انقلاب واقعی در چین
سپتامبر 16, 2008
نگاهی به اینترنت و سانسور آن در چین
سیائو كیانگ
برگردان علی محمد طباطبایی

چالش های روشنفكران مردمی در چین
ژوئن 11, 2008
مرله گولدمن
برگردان علی محمد طباطبایی

آیا فضای سیاسی چین در حال بازتر شدن است یا این كه دولت آن كشور همچنان به سیاست سركوب و زهر چشم گرفتن ادامه می دهد؟ پاسخ این پرسش دشوار است. گاهی چنین به نظر می رسد كه رئیس جمهور و دبیركل حزب كمونیست چین هو جینتائو هم زمان هر دو راه را پی می گیرد.
برای مثال هو جینتائو چنین تصمیم گرفت كه یاد و خاطره ی استاد خود و دبیر كل پیشین حزب یعنی هو یائوبانگ را گرامی دارد و دوره ی صدارت او را به عنوان دوره ی اصلاح طلبی جلا دهد. اما موضوع اینجاست از بسیاری جهت ها دوره ی تصدی هو جینتائو به عنوان رهبر نسل چهارم رهبران حزب كمونیست چین ـ كه در سال 2002 با دبیری او آغاز گردید ـ شدیداً با استادش متفاوت است.
هو یائوبانگ یكی از بنیانگذاران انجمن جوانان چین بود كه به عنوان نهادی نسبتاً لیبرال در جمهوری خلق چین محسوب می شود. وی در دهه ی 1980 اصلاح طلبان سیاسی را مورد تشویق قرار داد و عملاً از تمامی قربانیان تصفیه های سیاسی مائوتسه دونگ اعادئه ی حیثیت نمود. بر خلاف او، هو جینتائوی جوان تر فضای عمومی برای گفتمان سیاسی را محدودتر كرد، یعنی همان گشایشی كه طی سال های آخر مسئول قبلی اش جیانگ زمین و در هنگامی انجام شده بود كه فشار بازار رسانه ها را مجبور می ساخت با شجاعت بیشتر و دامنه ی بیشتری از مسئولیت حرفه ای به كار خود بپردازند.
هو جینتائو از زمان به قدرت رسیدن خود تعدادی از روزنامه نگاران صریح اللهجه را برای ترساندن و كنترل رسانه ها توقیف نمود. دولت او همچنین مجموعه ای از روشنفكران مردمی را كه منتقد سیاست هایش بودند بازداشت نمود، از جمله ی آنها لیو دی و شی تائو (كسانی كه در اصل به یمن همكاری yahoo شناسایی شده و به چنگ پلیس چین افتادند) و نویسندگان مستقل یو جی و لیو اكسیابو. دكتر ارتش جیانگ یانیونگ در سال 2003 دستگیر شد، آنهم پس از آن كه وی ادعای حزب مبنی بر تحت كنترل قرار گرفتن شیوع سارس (SARS) را تكذیب نمود. در 2004 هنگامی كه او از حزب درخواست نمود كه در قضاوت خود در مورد تظارهرات میدان تیان آن من در 1989 تجدید نظر كند تحت مراقبت نزدیك قرار گرفت.
نظارت های هو بر گفتمان سیاسی و رسانه ها با انتشار لیستی در سپتامبر 2004 با عنوان « پنجاه روشنفكر برجسته » در نشریه ی Southern Weekly شدیدتر شد. این لیست كه در آن روشنفكرانی تفوق داشتند كه در دهه ی 1990 خواهان آزادی سخن و مشاركت سیاسی شده بودند با این اظهاریه ظاهر گشت: « این زمانی است كه چین با بیشترین معضلات در دگرگونی بی سابقه اش روبرو است و هنگامی كه بیشترین نیاز را به روشنفكران مردمی دارد كه در صحنه باشند و به آزادی سخن گویند ».
در 23 نوامبر 2003 مقاله ای در Liberation Daily نشریه ی رسمی حزب در شهر شانگهای با آنها به مخالفت برخاست. آن مقاله به مفهوم « روشنفكران مردمی » حمله برد و ادعا نمود كه « استقلال آنها میان روشنفكران و حزب از یك طرف و روشنفكران و توده ها از طرف دیگر شكاف ایجاد می كند ».
تلاش ریاست هو بر این بود كه توجه عموم را به شكاف در حال افزایش میان فقیر و غنی جلب نماید. اما واكنش او به كتاب « مطالعه ای در وضعیت دهقانان چینی » كه مبتنی بود بر مصاحبه هایی طی چندین سال پیاپی با كشاورزان در استان فقیر آنهویی تذكر آشكار و گویایی بود بر این كه علاقه ای به شركت روشنفكران مردمی در چین وجود ندارد.
زن و شوهری كه نویسنده ی آن كتاب بودند یعنی چن گوئیدی و وو چونتائو سال های آغازین كار خود را در روستاها سپری نموده و وضع مالیات های ناعادلانه توسط مسئولین محلی و تصرف زمین های زراعی افراد محلی توسط مقامات را با جزئیات تمام شرح داده بودند. فقر فزاینده ی كشاورزان كه در آن كتاب به روشنی تمام و به طرز درخشانی به تصویر درآمده بود پیامد سوء استفاده ی شدید قدرت بود كه هو جینتائو نیز خود را مخالف آنها اعلام می نمود. با این وجود آن كتاب در فوریه 2004 و یك ماه پس از انتشارش توقیف شد.
به صورتی مشابه وانگ یوئی، یك مدرس حقوق در دانشگاه چنگدو و كسی كه در طلب آزادی سخن و گردهمایی برآمده بود، از تدریس در دانشگاه منع گردید. نشریه ی لیبرال Strategy and Management نیز تعطیل شد. حتی سر دبیر China Youth Daily یعنی روزنامه ای كه به انجمن جوانان چینی متعلق به پایگاه قدرت هو جینتائو وابسته بود و در افشای فساد مقامات رسمی بسیار بی پروا عمل می نمود دستگیر گردید.
حكومت هو جینتائو بازگشتی به عصر مائو تسه دونگ نیست. علی رغم امكانات وسیع برای سانسور، استقبال او از فن آوری های ارتباط جمعی جدید مانند اینترنت به نحو فزاینده ای كنترل موثر بر دیدگاه های مردم چین را برای حزب دشوار ساخته است.
علاوه بر آن تعقیب و آزار مخالفین سیاسی امروزه فراتر از خود افراد متهم نمی رود و به افرادی كه به طریقی با آنها در رابطه قرار می گیرند كشیده نمی شود. در حالی كه افراد بسیاری موقعیت های خود را از دست داده و دیگران به زندان افتاده اند، اما بیشتر آنها برای مدت كوتاهی بازداشت شده و سپس به آنها اجازه داده می شود كه در جامعه ی مدنی در حال شكوفایی چین شغل های دیگری بیابند.
هرچند كه در مقایسه با دهه ی 1990، فضای گفتمان سیاسی به نحو انكارناپذیری محدودتر شده، و به این ترتیب انتظاراتی در این خصوص كه چین به مسیر آزادسازی خود ادامه دهد اكنون در هم شكست شده است. هو جینتائو شاید در برابر استاد لیبرال تر خود به زانو افتاده باشد، اما در دو دهه از زمانی كه هوی پیرتر از قدرت كنار رفته، حتی با وجودی كه فضای شخصی گسترده تر شده است، اما چین از جهت یك جامعه ی باز سیاسی محدودیت های بیشتری یافته.
تاریخ انتشار اولیه شنبه 30 مهر 1384
مرله گولدمن نویسنده ی كتابی است با عنوان « از رفیق تا شهروند: نبرد برای حقوق سیاسی در چین » كه به زودی منتشر خواهد شد. وی همچنین از اعضای Fairbank Center for East Asian Studies در هاروارد می باشد.
1: China’s Struggling Public Intellectuals by Merle Goldman
Project Syndicate 2005
مائو و مائوییست ها (2)
می 30, 2008
كیت ویندشاتل
بخش دوم و پایانی
برگردان علی محمد طباطبایی

حكایتی كه توسط چانگ و هالیدی گردآوری شده چنان هولناك است كه خواندن آن به معنای واقعی نفس انسان را بند می آورد. و البته همین ادعا برای كسانی كه با آثار سایر نویسندگانی آشنا شده اند كه طی چندین دهه ی گذشته بعضی از جنبه های مخوف تر شخصیت مائو را آشكار كرده اند صحت دارد. كتاب چانگ و هالیدی فقط حكایت اعمال شیطانی كه توسط یك انسان انجام شده نیست، بلكه شرحی گویا و موثر از وضعیت انسانی است. در فروپاشی تمدن در مقیاسی كه در دهه های 1920 و 1930 در چین تجربه گردید هر جامعه ای ممكن بود كه به حكومت انسان روان رنجور مكار و سنگدلی مانند مائو منتهی شود. آن كسانی كه در این خیال خام اند كه سنت های فرهنگی لیبرال دمكراسی غربی در برابر چنین پیامدهایی مصون هستند باید این كتاب را حتماً بخوانند تا پی برد كه چگونه بسیاری از روشنفكران و سیاستمداران غربی به فراهم آوردن شرایط موفقیت سیاسی برای مائو مشتاق بودند. ادگار سنو اولین آنها بود، اما به هیچ وجه تنها نویسنده یا هنرمند غربی نبود كه مقهور مائوئیسم گردید.
در خلال جهش بزرگ به جلو تعداد اندكی از چینی ها با شناكردن و رساندن خود به هنگ كنگ از مهلكه گریختند و در آنجا بود كه خبرهایی در باره ی قحطی سراسری وسبعیت رژیم به اطلاع عموم رسید. مطبوعات به این خبرهای جدید چندان وقعی ننهادند و به جای آن، غرب با رژیم غذایی ثابتی از تبلیغات برای رهبران قابل احترام سیاسی و نویسندگان سرشناس كه خلاف آن خبرها را ادعا می كردند تغذیه می شد. پیر ترود (Pirre Trudeau) كه بعداً به مقام نخست وزیری كانادا رسید در 1960 سفری به چین كرد و در مراجعت كتاب خوش باورانه و با عنوانی مقتضی « دو بیگناه چینی » به نگارش درآورد كه در آن هیچ خبری از قحطی نیامده بود. مونتگومری فرمانده ی نیروی زمینی بریتانیا دوبار در 1960 و 1961 از چین دیدار كرد و ادعا نمود كه « در آنجا خبری از قحطی در مقیاس وسیع نیست بلكه فقط بعضی نواحی دچار كمبود مواد غذایی هستند ». او آن كمبودها را به حساب كوتاهی و خطاهای مائو نگذارد و مصرانه خواستار آن شد كه مائو همچنان بر قدرت بماند: « چین نیازمند رهبر است و شما نباید از این كشتی پیاده شوید ». سازمان ملل متحد تماماً ناتوان بود. سازمان خواربار و كشاورزی آن (فائو) در 1959 بازرسی هایی انجام داد و اعلام نمود كه تولید مواد غذایی در چین در پنج سال گذشته از 50 درصد به 100 درصد افزایش یافته است: « چنین به نظر می رسد كه چین از عهده ی تغذیه ی جمعیت خود به خوبی برمی آید ». هنگامی كه رهبر سوسیالیست فرانسه فرانسوا میتران در 1961 به چین رفت مائو به او گفت: « من تكرار می كنم تا به خوبی پیام من شنیده شود. در چین قحطی وجود ندارد ». میتران برحسب وظیفه و مطیعانه یقین خود را به جهان زودباور گزارش داد. در همان زمان مائو 3 نویسنده ای كه می دانست می تواند به آنها اعتماد كند ـ ادگار سنو، هان سوین (Han Suyin) و فلیكس گرین (Felix Greene) ـ را به خدمت گرفت تا پیام خود را از طریق مقاله، كتاب و یك مصاحبه ی تلویزیونی مشهور با بی بی سی (میان گرین متملق و چو ان لای) منتشر كند.
