظام های پولی باثبات نیز چیز خوبی است، دقیقاً به همان ترتیب كه تجارت آزاد و شیوه های شفاف بانكداری و خصوصی سازی صنایع دولتی و بسیار تدبیرهای دیگر از گنجه ی دارویی غرب همگی چیزهای خوبی هستند. با این وجود ما پیوسته فراموش می كنیم كه جهانی سازی در سراسر جهان قبلاً نیز آزمایش شده است. برای مثال در آمریكای لاتین اصلاحاتی كه هدفشان ایجاد نظام های سرمایه داری بود حداقل از زمان استقلال از اسپانیا در دهه ی 1820 تا امروز 4 بار انجام گردیده است. هربار پس از وجود وجد اولیه، مردم آمریكای لاتین از سرمایه داری و خط و مشی های اقتصاد بازار آزاد روی گرداندند. این تدبیرها به وضوح كافی نبودند. در واقع آنها تا به آنجا كم آوردند كه دیگر نمی توانند نقش مثبتی بازی كنند.

هنگامی كه این راه چاره ها به جایی نمی رسد، غربی ها تقریباً همیشه نه با زیر سوال بردن كفایت آن راه علاج ها بلكه با سرزنش مردم جهان سوم از جهت فقدان روح پیشه وری یا از جهت آشنایی آنها با نظام بازار واكنش نشان می دهند. اگر آنها علی رغم تمامی آن توصیه های عالی از رونق اقتصادی ناكام مانده اند، علتش این است كه یك جای كار آنها می لنگد: مشكل آنها ناكافی بودن اصلاحات پروتستانی است، یا علت این زمین گیر شدن آنها میراث اروپای استعماری است یا این كه ضریب هوشی آنها خیلی پائین است. اما این اظهار نظر كه این فرهنگ است كه موفقیت چنین مكان های گوناگونی مانند ژاپن، سوئیس و كالیفرنیا را توضیح می دهد و باز هم فرهنگ است كه فقر نسبی مكان های گوناگونی مانند چین، استونی و باجاكالیفرنیا را تبیین می كند نه تنها كنایه آمیز و غیر انسانی كه غیر قابل قبول نیز هست. نابرابری ثروت میان غرب و سایر نقاط جهان بزرگتر از آن است كه بتواند صرفاً با فرهنگ بیان شود. اغلب انسان ها شدیداً مشتاق رسیدن به ثمره های رفاه سرمایه داری غرب اند و این علاقه تا به آن حد است كه از كودكان سانچز گرفته تا فرزندان نیكیتا خروشچف همگی در حال مهاجرت به غرب اند.

شهرهای جهان سوم و كشورهای كمونیستی سابق از كارفرماها و پیشه وران انباشته شده است. غیر ممكن است كه شما از میان یك بازار خاورمیانه بگذرید، از دهكده ای در آمریكای لاتین عبور كنید یا در مسكو سوار یك تاكسی شوید اما كسی با شما وارد یك معامله ی تجاری نشود. ساكنان این كشورها دارای استعداد، اشتیاق و یك توانایی حیرت انگیز در به دست آوردن سود از هر چیز كم ارزش هستند. آنها می توانند فن آوری های جدید را درك كرده و مورد استفاده ی مطلوب قرار دهند. اگر چنین نبود تجار آمریكایی زحمتی به خود برای محدود ساختن و كنترل استفاده ی غیر مجاز از حقوق انحصاری (patent) در خارج از كشور خود نمی دادند و البته دولت ایالات متحده نیز چنین از فرط استیصال برای جلوگیری از رسیدن فن آوری های مدرن تسلیحاتی به دست مردم كشورهای جهان سوم تقلا نمی كرد. بازارها یك سنت بسیار كهن و همه جایی هستند: مسیح 2000 سال پیش از این صراف ها و تجار را از معابد بیرون می كرد و مردم مكزیك بسیار قبل از آن كه كریستف كلمب پایش به آمریكا برسد تولیدات خود را به بازارها می بردند.

لیكن اگر مردم در كشورهایی كه در حال گذار به سرمایه داری هستند نه از گدایان رقت انگیز تشكیل می شوند و نه از كسانی كه از روی درماندگی در شیوه های منسوخ گیرافتاده اند و نه از زندانیانی چشم بسته در فرهنگ ضد نوآوری و تجدد، پس آن چیست كه مانع از آن می شود كه سرمایه داری نمی تواند همان ثروتی را كه برای غرب به ارمغان آورد برای آنها نیز فراهم آورد؟ چرا سرمایه داری فقط در غرب بود كه به شكوفایی رسید، به نحوی كه گویی در یك پوشش محافظ محصور شده بود. 

در این كتاب قصد من ثابت كردن این واقعیت است كه آن مانع اصلی كه منتفع شدن بقیه جهان از سرمایه داری را غیر ممكن می سازد در واقع ناتوانی در تولید سرمایه است. سرمایه قدرتی است كه بهره وری و بازدهی كار را افزایش می دهد و باعث ایجاد ثروت ملل می گردد. سرمایه رگ حیاتی نظام سرمایه داری است، مبنایی برای پیشرفت است و آن چیزی كه كشورهای فقیر جهان نمی توانند با توسل به نیروی خودی آن را تولید كنند، حال هرچقدر هم كه آنها با شدت و حرارت در تمامی آن فعالیت هایی مشغول شوند كه معرف یك اقتصاد سرمایه داری است.

من همچنین می خواهم نشان دهم كه به كمك داده ها و اعدادی كه تیم تحقیقاتی من و خودم مزرعه به مزرعه و خانه به خانه جمع آوری نموده ایم ـ در آسیا، آفریقا، خاورمیانه و آمریكای لاتین ـ اغلب مردم فقیر این كشورها حتی همین حالا دارایی هایی را در اختیار دارند كه اگر قرار باشد سرمایه داری در این كشورها به موفقیتی رسد می توانند روی آنها حساب باز كنند. حتی در فقیر ترین كشورها، مستمندان پس انداز می كنند. ارزش پس انداز های فقرا زیاد است ـ 40 برابر كمك های خارجی كه از 1945 از سراسر جهان به این كشورها سرازیر شده است. برای مثال در مصر، ثروتی كه مردم فقیر جمع آوری نموده اند ارزشش 55 برابر بیشتر است از مجموع سرمایه گذاری های مستقیم خارجی كه هرگز در آنجا ثبت شده است، به انضمام كانال سوئز و سد اسوان. در هائیتی یعنی فقیرترین كشور آمریكای لاتین مجموع دارایی مردم فقیر بیش از 150 برابر بیشتر است از تمامی سرمایه گذاری های خارجی كه از زمان استقلال هائیتی از فرانسه در 1804 دریافت شده است. اگر ایالات متحده بودجه كمك های خارجی اش را به سطحی كه توسط سازمان ملل متحد توصیه شده است افزایش دهد ـ 7/0 درصد درآمد ملی ـ برای ثروتمندترین كشور جهان بیش از 150 سال زمان نیاز است كه برای مردم فقیر جهان كمك هایی جمع آوری شود كه معادل است با دارایی های موجود در همان كشورها. 

اما موضوع اینجاست كه آنها این منابع را در شكل های معیوب نگهداری و استفاده می كنند: خانه هایی كه بر روی زمینی ساخته شده اند كه حقوق مالكیتش به شكل درستی به ثبت نرسیده است، شركت های تجاری به ثبت نرسیده با تعهدات نامشخص، صنایعی كه در نقاط پرتی قرار گرفته اند كه متخصصین مالی و سرمایه گذارها از وجود آنها بی خبرند. از آنجا كه حقوق دارندگان نسبت به این مالكیت ها به نحو درستی به ثبت نرسیده است، این اموال نمی توانند به سهولت تبدیل به سرمایه شوند، نمی توانند خارج از میدان های محدود محلی، یعنی جایی كه مردم همدیگر را می شناسند و به یكدیگر اعتماد دارند وارد داد و ستد شوند، یا آنها  نمی توانند به عنوان وثیقه برای وام مورد مصرف قرار گیرند و نمی توانند به عنوان پرداخت سهم در مقابل سرمایه گذاری كه انجام شده به كارآیند.

برعكس، در غرب هرتكه زمین، هر ساختمان، هر دستگاه یا موجودی انبار در یك سند مالكیت دقیقاً اظهار می شود كه نشانه ی آشكاری است از یك جریان وسیع نهفته كه تمامی دارایی ها را به بقیه ی اقتصاد جامعه پیوند می زند. به یمن این فرآیند بازنمودی (representational) ، ملك و دارایی در وضعیتی قرار می گیرد كه می تواند در كنار وجود مادی خود یك زندگی موازی نامرئی داشته باشد. مثلاً می تواند به عنوان وثیقه برای وام مورد استفاده قرار گیرد. در ایالات متحده تنها چیزی كه مهمترین منبع برای سرمایه در جهت داد و ستد و تجارت است رهن گذاری خانه ی شخصی است. این ملك و دارایی ها همچنین می توانند رشته ی ارتباطی به پیشینه ی وام مالك ایجاد كنند، یعنی نشانه ای قابل اعتماد و پاسخگو برای جمع آوری بدهی ها و مالیات ها، یا مبنایی برای ایجاد خدمات رفاهی عمومی و قابل اعتماد عموم و شالوده ای برای ایجاد اوراق بهادار و ضمانت ها (مانند اوراق قرضه) كه می تواند بعداً در یك بازار ثانی فروخته شوند. به كمك همین فرآیند است كه غرب به ملك و دارایی زندگی حركت می بخشد و باعث می شود كه آنها ایجاد سرمایه كنند.

كشورهای جهان سوم و كمونیستی سابق فاقد این فرآیند بازنمودی (یا نمایندگی) هستند. در نتیجه در اكثر آنها سرمایه گذاری به طور ناكافی انجام می شود، یعنی مثلاً به همان ترتیبی كه در مورد یك شركت یا كارخانه می توان گفت كه در آن به طور ناكافی سرمایه گذاری شده است هنگامی كه اوراق بهادار كمتری از آنچه عایدی ها و ارزش دارایی هایش می توانست موجه جلوه دهد صادر  می كند. كار و كسب و تجارت مردم فقیر این كشور ها شباهت بسیاری دارد به شركت هایی سهامی كه نمی توانند برای دریافت سرمایه گذاری جدید و تامین بودجه، سهام یا اوراق قرضه ی بیشتر صادر كنند.  بدون داشتن این خاصیت نمایندگی، ملك و دارایی آنها در واقع در حكم سرمایه ی مرده است.

مردم فقیر این كشورها ـ یعنی اكثریت قاطع آنها ـ البته مالك بسیار چیز ها هستند، اما فاقد فرآیندی هستند كه بتواند نماینده یا معرف دارایی هایشان باشد و آنها را به سرمایه تبدیل كند. آنها خانه دارند، اما حق مالكیت ندارند، محصول دارند اما فاقد اسناد مالكیت هستند، تجارت خانه دارند اما مقررات تشكیل شركت ندارند. فقدان این فرآیند نمایندگی و معرف بودن بسیار ضروری است كه توضیح می دهد چرا مردمی كه هر ابداع و اختراع غربی را برگزینده اند ـ از گیره و سنجاق كاغذ گرفته تا رآكتور هسته ـ هنوز نتوانسته اند سرمایه كافی تولید كنند تا سرمایه داری محلی آنها بتواند كار كند.

این همان معمای سرمایه است. حل آن مستلزم درك این نكته است كه چگونه غربی ها، در حالی كه ملك و دارایی را با حق مالكیت بازنمود می دهند قادر هستند كه در آن ها سرمایه را تشخیص داده و از آنها سرمایه استخراج كنند. یكی از چالش های ذهن انسان در این قضیه خلاصه می شود كه چگونه چیزهایی را كه    می دانیم وجود دارند، لیكن نمی توانیم به طور مستقیم آنها را مشاهده كنیم به طریقی ادارك نموده و راه ورود و دستیابی به آن ها را پیدا كنیم. همه ی چیزهایی كه واقعی اند و برای ما مفید هستند ملموس و قابل مشاهده نمی باشند. برای مثال زمان موردی واقعی است، اما فقط هنگامی می توان آن را به طور نتیجه بخش مهار نموده و مورد استفاده قرار داد كه توسط شییء به نام ساعت یا تقویم بازنمود باید (یا نشان داده شود). در سراسر تاریخ، انسان ها نظام بازنمودی و تصویری (representational)  را ابداع نمودند ـ مثلاً خط، دستگاه علائم موسیقیایی، دفترداری دوبل ـ تا به این ترتیب به كمك ذهن خود آنچه را كه دست هایشان هرگز   نمی توانست لمس كند به چنگ آورند. در شیوه ای مشابه، تجربه گرایان بزرگ سرمایه داری، از پدیدآورندگان نظام های انسجام یافته دارایی و سهام شركت ها گرفته تا بورس باز معروف مایكل میلكن توانستند كه سرمایه را آشكار ساخته و آن را در جایی استخراج كنند كه دیگران فقط آت و آشغال و خرت و پرت را می دیدند و آن هم به توسط ایجاد شیوه های جدید در بازنمایی آن توان بالقوه ی نامرئی كه در ملك و دارایی كه مردم می اندوزند پنهان مانده بود. 

در همین لحظه كه مشغول خواندن این خطوط هستید، توسط امواج تلویزیون های اوكراین، چین و برزیل احاطه شده اید، اما نمی توانید آنها را ببینید. شما همچنین توسط ملك و دارایی هایی احاطه شده اید كه به شكل غیر قابل رویتی سرمایه را در خود پنهان ساخته اند. به همان نحوی كه امواج تلویزیون اوكراین آنقدر ضعیف است كه شما نمی توانید آن ها را به طور مستقیم احساس كنید، اما می توانید آنها را به كمك یك دستگاه تلویزیون رمزگشایی و مشاهده نمائید و صدایش را بشنوید، سرمایه را نیز می توان از دارایی و ملك استخراج نمود و عمل آورد. اما موضوع اینجاست كه این فقط غرب است كه فرآیند تبدیلی را در اختیار دارد كه لازمه ی تغییر شكل نامرئی به مرئی است. این همان تفاوتی است كه توضیح می دهد چرا كشورهای غربی به ایجاد سرمایه می پردازند اما كشورهای جهان سوم و كمونیستی سابق از آن عاجزند.

چگونه موضوعی به این مهمی از ذهن ما گریخته بود؟ اصولاً این چیز غریبی نیست هنگامی كه نمی دانیم یك دستگاه چگونه كار می كند اما با این حال می توانیم آن را به نفع خود به كار گیریم. دریانوردان بسیار قبل از آن كه نظریه ای رضایت بخش در باره ی مگنتیزم وجود داشته باشد از خاصیت آهن ربایی قطب نما برای جهت یابی خود استفاده می كردند. اصلاح كنندگان نژاد حیوانات اهلی بسیار قیل از آن كه گرگور مندل اصول ژنتیك را كشف كند دارای دانش تجربی در علم ژنتیك بودند. حتی هنگامی كه غرب به كمك سرمایه ی فراوان در حال شكوفایی و رونق اقتصادی است، آیا مردم این كشورها چیزی در باره ی منشاء سرمایه   می دانند؟ اگر نمی دانند پس این احتمال وجود دارد كه غرب به منبع قدرت خودش صدمه رساند. اما چنانچه غرب از سرچشمه ی سرمایه اطلاع دارد، پس این توان را هم خواهد داشت كه خود و بقیه جهان را محافظت كند، همین كه دوباره پیشرفت و رونق اقتصادی فعلی به بحرانی ختم شود كه یقیناً خواهد آمد. زیرا این پرسش كه همیشه در بحران های بین المللی مطرح می شود دوباره شنیده خواهد شد: پول چه كسی برای حل معضل مصرف خواهد شد؟ 

تا كنون اغلب كشورهای غربی از این جهت كه نظام خود در تولید سرمایه را بدیهی فرض كرده و در ثبت تاریخ آن كوششی به خرج نداده اند راضی بوده اند. اما آن تاریخ باید برای بار دیگر كشف شود و این كتاب من تلاشی است برای بازگشایی تحقیق و جستجو در منشاء سرمایه و به این ترتیب این كتاب توضیح می دهد كه چگونه باید ناكامی های اقتصادی كشورهای فقیر را اصلاح نمود. این ناكامی ها البته ارتباطی با نارسایی ها و ضعف های میراث فرهنگی یا ژنتیكی آنها ندارد. آیا كسی هرگز حاضر است ادعا كند كه میان مردم آمریكای لاتین و مردم روسیه شباهت ها و نقاط اشتراك فرهنگی وجود دارد؟ و با این حال در دهه گذشته، از زمانی كه هردوی این مناطق به ایجاد سرمایه داری بدون سرمایه آغاز نمودند، آنها با معضلات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مشتركی دست به گریبان بودند: نابرابری های فاحش، اقتصاد های زیرزمینی، مافیای فراگیر، بی ثباتی سیاسی، فرار سرمایه، نادیده گرفتن آشكار قانون. منشاء این دشواری ها در صومعه های كلیسای ارتدكس یا در راستای كوره راه های اینكاها قرار ندارد. 

اما این فقط كشورهای كمونیستی سابق یا جهان سوم نیستند كه دچار این گرفتاری ها شده اند. در 1783 همین معضلات در ایالات متحده وجود داشت. هنگامی كه رئیس جمهور جورج واشنكتن شكوه می كرد كه: « راهزن هایی كه به هزینه ی بسیاری دیگر بهترین ثروت های این كشور را برای خود بر می دارند » این   « راهزن ها » در واقع تصرف كننده ها و سرمایه داران كوچك غیر قانونی بودند كه زمین هایی را به تصرف خود در می آوردند كه به آنها متعلق نبود. برای یك صد سال بعدی، این قبیل متصرفان عدوانی برای حقوق قانونی در زمین های خود و همزمان معدن داران برای ادعاهای مالكیت خود به نبرد پرداختند، زیرا قوانین مالكیت از شهری به شهر دیگر و از یك اردوگاه به اردوگاهی دیگر متفاوت بود. تقویت و تحكیم حقوق مالكیت در سرتاسر ایالات متحده منجر به ایجاد ابعاد عظیمی از ناآرامی و رویاروئی های اجتماعی گردید و باعث شدكه رئیس دیوان عالی كشور ژوزف استوری در 1820 متعجب شود از این كه آیا هرگز حقوقدانها قادر خواهند بود كه از پس آنها برآمده و آنها را در نهایت حل و فصل كنند.      

