ابداع جهانی نو
می 12, 2009
مردانی که حیرت انگیز ترین اختراعات را طراحی کردند
نگاهی به کتاب « انقلابی های صنعتی » اثر گاوین وی من
جان استیل گوردون
برگردان علی محمد طباطبایی
فن آوری های بسیار متفاوتی در جهان ما وجود دارد. بعضی از آنها مانند کیسه های پلاستیکی زیپ دار جهت نگهداری مواد خوراکی اهمیت چندانی ندارند و هرچند که آنها مفید و به دردبخور هستند، لیکن در جهان تغییری ایجاد نمی کنند. بعضی فن آوری های دیگر فوق العاده ساده اما دارای تاثیری عمیق اند، مانند رکاب اسب که فقط هنگامی بوجود آمد که بیش از یک هزار سال از استفاده ی انسان از اسب می گذشت. دهنه ی اسب به کمک حلقه ای از جنس فلز که از تسمه ای چرمی آویزان بود باعث گردید که سواره نظام نیروی عمده در پیکارگاه های اروپایی باشد و به این ترتیب شوالیه های اسب سوار را به قدرت اصلی در جوامع اروپایی و آنهم برای صدها سال تبدیل نمود.
مادام د استل شهروند جهانی
اکتبر 10, 2008
چگونه مادام د استل در وین دسیسه چینی می کرد
مانفرد کخ
برگردان علی محمد طباطبایی

مادام د استل همچون خاری در چشمان ناپلئون بود و قصر او در کوپت (Coppet) در کنار دریاچه ژنو پناهگاهی برای دسیسه چینان و به عبارتی یک رسوایی اخلاقی. هنگامی که ناپلئون در 1808 در ارفورت (Erfurt) خود را برای برپا ساختن یک نظم نوین جهانی آماده می ساخت، مادام د استل به وین مسافرت نمود تا مقاومت در برابر بوناپارت را در راه و روشی هنرمندانه شکل بخشد.
نجیب زاده یا وحشی؟ (2)
سپتامبر 15, 2008
اکونومیست
بخش دوم و پایانی
برگردان علی محمد طباطبایی

عصر انسان های شکارچی ـ گردآوری کننده خوراک آن باغ عدن اجتماعی و زیست محیطی نبود که بعضی ها تصورمی کنند
پادشاهان به مثابه نیروی محرک در تاریخ
سپتامبر 15, 2008
آیا خدا صرفاً عملکردی از مغز انسان است؟
سپتامبر 2, 2008
برگردان علی محمد طباطبایی
در سرتاسر جهان دانشمندان و فلاسفه در تلاشند تا به حل نهایی سرشت خدا و دین نائل آیند. نتایج جدیدی از تحقیقات مغز انسان این گمان را تقویت می کند که طبیعت ما را از پیش برای داشتن اعتقاد و ایمان به چیزی برنامه ریزی کرده است، تا آن حد که پرفسور گئورگ نورتهوف می گوید: « در واقع انسان ها چاره دیگری جز داشتن اعتقاد و ایمان ندارند ».
نجیب زاده یا وحشی؟ (1)
جولای 16, 2008
بخش اول
اکونومیست
برگردان علی محمد طباطبایی

عصر انسان های شکارچی ـ گردآوری کننده خوراک آن باغ عدن اجتماعی و
زیست محیطی نبود که بعضی ها تصورمی کنند
جلوی پیشرفت را نمی توان گرفت
ژوئن 10, 2008
گفتگوی ولت آن لاین با سابینه کویلر
برگردان علی محمد طباطبایی

یک قبیله از سرخ پوستان آمازون که تا کنون در انزوا زندگی می کرد به ناگهان و با کمک تصاویر استثنایی به معروفیت جهانی رسیده است. سابینه کویر در باره ی پیامدهای چنین کشفی با ولت آن لاین گفتگو می کند
کشف یک قبیله از بومیان آمازون که تا کنون ناشناخته مانده بود، باعث جنجال در سراسر جهان شده است. سابینه کویلر، آلمانی و محقق زبان شناسی که دختر یک زوج مبلغ مذهبی است در قبیله ی مشابهی در پاپوئای غربی به نام فائوا بزرگ شده است. وی تا کنون دو کتاب در باره ی تجربیات خود از آن دوره نوشته اکه هردوی آنها جزو پرفروش ترین کتاب ها قرار گرفته است: « فرزند جنگل » و « آوای جنگل ».
ولت آن لاین: تصاویر هوایی از یک قبیله ی به تازگی کشف شده در آمازون انسان هایی را به ما نشان می دهد که با تیر و کمان خود چرخ بال را نشانه گرفته اند. وقتی چنین تصاویری را می بینید چه احساسی به شما دست می دهد؟
کویلر: می توانم تصور کنم که آنها احتمالاً از ترس زهره ترک شده اند. قبیله فائوا نیز ابتدا ترس عجیبی از هواپیما ها داشتند. و به خاطر می آورم که آنها نیز ابتدا فکر می کردند هواپیما نوعی حیوان است. به همین جهت احتمال می دهم که اکنون این سرخ پوستان نیز در کنار هم نشسته و از اسطوره های قدیمی خود تعریف می کنند که مطابق با آنها یکروز از آسمان یک پرنده غول آسا به آنها هجوم می آورد.
ولت آن لاین: انتقاد های بسیار شدیدی نسبت به سازمان حمایت از سرخ پوستان برزیل به نام Funai که آن تصاویر را منتشر کرده و اکنون آن قبیله را در سرتاسر جهان مشهور ساخته مطرح شده است.
کویلر: به عقیده ی من مسئولین آن سازمان می دانند که چه می کنند. کار آنها بدون دلیل نیست: بومیان توسط قطع بی رویه درختان جنگل های حاره ای در معرض خطر انقراض قرار گرفته اند. وقتی چنین رویدادی در سطح جهان به اطلاع عموم رسانده می شود، شرکت های مسئول قطع درختان زیر فشار شدیدتری قرار می گیرند تا به کار خود خاتمه دهند. وقتی کسی چیزی در باره ی این بومیان نداند، آنها هم به کار خود ادامه می دهند. یکی از دلایلی که من نیز تجارب خود در این بخش از جهان را منتشر ساختم همین بود. من دیده بودم که وقتی جهان از وجود این گونه قبیله ها با خبر می شود، دولت ها وشرکت های خصوصی محتاط تر می شوند.
ولت آن لاین: آیا مطرح ساختن قبیله ای که در انزوا زندگی می کند بهتر از آن است که آن را به حال خود رها کنند؟
کویلر: بله. در یک چنین حالتی بهتر است که مردم جهان از وجود آن مطلع شوند. مردم نسبت به محققی که حد اکثر می تواند یک درخواست ساده ی کمک به سازمان ملل یا یک دولت ارسال کند جنب و جوش بیشتری ایجاد می کنند.
ولت آن لاین: محققین هشدار می دهند که تماس با جهان خارج می تواند برای تمامی قبیله پیامدهای مرگباری داشته باشد، زیرا به گفته آنها سیستم دفاعی سرخ پوستان برای روبرو شدن با بیماری های تمدن ما آمادگی ندارد.