در میان روشنفكران غربی پرشورترین حامیان او متعلق به چپ های فرانسه بودند. سیمون دوبوار در 1955 سفری به چین كرد و اعلام نمود كه: « قدرتی كه او (مائو) اعمال می كند از مثلاً قدرت روزولت استبدادی تر نیست. چین نو تجمع اقتدار در دستان یك نفر به تنهایی را غیر ممكن ساخته است ». او در باره ی دیدار خود كتابی طولانی با عنوان « پیاده روی بزرگ » نوشت. همسر او ژان پل سارتر در طی انقلاب فرهنگی چین در دهه ی 1960 « خشونت انقلابی مائو » را به عنوان « عمیقاً اخلاقی » مورد ستایش قرار داد.
در فرانسه مركز روشنفكری طرفداران مائو در دهه های 1960 تا 1976 مجله ی Tel Quel بود. این نشریه كانون بیشتر فعالیت های نظری بود كه در پاریس آن دوره به چشم می خورد و مسئول تحقق موفقیت های حرفه ای بسیاری از چهره های برجسته روشنفكران چپ فرانسه بود به ویژه پژوهشگر فرهنگی رولان بارت، فسلسوف پساساختارگرا میشل فوكو و ژاك دریدا، فیلسوف ماركسیست لویی آلتوسر، نظریه پرداز در روان كاوی ژاك لاكان و فمینیست افراطی ژولیا كریستوا. موضوعاتی كه در آن زمان در Tel Quel ظاهر می شد عیناً توسط مجله ی ماركسیستی صاحب نفوذ بریتانیا New Left Review دنبال می شد و از آنجا در سراسر بقیه ی جهان انگلیسی زبان منتشر می شد. Tel Quel كار خود را به عنوان یك مجله ی ماركسیست لنینیستی آغاز كرد اما در جابجا كردن چپ غرب از ماركسیسم نوع قدیم ـ با تاكید و اهمیتی كه بر طبقه ی كارگر به عنوان حامل انقلاب اجتماعی می گذاشت ـ به سوی چپ جدید پس از دهه ی 1960 ـ با تاكید و توجه آن بر فمینیسم، ضد تبعیضات نژادی، آزادی برای هم جنس گرایان و ضد استعمارگرایی ـ بسیار موثر واقع شد.
بنیان گذار آن مجله، نویسنده و منتقدی به نام فیلیپ سولرس (Philippe Sollers) در 1967 آغاز به انتشار اشعار مائو در همراهی با مقاله های موافق و همفكرانه نمود. در 1971 آن مجله مسیر خود را به سوی موضعی سیاسی و نظری كه آشكارا مائوئیستی بود تغییر داد. با وجودیكه هیئت تحریریه مائو را تا حد اندیشمندی جدی بزرگ و بهتر از آنچه بود جلوه می داد ـ به ویژه مقاله ی او « در باره ی تضاد » ـ اما تنها نكته ی مهمی كه آنها از مائو گرفتند در باره ی استقلال حوزه ی فرهنگ بود. ماركسیسم سنتی بر این نظر بود كه فرهنگ یك جامعه توسط شیوه ی تولیدی همان جامعه معین می شود. اما مجله ی Tel Quel كه انقلاب فرهنگی چین را سرمشق خود قرار داده بود چنین استدلال كرد كه برخلاف آن فرهنگ خود حوزه ای نسبتاً مستقل است. به این ترتیب برای آنها فضایی باز شد تا بتوانند بر مفهوم سیاست فرهنگی صحه گذارند، اندیشه ای كه مطابق با آن ادبیات، گفتگو، سخنرانی، تئاتر و تولید های هنری می توانند منجر به تغییرات اجتماعی شوند. این دیدگاهی بود كه طبیعتاً محبوبیت یافتنش نزد نویسنده گان و دانشگاهیان و هنرمندانی كه پیشتر از آن توسط ماركسیسم نقش های فایده گرایانه به آنها واگذار شده بود قطعی بود. به این ترتیب جایگاه روشنفكران در انقلاب سوسیالیستی به نقش اصلی ترفیع یافت. ایده ها و طرزنگرش هایی كه امروزه بر جای مانده است و مجله ی Tel Quel می تواند برای آنها مسئولیت بیشتری تا هر چیز دیگری ادعا كند شامل نظریه ی پست مدرنیسم، رشته ی دانشگاهی مطالعات فرهنگی، سیاست تعدد فرهنگ ها، تقدس نظریه پردازان به عنون مشاهیر و یك خصومت تمام و كمال با سرمایه داری مبتنی بر لیبرال دموكراسی به ویژه نوع آمریكایی آن است كه Tel Quel این آخری را به عنوان سرچشمه ی تمامی ستم ها تلقی می كند.
چرخش صوری Tel Quel به سوی مائوئیسم در 1971 برای آن نشریه به هزینه ی از دست دادن دردیدا، آلتوسر و تنی چند از دیگر نویسندگان تمام شد، كسانی كه مایل نبودند از حزب كمونیست فرانسه كه همچنان به طور قاطعانه به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وفادار مانده بود جدا شوند. اما بیشتر اعضا هیئت تجریریه به همكاری با سولرس ادامه دادند. اوج اشتیاق آنها برای مائو دیداری از چین در 1974 توسط كریستوا، بارت و سولرس بود. نویسنده ی انگلیسی پاتریك فرنچ در مقاله ای در باره ی تاریخچه ی آن نشریه تحت عنوان « زمانه ی نظریه » (1995) می نویسند كه گرایش به سوی مائوئیسم آن نشریه باعث گردید كه به طور آشكار به چپ كشیده شود.
هیئت تحریریه می خواست كه با گاردهای سرخ انقلاب فرهنگی همچشمی كند. هرچند كه این هدفی دشوار بود، زیرا هیچكدام از آنها دانشجو نبودند. در چین آنهایی كه از پست و مقام های خود كنار گذاشته شده و به كار اجباری بدنی وادار گردیدند از آموزگاران، استادان و نویسندگان تشكیل می شدند. نویسندگان مجله ی Tel Quel در جای رفتن به كارخانه ها و مزارع با اقداماتی كه تحمل پذیرتر بود می ساختند. آنها شعار Vive la pensee-maotsetoung را در هر شماره از آن نشریه به چاپ رسانده و دفاتر كار خود را با دیوارنوشته های سیاسی كه از دیوارهای چین نسخه برداری شده بودند تزئین كردند.
فرنچ می نویسد كه مائوئیسم به آن نشریه وجهه ای از رادیكالیسم همراه با « سرشتی تقریباً هیستریك » می بخشید. Tel Quel در زمینه و بافت چپگرای پاریسی صرفاً از این جهت هیستریك بود كه جرئت كرده بود از حزب كمونیست محلی كه گرایش به استالین داشت جدا شود. در واقع آن نشریه مظهر چیزی بیشتر از تغیر جهت از یك مستبد جنایتگار به دیگری نبود. بیعت Tel Quel با مائو تا مرگش در 1976 ادامه یافت. پس از آن بود آنها برای ادامه دادن به مبارزه ی خود در جستجوی قهرمانهای انقلابی جدیدی برآمدند. تردید اندكی وجود دارد كه اگر امروز مستبد تمامیت خواه دیگری با كتاب سرخ كوچكی از كلمات قصار خود ـ به همان پیش پا افتادگی كتاب مائو ـ قد علم می كرد وارثین روشنفكر نشریه ی Tel Quel اولین كسانی می بودند كه به آستان بوسی او می رفتند.
از دهه ی 1950 تا 1980 در میان كارشناسان علوم اقتصادی مباحثه های مهمی در این باره كه بهترین خط و مشی ها برای خاتمه دادن به فقر و عقب ماندگی در بیشتر قسمت های آسیا، آفریقا و آمریكای لاتین چیست در جریان بود. طی این دوره اطلاعات كافی از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ظاهر گشت كه نشان می داد ادعاهای رژیم و آمار های ارائه شده در باره ی پیشرفت های صنعتی و میزان تولید محصولات زراعی در دهه های 1930 و 1940 یا شدیداً دچار اغراق بودند و یا به طور تمام ساختگی. نظارت حكومت بر اقتصاد، اشتراكی كردن و برنامه های پنج ساله می بایست كه به زباله دانی تاریخ علم اقتصاد انداخته شوند. با این حال دقیقاً در همان زمان برای هركسی كه چشمی برای دیدن داشت واضح بود كه اقتصاددان های چپگرا جهت عرضه ی دقیقاً همان توصیه ها برای جهان سوم به صف شده بودند و حتی بسیاری از آنها انقلاب فرهنگی مائو را به عنوان تایید مدعای خود مورد استفاده قرار می دادند.
در بریتانیا گروهی از طرفداران علم اقتصاد كینزی از دانشگاه كمبریج به رهبری جان رابینسون نفوذ قابل توجه خود را همراه با سیاستمداران سوسیال دموكرات در سراسر جهان به كارگرفتند تا همین نظر را به اثبات رسانند: خط و مشی های سیاسی كه این نظریه پردازان اقتصادی برای بریتانیا توصیه می كردند مخلوطی از الگوی سرمایه داری با اقتصاد دولتی بود، اما هنگامی كه نوبت به توصیه هایی برای جهان سوم رسید آنها به عنوان معتقدین حقیقی به سوسیالیسم تحت نظارت دولت از آب درآمدند. خانم رابینسون در كتابی كه در 1969 منتشر نمود و عنوان آن « انقلاب فرهنگی چین » بود خط و مشی های مائو از دهه ی 1960 را به عنوان راه حل فقر در جهان توسعه نیافته مورد تاكید قرار داد و او چنین استدلال كرد كه مثال شوروی نشان داده است كه یك انقلاب سوسیالیستی می تواند یك كشور عقب افتاده را به یك قدرت بزرگ صنعتی و نظامی تبدیل كند. اما مائو به عقیده ی او ثابت كرده بود كه دگرگونی در زیربنای اقتصادی برای ایجاد سوسیالیسم اصیل به تنهایی كافی نیست. به این ترتیب به نظر وی انقلاب می بایست كه به روبنای اجتماعی نیز گسترش یابد، یعنی به فرهنگ جامعه ی مورد نظر. رابینسون اعتراف می كرد كه چین هیچ آمار رسمی از 1960 به این سو منتشر نكرده است. به این ترتیب به باور او تجربه ی مائو نمی توانست توسط محاسبه های دقیق تولید ناخالص ملی یا نرخ رشد اقتصادی مورد تایید قرار گیرد. با این وجود وی مطمئن بود كه روابط نوین و دموكراتیك كه میان اهل تخصص و كارگران طی انقلاب فرهنگی ایجاد شده است، موفقیت آمیز بوده و برای همه ی مردم به استثنای اقلیتی كه پیشتر از جایگاه ویژه ای برخوردار بودند، منافع غیر قابل انكاری ایجاد كرده است، منافعی در بهبود استانداردهای مصرف، خدمات اجتماعی و امنیت اقتصادی كه چین را از یكی از فلاكت بارترین كشورها در به اصطلاح جهان در حال توسعه به كشوری (و شاید تنها كشور) تبدیل كرده است كه در آن توسعه حقیقتاً در جریان است.
آنچه رابینسون به ویژه در چین مورد تحسین قرار می دهد نظام خودانتقادی در ملاء عام و اعتراف به مقصر بودن است. وی به جای تشخیص آن كه این نمایش های عمومی اغلب مقدمه ای است برای گرفتن مجوز مرگ قربانی، آنها را این گونه ستایش می كند: « به مردم چین آموخته می شود كه خطاهای خود را مورد بررسی قرار دهند تا در آینده دیگر مرتكب آنها نشوند، آنها حتی از این كه خارجی ها هم بدانند كه خطاهایی انجام شده است به هیچ وجه ناراحت نمی شوند ». در اواخر دهه ی 1960 هنگامی كه خانم رابینسون شخصاً در كنفرانس هایی در هند و سایر كشورهای توسعه نیافته شركت می جست، این استاد كمبریجی كه بسیاری از اندیشه های كینزی اش استحقاق گرفتن جایزه ی نوبل را داشتند در حالی كه نسخه ای از كتاب سرخ كوچك مائو را در دست خود می فشرد در صحنه ظاهر می كشت.