متصرفان عدوانی، راهزن ها و بی اعتنایی آشكار به قانون آیا سخنان آشنایی نیستند؟ آمریكایی ها و اروپایی ها پیوسته به كشورهای دیگر جهان اعلام نموده اند كه « شما هم باید مثل ما بشوید ». در واقع آنها به ایالات متحده ی یك قرن پیش بسیار شباهت دارند، هنگامی كه آمریكا نیز در حكم كشوری جهان سومی بود. سیاستمداران غربی زمانی با همان چالش های تعین كننده روبرو بودند كه رهبران كشورهای در حال توسعه و كمونیستی سابق در روزگار خود ما با آنها مواجه هستند. اما جانشین های آنها ارتباط خود را با آن روزهایی از دست دادند كه پیشگامانی كه غرب آمریكا را گشودند هنوز دچار سرمایه گذاری اندك بودند زیرا آنها به ندرت دارای حقوق قانونی بر مالكیت نسبت به زمین هایی بودند كه در آنها سكنا گزیده بودند ـ و همینطور نسبت به كالاهایی كه مالكشان بودند. و این روزهایی بود كه آدام اسمیت خریدهای خود را از بازار سیاه انجام می داد، و بچه های خیابانی ولگرد به پول خردهایی چنگ می انداختند كه توریست های شاد و خندان آنها را به درون كناره های گل آلود ساحل تایمز پرتاب كرده می كردند، و زمانی كه فن سالاران ژان بابتیست كولبر شانزده هزار پیشه ور كوچك را به جرم نغض قوانین تجاری فرانسه اعدام كردند، پیشه ورانی كه تنها جرمشان تولید و وارد كردن لباس های پنبه ای به فرانسه بود.   

این گذشته در واقع زمان حال بسیاری از كشورها است. كشورهای غربی چنان با موفقیت فقرای خود را در اقتصادهایشان ادغام نمودند كه حتی خاطره هایشان از این كه چنین عملی چگونه انجام شده بود را نیز از دست دادند، یعنی این كه چگونه آفرینش سرمایه آغاز گردید، در آن هنگام كه تاریخ نگار آمریكایی گوردون وود نوشت كه « چیزی بسیار مهم در جامعه و در فرهنگ آمریكا كه قبلاً هرگز نظیرش در این كشور مشاهده نشده بود در حال رخ دادن بود كه به كمك آن آرمان ها و انرژی های مردم معمولی رهایی می یافت ». آن چیز بسیار مهم این بود كه آمریكایی ها و اروپایی ها درآستانه ی تاسیس قوانین گسترده ی رسمی برای دارایی و ملك بودند تا به كمك آنها فرآیند تبدیلی را ابداع كنند كه به وجود آوردن سرمایه را مقدور         می ساخت. این همان لحظه ای بود كه غرب از مرز متمایز كننده ای عبور كرد كه به سرمایه داری موفقیت آمیز منتهی گردید ـ هنگامی كه سرمایه داری به بودن یك باشگاه خصوصی خاتمه داد و به یك فرهنگ عمومی تبدیل گشت، همان هنگام كه راهزن های مخوف جرج واشنگتن به پیشاهنگان محبوب تغیر شكل دادند، پیشاهنگانی كه امروزه فرهنگ آمریكایی آنها را حرمت بسیار می نهد.

تعارض همانقدر روشن است كه نگران كننده نیز می باشد: سرمایه یعنی مهمترین جزء ضروری برای پیشرفت اقتصادی غرب، همان بخشی است كه كمترین توجه را دریافت نموده است. این بی توجهی باعث گردید كه سرمایه در هاله ای از معما پوشیده شود ـ در واقع در مجموعه ای از معما ها شامل:

 

معمای داده های مفقوده:

سازمان های خیره فلاكت و درماندگی مردم فقیر جهان را چنان مورد تاكید قرار داده اند كه هیچكس به طور شایسته به فكر ثبت توان و ظرفیت آنها در انباشت مال و دارایی نیفتاده است. در طی 5 سال گذشته، من و یكصد نفر از همكارانم از شش كشور مختلف كتابهایمان را بسته و چشمهای خود را گشودیم: ما به خیابانها و نواحی روستایی در 4 قاره ی متفاوت رفتین تا ارزیابی كنیم كه بخش فقیر جامعه چه مقدار پس انداز می كند. یافته های ما حكایت از آن دارد كه این مقداری بسیار عظیم است. لیكن بیشتر آن را سرمایه ی مرده تشكیل می دهد.

 

معمای سرمایه:

این همان معمای كلیدی است و موضوع اصلی این كتاب. سرمایه موضوعی است كه در سه قرن گذشته اندیشمندان را مجذوب خود ساخته است. ماركس معتقد بود كه باید فراتر از فیزیك رفت تا بتوان به « مرغی كه تخم های طلایی می گذارد » دست یافت. آدام اسمیت احساس می كرد كه باید « نوعی رد گاری از میان هوا » را ایجاد كرد تا بتوان به همان مرغ رسید. اما هیچكس نگفت كه آن مرغ اصلاً كجا مخفی شده است، یا سرمایه چیست و چگونه به وجود می آید و رابطه ی آن با پول چیست؟

 

معمای آگاهی سیاسی:

اگر این اندازه سرمایه ی مرده در جهان وجود دارد و در دستان بسیاری از مردم فقیر قرار گرفته، چرا دولت ها تلاشی نكرده اند تا از چنین ثروت موجود و بالقوه بهره برداری كنند؟ علت آن بسیار ساده است: این وضعیت در این چهل سال آخر در درسترس قرار گرفته است، یعنی هنگامی كه میلیارد ها انسان در سراسر جهان از نوعی زندگی در مقیاس كوچك به زندگی در مقیاس وسیع تغیر مسیر داده اند. مهاجرت وسیع به شهرها ایجاد یك تقسیم كار سریع كرده و در كشورهای فقیر یك انقلاب عظیم صنعتی ـ تجاری را بوجود آورد، انقلابی كه به طور شگفت آوری با بی اعتنایی مواجه گردید.

 

درس های گمشده از تاریخ ایالات متحده آمریكا:

آنچه در جهان سوم و كشورهای كمونیستی سابق روی می دهد پیش از این نیز در اروپا و آمریكای شمالی اتفاق افتاده است. متاسفانه شدیداً مسحور ناكامی آن بسیار مردم در آن كشورها در انتقال به سرمایه داری شدیم و به این ترتیب فراموش كردیم كه كشورهای سرمایه داری موفق خودشان این مرحله را چگونه پشت سر گذارده اند. برای سال ها من فن سالاران و سیاستمداران را در كشورهای پیشرفته، از آلاسكا گرفته تا توكیو، ملاقات می كردم و از آنها در این باره می پرسیدم، اما هیچكس پاسخی نداشت. این یك معما بود. من در نهایت پاسخ خود را در كتاب های تاریخ آنها یافتم، كه البته مناسب ترین نمونه ی آنها تاریخ ایالات متحده ی آمریكا بود.

 

معمای ناكامی در اقدامات حقوقی:

چرا قوانین مالكیت در خارج از جهان غرب به درستی كار نمی كند؟ از قرن 19 تمامی كشورهای دیگر در حال كپی كردن چنین قوانینی هستند تا به شهروندان خود قالبی را برای تولید ثروت ارائه كنند. آنها هنوز هم به كپی كردن چنین قوانینی ادامه می دهند، و آن گونه كه پیداست این قوانیم فاقد كارایی های لازم بوده است. بیشتر شهروندان این كشور ها هنوز هم نمی توانند از قوانین خود برای تبدیل پس اندازهایشان به سرمایه استفاده كنند. این كه چرا چنین است و آن چه چیزی است كه برای آن كه این قوانین بتوانند به درستی كار كنند خود هنوز هم یك معما باقی مانده است.

راه حل هركدام از این معماها موضوع اصلی فصل های این كتاب است.

اكنون دیگر وقت آن رسیده است كه این معضل كه « چرا سرمایه داری در غرب پیروز بود و در هر جای دیگر عملاً ناكام » حل شود. از آنجا كه تمامی جایگزین های موجه و پذیرفتنی برای سرمایه داری اكنون  زایل شده اند، ما دیگر در وضعیتی قرا گرفته ایم كه سرمایه را به طور منصفانه و به دقت مورد بررسی قرار دهیم.

 

 

The Mystery of Capital by Hernando de Soto

www.ild.org

 

معمای سرمایه

ژوئن 25, 2008

چرا سرمایه داری در غرب پیروز است و در هرجای دیگر ناكام

فصل اول از كتاب معمای سرمایه اثر هرناندو د سوتو

برگردان علی محمد طباطبایی

بخش اول

  

زندگی نامه ی هرناندو د سوتو (از موسسه ی كاتو):

بسیار نادر است یافتن آن اقتصاددانی كه هدف تلاش هایی برای بمب گذاری و سوء قصد تروریستی قرار گرفته باشد، اما هرناندو د سوتو یك اقتصاددان معمولی نیست. وی در ابتدا كار خود را در كشورش پرو و با تحقیقات بر تصوری انقلابی آغاز نمود كه در سراسر جهان فقیر بدون عكس العمل نماند: فقدان حقوق رسمی و قانونی مالكیت به عنوان منبع فقر در كشورهای فقیر. ده ها سال فعالیت پیشگام او برای شخصیت های برجسته ی سیاسی كشورها از یك طرف و آنچه وی از طرف دیگر شخصاً در خیابانها به نمایندگی از حقوق مالكیت برای مردم فقیر انجام داد، باعث تحسین جهانی و شناسایی او گردید.

در 1999 نشریه ی تایم د سوتو را به عنوان یكی از پنج نفر نوآور اصلی آمریكای لاتین در قرن 20 انتخاب نمود. نشریه ی Fobes او را به عنوان یكی از 15 مبتكر برجسته و « كسی كه آینده ی شما را به كلی عوض می كند » تعین نمود. نیویورك تایمز در باره ی او نوشت كه « رهبران كشورهای فقیر، یكی از امیدوار كننده ترین چیزهایی كه در این سالها شنیده اند همین اصول اقتصادی د سوتو است ». نشریه ی اكونومیست موسسه ای كه وی با نام « آزادی و دموكراسی » (ILD) ایجاد كرده بود را به عنوان یكی از دو موسسه ی طرازاول جهان در مشاوره شناخت.

د سوتو ابتدا در كشور خودش پرو بود كه كار اصلی خود را آغاز نمود. در 1979 وی كه اكنون 38 سال داشت پس از موفقیت در پیشه ی تجارت در اروپا به كشورش پرو كه از فقر شدید و سالهای طولانی حكومت نظامی در رنج بود بازگشت. او كه اكنون به انداز كافی برای بازنشستگی خود امكانات مالی تهیه كرده بود تصمیم گرفت كه زندگی اش را وقف حل معمای توسعه در كشورهای فقیر كند: چرا بعضی از كشورها ثروتمند هستند و بقیه فقیر؟ وی می دانست كه مردم پرو از جهت انرژی لازم برای تجارت و كسب و پیشه كمبودی ندارند. اقتصاد پر جنب و جوش و غیر رسمی شهر لیما خود گواه بر این نظر بود. مشكل فقدان خود ملك و دارایی هم نبود. از روستاها گرفته تا حلبی آبادها، مالكیت زیر سیطره ی نظامی از حقوق مالكیت قرار داشت كه از راه های غیر رسمی شكل گرفته و مورد تصدیق و تایید همگان بود. اما همانگونه كه د سوتو در كتاب خود « راه دیگر » (منتشره در 1986) توضیح می دهد، این مالكین دوفاكتو (بالفعل) از اقتصاد رسمی و قانونی محروم بودند ـ و این همان ریشه ی معضل اصلی است. به گفته ی وی در كتاب دیگرش معمای سرمایه « آنها خانه داشتند اما فاقد حقوق مالكیت بودند، محصول زراعی داشتند اما سند نداشتند، تجارت می كردند، اما در شركت هایی بدون حقوق قانون تجارت ».

در 1980 د سوتو موسسه ی آزادی و دموكراسی را ایجاد نمود. او و همكاران محققش هر چقدر بیشتر به تحقیق می پرداختند، بیشتر متوجه این قضیه می شدند كه به دست آوردن تایید قانونی حقوق مالكیت فردی از طریق درآویختن با حكومت پرو اگر غیر ممكن نیست لیكن حقیقتاً كاری بسیار كلافه كننده است.

د سوتو به عنوان یك فعال و سپس مشاور پرزیدنت آلبرتو فوجی موری در اوایل سالهای دولت او، حركتی را آغاز نمود تا به این ترتیب روستائیان فقیر كشورش از اقتصاد سایه بیروت آمده و استعداد و توانایی آنها شكوفا شود به طوری كه بتوانند در نهایت به ایجاد ثروت بپردازند، یعنی طرحی كه امروز نیز همچنان ادامه دارد.   

پس از فعالیت اولیه در میهنش پرو، اكنون د سوتو را می توان دید كه در سرتاسر جهان به مسافرت می پردازد و با سران فعلی و آینده ی سیاسی كشورها ملاقات می كند. ویسنته فوكس رئیس جمهور مكزیك هنگامی كه فرماندار ایالات گواناجواتو بود د سوتو را به همكاری دعوت نمود و هنوز هم این كار مشترك برای ایجاد اصلاحاتی در قوانین مالكیت ادامه دارد. فرزند رئیس جمهور مصر جمال مبارك از جمله جویندگان مشورت های د سوتو است و اكنون در مصر طرحی مبتنی بر نظرات د سوتو برای حقوق مالكیت در حال پیاده شدن است. رئیس جمهوران فیلیپین ژوزف استرادا و گلوریا آرویا د سوتو را برای كمك به كشور خود فراخواده بودند. نیویورك تایمز گزارش می كند كه روسای جمهور كشورهای آفریقایی مرتب در حال ایجاد ارتباط از راه دور با وی هستند.

د سوتو به سران این كشورها می گوید كه مشكل شهروندان فقیر آنها فقدان حقوق مالكیت قانونی برای دارایی هایی است كه در اختیار آنها می باشد، از همین رو آنها نمی توانند آن دارایی ها را به عنوان وثیقه مورد استفاده قرار داده و از بانك ها وام دریافت كنند تا به این ترتیب بتوانند كار و كسب خود را توسعه دهند یا وضعیت ملك و دارایی خود را بهبود بخشند. او و دستایارنش مقدار « سرمایه ی مرده » در دارایی های بدون سند را كه در اختیار مردم فقیر جهان است برآورد كرده اند « حد اقل 3/9 تریلیون دلار » ـ مبلغی چنان زیاد كه مقدار كمك های خارجی كه به كشورهای در حال توسعه از 1945 اختصاص یافته را ناچیز جلوه می دهد.

هرناندو د سوتو به واقع درك ما را از علل ایجاد ثروت و دارایی شدیداً دگرگون كرده است. در حالی كه بسیاری از محققین به اهمیت حقوق مالكیت در بالابردن استاندارهای زندگی مردم اشاره كرده و آن را تشریح كرده اند، اما د سوتو این پرسش دشوار را مطرح ساخته است كه آن چه چیزی است كه باعث می شود حكومت حقوق مالكیت و نقش آن در جوامع مردم فقیر را مورد تایید قرار دهد. آیا آنها می توانند نظارت صرفاً فیزیكی « فراتر از قانون » بر ملك و دارایی را به سرمایه تغیر ماهیت دهند، یعنی همان كلید توسعه ی پایدار اقتصادی؟   

د سوتو تصریح می كند كه آنها می توانند به موقعیت قانونی نائل شده و رهنمون هایی را برای « فرآیند سرمایه سازی » برای كشورهای فقیر توسعه دهند. هرناندو د سوتو چه در عملكردها و چه در كتاب هایش « راه دیگر » و « معمای سرمایه » بسیار بیشتر از آن كه فقط درس های اقتصادی در باره ی مسائل قدیمی داده باشد انجام داده است. او هم پرسش های جدیدی مطرح ساخته و هم درك نو و امید تازه ای برای تبدیل فقر به ثروت فراهم آورده است.

د سوتو نه فقط در كشورهای فقیر محبوب است كه مورد حمایت و تایید بسیاری از مراكز با نفوذ غربی می باشد ـ از لیبرال های چپ تا محافظه كاران. رئیس جمهور سابق آمریكا بیل كلینتون، سناتور بیل برادلی، برنده ی جایزه ی نوبل اقتصادی میلتون فریدمن و نخست وزیر سابق انگلستان مارگارت تاچر همگی وی را مورد ستایش و تمجید قرار داده اند. رئیس بانك جهانی جیمز ولفن سون وی را همراه خود به سفری به روسیه برد كه متعاقب آن د سوتو با رئیس جمهور روسیه ملاقات نمود.

د سوتو كار خود را به جهان روشنفكری محدود نساخته است. او را می توان دید كه به طور خستگی ناپذیر در میان خیابان های شلوغ و دهكده های فقیر هائیتی، پرو، مصر و بالی در حال فعالیت است، در شرایطی كه وی با گارگران مزرعه، فروشندگان بازار سیاه، فروشنده های دوره گرد، پیشه وران محلی و كارگران كارخانه ها در حال صحبت می باشد. فعالیت وی در ILD دولت های كشورهای در حال توسعه را به سوی ساده سازی و كارآمد تر ساختن فرآیند اعطای حقوق مالگیت راهنمایی می كند.

بخاطر تلاش های او، گروه تروریستی ماركسیستی پروئی « راه درخشان » وی را هدف ترور های خود قرار داده است. دفتر موسسه وی با بمب منفجر گردیده و اتوموبیلش به رگبار بسته شد. اما امروز راه درخشان در شرف نابودی است، و د سوتو همچنان زنده و همواره مدافعی پرشور. تسلیم حقوق رسمی مالكیت به مردم فقیر می تواند آنها را از تاثیر عوام فریب ها نجات داده و به درون نظم گسترده اقتصاد مدرن جهان وارد سازد. چالش د سوتو و هنر اصلی زندگی او را می توان در این گفته ی وی خلاصه كرد: « آیا می توانیم سرمایه داری را فراگیر ساخته و به انحصار مردم فقیر توسط چپ ها خاتمه داده و نشان دهیم كه این نظام اقتصادی نیز می تواند با (منافع) مردم فقیر منطبق گردد؟ ». 