کویر: خب، عکس آن نیز درست است. در آن زمان چیزی نمانده بود که ما در اثر یک ویروس جان خود را از دست بدهیم. افراد قبیله فائوا مشکلی با آن ویروس نداشتند و سیستم دفاعی آنها نسبت به ما بسیار سالم تر بود. ما نزد خود بیماری سل نیز داشتیم که احتمالاً آن را از یک شکارچی تمساح گرفته بودیم. چهار نفر در اثر آن جان خود را از دست دادند، اما بعداً تمامی قبیله به ناگهان در برابر آن مقاومت طبیعی کسب کردند.
ولت آن لاین: چندین قرن است که اکتشاف قبیله های ناشناس مطابق با الگوی واحدی مطرح می شود: تمدن شرور غربی با « وحشی های پاکدامن » روبرو شده و آنها را نابود می کند. آیا این درست است؟
کویلر: خیر. این را نمی توان گفت که یک طرف شرور است و طرف دیگر پاک و منزه. افراد قبیله فائوا حتی می گفتند: « چرا زود تر سروکله شما پیدا نشد؟ چرا وقتی شما داروهای شفابخش دارید کودکان ما باید جان خود را از دست بدهند ». قبیله هایی وجود دارد که وضعیت آنها پس از اکتشاف بدتر شد و قبیله هایی که وضعیت بهتری پیدا کردند.
ولت آن لاین: برای این گونه قبیله ها بزرگترین خطر چه می تواند باشد؟
کویلر: آنچه فعلاً بیش از هر چیز دیگر موقعیت آنها را در خطر قرار داده شرکت های چوب بری است که با قطع درختان آن سرزمین را تخریب می کنند. آنها به بومیان می گویند: « ما در مقابل تعویض یک قطعه زمین به شما یک تبر می دهیم ». قبیله هایی وجود دارد که پیش بینی آینده نزدیک و برنامه ریزی را نیاموخته اند. آنها این موضوع را نیز نمی دانند که برای آن که بتوانند نظام خود را پابرجا نگاه دارند اتفاقاً به همان قطعه زمین نیازمند هستند.
ولت آن لاین: وجود جهان گردان تا چه اندازه برای آنها مخاطره انگیز است؟
کویلر: جهان گردی بسیار فشرده و شدید برای آنها فعلاً خطری ندارد زیرا این مناطق بسیار منزوی و دورافتاده اند. آنچه مرا نگران می کند « ماجراجویان » خودخوانده هستند که تلاش دارند خود را به این قبیله ها برسانند. چنانچه برای آنها حادثه ای پیش آید و مثلاً به قتل برسند، از نظر دولت این بومیان مقصر شناخته می شوند. آنگاه حکومت این بومیان را مجازات می کند که فقط می خواستند از خودشان محافظت کنند.
ولت آن لاین: چگونه می توان از این قبیله ها محافظت کرد؟
کویلر: به عقیده من انسان هایی وجود دارد که در باره ی این نوع قبیله ها اطلاعات کافی دارند و باید با آنها ایجاد رابطه کنند. این بستگی به آن دارد که چنین قبیله هایی در چه شرایطی زندگی می کنند. اگر وضعشان خوب است باید آنها را راحت بگذاریم. ما مردم غرب همیشه می اندیشیم که بهتر می دانیم چه چیزی برای بومیان بهتر است. در این باره باید خود آنها تصمیم بگیرند. اغلب خود آنها خواهان این هستند که کسی با آنها کاری نداشته باشد.
ولت آن لاین: آیا رابطه با تمدن همیشه زیان آور است؟
کویلر: نمی توان جلوی پیشرفت را گرفت. پرسش مهم این است که چگونه باید با آنها برخورد کرد. انسان هایی با اطلاعات و دانش بسیار وجود دارد که می دانند در این قبیل موارد چه باید کرد.
ولت آن لاین: دشوار ترین موضوع به هنگام ارتباط گیری با این قبیله ها چیست؟
کویلر: مسئله تفاوت های فرهنگی است. در باره ی آنچه ما می گویم غالباً برداشت اشتباه صورت می گیرد. من از ماجرای یک زوج آمریکایی شنیدم که به یک قبیله وارد شده بود. خانم آمریکایی دائم به رئیس قبیله لبخند می زد. چند هفته بعد رئیس قبیله شوهر خانم را به قتل رساند و خانم دیگران را به کمک طلبید. رئیس قبیله در پاسخ آن دیگران گفت: « این خانم می خواست که من او را به زنی بگیرم، بنابراین موظف بودم که شوهرش را بکشم ».
ولت آن لاین: آیا شما شخصاً از وجود قبیله های « ناشناخته ای » مطلع هستید؟
کویلر: من سه قبیله را می شناسم که می دانم هنوز کسی آنها را کشف نکرده است. آنها یک فرهنگ بسیار جالب توجه دارند. اما من به خودم می گویم: بهتر است که ما آنها را به حال خودشان بگذاریم.
http://www.welt.de/wams_print/article2053721/Fortschritt_ist_nicht_aufzuhalten.html
تام بتهل
برگردان علی محمد طباطبایی

هنگامی كه نخستین مهاجرین در 1620 وارد آمریكا شدند آنها سیستمی از مالكیت اشتراكی را ایجاد كردند، اما طی سه سال بعدی آنها آن سیستم را برچیدند و به جایش مالكیت خصوصی را قرار دادند.
تام بتهل در اینجا آن ماجرا را برای ما شرح می دهد
ما سه شكل مختلف از مالكیت را می شناسیم: مالكیت دولتی، مالكیت اشتراكی یا عمومی و مالكیت خصوصی. در میان اعضای یك خانواده بسیاری از اشیاء یا اجناس عملاً در حالت مالكیت جمعی قرار دارد. اما همین كه تعداد آنها از تعداد یك خانواده ی معمول فراتر رود ـ آنچه در قبیله ها و جوامع اولیه بسیار متداول است ـ معضلات جدی و حل نشدنی سربرمی آورند. هزینه ی نظارت بر اعضایی كه همگی حق دارند از محصولات آن جمع استفاده كنند از جهت شركت آنها در كارها و وظایف عمومی بسیار سنگین می شود. این همان معضل سواری مجانی گرفتن است و در واقع مهمترین علت نهادی است برای آن كه چرا قبیله ها و جوامع اولیه نمی توانند از سطح حداقل معیشت فراتر روند (به استثنای شرایطی ویژه ای مانند زندگی در صومعه ها).
مالكیت دولتی به شكلی كه در اتحاد شوروی وجود داشت، معضلات خودش را دارد. به همین خاطر است كه مالكیت خصوصی تنها توافق نهادی است كه امكان مولد بودن، صلح آمیز بودن، آزادی و عدالت را فراهم می آورد. معضل سواری مجانی گرفتن به روشنی در 1620 هنگامی كه كشتی می فلاور به جهان نو وارد گشت در مهاجرنشین پلیموت (Plymouth) به اثبات رسید. بر خلاف تمایلات مهاجرین شكل اولیه ی مالكیت آنها مالكیت عمومی بود.