در ایالات متحده سایر اقتصاددان های كینزی مسیری مشابه در پیش گرفتند. جان كنت گالبرایت در كتاب خود « سفری به چین » كه پس از سیاحت دریایی به سكب پوتمكینی آن كشور به نگارش درآمد چنین با آب و تاب می گوید: « دیگر هیچ تردید جدی نمی تواند وجود داشته باشد كه چین یك نظام شدیداً موثر اقتصادی اندیشیده است ». علی رغم آن كه هیچ گونه آمار قابل قبولی وجود نداشت، گالبرایت برآوردهای سایر اقتصاددان هایی كه همراه او در آن سفر بودند را مبتنی بر آن كه بازده صنعتی و كشاورزی سالیانه دارای رشدی 10 الی 11 درصدی است مورد تایید قرار داد: « به نظر من چنین چیزی غیر قابل قبول می آید ». گالبرایت در سراسر دوره ی فعالیت خود از پذیرش زبان نامفهوم و ناپختگی های ایدئولوژیك اقتصاددان های ماركسیست رسمی پرهیز كرد. او همچنین از نظریه های توسعه نیافتگی جهان سوم و سرمایه داری پیشرفته ی انحصاری پل باران و پل سوئیزی در مجله ی آمریكایی و ماركسیستی مانتلی رویو (Monthly Review) ، یعنی نشریه ای كه در دهه ی 1960 دیگر علناً مائوئیستی شده بود فاصله گرفت. اما با این وجود گالبرایت نیز مانند رابینسون هنگامی كه موضوع در مورد توصیه ی خط و مشی هایی برای ازمیان بردن فقر مردم چین بود دقیقاً از همان برنامه ی سیاسی حمایت می كرد.
سازمان ملل نیز به همان اندازه بی كفایت از آب درآمد. سارتاج عزیز، اقتصاددانی از سازمان خواروبار و كشاورزی سازمان ملل (فائو) در 1987 كتابی با عنوان « توسعه ی شهری: از چین بیاموزیم » نوشت و در آن از سیستم شوراهای محلی كه مائو طی جهش بزرگ به جلو به وجود آورده بود به دفاع برخاست. اقتصاددان و فعال محیط زیست بریتانیایی باربارا وارد و نویسنده ی كتاب « فقط یك زمین » در پیشگفتار آن كتاب دچار زیاده روی شد: چینی ها راه حل هایی برای عملاً تمامی معضلات اصلی كه در مراحل اولیه ی نوسازی جامعه پیش می آید یافته اند. دستاورد چین توسط نادیده گرفتن باورهای پذیرفته شده كارشناسان توسعه ی غربی و بیشتر عقاید عاقلانه ی ماركسیسم رسمی به دست آمده است.
جاسپر بكر در كتاب خود « ارواح گرسنه » چنین اظهار نظر می كند كه چهره هایی مانند رابینسون، گالبرایت، عزیز و وارد اعتبار خود نزد دولت ها را به كار گرفتند تا خط و مشی هایی را مورد پشتیبانی قرار دهند كه نتایج فاجعه باری برای كشورهای توسعه نیافته كه مورد مشورت آنها بودند داشت. آنها فقر این كشورها را تداوم بخشیدند و نسل های بعدی آنها را متقاعد ساختند كه مسیر به سوی نوگرایی كشورهایشان در نوع مائویی انقلاب اجتماعی نهفته است. بكر می نویسد: « با بی خبری از میلیون ها انسانی كه در مذبح نخوت مائو قربانی شدند، محققین دانشگاهی و صاحب نظران سیاسی اكنون چین را به عنوان الگویی برای توسعه به شمار می آورند و به این ترتیب خط و مشی های مائو به افكندن سایه ای وحشتناك و مخرب بر بقیه ی جهان آغاز نموده است ».
احتمالاً به همان اندازه زیاد كه محافظه كاران غربی لذت می برند از مطلع شدن از این كه اعتبار رقبای ایدئولوژیك و سیاسی آنها از آنچه ما اكنون در باره ی رژیم مائوئیستی می دانیم شدیداً لطمه خورده است، اما به همان اندازه اندك نیز این داستان هولناك می تواند مایه ی تسلی خاطر خود آنها باشد. دو شخصیتی كه در كتاب چانگ و هالیدی مورد توجه قرار نگرفتند یكی ریچارد نیكسون بود و دیگری هنری كیسینجر. آنچه باعث گردید كه نیكسون شخصاً به چین سفر كند بالاتر رفتن امكان موفقیتش در انتخابات 1972 در نتیجه ی این سفر بود. هدف كیسینجر به دست آوردن امتیاز استراتژیك از شكاف Sino-Soviet (1) بود. داد و ستد هایی كه میان چین و ایالات متحده انجام گردید، در واقع همگی ترددی یك طرفه بودند كه ایالات متحده امتیاز پشت امتیاز داد و تقریباً در مقابل چیزی نگرفت. نیكسون با بیرون آوردن نیروهای آمریكایی از ویتنام موافقت كرد و به این ترتیب ویتنام جنوبی را به حال خود رها نمود. كیسینجر قول داد كه « بیشتر اگر چه نه تمامی » نیروهای آمریكایی را تا قبل از پایان دوره ی بعدی نیكسون از كره خارج سازد، اما نتوانست ضمانتی بگیرد كه چینی ها از تهاجم كمونیستی دیگری به كره ی جنوبی حمایت نكنند. آنها با وارد ساختن چین به سازمان ملل ـ كه یك كرسی و حق وتو در شورای امنیت نیز به دست آورد ـ به متحد قدیمی آمریكا یعنی تایوان خیانت كردند. مائو در نگاهی به انتخابات سازمان ملل گفت: « بریتانیا، فرانسه، هلند، بلژیك، كانادا ، ایتالیا ـ آنها همگی به گاردهای سرخ تبدیل شدند ». مائو در ملاقات شخصی خود با نیكسون متكبرانه با او برخورد كرد و حرف نیكسون را قطع نمود. بعداً او به دیپلومات هایش دستور داد كه با آمریكا به عنوان مهمترین دشمن عمومی رفتار كنند و آمریكا را در انظار عمومی به تندی مورد حمله قرار دهند. علی رغم مقدمه چینی های نیكسون، مائو در اصرار بر ادعای خود مبنی بر آن كه رهبر ضد آمریكایی در جهان است كاملاً مصمم و جدی بود.
مائو در دهه ی 1950 برای قانع ساختن اتحاد شوروی در دادن تسلیحات اتمی به چین دوبار ترتیب برخوردهایی را با تایوان داد تا به این ترتیب دورنمای حمله ی اتمی آمریكا به خاك چین را القاء نماید. در 1973 – 1972 او همین ترفند را به طور معكوس انجام داد. او شبح جنگ با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را مورد استفاده قرار داد تا ایالات متحده را در دادن تسلیحات اتمی به چین قانع سازد. كسینجر با این درخواست حد اقل به طور شفاهی موافقت كرد. او به چینی ها گفت كه یك گروه ضربت مخفی ایجاد می كند تا بهترین راه برای مجهز كردن آنها به گلوله های توپ هسته ای، سلاح های جنگی هسته ای و هواپیماهای تاكتیكی پر شده با بمب های هسته را مورد مطالعه قرار دهند. كیسینجر همچنین از فرانسوی ها درخواست نمود كه به تحریم اقتصادی چین خاتمه داده و فروش هواپیما به آنها را میسر سازند. او همچنین مخفیانه بریتانیا و فرانسه را برای فروش فن آوری رئاكتورهای هسته ای شدیداً ممنوعه به چین تشویق كرد. كیسینجر همچنین به موخره ی مائو اطمینان خاطر مجدد داد: « ما در مخالفت با (شما) یك موضع صوری اختیار خواهیم نمود، اما فقط همین. از آنچه ما به طور علنی انجام می دهیم شگفت زده نشوید ».
با این وجود روشن است كه كیسینجر در برآورد قدرت نظامی و صنعتی چین بیش از حد به آنها بها داده بود و در درك این نكته ناكام ماند كه تصفیه های بی وقفه ی مائو از چین چه ویرانه ای بر جای گذاشته بود. كیسینجر متوجه نبود كه متحدی كه او می خواست محبتش را به دست آورد هنوز هم در صنعت دارای زیربنای كوچك و ابتدایی بود. صنعت هواپیما سازی چین چنان زهوار در رفته بود كه تولیداتش عملاً به درد بخور نبودند. در آوریل 1972 چوان لای آلبانی ها را از به پرواز درآوردن میگ های 19 ساخت چین برهذر داشت زیرا احتمال داشت كه آنها در آسمان منفجر شوند. چو به سایر سران دولت گفت كه بالگردهای چینی را در خواست نكنند، زیرا آنها از ایمنی اندكی برخورداراند.
تاكتیك كیسینجر در جدایی افكندن میان چین و اتحاد جماهیر شوروی موفق از آب درآمد، اما نه آن گونه كه خودش در نظر داشت. زنگ خطر شوروی ها توسط فتح باب های نیكسون به صدا در آمد و آنها را به عنوان تهدیدی آشكار و مستقیم تلقی نمود. در ژوئن 1973 برژنوف به نیكسون و كیسینجر هشدار داد كه چنانچه میان ایالات متحده و چین توافقات نظامی جدیدی انجام گیرد « خطرناكترین پیامدهای ممكن را به دنبال خواهد داشت و شوروی را به انجام اقدامات جدید مجبور خواهد نمود ». یكی از هدف های ظاهری دیدار نیكسون از چین كاهش احتمال خطر جنگ با اتحاد شوروی بود. اما در واقع آن دیدار اگر فایده ای هم در بر داشت اتفاقاً در افزایش این خطر بود.
چانگ و هالیدی كتاب خود را با یادآوری مایوس كننده ای به پایان می برند. در مواجهه با دوره ی مجدد در اشتیاق غرب برای چین و معجزه ی اقتصادی ادعایی آن، آنها موخره ی كتاب خود را در اصرار ورزیدن بر این كه چه مقدار اندك از نظر سیاسی تغییراتی صورت گرفته است به پایان می برند. امروز تصویر بزرگ مائو و جنازه اش هنوز هم بر میدان تیان آن من در قلب پایتخت چین حكومت می كند. رژیم كمونیستی فعلی خود را به عنوان میراث مائو و ادامه دهنده ی جدی اسطوره ی او اعلام می كند.
اما اجازه دهید كه من مطلب خود را با اشاره ای مثبت تر به پایان برم. در گذشته كتاب هایی كه در باره ی چین به نگارش در آمده بودند نقش مهمی در تغییر سیاست های این كشور بازی كردند. كتاب ادگار سنو « ستاره ی سرخ بر فراز چین » در به دست آوردن حمایت های داخلی برای حزب كمونیست چین بسیار نقش مهمی داشت. اما نادیده گرفتن كتاب چانگ و هالیدی هم غیر ممكن است. شكی وجود ندارد كه این كتاب در چین ممنوع خواهد شد، اما به طور مخفی دست به دست خواهد گشت و جستجو برای یافتن آن ادامه خواهد داشت. ده ها هزار دانشجوی چینی در كشور های غربی این كتاب رادر كتابفروشی ها خواهند دید. ماجرایی كه نویسندگان این كتاب تعریف می كنند چنان هولناك است كه هم مردم چین را شكه خواهد نمود و هم آن كه بسیاری از لطیفه ها و شایعاتی كه از خانواده های قدیمی به نسل جدید منتقل شده را مورد تایید قرار خواهد داد.
مائو به جای آن كه آن مردی باشد كه پادشاهی باستانی چین را دوباره برافراشت، وی آن كسی بود كه آن را به زانو درآورد. این كتاب تاریخچه ای قدرتمند است كه وارثین مائو در تكذیب آن یا حتی خاموش كردنش دشواری های بساری خواهند داشت. همانگونه كه كتاب سنو به ایجاد رژیم كمونیستی كمك كرد، كتاب چانگ و هالیدی هم می تواند به سرنگونی آن یاری رساند. اگر قرار است كه در زمانه ی ما كتابی به تنهایی توان تغییر مسیر تاریخ را داشته باشد، آن كتاب همین است.
Mao and Maoists by Keith Windschuttle.
New Criterion 2005.
1: منظور درگیری های مرزی میان چین و شوروی از اواخر دهه ی 1950 بود كه اوج آنها در 1969 واقع شد. مترجم.