ویلیام ویلكینسون

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

روان شناسی تكاملی چیست

روان شناسی تكاملی در صدد آن است كه طبیعت منحصر به فرد ذهن بشر را با به گارگرفتن منطق و شیوه های زیست شناسی تكاملی و روان شناسی معاصر بشناسد. فرض اصلی و مقدماتی روان شناسی تكاملی این است كه ذهن یك جعبه ابزار متنوع ـ مثلاً یك چاقوی چند كاره ی سوئیسی ـ و تشكیل شده از وظایفی است كه طی انتخاب طبیعی انسان برای حل مسائل معینی كه نیاكان ما با آنها مواجه بودند به تكامل رسیده است. وظایف كاملاً متمایز ذهن انسان ـ برای مثال ادراك، تشخیص مقصود انسان های دیگر یا واكنش عاطفی مناسب به شریك جنسی بالقوه ـ به عهده ی « مدارهای » متفاوت عصب شناختی یا به اصطلاح مدول ها (modules) گذاشته شده است كه هركدام از آنها را می توان به عنوان یك برنامه ی مختصر كامپیوتری به شمار آورد كه در زیر فشار محیط زیست جهت حل معضلات معینی گزینش و انتخاب شده اند، یعنی معضلات مربوط به بقاء و تولید مثل كه ویژه ی موقعیت اصلی تكامل انسان است كه اصطلاحاً به آن زیست محیط سازش پذیری تكاملی یا EEA (Enviroment of Evolutionary Adaptedness) می گویند (1). در عبارت دقیق تر EEA تركیب آماری است از فشارهای زیست محیطی كه گزینش و انتخاب تكاملی خصلت های به طور مشخص انسانی را توضیح می دهد. اما در اشاره ای نه چندان دقیق EEA دوره ای است كه به آن پلئیستوسن می گویند كه طی آن انسان ها به عنوان شكارچی ـ جمع آوری كننده ی خوراك از حدود 6/1 میلیون سال پیش تا ابداع فن كشاورزی در حدود 10 هزار سال پیش به سر می برده اند.

مطابق با تحقیقات انجام شده توسط روان شناسان تكاملی، اساس نظام ذهن آدمی در این 50 هزار سال گذشته به طور ملموس تغییر نكرده است. بنابراین شعار اصلی روان شناسی تكاملی بر این فرض ایستاده است: جمجمه های مدرن، ذهن های عصر حجری را در خود جای داده است. همانگونه كه پیشگامان روان شناسی تكاملی لدا كسمیدس و جان توبی بیان می كنند: « كلید درك این واقعیت كه ذهن انسان مدرن چگونه كار می كند در پی بردن به این نكته قرار دارد كه مدارهای آن برای حل معضلات روزانه آمریكایی های مدرن طراحی نشده، بلكه برای حل مشكلات روزانه ی اجداد شكارچی ـ جمع آوری كننده های خوراك ما طراحی شده است ».

از این رو شناخت مسائلی كه اعضای گروه های شكارچی ـ جمع آوری كننده های خوراك در EEA با آن مواجه هستند می تواند به مقدار بسیار به درك ما از طبیعت بشر و چشم اندازهای آسیب شناسی نظام های اجتماعی مدرن كمك نماید. اما قبل از هر چیز به این هشدار توجه كنیم: ما نمی توانیم امیدوار باشیم كه هرگونه درس روشن سیاسی مثبت از روان شناسی تكاملی بگیریم. این علم می تواند به ما چیزی در باره ی آن نوع جامعه ی انسانی كه نمی تواند به درستی كاركند بدهد و علت آن را هم بگوید، اما نمی تواند چیزی در باره ی شكل های امكان پذیر و شدنی جامعه ای كه ما باید آرزومند آن باشیم به ما بدهد. به نظر می رسد كه ما نمی توانیم طبیعی بودن نظام بازار آزاد را از ناكامی آشكار كمونیسم در تطبیق خود با طبیعت بشر استنتاج كنیم و همچنین نباید اغوا شویم به آن كه هر چیز طبیعی در هر حال بهتر است. جستجو كردن دانه ها و میوه های طبیعی با بدن نیمه برهنه امری طبیعی است، در حالی كه بورس سهام نیویورك یا جراحی باز قلب شدیداً باعث حیرت و تعجب اجداد دور ما می شد. 

آنچه به كمك روان شناسی تكاملی به دركش نائل می شویم این واقعیت است كه یك جامعه ی لیبرالی مبتنی بر بازار حقیقتاً چه دستاوردهای به طور باورنكردنی پیچیده ای است. این علم به ما كمك می كند كه در یافت بهتری در این باره به دست آوریم كه چرا جوامع نسبتاً آزاد و به طور افسانه ای ثروتمند تر همچون جوامع غربی هم كمیاب تر هستند و هم احتمالاً شكننده تر. روان شناسی تكاملی در پی بردن به این حقیقت به ما یاری می رساند كه جوامع لیبرالی موفق و مبتنی بر بازار مستلزم ایجاد و پروراندن گرایش های بخصوص روان شناختی هستند كه در ذهن های عصر حجری ضعیف اند و همچنین ایجاد سركوب و والایش گرایشات دیگری كه در آن ذهن های عصر حجری قوی می باشند. جوامع آزاد مبتنی بر بازار هركجا مانعی برای فعالیت خود نداشته باشند ماده ی خام آنها همان طبیعت بشر است. اما چنین به نظر می رسد كه طبیعت بشر ماده ی ساده ای برای كار كردن هم نیست.

برای توضیح اشاره های ضمنی روان شناسی تكاملی در حوزه های اخلاق، سیاست و اقتصاد همواره كتاب های بیشتری نوشته می شود. برای مثال « خاستكاه های فضیلت » اثر مت رایدلی، « علم سیاست داروینی » به قلم پاول روبین و « معاشرت با بیگانگان » اثر پاول سی برایت كتاب های خوبی در این زمینه هستند. آنچه در اینجا به دنبال می آید گردش كوتاهی است در فقط بعضی از ویژگی های طبیعت بشر كه روان شناسی تكاملی اهمیت آنها را مورد تاكید قرار داده و چالش های توسعه و استمرار نظم لیبرالی بازار را برجسته می سازد.

 

ما انسان ها به طور ذاتی اهل ائتلاف و پیوند ایم

وسعت گروه های شكارچی ـ جمع آوری كننده ی غذا در EEA از 25 تا 150 نفر متغیر بود. كوچكی این گروه های انسانی باعث این اطمینان می شد كه هركس در میان جمع، دیگران را به خوبی بشناسد. همكاری متقابل میان آنها به این ترتیب به شكل رویاروی انجام می پذیرفت و این كه اعتبار خصلت هایی چون صداقت، سخت كوشی و قابل اطمینان بودن فرد مواردی بودند كه برای تمامی اعضای گروه امری كاملاً روشن و بدیهی بود. حتی در روزگار خود ما در دفترچه یاداشت های مخصوص نشانی های آشنایان تعداد اسامی از 150 نفر تجاوز نمی كند و یك گردان نظامی به طور معمول همانقدر نیروی انسانی در خود دارد كه گروه های اعزامی شكارچی در عصر پلئیستوسن داشتند. 

آزمایش هایی كه توسط روان شناس های تكاملی لدا كسمیدس و رابرت كورزبان انجام گردیده نشان می دهد كه در انسان ها توانایی هایی برای دنبال كردن اتحادها و پیوندهای متقابل و ایجاد ائتلاف به صورت فطری وجود دارد و انسان ها به طور كل افراد دیگر به غیر از خود را یا به عنوان عضوی از گروه خودی و یا فردی خارجی محسوب می كنند. دسته هایی كه با هم وارد ائتلاف شده اند ممكن است به سهولت وارد جنگ و خشونت با یكدیگر شوند. برای مثال هوتوها و توتی ها، آلبانیایی ها و صرب ها، شیعه ها و سنی ها و امثالهم موارد مثال زدنی در این خصوص اند. هرچند كه دسته های داخل ائتلاف شده تقریباً ثبات چندانی ندارند. در شرایط مقتضی می توانیم بیاموزیم كه در باره ی علاقمندی افراد به تیم سرخ یا آبی بیشتر اهمیت دهیم با به رنگ پوست، دین یا طبقه ی آنها.  

هرچند كه ما نمی توانیم پیوسته خودمان را به عنوان اعضای فقط همان یك ائتلاف بزرگ یعنی انجمن اخوت انسان ها به شمار آوریم. خصلت ما در اندیشیدن در اصطلاح های « ما » در برابر « آنها » درمان ناپذیر است و دارای معناهای جنبی غیرقابل اجتناب سیاسی است. لفاظی های پوپولیستی و نژادپرستانه سیاسی، مردم را تشویق می كند به این كه هویت خود را به عنوان در درجه ی اول ثروتمند یا فقیر، سیاه یا سفید معین كنند. بسیار اهمیت دارد كه از طراحی تشكیلاتی مانند برنامه های برتری نژادی پرهیز شود زیرا آنها مقوله های ائتلافی را كه هیچ گونه مبنایی در زیست شناسی ندارند برجسته ساخته و ممكن است بعضی از تنش هایی را كه فرونشاندن آنها را در نظر داشته اند افزایش دهند. در مثالی دیگر مقدار زیادی از خصومت ها در برابر تجارت آزاد به تفاوت گذاری های ائتلافی نامناسب از جهت اقتصادی و اخلاقی میان گارگران بالتیمور (ما) و كارگران بنگلو (آنها) وابسته است. تجارت آزاد از جهت شیوه ای كه ما را به دیدن اعضای گروه های غیر خویشاوند به عنوان شریك و نه دشمن تشویق می كند قابل ستایش است.

 

ما انسانها سلسله مراتبی هستیم

همچون بسیاری از حیوانات و البته تمامی نخستی ها، انسان ها نیز تشكیل سلسله مراتب سلطه می دهند. تشخیص سلسله مراتب های اجتماعی در زندگی امروزی ما كار دشواری نیست. شركت های سهامی، دولت، باشگاه های ورزشی و كلیسا ها تماماً دارای ساختار رسمی سلسله مراتبی از مقامات هستند. ساختارهای غیررسمی از سلطه و مقام اجتماعی احتمالاً علت اصلی دشمنی ها در مدارس و دبیرستانها است.

تكاپوی سلسه مراتب سلطه در EEA پیچیده است. سلسله مراتب نقش مهمی در راهنمایی و هدایت تلاش های جمعی و توزیع منابع كمیاب بدون متوسل شده به خشونت بازی می كند. چنانچه هركس بداند كه چه چیزی در انتظار او خواهد بود، مسائل و امور روزمره آسان تر و بی دردسرتر به انجام خواهد رسید. هرچند كه جای خالی در نوك سلسله مراتب محدود و كمیاب است و به همین خاطر علتی برای نزاع و رقابت افراد. كسانی كه در سلسله مراتب اجتماعی از جایگاه نظارتی بالایی برخوردار هستند دستیابی بهتر و آسان تری به منابع مادی و امكان انتخاب همسر دارند. از این رو تكامل (داروینی) خصوصیات روحی نرینه ها و ماده هایی را كه به ایجاد رقابت موفقیت آمیز در موقعیت و سلطه توانا باشند، مورد حمایت قرار می دهد. 

زندگی كردن در انتهای هرم سلطه غیر منصفانه است و طبیعت ما به شكلی نیست كه در آخر قرار داشتن را تحمل كنیم. شواهدی وجود دارد كه نشان می دهد نرینه ها در جایگاه پائین اجتماعی به طور غریزی جهت كنترل قدرت های نرینه های مسلط و رسیدن به توزیع نسبتاً برابری طلبانه ی منابع تشكیل ائتلاف می دهند. انسان شناس شهیر كریستوفر بوهم در كتاب خود « سلسله مراتب در جنگل » این ائتلاف بر ضد قدرتمندان را « سلسله مراتب وارونه ی سلطه » می نامد.

پاول روبین استاد علوم اقتصادی و حقوق به طور مفیدی میان سلسله مراتب های « مولد » و « تخصیصی » تفاوت قائل می شود. سلسله مراتب های مولد آنهایی هستند كه تلاش های جمعی را برای نائل شدن به فواید به طور متقابل سودمندی كه در غیر آن حالت امكان دسترسی به آنها نبود ترتیب می دهند. نمونه اعلای آنها تشكیلات و سازمان های تجاری هستند. از طرف دیگر سلسله مراتب تخصیصی صرفاً برای انتقال منابع به نوك هرم قدرت به وجود می آیند. اشراف سالاری و نظام استبدادی نمونه های كاملاً افراطی از آن اند. باوجودیكه دولت های ملی كنونی می توانند وظایف مولدی را به اجرا گذارند، اما این مخاطره ی دائمی وجود خواهد داشت كه در آنها سلسله مراتب تخصیصی غالب شود. روبین هشدار می دهد كه احتیاط كاری و نگرانی طبیعی كه ما در رابطه با سلسله مراتب تخصیصی با جمع صفر (sero-sum) (2) داریم و به ما كمك می كند كه در برابر تمركز قدرت در تعداد اندكی تصمیم گیرنده مراقب باشیم غالباً در سلسله مراتب مدرن با جمع مثبت (positive-sum) تغییر جهت می هد، مانند شركت های سهامی، و از این رو عملی بودن مسئولیت و تعهد مدرن را كه به بهبود شرایط زندگی تمامی مردم گرایش دارد به مخاطره می افكند.  

راهی برای جلوگیری از رفتاری كه در تلاش برای بالاتر رفتن در سلسله مراتب تسلط بر دیگران است نداریم، فقط می توانیم امیدار باشیم كه چنین رفتاری را به سوی استفاده های غیرزیان آور هدایت كنیم. از این رو یك جامعه ی آزاد مستلزم آن است كه موقعیت ها و پست های تسلط به نحوی گسترده در انبوهی از سلسله مراتب های مولد قابل دسترس همگان باشد و این كه فرصت های دستیابی به جایگاه ها و مقام های بالا برای چپاولگری توسط هشیاری دائمی « مردم » محدود شود ـ یعنی بالاترین مرحله ی همان سلسله مراتب وارونه ی سلطه كه پیشتر به آن اشاره شد. یك جامعه ی مدنی پررونق و شكوفا تقریباً به همه كس این فرصت و اجازه را می دهد كه رهبر چیزی باشد، چه یك باشگاه ورزشی باشد یا شورای یك شهر. و به این ترتیب تمایل انسان برای مقام های سلسله مراتبی را ارضا می كند و در عین حال به كسی هم صدمه ی ای وارد نمی شود.

 

ما انسانهای اهل حسادتیم

شاید مایوس كننده ترین درس روان شناسی تكاملی برای علم سیاست در تلقی آن از توانایی بسیار عمیق انسان در حسادت ورزیدن است و دشواری ما در درك ایده ی سود حاصل از تجارت و افزایش بهر وری ـ یعنی تصور ثروت همچنان رو به افزایش.   

نشانه هایی وجود دارد كه حكایت دارد از آن كه مهارت بیشتر و ابتكار عمل فردی برای یك انسان در EEA به جایگاه اجتماعی بالاتر و دستیابی به سهم بیشتر در منابع می انجامد. لیكن به لحاظ طبیعت شكارچی و جمع آوری كننده ی خوراك این واقعیت كه غذا به سرعت فاسد می شود و همچنین به علت نبود هرگونه زندگی شخصی (خصوصی)، منافع موفقیت های فردی در شكار یا یافتن منابع جدید غذا به سهولت نمی تواند برای افراد حاصلی انفرادی در بر داشته باشد و در واقع توقع عموم در چنین جوامعی این است كه موفقیت های انفرادی افراد میان بقیه تقسیم شود. EEA  در بیشتر عمر خود جهانی zero-sum بود، یعنی جایی كه افزایش در ثروت جمع از طریق ابداع، سرمایه گذاری و مبادله ی ممتد اقتصادی كاملاً ناشناخته بود. منفعت بیشتر برای یكی معادل با منفعت كمتر برای دیگری بود. از این رو چنانچه یك نفر می توانست به طریقی پیش رود كه مقدار بیشتری از دیگران برای خود جمع كند، این نشانه ی كاملاً روشنی بود كه سهم آن دیگران توسط تقلب و كلاه برداری، دزدی و زورگیری یا دست كم توسط شانس محض به عنوان منابع نامشروع از آنها مخفی مانده است. حسادت به اشخاص بسیار ثروتمند شاید به تقویت هنجارهای به طور معمول انطباقی تقسیم كردن ثروت كمك كرده باشد و به همین نحو به كسانی در مقام و جایگاه پائین تر در سلسله مراتب سلطه در برابر چپاولگری كسانی كه در اندوختن بیشتر قدرت توانا هستند.

ویژگی zero-sum  ما درك این نكته را دشوار می سازد كه چگونه تجارت و سرمایه گذاری می تواند مقدار كل ثروت را افزایش دهد. از این رو ما برای آن كه به سهولت بتوانیم نظام اقتصادی خود را درك كنیم فاقد توانایی های لازم هستیم.

این ویژگی های طبیعت بشر ـ یعنی این كه ما همیشه با دیگران تشكیل اتحاد و پیوند و ائتلاف می دهیم، سلسه مراتبی هستیم و اندیشه ی ما بر اساس خاصیت zero-sum است ـ به نظر می رسد كه می بایست به وجود آمدن نظام لیبرالی بازار آزاد را غیر ممكن سازد. و البته این گونه هم هست. هرچند فواید نظم بازار لیبرالی در ویژگی های دیگر ذهن انسان و سازمان اجتماعی در EEA قابل یافتن است.

 

حق مالكیت امری طبیعی است

معضل توزیع منابع كمیاب فقط تا اندازه ای می تواند در سلسله مراتب تخصیصی و به طور سربسته اجباری رفع و رجوع شود. راه حل جایگزین دیگر برای معضل توزیع به رسیمت شناختن و تحكیم حق مالكیت است. حق مالكیت در طبیعت به خودی خود وجود دارد. یعنی از این طریق كه حیوانات محدوده هایی را برای استفاده ی انحصاری خود جهت شكار، یافتن خوراك و جفت یابی از دیگر نقاط جدا می كنند. تایید چنین ادعاهای اولیه برای كنترل و اجازه ی ورود ندادن به دیگران نزاع های شدید را كاهش می دهد و این می توان به سهم خود و به تنهایی انگیزه و علت تكاملی باشد برای ایجاد گرایشات فطری برای تصدیق و احترام به هنجارهای مالكیت و دارایی. یعنی آنچه به تنهایی یك انگیزه ی شدید تكاملی را برای جستجوی گرایشان فطری جهت تصدیق و احترام به هنجارهای مالكیت و دارایی فراهم می كند.

تحقیقات جدید علمی شواهد محكمی را برای وجود چنین ویژگی های « ذاتی » نشان می دهد. برای مثال تحقیقات آزمایشگاهی جدید انجام یافته توسط اولیور گودنوف نظریه پرداز در زمینه ی حقوق و كریستین پرن محقق علم اعصاب حاكی از آن هستند كه ذهن انسان مدول های (modules)  تخصصی شده ای برای قضاوت كردن خطاهای اخلاقی و تجاوزات بر علیه حق مالكیت در خود تكامل داده است. روان شناسی تكاملی می تواند به درك این حقیقت به ما كمك كند كه حقوق مالكیت در واقع توسط حركت قلم قانون گذار به وجود نیامده است.