مهاجرین كه در 1609 از انگلستان به مقصد هلند جلای وطن كردند در طلب عمل كردن به دین خود مطابق با تمایلات و آرزوهای خود بودند، و هلند در آن زمان تنها كشور اروپایی بود كه در آن آزادی مالكیت كاملاً امكان پذیر بود. آنها دریافتند كه زندگی در هلند از بسیاری جهت ها رضایت آمیز است. اما جنگ با اسپانیا یك تهدید دائمی بود و مهاجرین مایل نبودند كه كودكان آنها به عنوان هلندی بار بیایند. آنها به همان گونه كه ویلیام بردفورد (William Bradford) بعد ها در سرگذشت نامه ی خود « از كشتزارهای پلیموت » نوشت شدیداً مشتاق آغاز جدیدی در آن « سرزمین پهناور و خالی از سكنه ی آمریكا » بودند. آنها می توانستند در آنجا مشتاقانه در انتظار تبلیغ و پیشرفت « مرام ملكوت مسیح » باشند.
ویلیام بردفورد هنگامی كه وارد جهان نو شد مردی 30 ساله بود و به سمت دومین والی پلیموت منصوب گشت. اولین والی در واقع چند هفته پس از رسیدن كشتی می فلاور در گذشته بود. او توانست كه به مهمترین شخصیت در سال های اول مهاجرنشین تبدیل شود. وی در سرگذشت نامه ی خود مشكلات اصلی در خصوص نسبت های مالكیت در پلیموت را یاداشت نمود و همچنین مسیری را كه این نسبت ها دچار تغیرات شدند. گزارش او تنها روایت از این موضوعات است.
دشواری در رسیدن به توافق ها
مهاجرین از وقایع ناگوار پیشین در جیمزتاون مطلع بودند، اما افراد ماجراجوتر در میان آنها در هر حال مایل بودند كه تمامی مخاطرات عبور از اقیانوس اطلس را بپذیرند. هرچند كه در ابتدا آنها دو فرستاده را از شهر لیدن در هلند برای درخواست اجازه برای یافتن كشتزارها به لندن گسیل داشتند. یكی از آنها جان كارور و دیگری رابرت كوشمان بود. با درخواست آنها موافقت شد، اما یافتن سرمایه گذار خود معضلی بود. بالاخره كارور و كوشمان یك سندیكای سرمایه گذاری پیدا كردند كه در راس آن یك آهن فروش لندنی به نام توماس وستون قرار داشت. وستون و پنجاه و اندی سرمایه گذارش مخاطره ی بزرگی را با در اختیار گذاشتن مبلغی معادل صدهاهزار دلار پول امروز در اختیار آنها می پذیرفتند. ضایعه ی بزرگ در جیمز تاون بیشتر « سرمایه گذاری های مخاطره آمیز » در لندن را به وحشت انداخته بود. كسانی كه در لیدن منتظر اخبار بودند از این جهت نگرانی داشتند كه نكند عوامل آنها در لندن در اشتیاق زیاد جهت یافتن سرمایه گذار با شرایط نامطلوب موافقت كنند. به كارور و كوشمان تذكر داده شد كه « از حدود وظایف ماموریت خود تخطی نكنند ». به آنها بخصوص فرمان داده شده بود كه « خود و ما را در هرگونه شرایط نامعقول كه در اثر آنها تجار بتوانند نیمی از خانه و زمین ها را به عنوان سود تصاحب كنند گرفتار » نكنند.
هرچند كه در نهایت كارور و كوشمان شرایطی را پذیرفتند كه تصریح می كرد در پایان سال هفتم همه چیز به نسبت مساوی میان سرمایه گذاران و مهاجرین قسمت می شد. بعضی تاریخ نگاران بر این ادعا هستند كه آن كسانی كه توسط كشتی می فلاور به آمریكا وارد شدند توسط سرمایه داران استثمار شدند. از یك جهت این ادعا درست است. اما باید در نظر داشت كه سفر آنها در هر حال داوطلبانه بود.
مهاجرین بر این امید بودند كه خانه هایی كه می ساختند از تقسیم ثروت در انتهای سال هفتم مستثنی باشد. علاوه بر آن آنها می خواستند كه در هر هفته دو روز كاری را به كار بر روی قطعات زمین « مخصوص » اختصاص دهند (مشابه آنچه بعد ها كشاورزان اشتراكی در قطعات زمین های شخصی خود در اتحاد شوروی انجام می دادند). اما سرمایه گذاران از دادن چنین اجازه ای سر باز زدند. آنها یقیناً نگران بودند كه چنانچه مهاجرین اولیه ـ سه هزار مایل دور تر از آنها و جایی كه امكان نظارت بر آنها ممكن نبود ـ مالك خانه ها و قطعات زمین مخصوص خود باشند سرمایه گذاران در جمع آوری مطالبات خود با دشواری روبرو شوند. آنها چگونه می توانستند مطمئن باشند كه مهاجرنشین های دورافتاده چنانچه به آنها اجازه داده می شد كه خود به مالكین خصوصی تبدیل شوند روزهای كاری خود را به كار برای شركت اختصاص می دادند؟ با یك چنین تمهیداتی مهاجرین اهل خرد و استدلال بالاترین تلاش و بیشترین زحمات خود را برای باغچه ها و خانه های شخصی خود كنار می گذاشتند و به هنگام كار برای خود كمپانی تلاش زیادی به خرج نمی دادند. چنین ثروت خصوصی به هنگام تصفیه حساب سهام داران معاف می شد. سرمایه داران فقط با پافشاری بر آن كه تمامی ثروت انباشته شده « ثروت عمومی » بود یا می بایست در صندوق شركت جمع شود می توانستند مطمئن باشند كه مهاجرین برای منافع همه و از جمله خودشان كار خواهند كرد.
كسانی كه در لیدن منتظر بودند با این تمهیدات مخالفت كردند. اگر از مهاجرین محل های شخصی برای سكونت دریغ می شد، آنها دیگر امیدی برای « ساختن خانه های خوب و مناسب » نمی داشتند. از این رو رابرت كوشمان در رگبار دوطرفه میان سرمایه گذاران لندنی كه در جستجوی سود بودند و برادران لیدنی نگران خود گیرافتاده بود، یعنی كسانی كه او را متهم می كردند به « گذاردن شروطی كه برای دزدها و برده ها مناسب تر بودند تا برای انسان های شرافتمند ».
كوشمان با مدعای ماهرانه برای مالكیت عمومی چنین پاسخ داد: « قصد ما ساختن خانه هایی برای زمان حاضر است تا اگر لازم شد با اندوه كمتری آنها را به آتش كشیده و به سهولت و سبكبال از آنجا فرار كنیم. غنای ما نباید در زرق و برق بلكه در قدرت ما باشد. اگر خداوند برای ما ثروتی ارزانی دارد باید آنها را برای فراهم آوردن انسان ها، كشتی ها و مهمات بیشتر به كار گیریم ».
در تصور او مالكیت جمعی در میان مهاجرین اولیه (البته به غلط) به جامعه ی دینی آنها بال و پر می داد.