مائو و مائوييستها (1)
می 29, 2008
بخش اول
كيت ويندشاتل
برگردان علیمحمد طباطبايی

در تابستان ١٩٣٦، روزنامهنگار آمريكايی ادگار سنو (Edgar Snow) پكن را به مقصد شمال شرقی چين ترك كرد تا از ناحيهی جديدی بازديد به عمل آورد كه به تسخير حزب كمونيست چين درآمده بود. وی در آنجا چندين مصاحبهی طولانی با رهبر حزب، مائو تسه تونگ انجام داد. سنو مدتی بعد آن گزارشها را تنظيم نموده و آنها را تحت نام « زندگی نامهی خودنوشت مائو تسه تونگ » منتشر نمود، يعنی اولين و تنها روايت همه جانبه از زندگی مائو كه وی ارائه نمود. سنو با ساير رهبران كمونيستی نيز مصاحبههايی انجام داد و سپس تمامی آن مطالب و اطلاعات را در كتاب خودش « ستارهی سرخ بر فراز چين » در ٣٨-١٩٣٧ منتشر نمود.
سنو در آن زمان جوانی ٣٢ ساله بود. وی كه متولد كانزاس سيتی بود، به زودی پس از فارغالتحصيلیاش از دانشگاه ميسوری روانهی چين شد. در آنجا وی گزارشگری نسبتاً موفق برای نيويورك هرالد تريبيون، ساتردی اونينگ پست و ساير روزنامهها گشت. كتاب او يك شبه وی را به نويسندهای پرفروش و شخصيتی با شهرت بينالمللی تبديل كرد.
« ستارهی سرخ بر فراز چين » روايتی است از جنگ داخلی چين ميان كمونيستها و ناسيوناليستهای وابسته به چيانگ كايشك. اين كتاب واكنش آنها را به تهاجم ژاپنیها در ١٩٣١ و اشغال چين مورد بررسی قرار میدهد و داستان « پياده روی طولانی مائو » و ارتش او را در ٣٥-١٩٣٤ از قرارگاه آنها در جنوب به خانهی جديدی در شمال شرح میدهد. تا آن زمان بقيهی جهان كمونيستهای چينی را فقط از طريق نكوهشهای دشمنان آنها میشناخت. اما گزارشهای سنو وجههی آنها را تغيير داد. او مائو و طرفدارانش را به عنوان قهرمانهايی ترسيم كرد كه زندگی خود را وقف آزادی كشورشان هم از شر متجاوزين خارجی و هم ناسيوناليستهايی كه به طرزی مايوس كننده فاسدند، كردهاند. سنو آنها را در درجهی اول نه به عنوان انقلابیهای سوسياليست، بلكه بيشتر در تصوير مدافعان اصلاحات ارضی كه برای در هم شكستن غل و زنجيرهای فئوداليسم و آزادی كشاورزان مصمم شدهاند توصيف نمود. به نوشتهی او، كمونيستها وابسته به اتحاد شوروی نبوده و خواهان دوستی با ايالات متحده بودند. از ٨٠ هزار نفری كه در ابتدا در آن پياده روی بزرگ شركت كردند، تنها ٢٦ هزار نفر جان سالم بهدر بردند. آنها مهاجرت ٧٥ هزار مايلی خود را كه فراتر از توان هر انسان معمولی بود تاب آوردند و مائو دوشادوش سربازان سادهی خود تقريباً تمامی مسير را پياده طی كرد.
كتاب سنو نقش بسيار مهمی در تغيير افكار عمومی چه در آمريكا و چه اروپا به سوی ديدگاه مطلوبتری از مائو بازی كرد. هرچند كه تاثير اصلی اين كتاب در خود چين بود، جايی كه نفوذ عظيمی بر جوانان افراطی داشت. « ستارهی سرخ بر فراز چين » و زندگی نامهی خودنوشت مائو بیدرنگ به زبان چينی برگردانده شده و در محدودهی گستردهای توزيع گشت. بسياری از مردان و زنان جوان چينی كه در شهرها زندگی میكردند و از طبقهی متوسط بودند و كه كتاب سنو را خواندند مرام خود را تغيير دادند. آنها موهای خود را كوتاه كردند ـ كه در آن زمان علامتی جسورانه بود ـ و به حزب كمونيست پيوستند. در حدود سال ١٩٤١ به يمن شهرتی كه مائو از پياده روی طولانی به دست آورده بود تعداد اعضای حزب به ٧٠٠ هزار رسيد.
يافتن داوطلبان شيفته از ميان جوانان شهری هدف مهمی برای مائو بود. افراد باقی ماندهی او غالباً سربازان بیسواد بودند كه از ميان خرده مالكين جلب حزب شده بودند. حزب كمونيست نيازمند مجريان جوان و تحصيلكرده بود. از ١٩٣٧ آنها در ينان (Yenan) يعنی پايتخت جديد مائو در استان شانكسی (Shaanxi) گردآمدند و مشتاق همچشمی با رشادتهای كهنه سربازان بودند.
هرچند داستانی كه ماجرا را اين گونه به تصوير میكشد كاملاً جعلی بود. زندگی نامهی جديد « مائو: داستانی ناشناخته » نوشتهی يانگ چانگ و جان هاليدی نشان میدهد كه تمامی ادعاهای مهمی كه سنو مطرح ساخته بود هيچكدامشان واقعيت نداشتند. مائو به جای آن كه با تهاجم ژاپنیها مقابله كند، ورود آنها را خوشامد گفت. او اميدوار بود كه ژاپنیها با رقيب او چيانگ چايشك درگير شده و در نهايت او را از ميان بردارند و باعث كشاندن نيروهای شوروی به داخل خاك چين گردند. مائو نه تنها از درگيری مسلحانه با ژاپنیها كه با ناسيوناليستها نيز اجتناب میكرد. مائو به جای آن كه قهرمان استقلال كشورش باشد، از دههی ١٩٢٠ عامل اتحاد شوروی بود كه از آنها اسلحه و پول دريافت میكرد. مائو از فرامين آنها پيروی كرده و نظارت آنها بر حزب كمونيست را پذيرفت. او میدانست كه تنها مايهی اميدواری برای به دست آوردن قدرت در چين با حمايتهای شوروی ممكن میگردد، اعتقادی كه در نهايت در تصاحب قدرت كشور توسط او در ١٩٤٩ مورد تاييد قرار گرفت. مائو خواهان اصلاحات ارضی نبود، و زمينی ميان زارعين توزيع نكرد و آنها را آزاد نساخت. « پايگاه سرخ » اوليهی او در رويجين (Ruijin) در جيانكسی (Jiangxi) در جنوب چين نه از طريق قيام انقلابی تودهها بلكه توسط فتح نظامی ارتش سرخ كه توسط مسكو به اسلحه و امكانات مالی مجهز شده بود به دست آمد. حكومت او در پايگاه اوليهاش كاملاً شبيه به حكومت يك ارتش اشغالگر بود كه توسط غارت جمعيت محلی و به قتل رساندن هركس كه مقاومتی میكرد دوام آورد.
بيشتر روايت سنو از « پياده روی طولانی » نيز واقعيت نداشت. هدف از اين پياده روی استقرار قرارگاه جديدی در شمال نزديك مرز مغولستان بود تا به اين ترتيب دسترسی سريع به اسلحه و تداركات از طريق شوروی فراهم گردد. بسياری از افسانههای سنو در بارهی تعداد كمتر نيروهای كمونيستی كه صفوف ناسيوناليستها را در هم شكسته بودند تخيل محض بود. در واقع چيانگ كايشك تا حد زيادی مسير مائو را خود معين نمود آنهم با فراهم آوردن عبور آزاد برای او از ميان مناطق انتخاب شده، در حالی كه مسيرهای جايگزين ديگر را مسدود میكرد. هدف چيانگ چايشك اين بود كه از ورود ارتش سرخ در نواحی كه در غير اين صورت دارای فرماندههای نظامی محلی متمرد بودند استفاده كرده و آنها را مجبور به ملحق شدن به خود كند و به اين ترتيب حضور كمونيستها را برای اتحاد كشور تحت حكومت ناسيوناليستها مورد بهره برداری قرار دهد. بعضی از مشهورترين نبردها در راه پيمايی بزرگ هرگز به وقوع نپيوسته است. برای مثال عبور بلندآوازه از پل معلق بر رودخانهی دادو (Dadu River) در لودينگ (Luding) اصولاً در برابر آتش مسلسلهای ناسيوناليستها نبوده و هيچ كمونيستی در آن جا كشته نشده و مائو نيز فقط در بعضی از محروميتهای نيروهايش سهيم بوده است. به جای راه پيمايی دشوار بر فراز كوهستانها و از ميان باتلاقها، مائو و ساير رهبران در بيشتر آن مسير طولانی بر دوش نيروهای خود و نشسته بر جايگاههای سايهدار بر ساقههای بلند خيزران حمل میشدند. در واقع مائو در پايان مسافرتش به شمال استان شانكسی با تنها ٤ هزار نفر از ٨٠ هزار نيروی دست نخوردهاش وارد شد.
سنو كتاب خود را به عنوان تلاش گزارشگری بیباك كه سفری پرمخاطره را تقبل كرده تا گزارشی مطابق با واقع بنويسد عرضه میكند. او در چاپ اول كتابش نوشت كه در تهيهی آن گزارشها برای كتابش هيچ سانسوری بر كار او اعمال نشده است. هرچند كه واقعيت اين بود كه نوشتن آن كتاب ابتكار خود مائو بود كه در ١٩٣٦ به اين نتيجه رسيد كه او نيازمند خيرنگاری خارجی و دوست است تا از او تصويری دلپذيرتر و مثبتتر ارائه دهد. حزب كه به طور مخفی در شانگهای فعاليت میكرد پس از بررسی سابقهی سنو با كار او موافقت كرده و ترتيب سفر او را توسط يك عامل مخفی از كمينترن داد. سنو میبايست كه از پيش پرسشهای مصاحبهها را برای موافقت مسئولين تحويل آنها دهد. مائو هر آنچه را كه سنو مینوشت كنترل میكرد و بعضی از بخشهای آن را تغيير داده و شخصاً بازنويسی میكرد. پس از آن كه سنو برای ترتيب دادن انتشار كتابش آنجا را ترك كرد، همسرش هلن در ينان باقی ماند و برای او تصحيحهای ديگری بر دستنوشتهای كه رهبری حزب آن را نگاشته بود ارسال میكرد. سنو اولين و صاحب نفوذترين از ميان صف بلندی از حاميان اروپايی مائو تسه تونگ و به قدرت رسيدن حزب كمونيست در چين بود. سنو هنوز هم در ميان چپگرايان به عنوان چهرهای قهرمان شديداً مورد توجه است، هم برای نوشتههايش در دههی ١٩٣٠ و هم به خاطر اذيت و آزاری كه در دههی ١٩٥٠ از تحقيقات انجام شده توسط ادگار هوور و سناتور مك كارتی متحمل شد، تحقيقاتی كه بالاخره باعث گرديد كه او آمريكا را به مقصد سوئيس ترك كند. او هنوز هم در دانشكدههای روزنامهنگاری به عنوان سرمشقی از يك خبرنگار ماهر مطرح میباشد. در دههی گذشته زندگی او موضوع اصلی چندين كتاب بوده كه تماماً توسط انتشارات دانشگاهی چاپ شده است و دانشگاه ميسوری با افتخار اعلان میكند كه هنوز هم مجموعه دستنوشتههای او را در آرشيو خود نگهداری میكند.
كتاب چانگ و هاليدی به كلی شهرت سنو و تمامی كسانی كه به او تاسی جستند را محو میكند. اين كتاب همه جانبهترين بررسی از اين موضوع است كه تا به حال به نگارش درآمده و برای نشان دادن آن كه چگونه به قدرت رسيدن مائو عمدتاً توسط ژوزف استالين هدايت گرديد بهترين بهرهها را از آرشيو شوروی میبرد. بررسی كتاب از سياستهای واقعی كه در پشت سر پياده روی طولانی قرار داشت كاملاً متقاعد كننده است. اين كتاب كاملاً آشكار میسازد كه چگونه تعداد اندكی از نويسندگان غربی كه به رژيم در دههی ١٩٣٠ دسترسی داشتند ـ به ويژه سنو و فمينيست افراطی آگنس سمدلی (Agnes Smedly) با طيب خاطر فريب آنها را خوردند. اين نويسندگان نه فقط مرتكب دستكاری و قلب واقعيت به شكلی مضحك شدند كه در مفهومی بسيار واقعی در پيشرفت موفقيت آميز مردی كه بايد در مقام بزرگترين هيولای تاريخ بشر قرار گيرد همكاری كردند.