 

مبادله ی متقابل سودمند امر طبیعی است

تجارت و مبادله ی به طور متقابل سودمند، همچون تقسیم كار، جزو اصول كلی انسان است. كسمیدس و توبی در اثر بسیار سرنوشت ساز با عنوان « سازگاری های شناختی برای مبادله ی اجتماعی » اشاره می كنند كه بر خلاف باور متداول، زندگی شكارچی ـ جمع آوری كننده ی های خوراك قسمی « مدینه ی فاضله ی كهن » از « همكاری و تعاون اتفاقی و برابری طلبانه و شریك بودن » نیست. شواهد به دست آمده ی باستان شناختی و نژادی نشان می دهند كه شكارچی ـ جمع آوری كننده های خوراك با انواع شكل های مختلف تجارت و معامله كاملاً آشنا بوده اند. بعضی از انواع دادوستد به سبك شكارچی ـ جمع آوری كننده های خوراك را می توان متضمن تخصصی شدن كاملاً پیچیده و همكاری متقابل عرضه و تقاضا دانست.   

اما آنچه هنوز هم قابل ملاحظه تر است آن كه كسمیدس و توبی از طریق مجموعه ای از تحقیقات تجربی خود نشان داده اند كه انسان ها به سهولت قادر به حل معماهای پیچیده ی منطقی هستند كه متضمن رابطه ی متقابل، محاسبه ی هزینه ها و سودها و یافتن افرادی كه در توافق های خود تقلب كرده اند می باشند. هرچند كه ما در حل معماهای مشابهی كه به پرسش هایی از مبادله های اجتماعی نمی پردازد ناتوان هستیم. به باور آنها این یافته ها از وجود « سازگاری های شناختی از نظر كاركردی تخصصی شده و مشروط به رضایت برای مبادله ی اجتماعی » حكایت دارد. به عبارت دیگر ذهن انسان برای تجارت و داد و ستد ساخته شده است.

 

اعتماد و دو نظم هایك

هنگامی كه به پیشرفت تكاملی انسان امروز نگاه می كنیم تشخیص قسمی سرمایه داری آزمایشگاهی كه در آن حقوق مالیكت مورد تصدیق قرار می گیرد و تلاش های تولیدی در آن جنبه ی تخصصی یافته و در شكل های كاملاً پیچیده ی مبادله ی اجتماعی درگیر است دشوار نخواهد بود. هرچند كه آن نوع آزادی و ثروتی كه ما در غرب از آن برخوردار هستیم برای میلیون ها انسان دیگر وهم و پنداری بیش نیست. در حالی كه ظرفیت های تكامل یافته ی ما مبنا هایی هستند كه بر روی آنها سرمایه گذاری پیشرفته ی لیبرالی ساخته شده است، اما اینها به تنهایی برای توضیح وضعیت فعلی كفایت نمی كند و این را صدها میلیون انسانی كه با روزی كمتر از یك دلار زندگی خود را می گذرانند به اثبات می رسانند. راهی كه از EEA  به كامپیوتر های كیفی می رسد نیازمند یك جهش بزرگ فرهنگی است. اقتصاددانان برنده ی جایزه ی نوبل دوگلاس نورت و ورنون سمیت در اثر جدید خود مورد تاكید قرار می دهند كه موقعیت سرنوشت ساز در واقع گذار از مبادله شخصی به مبادله ی غیرشخصی است.

زندگی اقتصادی در EEA بر كنش های متقابل چهره به چره و پیاپی اعضای كاملاً آشنا با یكدیگر در آن جامعه ی بخصوص مبتنی بود. آنچه بر توافق های انجام شده میان طرف های درگیر نظارت می كرد حسن اعتبار آنها در انظار عمومی بود. اگر كسی دیگری را فریب می داد یا زیر بار توافق خود می زد حسن اعتبار او كاهش می یافت و به همین نحو آینده ی او. استعدادهای تكاملی ما، ما را به نحوی آماده ساخته اند كه از میان جهان مبادله های شخصی به طرز ماهرانه ای مسیر خود را به جلو هدایت كنیم. هرچند كه البته آنها ما را برای همكاری و دادوستد با بیگانه های كامل كه هرگز با آنها آشنایی قبلی نداشته و شاید هرگز آنها را دیگر نبینیم آماده نكرده است. راه رونق و شكوفایی اقتصادی باید از شكاف عمیق میان عدم قطعیت و بدگمانی عبور كند.

گذار به نظم بازار گسترده به گفته پاول سیبرایت مستلزم ظهور « نهادهایی است كه انسان را ترغیب می كند كه با بیگانه ها مانند دوستان افتخاری خود رفتار كند ». داستان مهیج راهی كه این نهادها بر پشت یك روان شناسی تكامل یافته طی می كنند و در اصل برای حل معضلات كاملاً متفاوت زیست بومی طراحی شده اند موضوع كتاب پاول سیبرایت با عنوان « همراهی با بیگانه ها » است (3) و البته بخش مهمی از كتاب در دست انتشار دوگلاس نورت و ورنون سمیت.

فردریش فون هایك همچون رسم همیشگی اش بر گرایشات فعلی پیشی گرفت. او به خوبی درك نمود كه نوع اقتصاد و جامعه ی ما كه او آن را نظم ممتد یا گسترده و یا « جهان كلان » می نامید از جهات بسیاری با خمیره ی بنیادی روان شناختی ما بیگانه است ـ كه منظور از آن سازگاری یافتن انسان به گذران زندگی در گروه های كوچك یا با همان « جهان خرد » بود. از نظر او ما در دو جهان زندگی می كنیم، در جهان چهره به چهره ی قبیله، خانواده، مدرسه و بنگاه تجاری و همزمان در جهان غیرشخصی و گمنام كلان شهرها، جهانی با تخصص گرایی بالا و فراجهان تجارت. هركدام از این دو جهان مجموعه قواعد خاص خودش را دارد و ما به مسئولیت خود آنها را با هم قاطی می كنیم. آن گونه كه هایك در كتابش « نخوت مهلك » می نویسد: « اگر ما بخواهیم قواعد ثابت و نامحدود جهان فرد (یعنی جهان گروه های كوچك یا افراد اندك یا مثلاً جهان خانواده) را در جهان كلان (یعنی به تمدن بازتر خود) اعمال كنیم، به همانگونه كه غالباً غرایز و تمایلات شدیداً احساساتی ما را وامی دارند كه چنین آرزوهایی داشته باشیم، ما آن را نابود خواهیم كرد. و با این حال اگر خواسته باشیم كه همیشه قواعد نظم گسترده را به دسته بندی های خصوصی تر و شخصی تر خود به كار بندیم، ما آنها را نیز از پای در می آوریم. به این ترتیب باید بیاموزیم كه ما به طور هم زمان در دو نوع جهان زندگی می كنیم ».

تعادل حساس و زودشكن است. همین كه یك بار پی بریم كه ثروت و آزادی ما تا چه اندازه شكننده است و به وجود آمدن آن ها از نظر احتمالات چقدر ناممكن، برایمان روشن می شود كه ما تا چه اندازه احترام و حق شناسی به نظام های عقیده، به نهادها و تشكیلات اجتماعی و به فضیلت های فردی مدیون هستیم كه همگی آنها برای ظهور « تمدن بازتر » ی كه داریم ضروری بوده اند و برای ما حركت كردن میان این دو جهان را به طوری مقدور ساخته اند كه هیچكدام از آن دو را به نابودی نمی كشانیم.

 

روان شناسی تكاملی و تواضع سیاسی

آن درس سیاسی اصلی كه می توان از روان شناسی تكاملی آموخت این است كه حقیقتاً چیزی به عنوان یك طبیعت عام و همگانی انسانی وجود دارد. ذهن انسان مشتمل است بر بسیاری كاركردها و وظایف مشخص و تخصصی شده و یك دستگاه چند منظوره برای آموختن نیست كه بتوان آن را به دلخواه برای تحقق بخشیدن به رویاهای سیاسی از نو فرمت كرد. شكل جامعه ی بشری توسط طبیعت تكامل یافته ی ما محدود می شود. دوباره سازی وجود انسان از طریق سیاست به لحاظ موانع زیست شناختی غیر ممكن است. درست مانند آن كه بخواهیم بیماری سرطان را با چای برگ های سوزنی كاج درمان كنیم. هرچند كه البته می توان با این طبیعت بشر همكاری كرد ـ كه ما نیز انجام می دهیم. ما به كمك فرهنگ و از طریق آن، ویژگی هایی را افزایش داده ایم كه همكاری و اطمینان متقابل را تسهیل كرده و غرایز ما را كه در جستجوی ایجاد ائتلاف و موقعیت مناسب برای استفاده های مولد است هدایت می كند و برای حفظ آزادی ما سوء ظن طبیعی ما را به قدرت تقویت می نماید. ما الیته می توانیم همواره بهتر از این باشیم.

در اشاره به سخن مشهور امانوئل كانت كه معتقد بود: « از چوب خمیده ی بشر نمی توان چیز حقیقتاً راست و درستی به وجود آورد » باید سخن فیلسوف مشهور دنیس داتن را نیز به خاطر آوریم كه گفت: « این گونه نیست كه نمی توان از یك چوب تاب دار یك حكاكی زیبا یا یك قطعه اثاثیه ساخت. نكته ی اصلی اینجاست كه آنچه قرار است در نهایت از آن ساخته شود فقط هنگامی تاب می آورد كه رگه، بافت، گره ی طبیعی (چوب)، سوراخ گره ی چوب، نقاط ضعف و قوت ماده ی اصلی از همان ابتدا (توسط هنرمند) در نظر گرفته شده باشد ». 

روان شناسی تكاملی با كمك كردن به ما در درك بهتر طبیعت بشری می تواند ما را در پروردن قواعد اجتماعی یاری رساند، قواعدی كه نمی خواهند به طرزی ابلهانه بر خلاف جهت بافت و خمیره ی طبیعت بشری ما به جلو روند. ما می توانیم بیاموزیم كه چگونه به بهترین وجه برای حمایت و نگهداری جوامعی مانند جامعه ی غربی خودمان كه نه تنها زیبا است كه می خواهد پایدار هم بماند با خمیره ی انسانی به درستی كار كنیم.

 

تاریخ انتشار اولیه جمعه 15 مهر 1384

 

 

Laissez-faire and Human Natur by Will Wilkinson

Cato Institute 2005.

 

 

 

 

 

 

1: منظور محیط زیستی است (و مجموعه ی عوامل مهم زیست محیطی حیاتی برای موجود) كه در آن یك گونه ی بخصوص (به ویژه انسان) تكامل یافته و یا برای ادامه ی بقا به آن محتاج می باشد. مترجم.

 

2: sero-sum موقعیتی است كه در آن منفعت یا ضرر شركت كننده توسط ضرر یا سود سایر شركت كننده ها جیران گردد.

 

3: پیش از این مقاله ای از پاول سیبرایت با عنوان « اعتماد در جهان بیگانه ها » توسط اینجانت ترجمه و در ایران امروز منتشر شده است. مترجم.

 لودویگ فون میزس

برگردان علی محمد طباطبایی

 

  

منتقدین دو اتهام را به سرمایه داری نسبت می دهند: اول، آنها می گویند كه در تملك داشتن یك موتور سیكلت، یك دستگاه تلویزیون و یك یخچال انسان را سعادتمند نمی كند. دوم، آنها اضافه می كنند كه هنوز هم انسان های بیشماری وجود دارند كه هیچ كدام از این وسیله ها را در اختیار ندارند. هر دوی این حكم ها صحیح است، اما تقصیری را متوجه نظام سرمایه داری که مبتنی بر همكاری اجتماعی است نمی كند.

 تلاش و زحمت زیادی كه مردم (با كار كردن خود) متحمل می شوند برای این نیست که به سعادت مطلق برسند، بلكه قصد آنها مرتفع ساختن هر چه بیشتر بعضی ناراحتی هایی است که گرفتار آنها هستند و بدین ترتیب سعادتمند تر شدن در مقایسه با آنچه قبلاً بودند. انسانی كه یك دستگاه تلویزیون می خرد با این كار خود نشان می دهد كه مالكیت این دستگاه سعادت او را افزایش خواهد داد و او را در زندگی نسبت به زمانی كه فاقد آن دستگاه بود خشنود تر می سازد. اگر غیر از این می بود او آن را نمی خرید. وظیفه ی پزشك سعادتمند كردن بیمار نیست، بلكه از بین بردن ناراحتی های او و قرار دادن بیمار در وضعیتی بهتر است تا بتواند به تعقیب علاقه ی اصلی خود بپردازد. این همان چیزی است كه در مورد هر موجود زنده نیز صادق است، یعنی مبارزه با تمامی عوامل زیان آور در برابر زندگی و آسایش.

شاید كاملاً حقیقت داشته باشد كه در میان بودایی ها دروایش به كمك صدقه و با تنگدستی در وضعیتی زننده و در شرایطی زندگی می كنند كه كاملاً احساس خوشی و سعادت دارند و به هیچ نوابی (nabob  آدم پولدار و پر نفوذ در هندوستان را گویند) كمترین احساس حسادتی نمی كنند. با این وجود این یك واقعیت است كه برای اكثریت مطلق مردم یك چنین زندگی به نظر غیر قابل تحمل می آید. برای مردم انگیزه ای که بی وقفه بهبود شرایط خارجی زندگی آدمی را هدف قرار می دهد بخش لاینفكی از خود زندگی است. چه كسی به خود اجازه می دهد كه نیازهای یك مرتاض هندی را با نیازهای یك انسان امروزی و معمولی در كشورهای صنعتی برابر قرار دهد؟ یكی از قابل توجه ترین دستاوردهای سرمایه داری كاهش مرگ و میر نوزادان است. چه كسی می خواهد انكار كند كه این پدیده حد اقل یكی از علت های ناخرسندی بسیاری از مردم را از میان برداشته است؟

انتقاد دوم از سرمایه داری نیز كمتر از انتقاد اول بی معنی و مضحك نیست. یعنی این كه نوآوری های فنی و پزشکی به همه ی انسان ها (به یك اندازه) فایده نمی رساند. تغییرات در شرایط زندگی بشر نتیجه ی تلاش های با استعدادترین و پرتحرك ترین انسان های پیشتاز است. آنها هدایت را به عهده می گیرند و بقیه به تدریج پشت سر آنها می آیند. هر نوآوری ابتدا یك كالای تجملی است كه فقط یك چند نفری از آن بهره مند می شوند، تا آن كه رفته رفته در دسترس دیگران نیز قرار می گیرد. در واکنش به این اعتراض که هنوز هم بسیاری از انسان ها از کفش یا مثلا از چنگال استفاده نمی کنند و استفاده از این کالا ها بسیار به کندی در جهان گسترش می یابد عاقلانه نیست كه بگوئیم بدون آنها نیز می توان به زندگی ادامه داد (و پس چیزهای مهمی نیستند). خانم های خوش سلیقه و نازك طبع و آقایان متشخص كه برای اولین بار از صابون استفاده كردند طلایه داران تولید صابون در مقیاس وسیع برای انسان های معمولی بودند. اگر كسانی كه امروزه استطاعت خرید دستگاه تلویزیون را دارند به این بهانه كه بسیاری دیگر قدرت خرید این دستگاه را ندارند از خرید آن خودداری كنند با این كار خود رواج و عمومیت یافتن تلویزیون را به تاخیر می اندازند نه این كه به پیشبرد آن كمکی كنند (2).

و باز هم باید گفت كه آدم های نق نقویی وجود دارد كه سرمایه داری را برای آنچه آنها مادی گرایی فرومایه می نامند سرزنش می كنند. آنها نمی توانند این واقعیت را تكذیب كنند كه سرمایه داری گرایشی است برای بهبود شرایط مادی انسان. لیكن آنها ادعا می كنند كه سرمایه داری انسان را از تعقیب اهداف والاتر و عالی ترش منحرف كرده است. سرمایه داری بدن ها را تغذیه و روح و ذهن مردم را گرسنه نگه می دارد. سرمایه داری باعث زوال هنرها شده است. گذشت عصر آن شعرا، نقاشان، تندیس سازان و معماران بزرگ. دوره ی ما فقط چیز بنجل تولید می كند.

قضاوت در باره ی ارزش های یك اثر هنری تماماً امری ذهنی است. بعضی از مردم آنچه را كه دیگران تحسین می كنند كوچك می شمرند. معیارهایی برای اندازه گیری ارزش زیباشناختی یك شعر، یا معماری یك ساختمان وجود ندارد. كسانی كه از كلیسای جامع چارتر و یا از تابلوی منیانس اثر ولاسكوئز لذت می برند شاید تصور كنند كه دیگرانی كه از این نمونه های عالی هنر متاثر نمی شوند آدم های بی ظرافتی هستند. بسیاری از دانشجویان همین كه دانشگاه آنها را مجبور به خواندن هاملت می كند بیش از حد تحمل دچار كسالت می شوند. فقط كسانی كه از موهبت یك ذهن هنری بر خوردار هستند برازنده ی درك و لذت آن اثر هنری هستند و از اثر یك هنرمند متمتع می شوند.

در میان كسانی كه تظاهر به فرهیخته بودن می كنند ریاكاری بسیاری وجود دارد. آنها چنان قیافه می گیرند كه گویی خبره های آثار هنری اند و وانمود می كنند كه به آثار هنری قدیمی و هنرمندانی كه سال ها پیش می زیسته اند دلبستگی بسیار دارند. آنها از خود همدلی مشابهی با هنرمندان زمان حال كه هنوز هم برای تایید خود تلاش بسیار می كنند نشان نمی دهند. ستایش ریاكارانه برای استادان كهن نقاشی شیوه ای است جهت كوچك شمردن و مورد استهزا قرار دادن هنرمندان معاصری كه از ملاك های سنتی دور شده اند و ملاك های خودشان را ایجاد كرده اند.

جان راسكین را ـ همراه با كارلایل، خانواده ی وب (Webbs) ، برنارد شاو و بعضی دیگر ـ به عنوان یكی از گوركن های آزادی، تمدن و شكوفایی بریتانیایی به خاطر آوریم. یك خصوصیت اسفبار در زندگی خصوصی و به همان اندازه زندگی عمومی او این بود كه او جنگ و خونریزی را ستایش می كرد و با خشك مغزی تمام آموزش اقتصاد سیاسی را مورد تهمت قرار می داد كه در واقع چیزی هم از آن سر در نمی آورد. او یك عیبجوی متعصب اقتصاد بازار بود و یك ستایشگر رومانتیك صنف های پیشه وران. او در برابر هنر قرن های گذشته سر تعظیم فرود می آورد. اما هنگامی كه او با آثار یك هنرمند بزرگ عصر خودش یعنی ویستلر (Whistler)  روبرو گشت آن تابلوها را چنان در زبانی زشت و شنیع مورد نكوهش قرار داد كه به خاطر افترا از او شكایت گردید و توسط هیئت منصفه گناهكار نیز شناخته شد. در نوشته های راسكین این پیشداوری باب گردید كه سرمایه داری جدا از آن كه یك نظام اقتصادی نامطلوب است، زشتی را با زیبایی، كوته بینی را با عظمت و چیز بنجل را با هنر عوض كرده است.