كوشمان پس از آن كه با سرمایه گذارانی كه به نظر می رسید بر عقیده ی خود پابرجا هستند گفتگوهای بی نتیجه ی بسیاری انجام داده بود بالاخره تصمیم گرفت كه معامله را منعقد كند. او سعی نمود برادران دینی خود را متقاعد سازد كه در باره ی تمهیدات مالكیت نگرانی به خود راه ندهند. اما كسانی كه در لیدن مانده بودند مجاب نشده و حاضر به پذیرش شرایط نبودند، اما كار چندانی هم از آنها ساخته نبود زیرا بسیاری از آنها دار و ندار خود در هلند را فروخته بودند و دیگر قدرت چانه زدن نداشتند.
اهمیت دادن به این نكات در اینجا از این جهت ارزش دارد كه گاهی گفته می شود مهاجرین اولیه در ماساچوست در همچشمی با مسیحیان نخستین مهاجرنشینی بنیاد نهادند كه در آن مالكیت عمومی حاكم بود. اما چنین داستانی به هیچ وجه صحت ندارد. واقعیت این است كه عامل آنها یعنی كوشمان استدلال هایی را كه برای خوشایند مسیحی ها ترتیب داده شده بود به كار گرفت. به ویژه برای هشدار دادن آنها در برابر خطرات رسیدن به ثروت و رفاه و برای توجیه این كه چرا او با شرایط نامطلوب سرمایه گذاران موافقت كرده بود. تردیدی نیست كه او احساس می كرد انجام یك معامله بهتر از فسخ آن بود. اما سرمایه گذاران خودشان هنگامی كه بر مالكیت جمعی پای می فشردند بی هیچ تردیدی سود خود را در نظر داشتند. در نهایت از آنجا كه مهاجرین تقریباً انتخاب دیگری نداشتند با آن شرایط موافقت كردند.
شاید مهاجرین « استثمار » شده باشند، اما منشا بزرگتر دشواری های آنها آب و هوا و محیط طبیعی خشن قاره ی آمریكای شمالی بود. با توجه به گرایش عمومی كاملاً اشتباهی كه ثروت ایالات متحده را محصول « منابع طبیعی فراوان » دانسته و كسانی كه با كشتی می فلاور وارد آمریكا شدند را با این تصور كه از نوعی حق انحصاری برخوردار بودند مرتبط می داند باید به این موضوع تاكید بسیار شود.
تجربه ی اشتراكی
می فلاور در نوامبر 1620 با 101 سرنشین بر عرشه وارد Cape Cod شد. در همان چند ماه اول نیمی از آن اولین مسافرین مردند، احتمالاً از بیماری اسكوربوت، سینه پهلو یا سوء تغذیه. درك دشواری هایی كه اولین مهاجرین در آمریكا تجربه كردند، حتی در نیوانگلاند، جایی كه سرخ پوستان بومی نسبتاً برخورد دوستانه تری داشتند برای ما امروزه بسیار دشوار است.
در حدود بهار سال 1623 جمعیت پلیموت قاعدتاً نمی توانست بیشتر از 150 نفر باشد، با این حال این مهاجرنشین به دشواری قادر بود كه غذای مورد نیاز خود را تهیه كند و محموله ی مختصری نیز برای سرمایه گذاران در انگلستان مراجعت داده شده بود. یك بار حتی چنین پیش آمد كه تازه واردین دریافتند كه دیگر نانی برای خوردن باقی نمانده است، فقط ماهی، تكه ای خرچنگ و آب برای خوردن مانده بود. بردفورد در آن قطعه ی كلیدی در باره ی مالكیت می نویسد: « به این ترتیب آنها به فكر افتادند كه چگونه می توانند تا آنجا كه در توان دارند غلات تولید كنند، و از آنچه تا آن لحظه به دست آوردن بودند محصول بهتری بگیرند و دیگر نیازی نباشد كه بازهم در فلاكت و به سختی روزگار بگذرانند ».
در اثر تلاش برای ایجاد آنچه بردفورد آن را « روال و شرایط مشترك » می نامد ـ یعنی اداره ی اشتراكی زمین كه توسط سرمایه گذاران مطالبه شده بود ـ بردفورد گزارش می كند كه جمعیت مهاجرین تمایلی به كار كردن نداشتند، گرفتار تشویش و نارضایتی و فقدان احترام متقابل به یكدیگر شده بودند، و احساس مداوم بیگاری و بی عدالتی آنها را رنج می داد. و همه ی این ها در میان « انسان های متقی و معقول » در حال روی دادن بود. به طور خلاصه آن تجربه یك ناكامی واقعی بود كه سلامتی مهاجرنشین را به خطر انداخته بود.
جورج لانگدون (George Langdon) تاریخ نگار، بر این نظر است كه وضعیت نخستین در پلیموت « كمونیسم » نبود، بلكه « شكل حادی بود از سرمایه داری غارتگر كه در آن تمامی ثمره های كار مهاجرین با كشتی به اروپا ارسال می شد ». در این مورد ساموئل الیوت موریسون (Samuel Eliot Morison) اشاره می كند كه: « این كمونیسم نبود . . . بلكه رقیتی شدیداً موهن و طاقت فرسا از سرمایه داری انگلیسی بود كه تا حدی تعدیل شده بود ». هرچند در این خصوص باید توجه شود كه چنین گفته هایی با مشاجره ها و اختلاف عقیده هایی كه بردفورد گزارش كرده است همخوانی ندارد. در واقع در میان خود مهاجرین بود كه منازعه سربرآورد و نه میان مهاجرین و سرمایه گذاران لندنی. موریسون و لانگدون دو مسئله ی جداگانه را با هم یكی كرده اند. از یك طرف این صحت دارد كه مهاجرین احساس می كردند كه توسط سرمایه گذاران مورد « بهره كشی » قرار گرفته اند، زیرا آنها احتمال می دادند كه دست آخر به سرمایه گذاران سهم بیش از اندازه ای از ثروتی كه آنها در تلاش تولید آن بودند واگذار شود. این درست به مانند آن بود كه مهاجرین احساس می كردند از جانب سرمایه گذاران مالیات سنگینی به آنها تحمیل شده است ـ در واقع با نرخ تقریباً 50 درصدی.
اما در آنجا مسئله ی دیگری هم جدا از بار « مالیاتی » وجود داشت. گزارش بردفورد آشكار می سازد كه مالكیت جمعی روحیه ی جمعیت مهاجرین را به مراتب بیشتر از مسئله ی مالیات ها تضعیف می كرد. احساس كلی آنها این گونه نبود كه مهاجرین برای سرمایه گذارانی كه باعث آن اندازه فلاكت و تنگدستی شده بودند جان می كنند بلكه آنها دارند خود را برای مهاجرین دیگر به زحمت می اندازند. مالكیت جمعی باعث اختلاف های ویرانگری در میان خود مهاجرین شده بود كه از اختلافاتی كه مهاجرین با سرمایه گذاران لندنی داشتندآبسیار وخیم تر بود. انسان های سخت كوش پلیموت مجبور بودند كه جور انسان های از زیركار در روی پلیموت را بكشند. در تقسیم آذوقه و لباس به افراد قوی همانقدر می رسید كه به افراد ضعیف. انسان های سالخورده این كه باید برابر جوان تر ها كار كنند را توهین آمیز می دانستند.