چانگ و هاليدی محاسبه كردهاند كه مائو در مسير موفقيت سياسی خود از ١٩٢٠ تا ١٩٧٦ مسئول مرگ ٧٠ ميليون چينی است. اين تعداد بيشتر است از مجموع قتلهايی كه توسط هيتلر و استالين باهم انجام شده است. بالاترين تعداد منفرد تلفات انسانی ٣٨ ميليون بود كه در قحطی چهار سالهی ١٩٥٨ الی ١٩٦١ به وقوع پيوست، آنهم طی به اصطلاح « جهش بزرگ به پيش » . غربیها اين واقعه را از زمان انتشار كتاب دگرگون كنندهی جاسپر بكر (jasper Becker) در ١٩٦٦ با عنوان « ارواح گرسنه: قحطی سری در چين » میشناسند كه در آن خبر مرگ ٣٠ تا ٤٠ ميليون انسان آمده بود. بكر اين واقعه را به بلاهت ايدئولوژيك مائو در هدايت تجربهای جاه طلبانه اما ناكام در اشتراكی كردن چين نسبت میدهد. اما چانگ و هاليدی شواهد جديدی به دست میدهند كه نشان میدهد آن رويداد شرارت بارتر از اينها بود.
رژيم مائو در آن سالها محصولات زراعی كشور را مصادره كرده و آنها را به اروپای شرقی كه زير كنترل كمونيستها بود در برابر دريافت جنگ افزار و حمايت سياسی صادر میكرد. مواد غذايی و پول همچنين برای حمايت از نهضتهای ضد استعماری و كمونيستی به آسيا، آفريقا و آمريكای لاتين ارسال میشد. در سال اول قحطی، يعنی در ١٩٥٩ـ ١٩٥٨ چين ٧ ميليون تن غلات كه برای تغذيه ٣٨ ميليون انسان كافی بود به خارج صادر كرد. در ١٩٦٠، سالی كه در آن ٢٢ ميليون چينی در اثر گرسنگی جان خود را از دست دادند، چين بزرگترين اهدا كنندهی كمك بين المللی بر مبنای نسبت توليد ناخالص ملی در جهان بود. به يمن صادرات محصولات كشاورزی چين، آلمان شرقی موفق شد كه سهميه بندی مواد غذايی را در ١٩٥٨ و آلبانی در ١٩٦١ حذف كند.
هم زمان در چين منبع اصلی غذا برای جمعيت شهری به نوعی « غذای جايگزين » تبديل شد، مادهای مشمئز كننده كه در ادرار پرورش میيافت و دارای مقدار كمی پروتئين بود. در نواحی روستايی، خوراك زارعين گرسنه و قحطی زده تا به حد پوست درخت و كودگياهی (كمپوست) تقليل يافت و در استانهای آنهوی (Anhui) و گانزو (Gansu) حتی به همجنس خواری هم رسيد. در شهرهای چين در سال ١٩٦٠ حداكثر مصرف روزانه ١٢٠٠ كالری بود، در مقايسه با ١٧٠٠- ١٣٠٠ كالری روزانه كه زندانیها در آشويتس دريافت میكردند.
قتل عام تودهوار در مقياس « جهش بزرگ به جلو » چيزی بود كه مائو خود را برای آن آماده كرده بود. او در ١٩٥٨ در كنگرهی حزب چنين اظهار نظر كرد كه آنها نبايد از مرگ انسانها در نتيجهی خط و مشیهای حزبی بيمی به خود راه دهند بلكه بايد آن را خوشامد گويند. در آن زمان اين موضوعی عادی در سخنان او بود. وی در ١٩٥٧ در مسكو گفت: « ما خود را برای قربانی كردن ٣٠٠ ميليون چينی در انقلاب جهانی آماده كردهايم ». وی در اميدواری برای يك جنگ جهانی ديگر در ١٩٥٨ به حزب گفت: « چه اشكالی دارد اگر نيمی از جمعيت نيست و نابود شوند ـ چيزی كه خيلی به ندرت در تاريخ چين پيش آمده ـ اما نيم ديگر يا حتی شايد يك سوم جمعيت باقی بمانند ». بنابراين ٧٠ ميليون انسانی كه احتمالاً قربانی موفقيتهای سياسی مائو شدند در واقع هنوز هم بسيار كمتر از پيشبينیهای خود او بود.
برای مائو تعداد بسيار زياد جمعيت مردم چين ـ در حدود ٦٠٠ ميليون در ١٩٦٠ ـ در مقايسه با آنچه برای استالين و هيتلر ميسر بود تعداد بسيار بيشتری قربانیهای بالفعل فراهم میآورد. اما آنچه مائو را به هيولای بزرگتر تبديل كرد فقط صرف تعداد قربانیهايش نبود، بلكه بيشتر به اين خاطر بود كه بسياری از قربانیهای او نه فقط در ميان دشمنان واقعی يا خيالی او كه از جمله در ميان طرفداران اصلی خود او قابل يافتن بودند. چانگ و هاليدی آشكار میسازند كه مائو قدرت سياسی خود را بر استراتژی مادام العمری بنا نمود كه بیترديد گوی سبقت را در اقدام به قتل و ترور رفقای كمونيستی از استالين هم میبوده است.
اين شيوه در ١٩٣٤ ـ ١٩٣١ و در « قرارگاه سرخ » اوليهی مائو در رويجين در استان جيانكسی ايجاد گرديد. سيستم كنترل را چوئن لای باب كرد كه در اصل از كنترلچی اهل شوروی در قرارگاه حزب در شانگهای اقتباس شده بود و مبنای اصلی آن الگوی حكومت استالين در اتحاد جماهير روشوری سوسياليستی بود. مطابق با آن كل جمعيت به كميتههای متعددی سازماندهی میشدند كه نقش آنها اجرای دستورات حزب بود. هر شخصی كه به عنوان دشمن عقديدتی مورد سوء ظن قرار میگرفت تمامی اموالش مصادره میگشت و به كار اجباری نامحدود محكوم میشد يا حتی اعدام. نوآوری مائو نسبت به سيستم شوروی اين بود كه وی اذيت و آزارها را به نمايشی عمومی تبديل نمود. تظاهرات تودهوار، انتقادهای علنی توسط خبرچينها و اعترافهای عمومی در اين باره كه آن فرد يك ضد بلشويك است برنامههای روزانه بودند. مائو اين تهمت زدنها را برای تصفيه كردن سلسله مراتب حزبی و برای هر كسی كه با او مخالفت میكرد يا از ميان برداشتن هر كسی كه او تصور مینمود خائن است مورد استفاده قرار میداد. اولين كسانی كه مورد اتهام قرار گرفتند افسران نظامی ارتش سرخ و رقبای مائو برای رهبری حزب بودند و بيشتر كسانی كه به قتل رسيدند از اعضای خود حزب بودند. مردها به خدمت نظامی فراخوانده میشدند و به عنوان هشدار به كسانی كه تن به اين كار نمیدادند سربازهای فراری به صورت علنی محاكمه و اعدام میشدند. ماموران سربازگيری كه در فراهم كردن تعداد كافی سرباز ناكام میماندند، در گردهمايیهای عمومی مورد انتقاد قرار گرفته و در جا اعدام میشدند. هر مراوده و معاشرت اجتماعی و مهمانوازی میتوانست به قيمت مرگ انسانها تمام شود. سربازان قديمی به خاطر میآورند كه: به هيچ خانوادهای اجازه داده نمیشد كه ميهمان داشته باشند يا شب كسی نزد آنها اقامت كند. هر خانوادهای كه چنين میكرد به همراه ميهمانش كشته میشد». هنگامی كه مائو و چوئن لای خود را برای پياده روی بزرگ آماده میكردند فهرستی از نام افسرانی كه به نظر آنها غير قابل اطمينان بودند تهيه كردند. چشم روشنی حزب برای آن منطقه اعدام هزاران نفر از اين اعضا همراه با اكثريت آموزگاران كلاسهای حزبی بود. چانگ و هاليدی محاسبه كردهاند كه ميان ١٩٣١ و ١٩٣٤ نزديك به ٧٠٠ هزار انسان در قرارگاه سرخ در رويجين به قتل رسدند كه نيمی از آنها به عنوان « دشمنان طبقاتی » جان خود را از دست دادند و بقيه تا سر حد مرگ به كار واداشته شده يا به علتهای ديگر در رابطه با حزب تلف شدند. گورهای دسته جمعی و دهكدههای متروكه منظرهی آن ناحيه را به هم ريخته كرده است. در چهار سالی كه مائو در آنجا بود جمعيت آن منطقه كه زمانی غنیترين و پررونقترين بود به ٢٠ درصد نزول كرد، يعنی بزرگترين كاهش در تمامی چين.
مردان و زنان تحصيل كرده از طبقهی متوسط كه موهای خود را كوتاه كرده و با ايده آليسم خود به ينان رفتند در اواخر دههی ١٩٣٠ چيزی از اين قبيل برخوردها نمیدانستند. اما آنها به سرعت خود را در دام رژيمی يافتند كه فقط با قربانی كردن زندگی خود میتوانستند از شر آن خلاصی يابند. كسانی كه به هنگام فرار گير میافتادند بلافاصله اعدام میشدند. ساختار حزب در ينان شديداً تبعيضآميز بود و افسران حزبی از رژيم غذايی و لباسهای به مراتب بهتری در مقايسه با سربازان داوطلب برخوردار بودند. تنها اتوموبيل در آن منطقه ـ كه توسط كارگران لباسشويی چينی در نيويورك برای استفاده به عنوان آمبولانس اهدا شده بود ـ به عنوان ليموزينی برای مائو مصادره شد. هركسی كه اين تمهيدات را مورد انتقاد قرار میداد، حتی اگر به طور خصوصی و محرمانه، خود را با انتقاد و نكوهش شديد به عنوان طرفداری از تروتسكی مواجه میديد و به زندان انفرادی محكوم میشد. در ١٩٤٢ مائو تمامی داوطلبينی را كه از نواحی تحت كنترل ناسيوناليستها آمده بودند به عنوان جاسوس مورد اتهام قرار داد. او دستور توقيف و شكنجهی آنها را برای اعتراف به گناهان خود صادر كرد. اعدام، چه واقعی و چه نمايشی جزو برنامههای هر روزه بود. زندگی در ينان بر گردهمايیهای وحشتناك و بازجويی از افراد متمركز شد كه در آنها داوطلبان در برابر ديگر حضار به جاسوس بودن خود اعتراف میكردند.
بر خلاف هيتلر و استالين كه از پليس مخفی برای توقيف و بازجويی قربانیها استفاده میكردند، مائو تمام كسانی را كه هنوز مورد اتهام واقع نشده بودند برای حراست، بازجويی و مجازات متهمين مورد استفاده قرار میداد. منطقهی مسكونی ينان به يك حكومت مستبد خودمحور تبديل شده بود. استفاده از مطبوعات و راديوهای خارج ممنوع بود و ارسال و دريافت نامه مقدور نبود: در واقع نامهها به عنوان شواهدی بر جاسوسی تعبير میشدند. شوخ طبعی، گوشه و كنايه زدن و طنز به كل ممنوع بود. رژيم جرم جديد كلی و مبهمی اختراع كرد: « به زبان آوردن سخنان عوضی » كه منظور از آن هر نظری بود كه میتوانست به عنوان شكايت تفسير شود يا نيش و كنايه و متلكی كه میتوانست گويندهاش را به عنوان يك جاسوس يا خائن مورد اتهام قرار دهد. كسی كه زمانی جوان و داوطلب پرشوری بود با دو سال فعاليت در اين رژيم به آدمی كوكی تبديل میشد كه قادر به زبان آوردن هيچ چيزی مگر بازتاب بیروح خط حزبی نبود. يك خبرنگار ميهمان چنين گزارش میدهد: « اگر شما يك پرسش را از ٢٠ يا ٣٠ نفر سوال كنيد، از روشنفكران گرفته تا كارگران، پاسخهای آنها هميشه كمابيش يكی است. هميشه به نظر میرسد كه يك ديدگاه كلی وجود دارد كه در نشستها تعيين میشود. تعجبی هم ندارد كه آنها به طور يك دل و يك زبان و قاطعانه تكذيب میكنند كه حزب نظارت مستقيمی بر افكار آنها دارد ».