از آنجا كه همگان به طور گسترده در درك و لذت دستاوردهای هنری با یكدیگر اختلاف نظر دارند، امكان ندارد كه گفتگو در باره ی پست تر بودن (ارزش) هنری عصر سرمایه داری را در همان شیوه ی برهان لازم و كافی بی اساس بخوانیم كه در آن می توان خطاهایی را در استدلال منطقی یا اثبات حقایقی از تجربه تكذیب كنیم. با این حال هیچ انسان عاقلی آنقدر گستاخ نخواهد بود كه عظمت شاهكارهای هنری عصر سرمایه داری را كوچك جلوه دهد.

هنر شاخص این عصر به اصطلاح « مادی گرایی فرومایه » موسیقی بود. واگنر و وردی، برلیوز و بیزه، برامس و بروكنر، هوگو ولف و ماهلر، پوچینی و ریچارد اشترواس، واقعاً چه موكب بلند آوازه و مشهوری. چه عصری كه در آن استادانی مانند شومان و دونیزتی تحت الشعاع نابغه های برتر قرار گرفتند!

و دیگر این كه در این عصر رمان های بالزاك، فلوبر، موپاسان، جنس جاكوبسون، پروست و اشعار ویكتورهوگو، والت ویتمان، ریلكه و ییست (Yeast) بوجود آمده است. چقدر زندگانی ما حقیرانه تر می بود اگر از آثار این غول ها و بسیار نویسندگانی به همان اندازه عالی محروم می ماندیم. حال، نقاشان و تندیس سازان فرانسوی كه به ما شیوه های جدید نگریستن به جهان و لذت بردن از نور و رنگ را آموختند به كنار.

هرگز نمی توان این مسئله را مورد تردید قرار داد كه این عصر تمامی شاخه های فعالیت علمی را مورد تشویق و حمایت قرار داده است. اما آدم های نق نقوی ما می گویند كه این ها همه هنرهای افراد خبره است [نه هنرهای سرمایه داری] در حالی كه از « سنتز » اثری نمی توان یافت. در شیوه ای نامعقول تر از این نمی شد تعالیم ریاضیات، فیزیك و زیست شناسی جدید را بد تعبیر كرد. و در باره ی كتاب های فلاسفه ای مانند كروشه، برگسون، هوسرل و وایتهد چه باید گفت؟

هر عصری ویژگی های خاص خود را در شاهكارهای هنری اش متبلور ساخته است. تقلید آثار هنری استادان مسلم هنر گذشته هنر نیست بلكه كاری است تكراری. آنچه به یك اثر ارزش هنری می بخشد آن ویژگی هایی است كه آن را از آثار دیگران متمایز می كند. این همان چیزی است كه به آن سبك مخصوص یك دوره می گویند.

ستایش گران گذشته به نظر می رسد كه از یك نظر حق داشته باشند. نسل پیش از ما برای آیندگان بناهای تاریخی مانند اهرام مصر، معبدهای یونانی، كلیساهای جامع گوتیك و قصرهای رنسانس و باروك را به ارث نگذاشته است. در یكصد سال گذشته كلیسا های جامع بسیاری ساخته شده است و بسیاری قصر های حكومتی و مدارس و كتابخانه ها. اما آنها حاكی از هیچ ایده ی اصیلی نیستند. آنها صرفاً همان سبك های قدیمی را بازتاب می دهند یا سبك های قدیمی گوناگون را با هم پیوند زده اند. فقط در مجتمع های آپارتمانی، ساختمان های اداری و خانه های شخصی چیزی را در حال تكامل می بینیم كه شاید بتوان آن را به عنوان سبك معماری زمانه ی ما توصیف كرد. با وجودیكه ممكن است این صرفاً فضل فروشی بیش از حد باشد كه ادعا شود عظمت غیر عادی مناظری از قبیل نمایی از آسمان خراش های نیویورك را       نمی توان مورد درك و لذت هنرمندانه قرار داد، اما در هر حال می توان پذیرفت كه معماری معاصر هنوز هم به آن درجات عالی معماری گذشته نرسیده است.

علت های متعددی برای این امر وجود دارد. اگر منظور ما در اینجا ساختمان های دینی است، محافظه كاری مورد تاكید قرار گرفته در كلیساهای جدید از هرگونه ابداعی اجتناب می کنند. با سپری شدن دودمان ها و حكومت های خاندان اشرافی، انگیزه برای ساختن قصرهای جدید هم فروكش كرد. ثروت سرمایه گذاران و سرمایه داران هرچه هم كه عوام فریبان ضد سرمایه داری سرهم كنند، در مقایسه با ثروت پادشاهان و  اشراف زاده ها بسیار كمتر است و آنها  نمی توانند زندگی در چنین ساختمان های مجللی را به خود روا دارند. امروزه دیگر كسی آن قدر ثروتمند نیست كه بتواند تصمیم به ساختن قصرهایی مانند ورسای یا اسكوریال بگیرد. امروزه دیگر دستور سفارش ساخت برای ایجاد بناهای حکومتی از فرمانرواهای مستبدی که با بی اعتنایی کامل به افکار عمومی در انتخاب استادکار برای ساختن قصر های افسانه ای مورد نظر خود آزاد بودند صادرنمی شود. آنها این استادكاران را بسیار محترم می داشتند و هزینه ی انجام هر طرح بزرگی را شخصاً تقبل می كردند و بدین ترتیب باعث بیزاری اكثریت ناتوان مردم می شدند. امروزه احتمال بسیار كمی وجود دارد كه كمیسیون ها و هیئت ها ایده های پیشگامان متهور در ساختن قصر های باشكوه را برگزینند. آنها ترجیح می دهند كه در این گونه موارد جانب احتیاط را رعایت كنند.

هرگز دوره ای وجود نداشته است كه در آن اكثریت این آمادگی را داشته باشد كه نسبت به هنر دوره ی خود جانب انصاف را رعایت كند. با احترام رفتار كردن نسبت به نویسندگان و هنرمندان بزرگ همیشه محدود به گروه های كوچك بوده است. ویژگی سرمایه داری وجود ذائقه های بد مردم نیست، بلكه این واقعیت است كه همین مردمی كه توسط سرمایه داری كاروبارشان رونق گرفته است به « مصرف كنندگان » ادبیات تبدیل شده اند ـ البته ادبیات سطحی. بازار كتاب در سیلاب حاصل از رگبار ادبیات داستانی پیش پا افتاده كه برای مردم نیمه بربر نوشته شده غرق شده اما این موضوع نویسندگان بزرگ را از خلق آثار ماندگار در همین دوره باز نداشته است.

منتقدین بر زوال ادعایی هنرهای عصر صنعتی اشك می ریزند. برای مثال آنها مبلمان حفاظت شده در قصرهای اشراف زادگان اروپایی و آنچه در مجموعه های موزه ها نگهداری می شود را با تولیدات انبوه و ارزان قیمت صنعتی مقایسه می كنند. آنها از درك این واقعیت ناتوان هستند كه این مبلمان و لوازم مورد علاقه ی مجموعه داران صرفاً برای ثروتمندان ساخته شده است. قفسه های منبت كاری شده و میزهای معرق را نمی توان در كلبه های محقر اقشار فقیر یافت. این قبیل افراد خرده گیراز مبلمان و لوازم ارزان قیمت اقشار حقوق بگیر آمریكایی باید از Rio Grande del Norte گذر کنند و از محل های سكونت كارگران مزرعه مكزیكی بازدیدی به عمل آورند كه از هرگونه لوازم زندگی تهی هستند. هنگامی كه صنایع كارخانه ای مدرن به تدارك دیدن توده ها با سازوبرگی برای یك زندگی بهتر آغاز كار كرد توجه اصلی بر تولید هر چه ارزان تر متمركز بود و نه بر ارزش زیبایی شناختی. بعدها، هنگامی كه پیشرفت سرمایه داری معیارهای سطح زندگی مردم را افزایش داد، آنها قدم به قدم به ساخت و تولید اشیایی پرداختند كه از نظر زیبایی و ظرافت ظاهری دیگر كمبودی نداشتند. فقط تعصب رومانتیك می تواند باعث شود كه یك نظاره گر این واقعیت را نادیده بگیرد كه شهروندان كشورهای سرمایه داری اكنون به طور فزاینده در محیطی زندگی می كنند كه دیگر نمی تواند به سهولت به عنوان محیطی نازیبا مورد انتقاد واقع شود.

 

 

ــــــــــــــــــــ

1: این مقاله گزیده ای است از یكی از كتاب های لودویگ فون میزس با نام « ذهنیت ضد سرمایه داری » كه یك بررسی و تحلیل اجتماعی و روان شناختی از پیش داوری های ضد نظام بازار آزاد است كه برای اولین بار در سال 1956 منتشر شده است. این مقاله دقیقاً به همین شكل در سایت شخصی میزس (mises.org) منتشر شده بود. مترجم.

2: خوانندگان توجه دارند كه میزس این سطور را در نیمه ی قرن بیستم نوشته است، یعنی زمانی كه به تازگی دستگاه تلویزیون به بازار آمده بود. مترجم.

 

 

Capitalism, Happiness and Beauty by Ludwig von Mises

Mises.org

 

تام بتهل

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

هنگامی كه نخستین مهاجرین در 1620 وارد آمریكا شدند آنها سیستمی از مالكیت اشتراكی را ایجاد كردند، اما طی سه سال بعدی آنها آن سیستم را برچیدند و به جایش مالكیت خصوصی را قرار دادند.

تام بتهل در اینجا آن ماجرا را برای ما شرح می دهد

 

ما سه شكل مختلف از مالكیت را می شناسیم: مالكیت دولتی، مالكیت اشتراكی یا عمومی و مالكیت خصوصی. در میان اعضای یك خانواده بسیاری از اشیاء یا اجناس عملاً در حالت مالكیت جمعی قرار دارد. اما همین كه تعداد آنها از تعداد یك خانواده ی معمول فراتر رود ـ آنچه در قبیله ها و جوامع اولیه بسیار متداول است ـ معضلات جدی و حل نشدنی سربرمی آورند. هزینه ی نظارت بر اعضایی كه همگی حق دارند از محصولات آن جمع استفاده كنند از جهت شركت آنها در كارها و وظایف عمومی بسیار سنگین می شود. این همان معضل سواری مجانی گرفتن است و در واقع مهمترین علت نهادی است برای آن كه چرا قبیله ها و جوامع اولیه نمی توانند از سطح حداقل معیشت فراتر روند (به استثنای شرایطی ویژه ای مانند زندگی در صومعه ها).

مالكیت دولتی به شكلی كه در اتحاد شوروی وجود داشت، معضلات خودش را دارد. به همین خاطر است كه مالكیت خصوصی تنها توافق نهادی است كه امكان مولد بودن، صلح آمیز بودن، آزادی و عدالت را فراهم   می آورد. معضل سواری مجانی گرفتن به روشنی در 1620 هنگامی كه كشتی می فلاور به جهان نو وارد گشت در مهاجرنشین پلیموت (Plymouth)  به اثبات رسید. بر خلاف تمایلات مهاجرین شكل اولیه ی مالكیت آنها مالكیت عمومی بود.

مهاجرین كه در 1609 از انگلستان به مقصد هلند جلای وطن كردند در طلب عمل كردن به دین خود مطابق با تمایلات و آرزوهای خود بودند، و هلند در آن زمان تنها كشور اروپایی بود كه در آن آزادی مالكیت كاملاً امكان پذیر بود. آنها دریافتند كه زندگی در هلند از بسیاری جهت ها رضایت آمیز است. اما جنگ با اسپانیا یك تهدید دائمی بود و مهاجرین مایل نبودند كه كودكان آنها به عنوان هلندی بار بیایند. آنها به همان گونه كه ویلیام بردفورد (William Bradford) بعد ها در سرگذشت نامه ی خود « از كشتزارهای پلیموت » نوشت شدیداً مشتاق آغاز جدیدی در آن « سرزمین پهناور و خالی از سكنه ی آمریكا » بودند. آنها می توانستند در آنجا مشتاقانه در انتظار تبلیغ و پیشرفت « مرام ملكوت مسیح » باشند. 

ویلیام بردفورد هنگامی كه وارد جهان نو شد مردی 30 ساله بود و به سمت دومین والی پلیموت منصوب گشت. اولین والی در واقع چند هفته پس از رسیدن كشتی می فلاور در گذشته بود. او توانست كه به مهمترین شخصیت در سال های اول مهاجرنشین تبدیل شود. وی در سرگذشت نامه ی خود مشكلات اصلی در خصوص نسبت های مالكیت در پلیموت را یاداشت نمود و همچنین مسیری را كه این نسبت ها دچار تغیرات شدند. گزارش او تنها روایت از این موضوعات است.

 

دشواری در رسیدن به توافق ها

مهاجرین از وقایع ناگوار پیشین در جیمزتاون مطلع بودند، اما افراد ماجراجوتر در میان آنها در هر حال مایل بودند كه تمامی مخاطرات عبور از اقیانوس اطلس را بپذیرند. هرچند كه در ابتدا آنها دو فرستاده را از شهر لیدن در هلند برای درخواست اجازه برای یافتن كشتزارها به لندن گسیل داشتند. یكی از آنها جان كارور و دیگری رابرت كوشمان بود. با درخواست آنها موافقت شد، اما یافتن سرمایه گذار خود معضلی بود. بالاخره كارور و كوشمان یك سندیكای سرمایه گذاری پیدا كردند كه در راس آن یك آهن فروش لندنی به نام توماس وستون قرار داشت. وستون و پنجاه و اندی سرمایه گذارش مخاطره ی بزرگی را با در اختیار گذاشتن مبلغی معادل صدهاهزار دلار پول امروز در اختیار آنها می پذیرفتند. ضایعه ی بزرگ در جیمز تاون بیشتر « سرمایه گذاری های مخاطره آمیز » در لندن را به وحشت انداخته بود. كسانی كه در لیدن منتظر اخبار بودند از این جهت نگرانی داشتند كه نكند عوامل آنها در لندن در اشتیاق زیاد جهت یافتن سرمایه گذار با شرایط نامطلوب موافقت كنند. به كارور و كوشمان تذكر داده شد كه « از حدود وظایف ماموریت خود تخطی نكنند ». به آنها بخصوص فرمان داده شده بود كه « خود و ما را در هرگونه شرایط نامعقول كه در اثر آنها تجار بتوانند نیمی از خانه و زمین ها را به عنوان سود تصاحب كنند گرفتار » نكنند.

هرچند كه در نهایت كارور و كوشمان شرایطی را پذیرفتند كه تصریح می كرد در پایان سال هفتم همه چیز به نسبت مساوی میان سرمایه گذاران و مهاجرین قسمت می شد. بعضی تاریخ نگاران بر این ادعا هستند كه آن كسانی كه توسط كشتی می فلاور به آمریكا وارد شدند توسط سرمایه داران استثمار شدند. از یك جهت این ادعا درست است. اما باید در نظر داشت كه سفر آنها در هر حال داوطلبانه بود.

مهاجرین بر این امید بودند كه خانه هایی كه می ساختند از تقسیم ثروت در انتهای سال هفتم مستثنی باشد. علاوه بر آن آنها می خواستند كه در هر هفته دو روز كاری را به كار بر روی قطعات زمین « مخصوص » اختصاص دهند (مشابه آنچه بعد ها كشاورزان اشتراكی در قطعات زمین های شخصی خود در اتحاد شوروی انجام می دادند). اما سرمایه گذاران از دادن چنین اجازه ای سر باز زدند. آنها یقیناً نگران بودند كه چنانچه مهاجرین اولیه ـ سه هزار مایل دور تر از آنها و جایی كه امكان نظارت بر آنها ممكن نبود ـ مالك خانه ها و قطعات زمین مخصوص خود باشند سرمایه گذاران در جمع آوری مطالبات خود با دشواری روبرو شوند. آنها چگونه می توانستند مطمئن باشند كه مهاجرنشین های دورافتاده چنانچه به آنها اجازه داده می شد كه خود به مالكین خصوصی تبدیل شوند روزهای كاری خود را به كار برای شركت اختصاص می دادند؟ با یك چنین تمهیداتی مهاجرین اهل خرد و استدلال بالاترین تلاش و بیشترین زحمات خود را برای باغچه ها و خانه های شخصی خود كنار می گذاشتند و به هنگام كار برای خود كمپانی تلاش زیادی به خرج نمی دادند. چنین ثروت خصوصی به هنگام تصفیه حساب سهام داران معاف می شد. سرمایه داران فقط با پافشاری بر آن كه تمامی ثروت انباشته شده « ثروت عمومی » بود یا می بایست در صندوق شركت جمع شود می توانستند مطمئن باشند كه مهاجرین برای منافع همه و از جمله خودشان كار خواهند كرد. 

كسانی كه در لیدن منتظر بودند با این تمهیدات مخالفت كردند. اگر از مهاجرین محل های شخصی برای سكونت دریغ می شد، آنها دیگر امیدی برای « ساختن خانه های خوب و مناسب » نمی داشتند. از این رو رابرت كوشمان در رگبار دوطرفه میان سرمایه گذاران لندنی كه در جستجوی سود بودند و برادران لیدنی نگران خود گیرافتاده بود، یعنی كسانی كه او را متهم می كردند به « گذاردن شروطی كه برای دزدها و برده ها مناسب تر بودند تا برای انسان های شرافتمند ». 

كوشمان با مدعای ماهرانه برای مالكیت عمومی چنین پاسخ داد: « قصد ما ساختن خانه هایی برای زمان حاضر است تا اگر لازم شد با اندوه كمتری آنها را به آتش كشیده و به سهولت و سبكبال از آنجا فرار كنیم. غنای ما نباید در زرق و برق بلكه در قدرت ما باشد. اگر خداوند برای ما ثروتی ارزانی دارد باید آنها را برای فراهم آوردن انسان ها، كشتی ها و مهمات بیشتر به كار گیریم ». 

در تصور او مالكیت جمعی در میان مهاجرین اولیه (البته به غلط) به جامعه ی دینی آنها بال و پر می داد.  

كوشمان پس از آن كه با سرمایه گذارانی كه به نظر می رسید بر عقیده ی خود پابرجا هستند گفتگوهای    بی نتیجه ی بسیاری انجام داده بود بالاخره تصمیم گرفت كه معامله را منعقد كند. او سعی نمود برادران دینی خود را متقاعد سازد كه در باره ی تمهیدات مالكیت نگرانی به خود راه ندهند. اما كسانی كه در لیدن مانده بودند مجاب نشده و حاضر به پذیرش شرایط نبودند، اما كار چندانی هم از آنها ساخته نبود زیرا بسیاری از آنها دار و ندار خود در هلند را فروخته بودند و دیگر قدرت چانه زدن نداشتند.