این مسئله از آن حكایت دارد كه در پلیموت میان 1621 تا 1622 شكلی از كمونیسم به اجرا در آمده بود. یقیناً در ابتدا تصور می شد كه این برابری وظیفه ها تنها راه عادلانه برای حل این مسئله است كه چه كسی چه كاری را باید در جامعه ای انجام دهد كه در آن ماكلیت خصوصی وجود نداشت: اگر در پایان سال هفتم به هركس سهم برابری از دارایی ها برسد، پس هر كدام از آنها در طول آن هفت سال قاعدتاً می بایست كار برابری هم انجام بدهند. معضلی كه به طور ناگزیر رخ داد مشكل بسیار عظیم نظارت بر تقسیم كار بود: باكسانی كه سهم كار خود را به درستی انجام نمی دهند چه باید كرد؟
در واقع مهاجرین با معضل سواری مجانی گرفتن مواجه شده بودند. تحت شرایطی كه مالكیت جمعی حاكم است شخص ممكن است به طور منطقی چنین تصور كند كه هر تلاش اضافی كه او انجام دهد صرفاً جایگزین فقدان جدیت و سخت كوشی دیگران خواهد شد. و این « دیگران » نیز ممكن است كه افراد قوی بنیه باشند اما در عین حال راغب به آن كه با گذاشتن كمتری از سهم واقعی خود (در آن كار جمعی) حداكثر استفاده را از مالكیت جمعی ببرند. همانگونه كه خواهیم دید حل این مسئله بدون تقسیم دارایی به واحد های فردی یا به واحدهایی در حد یك خانواده دشوار خواهد بود و این هم البته همان مسیری است كه ویلیام بردفورد هوشیارانه طی كرد.
مالكیت در پلیموت خصوصی می شود
سرانجام پس از مباحثه های طولانی والی پلیموت (با صلاحدید ریش سفیدان آنها) موافقت نمود كه هركس غلات خودش را خودش عمل آورد و برای انجام این كار فقط به خودش متكی باشد. اما در بقیه ی موارد همچمون گذشته به طور اشتراكی عمل شود. به این ترتیب به هر خانواده ای مطابق با تعداد اعضای آن، قطعه ی زمین اختصاص داده شد.
این گونه شد كه زمینی كه آنها بر روی آن كار می كردند به مالكیت شخصی تبدیل شد و برای آنها این تغییر بسیار موفقیت آمیز بود. مهاجرین بلافاصله مسئول اقدامات خود شدند و مسئول آنچه خانواده ی نزدیك آنها انجام می داد. اما برای اقدامات كل جامعه ی مهاجرین مسئولیتی به عهده ی هر خانواده ی منفرد نبود. بردفورد نیز در تاریخچه ی خود این گونه اظهار نظر می كند كه در آنچا چیزی بیشتر از صرفاً زمین زراعتی خصوصی شده بود.
نظام اجتماعی آنها خاصیت خود نظارتی پیدا كرده بود. مسئول هر خانواده با آگاهی از این واقعیت كه ثمره ی كار و زحمات شخصی او به خانواده و بستگان نزدیك خودش باز می گردد برای كار بیشتر و جدی تر دلگرم می شد. او می دانست كه تلاش های اضافی او می تواند به افراد بخصوصی كه به او وابسته هستند كمك كند. به طور خلاصه تقسیم مالكیت تناسبی یا « نسبتی » میان عمل و نتیجه ی آن عمل بر قرار كرده بود. بدون چنین رابطه ای عمل انسان فاقد خردگرایی است كه پیامد آن نیز به طور طبیعی این می شود كه حاصل كارش شدیداً كاهش می یابد.
ویلیام بردفورد در 1657 درگذشت، در حالی كه هر ساله به عنوان والی پلیموت انتخاب شده بود. در میان كتاب های باقی مانده از او، مطابق با صورت ریز دارایی هایش كتابی هم از جین بودین Jean Bodin وجود داشت با عنوان « شش كتاب در باره ی مصلحت عمومی » ، اثری كه به نقد « جمهوری » آرمانگرایانه ی افلاطون می پرداخت.. در قلمروی آرمانگرایانه ی افلاطون، مالكیت شخصی میبایست برچیده شود یا محدود گردد و اكثر ساكنین جمهوری او در واقع به برده تقلیل می یافتند، كسانی كه توسط پاسداران بلند نظر و پرهیزگار نظارت می شدند. بودین بر این عقیده بود كه مالكیت اشتراكی « مادر نزاع و اختلاف » است و این كه مصلحت عمومی كه بر آن مبتنی باشد دوامی نخواهد داشت، زیرا « جایی كه چیزی شخصی نیست، عمومی هم نمی تواند باشد ». بردفورد به هنگام بازاندیشی به گذشته ی خود احساس می كرد كه تجربه ی واقعی كه او در زندگی خودش در ساختن یك جامعه ی جدید در پلیموت از سر گذرانده است قضاوت بودین را كاملاً تایید می كند. مالكیت در پلیموت دو سال بعد از آن نیز همچنان به خصوصی شدن ادامه داد. خانه ها و سپس گاوها هركدام به خانواده های جداگانه اختصاص یافتند و اقدامات لازم نیز برای به ارث گذرادن دارایی ها انجام گرفت. آن مهاجرنشین رونق یافت. مهاجرنشین پلیموت به درون كشورهای مشترك المنافع ماساچوست جذب شد و در سال های روبه ترقی اش كه در آینده ی نزدیك قرار داشت دیگر كسی از « روال و شرایط مشترك » چیزی نشنید.
تاریخ انتشار اولیه سه شنبه 15 آذر 1384
این مقاله خلاصه ای است از كتابی از تام بتهل با عنوان « باشكوه ترین پیروزی: مالكیت و ترقی در تاریخ بشر ».
1: How Private Property Saved the Pilgrims by Tom Bethell.
Hoover Digest 1999 No.1.