مائو دقيقاً همين الگو را در به اصطلاح انقلاب فرهنگی ١٩٦٦ الی ١٩٦٨ به كار گرفت. تاريخنگاران حزبی و دانشگاهیهای سمپات غربی گاهی اين رويداد را به عنوان تلاش مائو برای احياء روح انقلابی و جلوگيری از گرايشهای سرمايهداری و ضد سوسياليستی معقول و موجه جلوه میدهند. اما چانگ و هاليدی نشان میدهند كه انقلاب فرهنگی در واقع برای تصفيهی ديگر مسئولين حزب كمونيست طراحی شده بود تا حزب مرعوب شده و رهبری مائو تضمين شود. در واقع مائو آن رويداد را به عنوان يك « تصفيهی بزرگ » به شمار آورد. اهداف اصلی او آن رهبران حزبی بودند كه فكر میكردند تلاشهای مائو در اشتراكی كردن و صنعتی كردن در « جهش بزرگ به جلو » يك فاجعه بوده است. مهمتر از همه در ميان آنها ليوشائوچی بود كه مدتها چه در حزب و چه در ارتش جانشين فرمانده بود. اما وی دچار چندين اشتباه بزرگ شد، از جمله اعتراف به سياستمداران شوروی در اين باره كه ٣٠ ميليون چينی طی ١٩٦١ – ١٩٥٨ در اثر كمبود مواد غذايی مردهاند. ليو همچنين به طور علنی از قربانيان قحطی عذر خواهی نموده و با موفقيت بر كاهش مصادرهی محصولات زراعی و ساير مواد غذايی پافشاری كرد. مائو در می ١٩٦٦ انقلاب فرهنگی را به راه انداخت و لئو را در نشست كميتهی مركزی در آگوست همان سال عزل نمود. انقلاب فرهنگی توسط محفلی مركزی متشكل از پنج مرد و يك زن (همسر مائو) سازماندهی شد كه خود مائو نيز در راس آن بود و طی آن مائو به يك كيش ملی تبديل گرديد. تصوير صورت مائو بر هر مقالهای در روزنامهی People’s Daily نقش بست و نيمرخی از سر او آرمی را زينت داد كه همه بايد آن را به لباس خود میداشتند. از « آثار منتخب » مائو و چهرهپردازی معروف او تعدادی به چاپ رسيد كه از جمعيت كشور چين هم بسيار بيشتر بود (٢/١ ميليارد). نزديك به ٨/٤ ميليارد آرم از سر مائو ساخته شد، يعنی به ازاء هر چينی شش عدد. هر چينی نسخهای از « كتاب سرخ كوچك » كه نقل قولهايی از مائو بود را در يافت كرد و آن كتاب میبايست در تمامی مراسم عمومی همراه آنها باشد و در دستان دراز شدهی آنها به سوی آسمان تاب بخورد: در اينجا ديگر به واقع مائوئيسم به دين اجباری حكومت تبديل شده بود.
اولين واسطههايی كه مائو در ١٩٦٦ از آنها برای مرعوب ساختن جامعهی چين بهره جست جوانان در مدرسهها و دانشگاهها بودند. او تمامی مدرسهها و دانشگاهها را به طور موقت تعطيل نمود و از دانشجويان خواست كه آموزگاران خود را به خاطر مسموم كردن ذهنهای آنها با ايدههای بورژوازی مورد انتقاد شديد قرار دهند. به دانشجويان گفته میشد كه از صدرمائو « پاسداری » كنند، از آنچه آنها هرگز چيزی نياموختند. با اين حال بسياری از آنها بسيجیهای عاشق و دارای اهداف آرمانی بودند. بسياری از اين جوانها كه برای اول بار در زندگی خود اجازهی شركت در فعاليتهای سياسی را میيافتند، بیصبرانه آن موقعيت را دودستی چسبيدند. تحت نام « گاردهای سرخ » آنها تشكيلات آموزشی خود را مورد تاخت و تاز قرار داده و آموزگاران و مدرسين خود را به جايگاههای عمومی كشان كشان میبردند و با آنها با خشونت بسيار رفتار كرده و مورد كتككاری قرار میدادند. بسياری از آموزگاران زن در اين رويدادها مورد تجاوز جنسی قرار میگرفتند، تحقير و اهانتی كه باعث حالتی میشد كه چانگ و هاليدی آن را « آبشار خودكشیها » مینامند. آموزگاران و ساير اعضای طبقات تحصيل كرده به مناطق صنعتی و نواحی روستايی برای انجام كار يدی روانه میشدند.
گاردهای سرخ به همه جای جامعهی چينی پراكنده شده و هر نشانهای از فرهنگ سنتی چين را مورد هجوم قرار میدادند و آنها را نابود میكردند و چنانچه شخصی را میيافتند كه لباس سنتی بر تن داشت يا موهای خود را به سبك قديمی آرايش كرده بود لباسهايش را به زور از تن بيرون آورده و موهايش را از ته میتراشيدند. كتابهای كتابخانهی اصلی پكن و لباسها و صحنههای سنتی اپرای پكن برای جشن آتش بازی بزرگ شهر فرستاده شدند. نويسندگان برجسته و اصلی كشور، خوانندهها و هنرمندان مجبور میشدند كه در جلوی آتش زانو بزنند در حالی كه سرهايشان در زير بارانی از ضربات مشت گاردهای سرخ قرار داشت. آنها خانههای مسكونی را در هر شهر و دهكده در جستجوی كتابها يا هر چيز ديگری كه به فرهنگ مربوط میشد زير و رو میكردند. بسياری از خانوادهها كه از پيامد پيدا شدن چنين چيزهايی در مايملك خود شديداً میترسيدند، كتابها و آثار هنری خود را يا میسوزانيدند و يا به عنوان جنسهای دورريختنی میفروختند. گاردهای سرخ همچنين هدفی را كه مائو از مدتها پيش در سر داشت با نابود كردن بناهای يادبود تاريخی كه در سلسلههای پادشاهی گذشته ساخته شده بودند برآورده ساختند. آن هدف محو كردن خاطرههای باقی مانده از گذشتهی تاريخ و فرهنگ چين بود. تا ١٩٥٨ هنوز هم تعداد ٦٤٨٣ بنای يادبود عمومی در پكن باقی مانده بود، اما گاردهای سرخ در حدود ٤٩٢٢ عدد از آنها را نابود كردند.
چانگ و هاليدی اظهار میكنند كه استالين تصفيههای خود را از طريق افراد برگزيده، يعنی نيروهای پليس مخفی و ك گ ب انجام میداد كه طی آنها قربانیها بدون آن كه ديگران بويی ببرند به زندانها و بازداشتگاهها فرستاده شده يا در اين نقاط سر به نيست میشدند. اما مائو تصفيهی بزرگ خود را با خشونت و تحقير در ملأ عام انجام میداد. او تعداد شكنجهگران خود را به اين ترتيب شديداً افزايش داد كه قربانيانش توسط زيردستان خود مورد شكنجه و آزار قرار میگرفتند. در ١٩٦٦ حكومت كمونيستی در چين تعداد بسيار زيادی انسان گرسنه توليد كرده بود كه تشنهی انتقام گرفتن از مراجع و مشتاق به قدرت رسيدن خود بودند. بار ديگر مائو اعضای حزب را مورد استفاده قرار داد تا در ارعاب خودشان مشاركت كنند. طی « انقلاب فرهنگی » تمامی چين مشابه قرار گاههای سرخ اوليه در رويجين و ينان حكومت میشد. آن رويداد در نهايت باعث مرگ بيش از ٣ ميليون انسان گرديد.
ادامه دارد . . .
تاریخ انتشار اولیه سهشنبه ٢٤ آبان ١٣٨٤
Mao and Maoists by Keith Windschuttle. New Criterion 200
برای رهبران چین دعا می کنم (3)
می 23, 2008
مصاحبه اشپیگل با دالایی لاما
بخش سوم و پایانی
برگردان علی محمد طباطبایی

تنزین گیاتسو چهاردهمین دالایی لاما و رهبر مردم تبت در باره شورش مردم تبت، این که چرا او از تظاهرات بر علیه مشعل المپیک حمایت نمی کند، و از طرح خود برای توافق با پکن سخن می گوید
اشپیگل: راه حل های ممکن فعلی از نظر شما کدام است؟ و به عقیده شما پکن به کدام مسیر خواهد رفت؟
دالایی لاما: خط و مشی خودمختاری همه جانبه برای تبت بهترین چشم اندازها را ارائه می دهد. مردم تبت باید قدرت تصمیم گیری در تمامی موارد مربوط به فرهنگ، دین و محیط زیست خود را داشته باشند. این چیزی است که به طور کامل از این که یک کشور مستقل باشیم متفاوت است. تحت قوانین بین المللی این تبت جدید همچنان بخشی از جمهوری خلق چین باقی خواهد ماند و مسئولیت سیاست خارجی و امنیت داخلی با خود حکومت چین است. اگر پکن با یک چنین مدلی موافقت کند، می توانم به شما تضمین دهم که ما دیگر چنین شورش ها و بحران هایی را که اخیراً شاهد آنها بودیم نخواهیم داشت. این یک راه حل محتمل و مثبت برای حل این قضیه است.
اشپیگل: آیا راه حل دیگری که منفی باشد هم وجود دارد؟
دالایی لاما: این مخاطره وجود دارد که رهبری چین به این باور برسد که امکان دیگری برای آرام کردن تبت وجود ندارد و برای همیشه وفاداری مردم تبت نسبت به خودش را از دست داده است و همزمان چینی ها خواهان کنترل کامل یک کشور با چنین منابع طبیعی غنی باشند. در چنین صورتی، آنها مردم ما را حتی با خشونت بیشتر سرکوب خواهند کرد و سرانجام آنها را به یک اقلیت ناچیز در کشور خودشان تبدیل می کنند. این راه حل دومی به معنای تبدیل کردن تبت به کشوری برای مردمی از نژاد چینی است و برابر است با خاتمه دادن به تمامی دیالوگ ها با ما و پایان تمامی اقدامات جهت ایجاد اعتماد.
اشپیگل: به عقیده شما پکن کدام یک از این دو رویکرد را به احتمال بیشتر انتخاب خواهد کرد؟ هنگامی که در 20 ژوئن مشعل بحث انگیز المپیک داخل لهاسا پایتخت تبت عبور داده می شود و احتمال بیشتری برای انجام تظاهرات بر علیه آن وجود دارد آیا پکن اهمیتی به راه حل مسالمت آمیز می دهد؟
دالایی لاما: من به هم میهنان خود در لهاسا و نقاط دیگر توصیه کرده ام که برعلیه مشعل المپیک تظاهرات نکنند، اما چه اتفاقی می افتد را نمی دانم. شاید من درخواست دیگری مطرح کنم. چینی ها پیوسته مرا متهم به خرابکاری در بازی های المپیک و انتقال مشعل می کنند. درواقع من از همان اول، اعطای برگزاری بازی های المپیک به پکن را مورد استقبال قرار دادم.
اشپیگل: بسیاری از مردم تبت عبور مشعل از کوه اورست را که برای آنها مکان مقدسی است و از شهر لهاسا که درواقع جایگاه قبلی دولت موقت شما در قصر پوتلا بود به عنوان یک عمل تحریک آمیز تلقی می کنند. نظر شما در این باره چیست؟
دالایی لاما: اگر وقت دیگری بود، از این بابت من ناراحت نمی شدم. اما اکنون بدون آن که کمترین حمایتی از این تظاهرات کرده باشم می توانم احساسات آنها را درک کنم. من به سازمان دهندگان به اصطلاح راه پیمایی برای صلح توصیه کردم که این برنامه را کنار گذارند، زیرا می تواند به برخورد با پاسداران مرزی منجر شود. اما تمامی آنچه از دست من بر می آید اندرز دادن است و نه فرونشاندن عقاید دیگران. امیدوارم که چینی ها از آن راه پیمایی از منطقه تبت به عنوان بهانه ای برای ارتکاب یک حمام خون دیگر استفاده نکنند.