اهمیت دادن به این نكات در اینجا از این جهت ارزش دارد كه گاهی گفته می شود مهاجرین اولیه در ماساچوست در همچشمی با مسیحیان نخستین مهاجرنشینی بنیاد نهادند كه در آن مالكیت عمومی حاكم بود. اما چنین داستانی به هیچ وجه صحت ندارد. واقعیت این است كه عامل آنها یعنی كوشمان استدلال هایی را كه برای خوشایند مسیحی ها ترتیب داده شده بود به كار گرفت. به ویژه برای هشدار دادن آنها در برابر خطرات رسیدن به ثروت و رفاه و برای توجیه این كه چرا او با شرایط نامطلوب سرمایه گذاران موافقت كرده بود. تردیدی نیست كه او احساس می كرد انجام یك معامله بهتر از فسخ آن بود. اما سرمایه گذاران خودشان هنگامی كه بر مالكیت جمعی پای می فشردند بی هیچ تردیدی سود خود را در نظر داشتند. در نهایت از آنجا كه مهاجرین تقریباً انتخاب دیگری نداشتند با آن شرایط موافقت كردند.

شاید مهاجرین « استثمار » شده باشند، اما منشا بزرگتر دشواری های آنها آب و هوا و محیط طبیعی خشن قاره ی آمریكای شمالی بود. با توجه به گرایش عمومی كاملاً اشتباهی كه ثروت ایالات متحده را محصول « منابع طبیعی فراوان » دانسته و كسانی كه با كشتی می فلاور وارد آمریكا شدند را با این تصور كه از نوعی حق انحصاری برخوردار بودند مرتبط می داند باید به این موضوع تاكید بسیار شود. 

 

تجربه ی اشتراكی

می فلاور در نوامبر 1620 با 101 سرنشین بر عرشه وارد Cape Cod شد. در همان چند ماه اول نیمی از آن اولین مسافرین مردند، احتمالاً از بیماری اسكوربوت، سینه پهلو یا سوء تغذیه. درك دشواری هایی كه اولین مهاجرین در آمریكا تجربه كردند، حتی در نیوانگلاند، جایی كه سرخ پوستان بومی نسبتاً برخورد دوستانه تری داشتند برای ما امروزه بسیار دشوار است.

در حدود بهار سال 1623 جمعیت پلیموت قاعدتاً نمی توانست بیشتر از 150 نفر باشد، با این حال این مهاجرنشین به دشواری قادر بود كه غذای مورد نیاز خود را تهیه كند و محموله ی مختصری نیز برای سرمایه گذاران در انگلستان مراجعت داده شده بود. یك بار حتی چنین پیش آمد كه تازه واردین دریافتند كه دیگر نانی برای خوردن باقی نمانده است، فقط ماهی، تكه ای خرچنگ و آب برای خوردن مانده بود. بردفورد در آن قطعه ی كلیدی در باره ی مالكیت می نویسد: « به این ترتیب آنها به فكر افتادند كه چگونه می توانند تا آنجا كه در توان دارند غلات تولید كنند، و از آنچه تا آن لحظه به دست آوردن بودند محصول بهتری بگیرند و دیگر نیازی نباشد كه بازهم در فلاكت و به سختی روزگار بگذرانند ».

در اثر تلاش برای ایجاد آنچه بردفورد آن را « روال و شرایط مشترك » می نامد ـ یعنی اداره ی اشتراكی زمین كه توسط سرمایه گذاران مطالبه شده بود ـ بردفورد گزارش می كند كه جمعیت مهاجرین تمایلی به كار كردن نداشتند، گرفتار تشویش و نارضایتی و فقدان احترام متقابل به یكدیگر شده بودند، و احساس مداوم بیگاری و بی عدالتی آنها را رنج می داد. و همه ی این ها در میان « انسان های متقی و معقول » در حال روی دادن بود. به طور خلاصه آن تجربه یك ناكامی واقعی بود كه سلامتی مهاجرنشین را به خطر انداخته بود. 

جورج لانگدون (George Langdon) تاریخ نگار، بر این نظر است كه وضعیت نخستین در پلیموت « كمونیسم » نبود، بلكه « شكل حادی بود از سرمایه داری غارتگر كه در آن تمامی ثمره های كار مهاجرین با كشتی به اروپا ارسال می شد ». در این مورد ساموئل الیوت موریسون (Samuel Eliot Morison)  اشاره می كند كه: « این كمونیسم نبود . . . بلكه رقیتی شدیداً موهن و طاقت فرسا از سرمایه داری انگلیسی بود كه تا حدی تعدیل شده بود ». هرچند در این خصوص باید توجه شود كه چنین گفته هایی با مشاجره ها و اختلاف عقیده هایی كه بردفورد گزارش كرده است همخوانی ندارد. در واقع در میان خود مهاجرین بود كه منازعه سربرآورد و نه میان مهاجرین و سرمایه گذاران لندنی. موریسون و لانگدون دو مسئله ی جداگانه را با هم یكی كرده اند. از یك طرف این صحت دارد كه مهاجرین احساس می كردند كه توسط سرمایه گذاران مورد « بهره كشی » قرار گرفته اند، زیرا آنها احتمال می دادند كه دست آخر به سرمایه گذاران سهم بیش از اندازه ای از ثروتی كه آنها در تلاش تولید آن بودند واگذار شود. این درست به مانند آن بود كه مهاجرین احساس می كردند از جانب سرمایه گذاران مالیات سنگینی به آنها تحمیل شده است ـ در واقع با نرخ تقریباً 50 درصدی.

 اما در آنجا مسئله ی دیگری هم جدا از بار « مالیاتی » وجود داشت. گزارش بردفورد آشكار می سازد كه مالكیت جمعی روحیه ی جمعیت مهاجرین را به مراتب بیشتر از مسئله ی مالیات ها تضعیف می كرد. احساس كلی آنها این گونه نبود كه مهاجرین برای سرمایه گذارانی كه باعث آن اندازه فلاكت و تنگدستی شده بودند جان می كنند بلكه آنها دارند خود را برای مهاجرین دیگر به زحمت می اندازند. مالكیت جمعی باعث اختلاف های ویرانگری در میان خود مهاجرین شده بود كه از اختلافاتی كه مهاجرین با سرمایه گذاران لندنی داشتندآبسیار وخیم تر بود. انسان های سخت كوش پلیموت مجبور بودند كه جور انسان های از زیركار در روی پلیموت را بكشند. در تقسیم آذوقه و لباس به افراد قوی همانقدر می رسید كه به افراد ضعیف. انسان های سالخورده این كه باید برابر جوان تر ها كار كنند را توهین آمیز می دانستند.        

این مسئله از آن حكایت دارد كه در پلیموت میان 1621 تا 1622 شكلی از كمونیسم به اجرا در آمده بود. یقیناً در ابتدا تصور می شد كه این برابری وظیفه ها تنها راه عادلانه برای حل این مسئله است كه چه كسی چه كاری را باید در جامعه ای انجام دهد كه در آن ماكلیت خصوصی وجود نداشت: اگر در پایان سال هفتم به هركس سهم برابری از دارایی ها برسد، پس هر كدام از آنها در طول آن هفت سال قاعدتاً می بایست كار برابری هم انجام بدهند. معضلی كه به طور ناگزیر رخ داد مشكل بسیار عظیم نظارت بر تقسیم كار بود: باكسانی كه سهم كار خود را به درستی انجام نمی دهند چه باید كرد؟

در واقع مهاجرین با معضل سواری مجانی گرفتن مواجه شده بودند. تحت شرایطی كه مالكیت جمعی حاكم است شخص ممكن است به طور منطقی چنین تصور كند كه هر تلاش اضافی كه او انجام دهد صرفاً جایگزین فقدان جدیت و سخت كوشی دیگران خواهد شد. و این « دیگران » نیز ممكن است كه افراد قوی بنیه باشند اما در عین حال راغب به آن كه با گذاشتن كمتری از سهم واقعی خود (در آن كار جمعی) حداكثر استفاده را از مالكیت جمعی ببرند. همانگونه كه خواهیم دید حل این مسئله بدون تقسیم دارایی به واحد های فردی یا به واحدهایی در حد یك خانواده دشوار خواهد بود و این هم البته همان مسیری است كه ویلیام بردفورد هوشیارانه طی كرد.

 

مالكیت در پلیموت خصوصی می شود

سرانجام پس از مباحثه های طولانی والی پلیموت (با صلاحدید ریش سفیدان آنها) موافقت نمود كه هركس غلات خودش را خودش عمل آورد و برای انجام این كار فقط به خودش متكی باشد. اما در بقیه ی موارد همچمون گذشته به طور اشتراكی عمل شود. به این ترتیب به هر خانواده ای مطابق با تعداد اعضای آن، قطعه ی زمین اختصاص داده شد.

این گونه شد كه زمینی كه آنها بر روی آن كار می كردند به مالكیت شخصی تبدیل شد و برای آنها این تغییر بسیار موفقیت آمیز بود. مهاجرین بلافاصله مسئول اقدامات خود شدند و مسئول آنچه خانواده ی نزدیك آنها انجام می داد. اما برای اقدامات كل جامعه ی مهاجرین مسئولیتی به عهده ی هر خانواده ی منفرد نبود. بردفورد نیز در تاریخچه ی خود این گونه اظهار نظر می كند كه در آنچا چیزی بیشتر از صرفاً زمین زراعتی خصوصی شده بود.

نظام اجتماعی آنها خاصیت خود نظارتی پیدا كرده بود. مسئول هر خانواده با آگاهی از این واقعیت كه  ثمره ی كار و زحمات شخصی او به خانواده و بستگان نزدیك خودش باز می گردد برای كار بیشتر و جدی تر دلگرم می شد. او می دانست كه تلاش های اضافی او می تواند به افراد بخصوصی كه به او وابسته هستند كمك كند. به طور خلاصه تقسیم مالكیت تناسبی یا « نسبتی » میان عمل و نتیجه ی آن عمل بر قرار كرده بود. بدون چنین رابطه ای عمل انسان فاقد خردگرایی است كه پیامد آن نیز به طور طبیعی این می شود كه حاصل كارش شدیداً كاهش می یابد.

ویلیام بردفورد در 1657 درگذشت، در حالی كه هر ساله به عنوان والی پلیموت انتخاب شده بود. در میان كتاب های باقی مانده از او، مطابق با صورت ریز دارایی هایش كتابی هم از جین بودین Jean Bodin وجود داشت با عنوان « شش كتاب در باره ی مصلحت عمومی » ، اثری كه به نقد « جمهوری » آرمانگرایانه ی افلاطون می پرداخت.. در قلمروی آرمانگرایانه ی افلاطون، مالكیت شخصی میبایست برچیده شود یا محدود گردد و اكثر ساكنین جمهوری او در واقع به برده تقلیل می یافتند، كسانی كه توسط پاسداران بلند نظر و پرهیزگار نظارت می شدند. بودین بر این عقیده بود كه مالكیت اشتراكی « مادر نزاع و اختلاف » است و این كه مصلحت عمومی كه بر آن مبتنی باشد دوامی نخواهد داشت، زیرا « جایی كه چیزی شخصی نیست، عمومی هم نمی تواند باشد ». بردفورد به هنگام بازاندیشی به گذشته ی خود احساس می كرد كه تجربه ی واقعی كه او در زندگی خودش در ساختن یك جامعه ی جدید در پلیموت از سر گذرانده است قضاوت بودین را كاملاً تایید می كند. مالكیت در پلیموت دو سال بعد از آن نیز همچنان به خصوصی شدن ادامه داد. خانه ها و سپس گاوها هركدام به خانواده های جداگانه اختصاص یافتند و اقدامات لازم نیز برای به ارث گذرادن دارایی ها انجام گرفت. آن مهاجرنشین رونق یافت. مهاجرنشین پلیموت به درون كشورهای مشترك المنافع ماساچوست جذب شد و در سال های روبه ترقی اش كه در آینده ی نزدیك قرار داشت دیگر كسی از « روال و شرایط مشترك » چیزی نشنید.

 

تاریخ انتشار اولیه سه شنبه 15 آذر 1384

 

این مقاله خلاصه ای است از كتابی از تام بتهل با عنوان « باشكوه ترین پیروزی: مالكیت و ترقی در تاریخ بشر ».

 

1: How Private Property Saved the Pilgrims by Tom Bethell.

Hoover Digest 1999 No.1.   

     

ریچارد پایپس

برگردان علی محمد طباطبایی

 

  

ممكن است تاریخ نگاران در این باره كه چرا اتحاد شوروی تا این اندازه زود فروپاشید به بحث و مجادله ی خود ادامه دهند، اما به عقیده ی ریچارد پایپس پرسش اصلی این است كه چگونه این امپراتوری  چنین طولانی دوام آورد

 

تمامی امپراتوری ها دیر یا زود به پایان خود می رسند، معمولاً در اثر پیامدی از یك زوال طولانی كه بالاخره به شكست نظامی منتهی می شود. زوال و سقوط امپراتوری روم دو قرن به درازا كشید. حتی پس از فروپاشی آن امپراتوری، وارث شرقی اش یعنی بیزانس باز هم برای مدت یك هزار سال دیگر دوام آورد. امپراتوری تزاری بیش از چهارونیم قرن به طول انجامید اما احتضارش كه با رشته ای از شكست های نظامی و ظهور یك جنبش ستیزه ی جوی انقلابی همراه گردید بیش از نیم قرن ادامه نیافت. با این وجود اتحاد شوروی در شرایطی كه از جهت نفوذ و اهمیت جهانی به طور آشكار در اوج خود بود، بدون شلیك حتی گلوله ای و تقریباً در یك چشم به هم زدن متلاشی گردید.

از آنجا كه این حوادث بسیار سریع تر از آنكه بتوان آن ها را پیش بینی نمود روی دادند، تعجبی هم ندارد كه چگونه اكثر محققین به حیرت و تعجب واداشته شدند. توافق عمومی در نظریه های اهل فن حكایت از آن داشت كه اتحاد شوروی ماندگار خواهد بود، رژیمی با ثبات و پابرجا كه می تواند از عهده ی هر چالشی به خوبی برآید. این برداشت شالوده ی نظری سیاست تشنج زدایی را فراهم آورد. گفته می شد كه چه خوشمان بیاید و چه نیاید، باید خود را به بهترین وجهی كه می توانیم با وجود اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و اقمارش تطبیق دهیم. 

قبل از ادامه ی بحث در باره ی توضیحات گوناگون پیرامون سقوط شوروی باید سخنانی چند در خصوص مسئله ی « علت های »  تاریخی گفته شود. به احتمال بسیار برای تاریخ نگاران پرداختن به هیچ موضوعی دشوار تر از این نیست، زیرا علت ها معمولاً بسیار متفاوت هستند: آنها ممكن است كه جنبه ی فرعی داشته باشند، یا ممكن است اساسی و مهم باشند و یا آن كه در دراز مدت تاثیر خود را نشان دهند. در هر حال، در هركدام از این حالت ها انسان ها نقش تدریجاً تقلیل یافته تری بازی می كند.       

در بررسی آثار نوشته شده ی جنبی در باره ی سقوط اتحاد شوروی، پی می بریم كه هر نویسنده ای برای آن پیامد توجه خود را بر علت بخصوصی متمركز می كند: بعضی عوامل جانبی را مورد تاكید قرار می دهند، دیگران عامل های اساسی مهم می یابند و باز هم بعضی دیگر بر عامل های سیستماتیكی كه در طبیعت رژیم شوروی جای گرفته بود انگشت می گذارند. همانگونه كه بعداً خواهیم دید، مجموعه ای از علت ها در سرنگونی نهایی آن رژیم نقش داشتند. هر چند كه در نهایت اتحاد شوروی از این جهت فروریخت كه به طور ذاتی ضعیف، بی ثبات و به طور مهلكی به ضربه های داخلی و خارجی حساس شده بود، ضربه هایی كه رژیمی سالم به خوبی از عهده ی آنها برمی آمد.

 

موانعی كه باعث لغزش و سقوط اتحاد شوروی شدهد

از میان عوامل جانبی سه عامل برجسته تر هستند: افغانستان، چرنوبیل و میخائیل گوروباچف. یك ناظر چنین استدلال می كند كه شكست شوروی در افغانستان همان علت اصلی برای سرنگونی نهایی بود، زیرا حمایت از سیاست های خارجی تهاجمی شوروی را متزلزل كرده و مسكو را از بازگردانیدن نیروی نظامی خود برای درهم كوبیدن ضدانقلاب لهستان كه از هم پاشیدن و شكاف در امپراتوری اروپای شرقی را تسهیل نمود بازداشت.

انفجار رئاكتور هسته ای در چرنوبیل در آوریل 1986 اقتدار دولت را شدیداً تضعیف نمود، نه فقط از این جهت كه عدم كفایت ایمنی در رئاكتورهای هسته ای شوروی را آشكار ساخت، بلكه به این خاطر كه با وجودیكه شوروی به گلاسنوست متعهد شده بود اما در باره ی این رویداد به تزویر متوسل گردید. روزنامه ی پراودا ده روز طول كشید تا از این فاجعه گزارشی منتشر كند، و بالاخره چنین كرد زیرا دیگر بیش از آن نمی توانست طفره رود ـ آن فاجعه به طور گسترده توسط رسانه های غربی منتشر شده بود. تاخیر به بهای جان بسیاری تمام شد زیرا تلاش برای تخلیه مردم آن ناحیه را كند تر كرد و به این ترتیب باعث بی آبرویی دولت گشت.

دخالت نظامی در افغانستان و حادثه ی چرنوبیل نمونه های بسیار خوبی هستند از علت های جنبی ـ یعنی آن نوع از عللی كه می تواند زنجیره ای از رویدادهای مصیبت بار به راه اندازد، اما البته فقط در صورتی كه مردم كشور در وضعیت بدی به سر برند. چنانچه اتحاد شوروی به همان بی نقصی بود كه اكثریت كارشناسان ادعا می كردند، جلوی هر دوی این رویدادها به احتمال بسیار گرفته می شد و تحت كنترل در می آمدند. با این همه دخالت پرهزینه تر و بحث انگیزتر ایالات متحده در ویتنام نه باعث سقوط آمریكا شد و نه حتی صدمه های ماندگار به آن كشور وارد ساخت.

مثال سوم برای یك علت جانبی شخصیت میخائیل گورباچف است. از وی كه پس از سلسله ای از رهبری حزب و حكومت انتخاب گردید انتظار می رفت كه خونی تازه به رگ های رژیمی دچار بیماری كم خونی تزریق كند، البته بدون آن كه خصوصیت های اصلی آن رژیم را تغییر دهد. اما گورباچف سیاستمداری ضعیف و مردد از آب درآمد و كسی كه نمی توانست میان پیشرفت و ثبات یكی را انتخاب كند. سرانجام وی برخلاف تمایل خودش آن رژیم را به شكلی مثله كرد كه باز هم جانی در آن باقی ماند.  