چگونه مسیحیت و سرمایه داری به علم رسیدند
آوریل 30, 2008
رودنی ستارك
برگردان علی محمد طباطبایی

هنگامی كه اروپایی ها برای اول بار آغاز به كاوش در جهان كردند، بیشترین حیرت آنها نه از وجود فرهنگ ها و تمدن های دیگر، بلكه از وسعت برتری فن آوری خود بر سایر نقاط جهان بود. نه فقط تمدن های پرشكوه مایاها، ازتك ها و اینكاها در مقابله با مهاجمین اروپایی ناتوان و درمانده بودند، كه حتی تمدن های افسانه ای شرقی چین، هند و كشورهای اسلامی نیز در مقایسه با اروپایی های قرن 15 « عقب مانده » به حساب می آمدند. چگونه چنین تفاوت هایی ایجاد شده بود؟ چرا این گونه پیش آمده بود كه، با وجودیكه بسیاری از تمدن ها كیمیاگری را دنبال كردند، اما فقط در اروپا بود كه كیمیاگران به علم شیمی رسیدند؟ چرا برای قرن ها تنها این اروپایی ها بودند كه دارای دوربین نجومی، دودكش ها، ساعت های قابل اطمنیان، سواره نظام سنگین، یا نظامی از علامت های موسیقی (نت) بودند؟ چگونه كشورهایی كه از خرابه های روم سربرآوردند، با چنین فاصله ای از بقیه ی جهان پیشی گرفتند؟
اخیراً چندین تن از محققین راز موفقیت غرب در جغرافیا را مورد بررسی قرار داده اند. اما همان جغرافیا كه به مدت طولانی فرهنگ اروپایی ها را حفظ كرد به مراتب عقب تر از فرهنگ آسیایی بود. مفسرین دیگر ظهور غرب را به فولاد، یا به سلاح های آتشین و كشتی های بزرگ اقیانوس پیما نسبت داده اند و بعضی دیگر موفقیت غرب را ناشی از كشاورزی حاصلخیزتر دانسته اند. مشكل اینجاست كه آن پاسخ فقط بخشی از آن چیزی است كه باید توضیح داده شود: چرا اروپایی ها در فلزشناسی (متالوژی)، كشتی سازی یا زراعت از دیگر نقاط جهان پیشی گرفتند؟
قانع كننده ترین پاسخ به این پرسش ها برتری غرب را به ظهور سرمایه داری نسیت می دهد، یعنی آنچه فقط در اروپا بود كه به وقوع پیوست. حتی آشتی ناپذیرترین دشمنان سرمایه داری بر این عقیده اند كه این نظام به همراه خود چنان پیشرفت و بهره وری را به ارمغان آورد كه قبل از آن كسی خواب آن را هم نمی دید. در مانیفیست كمونیستی، كارل ماركس و فردریش انگلس این نظریه را مطرح ساختند كه قبل از ظهور سرمایه داری انسان ها گرفتار « كاهل ترین سستی و بی حالی » بودند. نظام سرمایه داری « اولین نظامی بود كه نشان داد فعالیت بشر چه ثمرات گران بهایی می تواند با خود به همراه آورد ».
برای رسیدن به چنین معجزه ای نظام سرمایه داری به سرمایه گذاری مجدد و دائمی جهت افزایش بهره وری مبادرت نمود، كه منظور از آنها هم افزایش ظرفیت و توان بالاتر بود و هم بهبود فن آوری ها. مورد دیگری كه به پیشرفت این نظام كمك نمود ایجاد انگیزه ی بیشتر برای كارفرما و كارگر از طریق افزایش پاداش ها بود.
حتی با این فرض كه سرمایه داری باعث ایجاد « جهش بزرگ به جلو » در اروپا شده باشد، اما هنوز هم نیاز به این توضیح باقی می ماند كه چرا سرمایه داری فقط در اروپا به شكوفایی رسیده است. بعضی از محققین ریشه های سرمایه داری را در اصلاحات پروتستانی دانسته و دیگران منشا آن را به شرایط متفاوت سیاسی نسبت می دهند. اما چنانچه كسی عمیق تر جستجو كند برایش روشن خواهد شد كه مبنای اساسی واقعی نه فقط برای سرمایه داری كه برای ظهور غرب یك چیز بیشتر نبوده است: ایمان استثنایی به عقل.
مجموعه ای از پیشرفت ها و تحولاتی كه در آنها عقل به پیروزی رسید شكل بی نظیر و منحصری به فرهنگ غرب و نهادهای آن داد. و مهمترین این پیروزی ها در داخل خود مسیحیت به وقوع پیوست. در حالی كه سایر ادیان جهان بر اسرار و قوه ی شهود اصرار می ورزیدند، این مسیحیت به تنهایی بود كه عقل و منطق را به عنوان مهمترین رهنمون ها به حقیقت دینی پذیرفت. ایمان مسیحی به عقل تحت تاثیر قلسفه ی یونان قرار داشت. اما واقعیت به مراتب مهمتر این كه فلسفه ی یونانی بر ادیان خود یونان تاثیر اندكی داشت. ادیان یونانی همچنان در شكل كیش های مرموز باقی ماندند كه در آنها ابهام و تناقضات منطقی به عنوان نشانه های منشا مقدس نگریسته می شد. فرض های مشابهی كه توضیح ناپذیر بودن ضروری خدایان و تفوق فكری درون نگری را مهمتر از هر چیز دیگر می دانست در سایر ادیان اصلی جهان حكمفرما بود.
اما از همان روزهای نخست، پدران دینی بر این اندیشه بودند كه عقل برترین هدیه ی خداوندی است و وسیله ای برای افزایش گام به گام درك نوشته های كتاب مقدس و الهام الهی. در نتیجه جهت حركت مسیحیت به سوی آینده بود، در حالی كه سایر ادیان اصلی، بر ارجحیت گذشته تاكید می كردند. تعالیم مسیحی حداقل در اصول ـ هرچند البته نه همیشه ـ این امكان را داشت كه به نام پیشرفت و چنانچه عقل آن را به اثبات برساند اصلاح شود. ایمان به قدرت عقل كه از حمایت و دلگرمی حكمای مدرسی برخوردار بود و در دانشگاه های بزرگ قرون میانه كه توسط كلیسا تاسیس شده بودند تجسم می یافت، فرهنگ غرب را آكنده ساخت و باعث برانگیختن جستجو و طلب علم و برآمدن نظریه و عمل دموكراتیك گردید. ظهور سرمایه داری همچنین پیروزی بود برای آن عقلی كه الهام بخش آن كلیسا بود، زیرا سرمایه داری در كنه خود كاربست روشمندانه و مستمر عقل در تجارت بود ـ آن چیزی كه ابتدا درون املاك وسیع صومعه ها به وقوع پیوست.
طی قرن گذشته روشنفكران غربی در نسبت دادن امپریالیسم اروپایی به خاستگاه های مسیحی بیش از حد علاقمند بوده اند، هرچند كه آنها تماماً در تشخیص این نكته كه مسیحیت در توانایی غرب جهت سلطه بر سایر جوامع (جدا از عدم بردباری در برابر جوامع دیگر ) شركت داشته است بی علاقه بوده اند. به جای آن چنین گفته می شود كه غرب دقیقاً هنگامی پیشرفت خود را آغاز كرد كه بر محدودیت های دینی، به ویژه آنهایی كه علوم در حال ظهور را مانع می شد غلبه نمود. لیكن چنین ادعایی به هیچ وجه صحت ندارد. موفقیت غرب و از جمله ظهور علم تماماً بر بنیان های دینی استوار بود و كسانی كه آن موفقیت ها را باعث شدند همگی مسیحیان مومنی بودند. متاسفانه حتی بسیاری از تاریخ نگارانی كه مشتاق آن هستند كه به مسیحیت نیز در تكوین پیشرفت های غرب نقشی بدهند، ترجیح داده اند كه خود را به نسبت دادن تاثیرات نافع دینی به اصلاحات پروتستانی محدود كنند. گویی كه در حوادث 1500 سال گذشته، یا تاریخ مسیحیت چندان اهمیتی نداشته و یا آن كه زیان بخش به حال آن بوده است.