اشپیگل: علی رغم آن که شما هنوز هم به عنوان نمادی برای تبت باقی مانده اید، اما راه پرهیز از خشونت شما در میان هم میهنان تبعیدی تان حمایت خود را از دست می دهد. رزمندگان « کنگره جوانان تبت » که طرفدار مبارزه مسلحانه برای استقلال تبت هستند درحال به دست آوردن نفوذ بیشتری هستند.
دالایی لاما: البته من ناشکیبایی جوانان را درک می کنم، اما آنها تابع احساساتند و نه عقل. من سالهاست که با چنین رویابافی هایی آشنا هستم و امیدوار بودم که خیلی پیش از این فروکش می کردند. جدا از تردید اخلاقی در این راه حل، اصلاً معنای آن چیست؟ این که مردم تبت باید سلاح در دست گیرند تا به استقلال برسند؟ کدام سلاح؟ و از کجا باید آنها را تهیه کرد؟ مثلاً از مجاهدین پاکستانی؟ و در چنین صورتی چگونه می توان آنها را به تبت آورد؟ و همین که نبرد مسلحانه برای استقلال آغاز شود، آیا آمریکایی ها یا آلمانی ها به کمک ما می آیند؟
اشپیگل: البته که نه. با این وجود بعضی از تبتی ها بر این باورند که شما برای مصالحه آماده اید. الگوی شما مهاتما گاندی هم مقاومت بدون خشونت را تبلیغ می کرد و هم نافرمانی مدنی را. عدم همکاری با اشغالگران و پیاده روی های تحریک آمیز از میان کشور برای او اندیشه ی بسیار قابل قبولی بود.
دالایی لاما: حق با شما است. با این وجود یک تفاوت بزرگ دراینجا وجود دارد: گاندی آزاد بود و می توانست در یک دادگاه حقوقی مسئله مورد نظرخودش را مطرح کند. در لهاسا چنین عملی غیر قابل انجام است. امپریالیست های بریتانیایی به اندازه کافی انسان های بدی بودند، اما نه در مقایسه با چینی های امروز که از آنها به مراتب بدترند. علاوه بر آن، من معتقدم که اعتصاب غذا تا حد مرگ یک عمل غیر قابل قبول است و خودش نوعی خشونت به حساب می آید. برای انجام این قبیل روش ها ما در برابر چینی ها هیچ شانس موفقیتی نداریم.
اشپیگل: شما جمهوری خلق چین را تقریباً به کل محکوم می کنید. چین مطمئناً یک کشور قانون سالار نیست. هرچند می توان نشانه های روشنی از رشد آهسته یک جامعه مدنی را مشاهده کرد: روزنامه نگاران و حقوق دانان شجاع و طرفداران محیط زیست و پیشرفت اقتصادی چین هم بسیار چشمگیر است.
دالایی لاما: این درست است. شما باید بدانید که من یکی از طرفداران جدی « جامعه هماهنگ » هستم که رهبری حزب در حال حاضر از آن حمایت می کند. لیکن ما باید با عمل خود سخنان زیبایی را که می گوئیم جامه عمل بپوشانیم.در طولانی مدت نسبت به چین بسیار خوشبین هستم. همانگونه که نمونه های اتحاد شوروی و کشورهای اروپای شرقی نشان دادند، سرکوب همراه با خشونت در طولانی مدت غیر ممکن است. جامعه چین هم اکنون در حال تغییر و تحول است که نتیجه آن دگرگونی های بسیار زیاد و مثبت است. چینی ها دوباره به مذهب علاقمند شده اند. رهبر پیشین حزب جیانگ زمین یک بودایی بود، و به همین ترتیب نخست وزیر سابق. بسیاری از هنرمندان و کسانی که در بخش تجارت کار می کنند نیز با علاقه به بودیسم می نگرند. این می تواند همدلی و همبستگی فزاینده ای با مسئله تبت ایجاد کند.
اشپیگل: آبا شما هرگز دچار غم غربت برای تبت می شوید؟
دالایی لاما: غم غربت؟ خیر. خانه شما آنجاست که در آن احساس راحتی می کنید و با شما به خوبی رفتار می شود. این هم درمورد هند صادق است هم سوئیس، ایالات متحده و البته در آلمان که من از آنجا بسیار خوشم می آید.
اشپیگل: آیا شما امیدی به دیدن مجدد لهاسا و قصر پوتلا که در آن بزرگ شده و بر تبت حکومت می کردید ندارید؟
دالایی لاما: چرا. من هنوز هم خوشبینم که بالاخره روزی به آنجا باز گردم.
اشپیگل: چه هنگام و تحت چه شرایطی؟
دالایی لاما: از نظر خودم، من تقریباً بازنشسته شده ام. کار روزانه دولت توسط نخست وزیری که با روش دموکراتیک در اینجا در تبعید انتخاب شده است به انجام می رسد. من مایلم که ظرف چند سال آینده به طور کامل بازنشسته شوم.
اشپیگل: شما طی روزهای بدترین خشونت ها در لهاسا و تظاهرات ستیزه جویانه در دهارماسلا گفته اید: « اگر سررشته امور از دست من خارج شود راه دیگری جز استعفا ندارم ». بعضی ها این اشاره شما را به عنوان تهدید آشکاری نسبت به افراط گرایان کنگره جوانان دانسته اند مبنی بر این که آنها نمی توانند بیش از این روی حمایت شما حساب کنند. بعضی دیگر آن را به عنوان تهدید نهانی علیه رهبری چین دانستند تا سرانجام رسیدن به یک توافق مقدور گردد.
دالایی لاما: منظور من همانی بود که گفتم. من مشتاقانه منتظر روزی هستم که دوباره یک راهب معمولی باشم. خوب البته شاید کمی هم در آن سخن من به آن شکلی که اشاره کردید کمی تهدید وجود داشت.
اشپیگل: چینی ها حتی قبل از آن که از اجازه بازگشت شما به لهاسا سخن گویند خواهان رسیدن به توافقات دیگری با شما هستند. در هر حال شما بر این ادعا هستید که از طرف تمامی مردم تبت سخن می گوئید و خواهان خودمختاری همه جانبه برای یک « تبت بزرگ » هستید که هم منطقه خودمختار فعلی و هم بخش هایی از بعضی استان های دیگر را در بر می گیرد، نقاطی مانند کوینگای . . .
دالایی لاما: . . . که در آنجا به دنیا آمده ام . . .
اشپیگل: . . . سیشوان، گونزو و یوونان یا تقریباً یک چهارم از زمین جمهوری خلق چین.
دالایی لاما: این وظیفه اخلاقی من است که برای 6 میلیون تبتی سخن گویم و حقوق فرهنگی و آزادی ها باید تمامی تبتی ها را شامل گردد ـ همانگونه که در قانون اساسی بیان شده است.
اشپیگل: آیا می توانید به عنوان دالایی لاما استعفا داده و عنوان های دینی و سیاسی و سایر تعهدات دیگر خود را همراه با آنها واگذار کنید؟
دالایی لاما: من دیگر خواهان ایفای نقش سیاسی یا مسئولیت بارز معنوی نیستم. هنگامی که زمان بازگشت من فرارسد، و زمانی که حد معینی از پلورالیسم، آزادی بیان و حکومت قانون به تبت بازگردد، آنگاه تمامی اقتدار تاریخی خود را به یک دولت محلی واگذار خواهم کرد.
اشپیگل: آیا شما آخرین دالایی لاما خواهید بود؟ تا چه اندازه تصمیم دارید که در جریان انتخاب جانشین بعدی خود دخالت داشته باشید؟
دالایی لاما: اتفاقا ما همین چند روز پیش این موضوعات را در چهارچوب یک گروه سطح بالا مورد بحث قرار دادیم. الگوهای متفاوتی مورد تبادل نظر قرار گرفت. اما مورد اصلی باید همان خواست و اراده مردم باشد. من انجام یک همه پرسی را مورد بررسی قرار داده ام. هر چیزی ممکن است: مجمع راهب ها شبیه به مجمع کاتولیک ها، یک زن به عنوان جانشین من، حذف مقام دالایی لاما به طور کل یا حتی دو دالایی لاما، بخصوص حالا که حزب کمونیست به خودش اجازه مسئولیت تعین تناسخ ها را داده است، آنچه به حد کافی تعجب برانگیز است.
اشپیگل: و به عقیده شما محتمل ترین سناریو از بین آنها کدام یک خواهد بود؟
دالایی لاما: به طور دسته جمعی از من خواسته شده است که جانشین خودم را انتخاب کنم و تشکیلات را سرپا نگه دارم. هرچند امیدوارم فرصت کافی در اختیار داشته باشم و 10 الی 20 سال دیگر بتوانم در باره این قضایا بیندیشم. البته از آنجا که هنوز هم ما در تبعید زندگی می کنیم، جانشین من را نیز باید در هند یا جایی خارج از تبت پیدا کرد.
اشپیگل: شما مرتب به سرتاسر جهان مسافرت می کنید . . .
دالایی لاما: . . . و این شیوه ای است که برای مدت ها همچنان ادامه خواهد یافت. حتی اگر به لهاسا بازگردم به مسافرت هایم ادامه می دهم. من خود را یک شهروند جهانی می دانم و به رابطه میان علم و بودیسم بسیار علاقمندم. هدف اصلی من ارتقاء ارزش های بنیادین بشری و تبادل نظر میان ادیان است. مسئله تبت در مرتبطه بعد قرار می گیرد.
اشپیگل: هفته آینده شما بار دیگر به آلمان می آئید، کشوری که همیشه با علاقه ازآن دیدار می کنید.
دالایی لاما: بله من همیشه از این که درکشور شما باشم بسیار خوشوقتم. من در آلمان سخنرانی هایی خواهم داشت و احتمالا با بعضی از سیاستمداران آلمان ملاقات خواهم کرد.
اشپیگل: درست در همان زمان صدراعظم آلمان در آمریکای لاتین خواهد بود و رئیس پارلمان آلمان و استاندار ایالت نورد راین وست فالن ظاهرا با شما دیدار خواهند کرد.
دالایی لاما: خب، امیداوارم که این بار مقامات چینی جلوی مخالفت های خود را بگیرند.
اشپیگل: میدانید که بخصوص در آلمان طرفداران بسیاری دارید و این که بیشتر آلمانی ها به شما همان نقشی را می دهند که به پاپ که او نیز یک آلمانی است.
دالایی لاما: من شخصا توضیحی برای آن ندارم جز آن که بسیار شرمنده ام.
اشپیگل: عالی جناب، از شما به خاطر انجام این مصاحبه متشکریم.
http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,552775,00.html
برای رهبران چین دعا می کنم (2)
می 23, 2008
مصاحبه اشپیگل با دالایی لاما
بخش دوم
برگردان علی محمد طباطبایی

تنزین گیاتسو چهاردهمین دالایی لاما و رهبر مردم تبت در باره شورش مردم تبت، این که چرا او از تظاهرات بر علیه مشعل المپیک حمایت نمی کند، و از طرح خود برای توافق با پکن سخن می گوید
اشپیگل: شما نه فقط برای چینی ها دعا می کنید که اخیراً حتی برای بار دیگر و از طریق دو نفر نماینده مخصوص خود با آنها وارد مذاکره شده اید. این فرستادگان مخصوص به اینجا به دهارماسلا (Dharamsala) نزد شما آمده اند تا در باره چندین دور گفتگوهای انجام شده در « شنسن » به شما گزارش دهند. ارزیابی شما از آن نشست ها چیست؟
دالایی لاما: طی این نشست یک روزه و غیر رسمی دو فرستاده مخصوص و طرف های مقابل چینی آنها برای برگزاری دور هفتم گفتگوی رسمی دراولین فرصت ممکن به موافقت رسیدند. در روزهای آینده تاریخ گفتگوهای دوطرفه معین خواهد شد. در آن نشست اختلافات قابل توجهی هم در مورد علل شورش های اخیر و همینطور سرشت آنها وجود داشت. اما علی رغم این گوناگونی ها در دیدگاه ها، هر دو طرف تمایل خود را برای موافقت جهت یک رویکرد مشترک برای غلبه بر مسائل مورد بحث درتبت نشان دادند.