 

علت های اصلی

هنگامی كه ما به سطح دیگر و عمیق تر علیت روی آوریم، با عواملی مواجه می گردیم كه اگر چه از دخل و تصرف در امان نبودند، اما دست و پنجه نرم كردن با آنها دشوارتر بود، زیرا آنها یا در نظام تثبیت شده بودند و یا خارج از كنترل حاكمان قرار داشتند. حل آنها هر جا كه امكانش بود فقط به توسط دستكاری خود سیستم می توانست عملی گردد، یعنی آنچه مخاطرات آشكاری در بر داشت. در میان آنها سه عامل برجسته تر بودند: ركود اقتصادی، آرزوها و آرمان های اقلیت های ملی و مقاومت و مخالفت روشنفكری.

این كه اقتصاد شوروی در دهه ی 1980 دچار دردسرهای بسیار زیاد بود را همه می دانستند. سازمان سیا در اصل پیش بینی رشدی در حد صفر كرده بود، و حتی در میان خود اتحاد شوروی صداهایی به گوش می رسید كه خواهان تغییرات عمده ای در شیوه های اقتصاد جاری بودند. یك ضربه ی غیر منتظره كاهش ناگهانی قیمت نفت بود، یعنی مهمترین كالای صادراتی كشور و نان آور اصلی برای تهیه ی ارز پرقدرت خارجی. كاهش درآمدها از این منبع، مسكو را واداشت كه به تهیه ی وام های سنگین از خارج متوسل شود.

تلاش هایی برای لیبرالیزه كردن و معقول ساختن شیوه های فعالیت اقتصادی با مقاومت سرسختانه ی دیوان سالاری رو برگرشت، یعنی همان كسانی كه وسیله ی امرار معاش آنها وابسته به وجود چنین امتیازاتی بود. مخالفت دیوان سالاری چه به شكل منفعل و چه فعال، گورباچف را به جستجوی حمایت عمومی از طریق نهادهای انتخابی سوق داد. این عمل او به نحو موثری اعضای حزب را از جهت قدرت سیاسی نابود كرد ـ یعنی همان ویژگی اصلی رژیمی كه توسط لنین تشكیل شده بود ـ و در نهایت باعث شد كه كل بنا به زودی فروریزد.

اتحاد شوروی امپراتوری بود كه طی جنگ داخلی ـ و بلافاصله پس از آن ـ در كامل ترین معنای كلمه ساخته شده بود، حتی با وجودیكه در مقایسه با امپراتوری های اروپایی كه مستعمارتشان در بیرون از مرزهای خود قرارداشت، قلمروی آن متصل به پایتخت و مركز امپراتوری بود. پس از جنگ جهانی دوم اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی جهت الحاق بیشتر قسمت های اروپای شرقی به خاك خود توسعه یافت. در مقایسه با امپراتوری های اروپایی، كه منحصراً سرزمین های غیر اروپایی را تابع حكومت استعماری خود می ساختند، امپراتوری شوروی، كشورهای اروپایی را به انقیاد خود در آورد. در زمانه ای كه تمامی امپراتوری های دیگر چه داوطلبانه و چه به زور از هم پاشیده بودند، امپراتوری روسیه نتوانست دوام آورد. به نظر نمی رسید كه تاریخ بخواهد نسبت به فرآیند جهانی استعمارزدایی یك استثنای منحصر به فرد انجام دهد.

اما مقامات بالای شوروی ترجیح دادند كه این واقعیت را نادیده گرفته و چنین وانمود كنند كه آنها نه یك امپراتوری كه « آش در هم جوش » دیگری هستند كه در آن گروه های قومی كوناگون هویت های قومی خود را در یك ماهیت « شورایی » ی مشترك حل و محو نموده اند. البته این خیالی بیش نبود. بر خلاف ایالات متحده آمریكا كه جمعیتش همگی از مهاجرین تشكیل می شد، ساكنین اتحاد شوروی در سرزمین های مادری خود زندگی كرده و آن را به تصرف درآورده بودند. اجازه ی رشد بیشتر دادن به امپراتوری بیش از اندازه برای روس ها دشوار بود، زیرا دولت های ملی آنها به طور همزمان با امپراتوری به نقطه ای رشد كرده بودند كه این دو دیگر  قابل تشخیص از یكدیگر نبودند. علاوه بر آن، آنها بنا به سنت فقر و عقب ماندگی خود را با آگاهی غرور آفرین از این كه بزرگترین كشور جهان بودند ترمیم می كردند.

به این ترتیب آنها دست روی دست گذاشتند و به زودی همه چیز از كنترل خارج شد. به محض این كه سیاستمداران جمهوری های غیر روس به وضعیت متزلزل در مركز پی بردند، به ایجاد جنجال برای حقوق ملی خود آغازیدند. گرجستان، لیتوانی و استونی در مارچ 1991  لاتویا در می و روسیه، ازبكستان و مولداوی در ژوئن همان سال استقلال خود را اعلام نمودند. اوكراین بزرگترین و پرجمعیت ترین جمهوری غیر روس و بلاروس خود را در جولای 1991 مستقل اعلام نمودند، تصمیمی كه در 1 دسامبر همان سال توسط بیش از 90 درصد جمعیت اوكراین به تصویب نهایی رسید. گورباچف در تلاشی از فرط استیصال برای حفظ اتحادیه منشور جدیدی برای قانون اساسی طراحی نمود كه موجودیت امپراتوری قدیم را حفظ می نمود، در حالی كه بعضی امتیازهای صوری را به ملت های زیر سلطه روا می داشت. لیكن سیر رویدادها بر طرح او پیشی جستند. انحلال رسمی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی در 1991 به عنوان پیامد توافقی میان سران حكومت روسیه، بلاروس واوكراین به وقوع پیوست. از این رو علت فروریختن اتحاد شوروی در مفهوم تحت اللفظی اش به طور مستقیم به همین ملیت ها باز می گشت.

اما در كجای سلسه ی علت ها باید مخالفت روشنفكری را قرار دهیم؟ لنین به خوبی نیاز برای تضمین كنترل كامل رسانه ها را درك كرده بود. اولین حكم دیكتاتوری او كه در 26 اكتبر 1917 صادر گردید، انحصار حزب كمونیست بر مطبوعات را مورد تاكید قرار می داد. در بازگشتی به حكومت نیكولای اول، دولت او در ابتدا برای به موقع اجرا گذاردن چنین اقداماتی ضعیف بود، ، اما در خلال چند سال بعدی كنترل كمونیستی بر مطبوعات كامل شد. برداشت من كه طی سفرهای متعدد به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی از 1957 به بعد انجام گردید، این بود كه مقامات شوروی اهمیت چندانی به افكار و اندیشه های اتباع خود نمی دادند، بلكه تمامی نگرانی آنها منحصراً به آنچه مردم می گفتند متوجه بود. تلاش آنها ایجاد یك وحدت كلمه ی جعلی در باورهای عموم بود تا به این ترتیب بتوانند این احساس را افاده كنند كه مخالفت با سیاست رسمی یك انحراف و لغزشی است كه تاثیر آن درونی ساختن اندیشه ی مستقل است و ایجاد شرایطی شبیه به روان گسیختگی روشنفكری. رژیم پیوسته فاصله بسیاری با موفقیت در انجام چنین وحدت نظری در باروهای عمومی داشت، اما در حذف هر سخن عمومی از مخالفت با « سیاست » های مورد تایید قرار گرفته و رسمی بسیار موفق بود. 

بلافاصله پس از مرگ استالین هنگامی كه جانشین های او به شل تر كردن بندهای سانسور آغاز نمودند، اطلاعات در باره ی كشور و جهان به طور گسترده به داخل نفوذ كرد، ابتدا به صورت قطره چكانی، سپس در جریانی معمولی و در نهایت به صورت سیلابی. این كه چرا از دامنه ی سانسور كاسته شد روشن نیست، اما باید پذیرفت كه آنها تصور می كردند كه می توانند بدون به مخاطره افكندن اقتدار خود چنین كنند. برای مدتی اوضاع بر همین منوال بود. اما به طور غیرمنتظره در دهه ی 1960 صداهای مستقل مخالف به گوش می رسید كه به طور مستقیم سران رژیم را مخاطب قرار می داد. در دهه ی 1970 در پی امضای پیمان هلسینكی كه مطابق با آن اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی خود را متعهد به رواداشتن مقدار معینی آزادی در عوض تضمین های خارجی برای امپراتوری شرقی خود می ساخت، این صداها جسور تر شد. آن صداهای مخالف كه توسط رادیوهای خارجی تقویت می شد، علی رغم پارازیت های شدید در داخل دریافت می شد، و بالاخره طلسم سانسور را شكاند. در اواخر دهه ی 1980 سانسور به كلی بی نتیجه شده و از كار افتاد و    دامنه ی بسیار  وسیعی از انواع عقاید به ناگهان و به طور عمومی آشكار گردید. در اینجا ما سه علت دیگر برای فروریختن اتحاد شوروی را مشاهده می كنیم كه هركدام از آنها سهم خود را ادا كرده اند، هرچند كه تعیین این كه سهم هركدام از آنها چقدر است بی فایده است.

آخرین، اما نه كمترین عامل در میان آنها كه باید ذكری از آن به میان آید سیاست مهار است كه به طور مشترك توسط ایالات متحده و هم پیمان هایش از 1947 تا انتهای عمر رژیم شوروی ادامه یافت كه البته فقط تا حدی موفقیت آمیز بود. با چیرگی كمونیست ها در چین (1949) امپراتوری كمونیستی از قلمروی  بسته ی شوروی ها خارج گشت. بعد ها رژیم های حامی شوروی كه توسط مسكو كمك مالی دریافت كرده و سرپا نگه داشته می شدند در بخش های دیگر آسیا، آفریقا و آمریكای لاتین جوانه زدند و با این وجود عزم و اراده ی قدرت‌ های غربی به ویژه ایالات متحده در خنثی كردن این توسعه برای مسكو بسیار گران تمام شد. مقادیر قابل توجهی كه برای تامین هزینه های رژیم های نمایندگی پرداخت می شد باعث لطمات شدید به بودجه ی شوروی گردید، و آسیب به اقتصاد كشور را از آنچه بود بیشتر كرد، آنهم در حالی كه جدایی از چین ادعای اتحاد كمونیستی و پیشرفت گریزناپذیر آرمان كمونیستی را شدیداً دچار تردید قرار داد.

 

آرمان شهری گمراه

هرچند كه پس از تامل و بررسی بیشتر آن كاتالیزور تعین كننده ـ یعنی علت العلل یا علتی كه سقوط دیر یا زود رژیم كمونیستی را قطعی می ساخت، چه آهسته و به مرور یا ناگهانی، آنهم قطع نظر از آن كه رژیم چه می كرد یا چه برایش پیش می آمد ـ این گونه آشكار شد كه طبیعت آرمان گرایانه (یوتوپیایی) اهداف خودش است.

هنگامی كه ما صفت « آرمان گرایانه » را استفاده می كنیم منظورمان چیزی است كه « خوب تر از آن است كه واقعی باشد »، یا به زبان فرهنگ نامه ای « چیزی به طرزی باورنكردنی آرمانی یا ایده آل ». لیكن در حقیقت و در اصل تمامی آرمان شهرها فضایی از اجبار و فشار ملال آور را ترسیم می كنند كه در آن شهروندان در زیر نظارتی بی وقفه زندگی كرده و در صورت تمرد و نافرمانی با مجارات های هولناك مواجه می شوند.

این كه چرا آرمان شهر ها اهل سركوب اند خود یك معما نیست. تلاش مشترك همگی آنها حل افراد انسانی در جامعه است برای رسیدن به برابری واقعی. تجربه نشان می دهد كه رسیدن به چنین وضعیتی غیر ممكن است مگر به توسط اعمال زور و حتی در چنین صورتی نیز فقط برای مدت محدود پابرجا خواهند ماند. معضل اصلی طرح های آرمان گرایانه این است كه آنها تعیین آنچه مردم « باید » بخواهند را فرض مبنایی خود قرار می دهند و نه آنچه مردم در واقع « خود » ترجیح می دهند. باید زور و فشار از بالا اعمال گردد تا همه ی آنها چیزی واحد را بخواهند. به همین علت است كه جوامع آرمان گرایانه پیوسته ناكام می مانند و این كه چنین جوامعی از بالا تحمیل می شوند و به طور داوطلبانه شكل نمی گیرند باعث می شود كه آنها بیشتر مستعد شكست خوردن باشند. 

آزمایشی كه در روسیه در اكتبر 1917 برای ایجاد یك آرمان شهر به راه افتاد، بزرگترین و جسورانه ترین تلاش در تاریخ بشر بود برای آن كه به طور كامل جامعه و فرد فرد انسانی از نو ساخته شده و « انسان    نوین » ایجاد گردیده و عملاً تمامی میراث بشری واژگون شود. در اینجا این پرسش سربرمی آورد كه چرا این تلاش اصلاً انجام گردید و چرا در میان تمامی كشورهای جهان در روسیه؟

اندیشه ی لیبرالی اعتماد خود را بر قانون و دستورات قرار می داد و بر شیوه های صلح آمیز برای تغییردادن خصوصیت ها و رفتار انسانی. سوسیالیسم اما مستعد اعتماد كردن به خشونت بود زیرا فرض مقدماتی اش این بود كه عامل تعیین كننده در تاریخ مناسبات مالكیت است و این كه هیچ تغییرات ماندگاری بدون الغای مالكیت خصوصی در شیوه های تولیدی نمی تواند به سرانجام رسد. و البته لازمه ی چنین امری فشار است زیرا مالكین از روی رضایت دست از دارایی های خود بر نمی دارند. در غرب جایی كه سنت رفتار قانونی و مالكیت قوی بود، سوسیالیسم با گذشت زمان به از دست دادن خصلت انقلابی خود و تبدیل به دموكراسی های تكاملی اجتماعی گرایش داشت.

لیكن وضعیت در روسیه و سایر كشورهای غیر غربی متفاوت از این بود، جایی كه این سنت ها یا پا نگرفته و یا بسیار ضعیف بودند. در روسیه سوسیالیسم بی درنگ خصلتی زورگویانه پیدا كرد، و میراث حكومت اقتدارگرایانه و همراه با خشونت را با مالكیت در هم آمیخت. هیچ سوسیالیست اروپایی حاضر نمی شد كه     « دیكتاتوری پرولتاریا » را آن گونه تعریف كند كه لنین آن را به عنوان « آن قدرتی كه هیچ چیز و هیچ قانونی نمی تواند آن را محدود كند، قدرتی كه مطلقاً توسط هیچ قاعده ای مهار نمی شود و آنچه به طور مستقیم بر زور تكیه دارد » تعیین می كرد. در روسیه برای بلندپروازی های بلشویك ها هیچ حدود و ثغوری وجود نداشت زیرا در آنجا نه فرهنگ اعتدال و میانه روی وجود داشت و نه انجمن هایی كه بتوانند به نحوی كارآمد در برابر برنامه های آنها جهت دوباره سازی كشور از راس تا به انتها ایستادگی كنند.

لنین آگاه بود كه خشونتی كه او در نظر داشت به كار گیرد تا به طور بنیادی سرشت انسان را تغییر دهد حد و مرز های خودش را داشت. در مكاتبه ای سری با پولیت بورو كه در مارچ 1922 به نگارش در آمده و در آن لنین اعدام دسته جمعی كشیش های ارتدوكس را فرمان می دهد، متذكر می شود كه: « نویسنده ای فرزانه (ماكیاولی) در باره ی آئین كشورداری به درستی می گوید كه اگر ضرورت حكومت بر آن است كه به بعضی قساوت ها متوسل شود، باید آنها را در شدیدترین شیوه و در كوتاه ترین زمان ممكن به كار گیرد، زیرا توده ها استفاده ی طولانی مدت از قساوت را تحمل نخواهند كرد ».

بدبختانه برای او و جانشین هایش به كارگیری سركوب و خشونت هرگز در ایجاد انسان نوین یا جامعه ی نوین كه هدف اعلام شده ی او بود كامیاب نگشت. از این رو ترور به جزئی همیشگی از دستگاه حكومتی شوروی تبدیل گردید و به ایجاد شرایط تنش دائمی میان حكومت و جامعه دامن زد. 

كمونیست ها در تعقیب آرمان شهر خود همه ی آنچه را كه ما توسط انسان شناسی آموخته ایم كه انسان ها حتی در ابتدایی ترین شرایط ممكن در زندگی خود آرزومند آنها هستند یا به آنها عمل می كنند زیر پا گذاشتند. آنها عملاً دین، مالكیت و آزادی بیان را ممنوع اعلام كردند، یعنی آن چیزهایی كه در تمامی جوامع انسانی ـ بدون توجه به سطح تمدنی موجود ـ میان آنها مشترك بود. هر رژیمی كه از روی عمد در صدد سركوب این نهاد ها برآید، به طور درونی دوامی نخواهد داشت و از این رو مستعد آن است كه به طور مهلكی به رویدادهای مخالف مبتلا گردد، رویدادها و تحولاتی كه كه چه دارای سرشتی ضمنی و یا ذاتی باشند، اما در هر حال آنچه كه جوامع بهنجار بی درنگ آنها را در خود مستحیل می سازند.

 

تاریخ انتشار اولیه جمعه 5 آذر 1384

 

 

The last Empire by Richard Pipes

Hoover Digest 2000 No.1.

نگاهی به كتاب « همراهی بیگانه ها » اثر پال سیبرایت

و مصاحبه ی كوتاهی با او

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

« زندگی روزمره ی ما از آنچه تصور می شود بسیار عجیب تر است و بر مبناهای شكننده ای قرار دارد ». این اولین جمله ی كنجكاوی برانگیز از كتاب جدید و غیر عادی در باره ی علم اقتصاد و البته بسیار چیزهای دیگر است: « همراهی بیگانه ها » نوشته ی پال سیبرایت (Paul Seabright) استاد علم اقتصاد در دانشگاه تولوز، كه توسط انتشارات دانشگاه پرینستون منتشر گردیده است. چرا زندگی روزمره ی ما تا این حد عجیب است؟ زیرا به عقیده ی آقای سیبرایت به مقدار بسیاری با آنچه ده هزار سال پیش به عنوان سرنوشت تكاملی ما به نظر می رسید متفاوت است. پس از آن بود كه « یكی از ستیزه جویانه ترین و مرموز ترین گونه های راهزن در تمامی عالم جانوران » تصمیم به سروسامان پیداكردن و ساكن شدن گرفت. در مدت زمانی كه در مقیاس تكاملی به اندازه ی یك چشم بر هم نهادن است، این موجودات بد گمان و بی اعتماد به همه چیز و این « میمون های خجالتی بی رحم » موفق شدند كه شبكه های تعاونی را با توانایی و پیچیدگی حیرت آوری شكوفا سازند ـ شبكه هایی كه بر اعتماد میان بیگانه ها متكی بود. هنگامی كه در باره ی آن به اندیشه بپردازیم، در می یابیم كه چنین رویدادی باید نتیجه ی حوادثی باشد كه تحقق آنها شدیداً نامحتمل به نظر می رسد.