چنین نگرش های آكادمیك ضد مذهب كاتولیك رومی الهام بخش مشهور ترین كتابی است كه در باره ی خاستگاه های سرمایه داری نوشته شده است. در آغاز قرن بیستم جامعه شناس آلمانی ماكس وبر كتابی منتشر نمود كه به زودی به تحقیقی شدیداً نافذ تبدیل گردید.: اخلاق پروتستانی و روح آئین كاتولیك. در آن كتاب وبر این نظریه را مطرح ساخت كه منشا سرمایه داری را باید فقط در اروپا دانست زیرا در میان تمامی ادیان جهان این تنها آئین پروتستان است كه دیدگاه اخلاقی فراهم می آورد كه انسان ها را به بازداشتن از مصرف مادی خود هدایت می كند، آن هم در حالی كه شدیداً در جستجوی ثروت است. وبر چنین استدلال نمود كه قبل از اصلاحات دینی، جلوگیری از مصرف همواره با پرهیزگاری مرتبط بود، و از این رو با نكوهش تجارت. برعكس، تعقیب ثروت با مصرف مسرفانه مرتبط بود. در هر حال الگوهای فرهنگی هردوی آنها با سرمایه داری خصومت می ورزید. مطابق با نظر وبر اخلاق پروتستانی آن پیوندهای سنتی را متلاشی كرد و فرهنگی از پبشه وران مقتصد ایجاد نمود كه به سرمایه گذاری مجدد برای رسیدن به حتی ثروتی بیشتر راغب بودند و كلید رسیدن به سرمایه داری و استیلای غرب در همین نكته قرار دارد.
شاید از آنجا كه آن نظریه ای خوش ساخت (الگانت) بود چنان به طور گسترده مورد پذیرش قرار گرفت، علی رغم این واقعیت كه به طور كاملاً آشكاری برخطا بود. حتی امروزه « اخلاق پروتستانی » در میان جامعه شناسان تقریباً از جایگاه مقدسی برخوردار است، آن هم با وجودیكه تاریخ نگاران اقتصادی بی درنگ آن رساله را كه به طرز تعجب آوری فاقد استنادهای قابل قبول است رد كردند. دلیل غیر قابل انكار آنها این بود كه ظهور سرمایه داری در اروپا به چندین قرن قبل از اصلاحات دینی باز می گشت. تنها یك دهه پس از آن كه وبر كتاب خود را منتشر نمود، محقق مشهور بلژیكی هنری پیرنه (Henri Pirene) به منابع نوشتاری بسیاری اشاره كرد كه همگی آنها « این واقعیت را به اثبات می رسانند كه ویژگی های اساسی سرمایه داری ـ روحیه ابداع فردی در تجارت، پیشرفت هایی در اعتبارات بانكی، سودهای تجاری، سوداگری و غیره ـ از قرن 12 در جمهوری شهر های ایتالیا مانند ونیز، جنووا و فلورانس مشاهده می شد ».یك نسل بعد تاریخ نگاری به همان اندازه مشهور یعنی برنارد برودل اهل بلژیك شكوه می كند كه « تمامی تاریخ نگاران با این نظریه ی نحیف به مخالفت برخاسته اند، با وجودیكه آنها از عهده ی خلاص شدن از آن برای همیشه برنیامده اند. با این وجود این نظریه به روشنی در اشتباه است. كشورهای شمالی اروپا جایگاهی را اشغال كردند كه پیشتر از آن برای مدت های طولانی و به طرزی ماهرانه در تصرف مراكز قدیمی سرمایه داری كشورهای منطقه ی مدیترانه قرار داشت. آنها هیچ چیزی ابداع نكردند، نه در فن آوری و نه در مدیریت بازرگانی ». البته برودل می توانست اضافه كند كه طی دوران سرنوشت ساز آن كشورها در پیشرفت اقتصادی، آن مراكز سرمایه داری در شمال اروپا در واقع كاتولیك بودند نه پروتستان ـ اصلاحات دینی هنوز هم می بایست چندین قرن منتظر بماند. علاوه بر آن، همانگونه كه تاریخ نگار كانادایی جان گیلكریست (John Gilchrist) صاحب نظری در فعالیت های اقتصادی كلیساهای قرون وسطا اشاره كرده است، اولین نمونه های سرمایه داری در صومعه های بزرگ مسیحی ظاهر شده بود (1).
باوجودیكه وبر در اشتباه بود، اما از این جهت درست می گفت كه اندیشه های دینی نفش تعین كننده ای در ظهور سرمایه داری در اروپا به عهده داشته اند. شرایط مادی لازم برای سرمایه داری در بسیاری از تمدن های نقاط مختلف جهان شامل چین، جهان اسلامی، بیزانس و احتمالاً روم باستانی و همچنین یونان وجود داشتند. اما هیچكدام از این جوامع از موانع عبور نكرده و به سرمایه داری نرسیدند، همانگونه كه هیچكدام از آنها نیز به دیدگاه های اخلاقی سازگار با آن نظام پویای اقتصادی شكل نبخشیدند. در عوض، ادیان مطرح خارج از جهان غرب در جستجوی ریاضت كشی و زهد بوده و سود های مادی را تقبیح می كردند، در حالی كه ثروت از روستائیان و بازرگان ها توسط سرآمدان طماع كه دارایی های خود را به رخ می كشیدند و زندگی را در مصرف می گذراندند به زور گرفته می شد. چرا در اروپا اوضاع و احوال به گونه ی دیگری شد؟ علت آن تعهد مسیحیت به الیهات مبتنی بر منطق بود، چیزی كه شاید در ایجاد اصلاحات دینی نقش داشته است، اما یقیناً بیش از یك هزاره از پروتستانتیسم زودتر واقع شده بود.
با همه ی این احوال سرمایه داری فقط در بعضی از مناطق تكوین یافت، اما چرا نه در همه جا؟ زیرا در بعضی جوامع اروپایی ـ همچون در سایر جوامع جهانی ـ این مستبدین طماع بودند كه مانع از ایجاد آن می شدند. پس آزادی برای تكوین سرمایه داری ضروری بود. در اینجا مشكل دیگری نیز سربرمی آورد: چرا آزادی در بیشتر نقاط جهان چنین نادر بود و چگونه آزادی در بعضی از كشورهای اروپایی قرون وسطایی بال و پر گرفت؟ این هم برای عقل یك پیروزی دیگر بود. قبل از آن كه كشوری اروپایی از قرون وسطا عملاً كوششی برای اداره ی حكومت توسط یك شورای منتخب به خرج داده باشد، متكلمین مسیحی مدت ها بود كه در باره ی طبیعت برابری و حقوق فردی نظریه پردازی می كردند ـ در واقع آثار بعدی نظریه پردازان سیاسی و سكولار قرن 18 مانند جان لاك بر اصول اولیه برابری طلبانه كه از عالمان كلیسایی اقتباس شده بود قرار داشت.