اشپیگل: این بیشتر شبیه به یک گفتگوی تشریفاتی است.
دالایی لاما: در یک چنین حال و هوایی هر دو طرف پیشنهادهای معین و ملموسی ارائه کردند که می توان آنها را به عنوان مبنایی برای گفتگوهای رسمی در دوره های بعد به کار برد.
اشپیگل: آیا می توانیم این را یک پیشرفت به حساب آوریم؟
دالایی لاما: همانگونه که دنگ سیائو پنگ به درستی عقیده داشت، ما باید حقایق را از میان واقعیت ها جستجو کنیم. از قرارمعلوم این بار در هر حال گفتگوها دوستانه بوده است. طرف مقابل موضعی قابل احترام اتخاذ کرده و حالت تهاجمی نداشته است. با این وجود هنوز از یک پیشرفت قابل توجه فاصله بسیار داریم. نشست اخیر در شنسن بیشتر یک دیالوگ بود. اما حداقل این که طرف های چینی پیشاپیش و برای اولین بار می دانستند که در گفتگویی با نمایندگان رسمی دالایی لاما شرکت می کنند و به همین ترتیب نیز خبر آن را در روزنامه های خود منعکس ساختند.
اشپیگل: بسیاری بر این تصوراند که پیشنهاد اخیر پکن برای مذاکره با شما به دلایل مصلحتی انجام گرفته و قصد آنها صرفاً جلوگیری از تظاهرات بیشتر برای بازی های المپیک پکن است و این که آنها بتوانند به رهبران جهان غرب بگویند: ببینید، مادر حال مذاکره هستیم. آیا نمی توان گفت که رهبران حزب کمونیست شما را فریب داده اند؟
دالایی لاما: واقعیت این است که انجام گفتگو به خاطر خود گفتگو کار بی نتیجه ای است. من فقط علاقمند به مباحثه های جدی هستم که به جوهر و اصل مسائل وارد می شوند و بدون هرگونه پیش شرطی از آنها استقبال می کنم. لیکن آنها باید در روشی شفاف برای جهان خارج به انجام رسند. گفتگوهای پنهانی در پشت درهای بسته دیگر کافی است. البته فشار بین المللی بر پکن بسیار موثر واقع شده و پیشنهاد من به جوامع باز به ویژه آلمان این است که به فشارهای خود ادامه دهند. تمامی کشورهای جهان باید به ما کمک کنند. چینی ها بسیار نگران آبروی بین المللی خود هستند.
اشپیگل: شما به طور مشخص از چین چه می خواهید؟
دالایی لاما: چینی ها بالاخره باید بپذیرند که مسئله ای به نام تبت هم وجود دارد. در گفتگوهای بعدی که برای آنجام آنها به موافقت رسیده ایم، احتمالاً در همین باره صحبت خواهیم کرد. بر خلاف شورش های قبلی، آنها فقط شهر لهاسا را تحت تاثیر قرار ندادند و به منطقه به اصطلاح خودمختار تبت محدود نماندند. آن تظاهرات تمامی بخش های چین را که به زبان تبتی سخن می گویند در برگرفت. حتی دانشجویان تبتی دانشگاه پکن هم در آنها شرکت کردند. این بی اعتنایی و واکنش منفی زیاده از حد دولت حزب کمونیست و خط و مشی هایش را نمی توان نادیده گرفت. پکن باید بداند که طی 50 سال گذشته اشتباهات بسیاری را مرتکب شده است.
اشپیگل: مثلاً؟
دالایی لاما: همه ی آنچه آنها به انجامش کوشیده اند. سرکوب و شکنجه در تبت نتیجه ی مثبتی در بر نداشت و بازآموزی سیاسی آنها هم با شکست مواجه شده است. مغز شویی سیاسی و اسکان بیشتر و بیشتر مهاجرینی با نژاد چینی در تبت نتوانسته است دهان مردم تبت را ببندد. زیرا رهبران حزب کمونیست پکن برنامه هایی را برای بهبود سطح زندگی آنها به کاربسته و پول زیادی را برای راه اندازی پروژه های زیربنایی تزریق کرده بودند، اما در نهایت دیدند که مردم تبت استقلال فرهنگی و معنویت خاص خود را ارج بیشتر می گذارند. پس از سالها سرکوب، مردم تبت دیگر به چینی ها اعتمادی ندارند. اکنون کسانی که در پکن در بالاترین جایگاه قدرت قرار دارند، آن 9 عضو دفتر سیاسی (پولیت بورو) که تصمیم هایشان 3/1 میلیارد انسان را تحت تاثیر قرار می دهد، در برابر یک نقطه عطف قرار گرفته اند. امیدوارم که آنها این بار سیاستی را انتخاب کنند که از بنیاد جدید است، یک سیاست واقع بیانه.
ادامه دارد . . .
http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,552775,00.html
برای رهبران چین دعا می کنم
می 14, 2008
مصاحبه اشپیگل با دالایی لاما
بخش اول
برگردان علی محمد طباطبایی

تنزین گیاتسو چهاردهمین دالایی لاما و رهبر مردم تبت در باره شورش مردم تبت، این که چرا او از تظاهرات بر علیه مشعل المپیک حمایت نمی کند، و از طرح خود برای توافق با پکن سخن می گوید
اشپیگل: جناب دالایی لاما، آیا شما دعوتنامه خود برای شرکت در مراسم افتتاحیه بازی های المپیک پکن را دریافت کرده اید؟
دالالی لاما: چینی ها راه دیگری انتخاب کرده اند: نه فقط مرا دعوت نکرده اند، بلکه اصلاً مرا به کل به حساب نیاورده و مورد سرزنش قرار داده اند. همین دیروز روزنامه دیلی تبت در لهاسا برای بار دیگر سخنان بسیار تندی در باره ی من نوشت. همکاران روزنامه نگار شما حقیقتاً بسیار مبتکر هستند.
اشپیگل: بعضی از عبارت هایی که طی چند هفته گذشته در مورد شما به کار رفته را به خاطر می آوریم: جنایتکار، خائن، تجزیه طلب، و آنچه مستقیماً سخنان رهبری حزب کمونیست در منطقه خود مختار تبت است: « گرگی در لباس راهب ها، شیطانی در چهره بشری، اما با قلبی ددمنشانه ». آیا این اسم گذاری ها شما را می رنجاند؟
دالایی لاما: آه، خیر. به هیچ وجه. ضمنا شما « دیو » را از قلم انداختید. این ها فقط سخنان تهی هستند. اگر استفاده از چنین شیوه بیان برای توصیف من مقامات چین را خوشحال میکند، پس بگذار ادامه دهند. من حتی حاضرم نمونه خون خود را برای آزمایش به دانشمندان بدهم تا ببینند من انسانم یا حیوان. اما آنچه آن را به شدیدترین وجه نکوهش می کنم و آن را یک نقض آشکار حقوق بشرمی دانم این است که مقامات چین مردم تبت را در کشورم مجبور به هتاکی نسبت به من می کنند و با تهدید آنها را حتی مجبورمی کنند که مرا در نوشتار های خود محکوم کنند.
اشپیگل: پکن به این شیوه برخورد اعتراف کرده و نام آن را « کمپین آموزش میهن پرستی » گذاشته است.
دالایی لاما: که در حقیقت نقض اصل آزادی دین است و از این رو تجاوز به قوانین جمهوری خلق.
اشپیگل: علی رغم این اسم گذاری ها ـ که همه همزمان انجام شده اند ـ رهبری سیاسی چین خواهان ملاقات با شما شده است. آیا برای شما این عمل آنها معنایی خاصی دارد؟ و آیا شما احساس می کنید که رهبران حزب کمونیست در پکن واقعاً معتقد هستند که شما مردم شهر لهاسا و سایر نقاط تبت را به ایجاد شورش تحریک کرده و مثلاً آنها را به اعمال خشونت برانگیخته اید؟
دالایی لاما: نمیدانم که آیا به این اتهامات باور هم دارند یا خیر. اما اگر چنین است پس بهتر است به اسلو رفته و خواهان پس گرفتن جایزه صلح من شوند. البته که من متعهد به پرهیز از خشونت هستم. تمام عمر چنین بوده و همیشه بر این عقیده خود باقی خواهم ماند. من از مقامات چینی خواسته ام که به محل استقرار من در هند بیایند و تمامی اسناد مرا بررسی کنند که برای آن آزادی کامل خواهند داشت. و آنگاه می توانند برای اتهامات خود شواهد مورد نظرشان را ارائه دهند.
اشپیگل: اما نمی توانید انکار کنید که در کنار تظاهرات آرام راهب ها که وحشیانه سرکوب شد، جوانان تبتی در لهاسا برای غارت مغازه ها و آتش زدن آنها مقصرند.
دالای لاما: فکر می کنم که چنین بوه است و آن اعمال را به سهم خود محکوم می کنم. از این که همقطاران تبتی من دست به چنین اعمالی زده اند بسیار اندوهگینم ـ حتی با وجود آن که این قبیل اعمال یقیناً نتیجه یاس و سرخوردگی عمیق انسان هایی است که درکشور خود به عنوان افراد درجه دو تلقی می شوند. هرچند این هم نمی تواند بهانه ای برای اعمال خشونت باشد. من پیشنهاد یک هیئت تحقیق بین المللی برای این رویدادها را دادم که می بایست توسط یک موسسه شناخته شده و مستقل انجام گیرد. هرچند در یک نکته نمی توان تردیدی داشت: بیشتر کسانی که از وحشیگری نیروهای پلیس و ارتش صدمه دیدند افراد کاملاً بیگناه بوند. ما متاسفیم از این که 200 انسان جان خود را از دست دادند. اما ما نیز فاقد یک تصویر کامل و جامع از آنچه در تبت روی داده و هنوزهم در حال انجام است هستیم.
اشپیگل: شما اطلاعات خود را از کجا به دست می آورید؟
دالایی لاما: از امکانات کوچک بهره گرفتیم: ارتباط های پراکنده از طریق گوشی های موبایل و پست الکترونیک. البته این رسانه های جدید نیز به سهم خود شدیداً زیر سانسور حکومت قراردارند. اما برای پکن دشوار است که بتواند تمامی آنها را زیر کنترل خود داشته باشد.
اشپیگل: هنگامی که شما اولین گزارشات از فجایع را مشاهده کردید عکس العمل شما چه بود؟ و هنگامی که شما اولین تصاویر کشته شدگان را دید چه کردید؟
دالایی لاما: من گریستم. من با نخست وزیر دولت در تبعید خود نشسته بودم و هر دو اشک می ریختیم. این همه در و رنج و اندوه. این همه نومیدی. من بسیار غمگین بودم.
اشپیگل: اما خشمگین هم شدید؟
دالایی لاما: گاهی یک واژه خشمگینانه بی اختیار از ذهنم می گذشت که این هم به اندازه کافی بد بود. اما خشم برای من یک حالت بیگانه است، زیرا خشم معنایش رساندن صدمه به دیگران است. ایمان من به من کمک می کند تا بر چنین احساسات منفی غلبه کنم و به تعادل برسم. هرکدام از آئین های بودایی بخشی از یک فرآیند دادن و گرفتن است. چینی ها نسبت به من بی اعتماد هستند و من به آنها ترحم می کنم. باید اعتراف کنم که در این چند هفته اخیر دوره ی راحتی نداشته ام.
اشپیگل: آیا شما برای چینی ها و از جمله کسانی که در آن رویداد مقصر بودند هم دعا می کنید؟
دالایی لاما: علی رغم تمامی هراس ها و نگرانی های من، با ضمیر ناخودآگاهم مشکلی ندارم و به طور کامل وظایف خود را به انجام می رسانم. من مشکل خواب ندارم و شاید همه اینها به خاطر است که برای چینی ها هم دعا می کنم. برای رهبران آنها و کسانی که دستانشان به خون انسان های بیگناه آلوده است.
ادامه دارد . . .
http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,552775,00.html