میراث ژنتیكی هومو ساپین ساپین، كه طی 7 میلیون سال یا چیزی در همین حدود تكامل یافت و ما را از آخرین اجداد مشترك خود شمپانزه ها و بابون ها جدا كرد، انسان را برای كامیاب شدن در شكل شكارچی و جمع آوری كننده ی خوراك آماده ساخت. انسان ها به هنگام شكار یا جنگیدن با یكدیگر به همكاری می پرداختند، اما این همكاری و تعاون فقط در میان گروه هایی از خویشاوندان نزدیك وجود داشت. تكامل انسان صفت هایی مانند احتیاط، هوشیاری و بی اعتمادی را تا آنجا كه مسئله مربوط به بیگانه ها می شد در او تسهیل نمود. با این حال انسان مدرن به قسمت كردن وظایف و تقسیم شدیداً پیچیده ی كار با بیگانه ها پرداخت ـ یعنی با اعضایی گونه ی خودش كه به لحاظ ژنتیكی خویشاوند او محسوب نمی شدند. حیوانات دیگر (مانند زنبور عسل) وظایف را در شیوه ای پیچیده میان اعضای گروه تقسیم می كنند، اما این عمل در میان اعضای خویشاوند انجام می پذیرد. همكاری و تعاون به قسمی كه میان حیواناتی از گونه های متفاوت باشد نیز كاملاً متداول است، هرچند كه نه چندان هم تعجب آور، زیرا اعضای گونه های متفاوت جانوران نه در مواد خوراكی با یكدیگر در رقابت قرار می گیرند و نه در آنچه كه باز نادر تر است یعنی در جفت یابی. تعاون و همكاری پیچیده كه خارج از خانواده و در میان یك گونه ی جانوری مطرح می باشد، به گونه ی ما انسان ها منحصر است. 

اما مقتضیات یك چنین تعاون و همكاری، و بنابراین آنچه لازمه ی زندگی اقتصادی مبتنی بر تخصصی شدن و یك تقسیم كار بی اندازه پیچیده است، بیش از آن چه بتوان تصورش را كرد شاق می باشد. فقط كفایت نمی كند كه گفته شود تخصصی شدن و تقسیم كار، منابع قابل توجه اقتصادی به دست می دهند. در هر حال این امكان نیز وجود دارد كه چنانچه افراد دخیل از مزیت های تقسیم كار بدون آن كه خود در آن سهمی داشته باشند منتفع شوند، همكاری و تعاون سریعاً از حركت باز ایستد. به عقیده ی آقای سیبرایت برای آن كه ثمرات تعاون و همكاری به بار نشیند، ما به دو خصوصیت نیازمند هستیم كه اتفاقاً تكامل (داروینی) انسان ها را به هردوی آنها ـ البته به طور كاملاً تصادفی ـ مجهز ساخته است. خصوصیت اول قابلیت اندیشه ی انسان برای انجام یك ارزیابی منطقی است. مورد دوم كه از ویژگی قبلی متفاوت است غریزه ای است برای انجام رفتار متقابل با دیگران یا معامله به مثل كردن ـ یعنی گرایش برای تلافی كردن خوبی با خوبی و خیانت با انتقام، حتی آن هنگام كه ارزیابی منطقی ممكن است به نظر رسد كه توصیه ای برخلاف آن دارد. هیچ كدام از این دو گرایش نمی تواند تعاون و همكاری را بدون دیگری مورد حمایت قرار دهد و البته هماهنگی میان آن دو نیز بسیار پیچیده است. ارزیابی بدون عمل متقابل غالباً جانب كلاهبرداری و تقلب را می گیرد، یعنی آنچه اعتماد را سست می كند و بدین ترتیب تعاون را یا از همان آغاز غیر ممكن می سازد و یا اگر اصلاً چنین چیزی به جریان افتد آن را سریعاً به حالت توقف در می آورد. از طرف دیگر، عمل متقابل بدون ارزیابی انسان را در معرض بهره كشی دیگران قرار می دهد. و باز، هراس از استثمار شدن مانع از همكاری می گردد. برای آن كه تخصصی شدن و تقسیم كار بتواند به درستی عمل كند، انسان به هر دوی آن غریزه ها نیازمند است. هر كدام از آنها دیگری را در فشار قرار می دهد و در نتیجه كلاه برداری و سواری مجانی دادن به زیر كنترل در می آید. آن گونه كه آقای سیبرایت اظهار می دارد، چنین هماهنگی و تعادلی به احتمال بسیار لازمه ی شكوفاشدن زندگی اجتماعی انسان بود، حتی قبل از آن كه اجداد ما به همكاری با بیگانه ها مبادرت كرده باشند. اما هنگامی كه این خصلت ها امكان وجود یافتند، همكاری با بیگانه ها ـ و البته زندگی اقتصادی مدرن ـ ممكن گردید. 

قابلیت انسان برای ارزیای و تخمین (مقاصد دیگران) این امكان را فراهم آورد تا توانایی نهفته ی انسان به طور تمام و كمال مورد بهره برداری قرار گیرد، زیرا انسان ها قادر به طراحی قواعد و نهادهایی بودند كه مطابق با نظرات آقای سیبرایت « باعث گردید كه عمل متقابل ادامه پیدا كند ». بیشتر بخش های كتاب به خصلت افزایش دهنده ی اعتماد در نهادهای اقتصادی مانند پول می پردازد. با اعتماد كردن بر غریزه های ذاتی بشر، این قواعد و نهادها شرایطی برای انسان ها به وجود آوردند كه بتواند با بیگانه ها مانند « دوستان افتخاری » خود رفتار كند.

و البته باید به خاطر بیاوریم كه همكاری خودش مانند شمشیری دولبه است ـ زیرا می تواند موفقیت آمیزترین اقدام ها از تهاجم را میان گروه های مختلف مقدور گرداند. « انسان ها همچون خویشاوندان نزدیك خود شمپانزه ها ـ هرچند البته با فرهیختگی مهلك تری ـ در توانایی هایی كه در مهاركردن خصلت نیكوی نوع دوستی و همبستگی خود دارند و همچنین در خنثی كردن مهارت های اندیشیدن منطقی خود و در به راه انداختن جنگ های وحشیانه و كارآمد بر ضد گروه های رقیب (از سایر جانوران) بسیار ممتاز تر هستند ». این همان چیزی است كه زندگی روزانه را هم شكننده و بی ثبات می سازد و هم شگفت انگیز جلوه می دهد. آقای سیبرایت استدلال می كند كه فرونشاندن این تمایل برای نزاع و درگیری، در میان سایر چیزها، نیازمند قواعد و نهادهای بهتر طراحی شده ی بین المللی است، تا كشورها و البته به همان اندازه انسان ها بتوانند یكدیگر را به عنوان دوستان افتخاری همدیگر تلقی كنند. « اعتماد و اطمینان میان گروه ها همانقدر به ابتكار انسانی نیازمند است كه به اعتماد میان تك تك افراد بشر».     

 

 

پرسش: جامعه ی بشری برای ما نتیجه ی میلیون ها سال تكامل است. اما آن گونه كه شما در كتاب خود  می گوئید، تمامی جهان اجتماعی و اقتصادی ما از آزمایشی سربرآورده است كه فقط از ده هزار سال پیش به این سو به جریان افتاده، یعنی به تعبیر خود شما « تجربه ای از زندگی در همراهی با بیگانه ها ». ممكن است منظور خود را در این مورد دقیق تر بیان بفرمائید؟

 

پاسخ: انسان در بیشتر دوران تحول مادی و ذهنی خود در جوامعی كه در آن تكامل یافته است از دسته های كوچك شكارچی و جمع آوری كنندگان خوراك تشكیل می شد، یعنی گروه هایی از اعضای خانواده و خویشاوندان نزدیك. این همان چیزی است كه با تكامل خصوصیات روحی انسان نیز مطابقت دارد. در چنین جوامعی بیگانه ها (به ویژه بیگانه هایی با جنسیت مذكر) خطرناك بودند و غیر قابل اطمینان. اما اكنون ما به بیگانه ها در هر چیزی كه بتوان فكرش را كرد وابسته هستیم ـ غذای ما، لباس هایمان، و حتی ایمنی و حفاظت خود. هر روز صبح كه پایمان را از منزل خود بیرون می گذاریم، به محیطی وارد می شویم كه تصورش برای اجداد ما در20 هزار سال پیش غیر ممكن بود. قطعاً بدون یك انقلاب واقعی چنین چیزی مقدور نبود.

 

پرسش: چه چیزی ما را به عنوان یك گونه ی جانوری قادر ساخت كه این جهش استثنایی را پشت سر گذاریم؟ چه چیزی باعث گشت كه ما از تمامی موجودات دیگر عالم متفاوت باشیم؟ و آیا ما واقعاً از آنها متفاوت هستیم؟

 

پاسخ: بله هستیم. ما در مقایسه با سایر گونه ها در شیوه هایی انتزاعی تر می اندیشیم و از نمادهای بیشتری در افكار خود استفاده می كنیم. علاوه بر آن در ما غرایز بسیار نیرومندی برای تعاون و همكاری و رابطه ی متقابل با دیگران متحول شده است. ما توانایی خود در شیوه ی اندیشیدن و استدلال منطقی كردن را برای تاسیس نهادهایی مورد استفاده قرار داده ایم كه برایمان امكان پذیر می سازد كه با بیگانه ها مانند دوستان افتخاری خود رفتار كنیم. البته آنها دقیقاً مانند دوستان واقعی ما نیستند. به همین خاطر است كه چرا این دستاوردها هم بسیار چشمگیر است و هم تا اندازه ای شكننده.  

 

پرسش: كتاب شما همانقدر به آدام اسمیت نزدیك است كه به زیست شناسی تكاملی. تا چه حد جهان ما نتیجه ی قابل پیش بینی از ژنهای ما است و تا چه حد محصولی از دست نامرئی بازار است؟ آیا این دو نیز به ما یك مسیر واحد را نشان می دهند؟

 

پاسخ: آن دو مكمل یكدیگر هستند و نه جایگزین هم. ژنهای ما با محیط زیست ما در كنش متقابل قرار دارند، البته به انضمام محیطی كه توسط آن دست نامریی كه نام بردید ایجاد شده. اگر میراث ژنتیكی ما به گونه ای دیگر بود نمی توانسیتم این محیط فعلی را بسازیم. اما محیطی كه در آن زندگی می كنیم بسیار فراتر از جوامع شكارچی و جمع آوری كننده ی خوراك تكامل یافته است، یعنی جوامعی كه در آن ژنهای ما به شكوفایی رسید. برای توضیح بیشنر در نظر بگیرید كه ما انسان ها با وجودیكه بر روی خشكی تكامل یافته ایم اما می توانیم تمامی عرض دریا را تا به آخر شنا كنیم.

 

پرسش: شما می نویسید كه در همین لحظه، شخصی كه من هرگز با او ملاقاتی نداشته ام به نمایندگی از من مثلاً به عنوان یك كشاورز هندی یا یك كارگر برزیلی كه در مزارع قهوه كار می كند به سختی در حال زحمت كشیدن است، و در عین حال ممكن است شخص دیگری هم در حال برنامه ریزی برای به قتل رساندن من باشد. اگر چنین نیروهای ناهمگونی در كاراند، شبكه ی همكاری و تعاونی كه ما در این مدت كوتاه ده هزار سال ساخته ایم تا چه حد شكننده است؟

 

پاسخ: در واقع در بعضی لحظه ها بسیار شكننده است. مثالی خوب هنگامی است كه فریبكاران غریزه ی ما در ایجاد رابطه ی متقابل را مورد سوء استفاده ی خود قرار می دهند تا با یكدیگر تشكیل دسته و گروه داده و به جان هم بیفتیم. جنگ همان غرایز و توانایی ها را مورد استفاده قرار می دهد كه در هنگام صلح به كار می آیند ـ انسان ها در مقایسه با سایر گونه های جانوری در جنگ های خود همكاری بسیار بیشتر و كارآمدتری با یكدیگر دارند. همچنین هنگامی كه تروریست ها به مكان های تجمع انسان ها حمله ور      می شوند ـ قطارها، فرودگاه ها یا فروشگاه های بزرگ ـ آن همكاری و تعاون بسیار شكننده تر است. این قبیل حوادث ما را نسبت به بیگانه ها دوباره دچار وحشت بسیار می كند، در واقع در شیوه هایی كه اجداد ما به خوبی از آنها مطلع بودند. 

 

پرسش: شما می نویسید كه از طریق ایجاد نهادها و قواعد اقتصادی است كه ما همكاری با یكدیگر و اعتماد متقابل را آموخته ایم، ابتدا به عنوان افراد و سپس به عنوان دولت ـ ملت ها. به عقیده ی شما این نهادها در آینده چه تحولات دیگری را از سر خواهند گذراند؟ مورد دیگر آن كه، آیا فكر می كنید ما با مخاطره ی واقعی از دست دادن آنها روبرو هستیم، مثلاً تحت تاثیرات منفی و مخرب یك ابرقدرت تنها، و شیوع تروریسم    بین المللی؟ 

 

پاسخ: این نهادها با بعضی چالش های جدید و هولناك روبرو هستند. افزایش جمعیت و رشد اقتصادی بر محیط زیست ما به مراتب فشار بیشتری از آنچه تا اینجا در حل آن كوشا بوده ایم وارد می سازد. شیوع تلویزیون و اینترنت مردم فقیر، بی كار و محروم جهان را قادر ساخته كه محرومیت و فقر خود را با دقت و علاقمندی بیشتری ملاحظه و احساس كنند. و گسترش انواع سلاح های مرگبار در سراسر جهان تاثیرات مخرب خودش را داشته ـ غرایز خشونت طلب ما اكنون دارای وسایل بیانی به مراتب موثرتری نسبت به گذشته هستند. به دشواری می توان پی برد كه چگونه نهادهای ما واكنش نشان خواهند داد ـ لیكن واكنش به خشونت گروه های تروریستی به توسط خشونت دولت ـ ملت های تشكل یافته یقیناً همان مناسب ترین پاسخ نیست. ما نیازمند آموزش درس هایی از آن شبكه های اطمینان و اعتمادی هستیم كه در گذشته به آن خوبی از عهده ایجاد كردن آنها برآمده بودیم. و باید امیدوار باشیم كه آنها در آینده ی نامعلوم همچنان به ما یاری خواهند رساند. هیچ تضمینی در این باره وجود ندارد: شاخه های دیگری از خانواده ی شمپانزه ها در گذشته منقرض شده اند و ما شاید شاخه ی دیگری باشیم كه به دنبال آنها رو به سوی نابودی می رویم.

 

پرسش: كتاب شما ما را در یك سفر سیاحتی از میان تاریخ بشر طی ده هزار سال گذشته عبور می دهد، و تقریباً هر رشته ی علمی، از انسان شناسی و باستان شناسی گرفته تا جانورشناسی را شامل می شود. تا قبل از این هیچ كس تلاشی برای بررسی كردن « علم اقتصاد » در چنین شیوه ی برجسته و منحصری به خرج نداده بود. انگیزه ی شما از آن چه بود و چه كسی بیش از بقیه برای این شیوه ی اندیشیدن الهام بخش شما بوده است؟

 

پاسخ: سازمان های بدون طرح و نقشه ی قبلی نكته های بسیار حیرت انگیزی هستند. با وجود تمامی بی نظمی ها، این كه اصلاً چنین چیزی وجود دارد خودش مطلب بسیار استثنایی است. داروین همین بینش رادر باره ی جهان طبیعت داشت. و محققین جدید تر مانند ریچارد داوكینز به ما آموختند كه جهان طبیعی در اطراف خود را با نگاهی نو بنگریم و ببینیم كه چقدر عجیب و استثنایی است. آدام اسمیت بینش مشابهی در باره ی جهان اجتماعی داشت. این همان بینشی است كه بسیار ی از كودكان دارند، و غالباً آموزش و تحصیل بیش از حد خشك و انعطاف ناپذیر آنها را از ذهنشان بیرون می اندازد. پاسخ دادن به پرسش كودكان در این باره كه چرا جامعه ی بشری به همین طریقی است كه هست بهترین شیوه برای پی بردن به این حقیقت است كه جامعه ی بشری واقعاً یك پدیده ی اسرارآمیز است. 

 

پرسش: رابرت پوتنام بر گرایش در جامعه ی آمریكایی به سوی آنچه او آن را « تنها بازی كردن » می خواند تاكید می كند ـ منظور او این روند جدیدی است كه آمریكایی ها خودشان را از همشهری های شان كنار می كشند. آیا با توجه به انقلاب اجتماعی كه از آن صحبت كردیم این قدمی به عقب محسوب نمی شود؟ اگر این گونه است نباید دولت ـ چه دولت محلی و چه ملی ـ در بازگرداندن ما به دور یكدیگر نقشی به عهده بگیرد؟ و تازه چگونه؟

 

پاسخ: من مانند پوتنام در مورد جامعه پذیری انسان آنقدر ها هم بدبین نیستم. شاید ما عضو همان باشگاه هایی نباشیم كه والدین ما بودند، اما ما مصرانه اجتماعی هستیم، چه در مورد دسته های خیابانی باشد و چه چت روم ها. آنچه مرا نگران می كند « تنها بازی كردن » نیست، بلكه « بازی كردن با معاشران خطرناك » است. اعضای القاعده هرگز به تنهایی بازی نمی كنند.

 

پرسش: داستان شما از تكامل جامعه ی بشری چه معناهای ضمنی برای سیاست بین المللی در روزگار خود ما در بر دارد؟

 

پاسخ: همانگونه كه اجداد ما اولین بازار ها را به نحوی به وجود آوردند كه غریبه ها می توانستند در آنها با یكدیگر ملاقات كرده و به مبادله بپردازند، ما نیز باید مكان های مشابهی برای تماس های ملت ها تشكیل دهیم. زیرا تمامی دیپلماسی بین المللی كه در بیانیه های بزرگ منشانه طنین انداز می شوند، در واقع همگی در باره ی مصالحه و چانه زنی در روابط تجاری اند، یعنی در باره ی فعالیت های مراكز دادوستد ملت ها. آمریكا و رهبرانش باید متقاعد شوند كه بازار ملت ها نیازمند نهادهایی برای تحكیم اطمینان های متقابل بین المللی است، درست به همان شدتی كه در بازارهای معمولی در جهان است. این سخن من شاید به عنوان بینشی به نظر آید كه از دوراندیشی اقتصادی بالایی و الهام بخشی و هیجان اندكی برخوردار است، اما این بهترین مایه ی امیدواری است كه داریم.  

تاریخ انتشار اولیه پنج شنبه 6 بهمن 1384

 

  

 

 

1: The Evolution of Everyday Life

Economist. Aug 12th 2004