همه ی این ها از این واقعیت ناشی می شود كه از همان ابتدا متكلمین اصلی چنین آموزش دادند كه ایمان به عقل از ایمان به خداوند جدایی ناپذیر است. همانگونه كه كووینتوس ترتولیان در قرن دوم میلادی تعلیم داد « عقل امری متعلق به خداوند است، زیرا هرچه كه خداوند خالق جهان فراهم آورده و مقرر نموده توسط عقل بوده ». در نتیجه این گونه تصور می شد كه عقل كلید پیشرفت در شناخت و درك كلام الهی است و این كه شناخت انسان از خداوند و اسرار خلقت او با گذشت زمان بیشتر می شود . سنت آگوستین (430 ـ 345 ) با صراحت اصرار می ورزید كه از طریق كاربست عقل ما شناختی از خداوند به دست خواهیم آورد كه به مرور دقیق تر خواهد شد. وی اشاره می كند كه با وجودیكه « موارد بخصوصی ملازم با آئین رستگاری وجود دارد كه ما هنوز هم نمی توانیم از آنها سردربیاوریم، اما یك روز قادر به درك آنها خواهیم شد ».
البته باور مسیحی به پیشرفت صرفاً محدود به الهیات نبود. آگوستین به تفصیل در باره ی پیشرفت های حیرت آور ـ و بلكه مبهوت كننده ـ كه صنعت بشر انجام داده است سخن می گوید. همه ی آنها نتیجه ای از « موهبت وصف ناپذیر » ی هستند كه خداوند به آفریده ی خود اعطا كرده است، یعنی « طبیعت عقلانی ». آن دیدگاه طی قرن های بعدی بارها تكرار گردید. سخنانی كه در فلورانس در 1306 توسط فرا جوردانو موعظه می شد از این نظر نمونه اند: « آفرینش هنر و صنعت بشر هنوز به انتهای خود نرسیده و هرگز هم نخواهد رسید ».
ایمان مسیحی به عقل و به پیشرفت شالوده ای بود كه موفقیت غرب بر آن اساس به دست آمد. آنگونه كه فیلسوف سرشناس آلفرد نورس وایتهد طی یك سخنرانی در هاروارد در 1925 بیان نمود، علم فقط در اروپا بود كه ظهور كرد زیرا فقط در آنجا بود كه مردم این گونه می اندیشیدند كه علم می تواند تحقق یابد و باید متحقق شود، باوری كه « از الهیات قرون وسطا اقتباس شده بود » (2).
افزون بر آن، ایمان مسیحی در قرون وسطا به عقل و به پیشرفت پیوسته با پیشرفت واقعی، با نوآوری های فنی و تشكیلاتی تقویت می شد كه بسیاری از آنها را مسیحیت پرورانده بود. در این چندین قرن گذشته انسان های بسیاری توسط این پندار غیر قابل باور به اشتباه افتادند كه گویا از زمان سقوط امپراتور روم تا حدود قرن پانزدهم، اروپا در میان اعصار تاریكی غوطه ور بوده است، یعنی در قرن هایی از جهالت، خرافات و فلاكت و این كه اروپا از این دوران تاریكی به ناگهان و تقریباً به طور معجزه آسا نجات یافت. ابتدا به كمك رنسانس و سپس روشنگری. اما همانگونه كه بالاخره اخیراً فرهنگ نامه ها و دانشنامه ها آغاز به تصدیق آن كرده اند همه ی آن ادعا ها دروغی بیش نبود!
طی دوره ی به اصطلاح اعصار تاریكی بود كه علم وفن آوری اروپایی از بقیه ی جهان پیش افتاد. بعضی از آنها اختراعات و اكتشافات جدیدی بودند و بعضی دیگر از آسیا منشا گرفته بودند. اما آنچه تا آن اندازه قابل توجه بود این بود كه چگونه ظرفیت های كامل آن فن آوری های جدید در اروپا مورد تایید قرار گرفت و به اهمیت آنها پی برده شد. در حدود قرن 10 میلادی اروپا از جهت فنون و تجهیزات مربوط به زراعت از بقیه ی جهان بسیار جلو افتاده بود و دارای امكانات منحصر به فردی در استفاده از آب و نیروی آبی بود و همچنین برخوردار از تجهیرات و شیوه های برتر نظامی. آنچه نباید در میان تمامی آن ابداعات قرون وسطایی نادیده گرفته شود ابداع شیوه ی كاملاً جدیدی در ساماندهی و فعالیت تجارت و صنعت بود: یا در واقع همان سرمایه داری.
سرمایه داری در املاك وسیع صومعه ها پرورش یافت. در سراسر قرون وسطا كلیسا بزرگترین زمین دار تمامی اروپا بود و دارایی جاری (نقدینه) و درآمد سالیانه اش احتمالاً از مجموع درآمد تمامی اشراف اروپا بر روی هم بیشتر بود. بخش قابل توجه آن ثروت به خزانه ی فرقه های دینی سرزیر می شد، نه فقط به این خاطر كه آنها بزرگترین اربابان زمین دارا بودند، بلكه همچنین در قبال خدمات مربوط به انجام مراسم دینی ـ هنری هفتم در انگلستان برای برگزاری 10000 مراسم عشای ربانی و برای آمرزش روحش مبلغ بسیار عظیمی پرداخت كرد. با پیشرفت قابل توجه در فنون مربوط به كشاورزی فرقه های دینی نیز به مازاد قابل توجهی در محصولات كشاورزی رسیدند، و به این ترتیب كلیسا نه فقط به سرمایه گذاری مجدد سودهای خود جهت افزایش تولید مبادرت ورزید كه به شیوه های دیگر درآمد مالی نیز روی آورد. فرقه های دینی كه مبالغ قابل توجهی پول نقد در اختیار داشتند، آغاز به قرض دادن سرمایه ی خود در مقابل دریافت بهره كردند. آنها به زودی رهن را برای قرض دادن پولی كه زمین زراعی تضمین بازپرداخت آن بود ابداع نمودند (رهن یا mortgage در معنای حقیقی كلمه یعنی وثیقه ی بی جان یا dead pledge ) . به این ترتیب تمامی درآمد زمین در صومعه ها جمع می شد، زیرا درآمد زمینی كه در رهن بود از اصل مبلغ وام كسر نمی شد. این شیوه زمین های زراعی صومعه ها را بیشتر كرد زیرا راهب ها كمترین تردیدی در به اجرا گذاردن وثیقه ها نشان نمی دادند. افزون بر آن، بسیاری از صومعه ها به نیروی كار اجاره ای متكی شدند و توانایی خارق العاده ای در گزینش جدیدترین پیشرفت های تكنولوژیكی از خود نشان دادند: به این ترتیب سرمایه داری از راه رسید.
با این حال مسیحیت نیز مانند سایر ادیان اصلی جهان برای قرن ها دیدگاه مبهمی داشت. هنگامی كه بسیاری از فرقه های مسیحی صومعه نشین، سودهای خود را به منتها درجه گسترش دادند، و با هر نرخ بهره ای كه بازار كشش آن را داشت پول قرض می دادند، آنها به نحو فزاینده ای از سوی اعضای سنتی تر روحانیت در معرض نكوهش شدید قرار گرفتند، یعنی از طرف روحانی هایی كه آنها را در معرض اتهام مال اندوزی و طمع قرار می دادند.
با در نظر گرفتن تعهد مبنایی متكلمین مسیحی به عقل و به پیشرفت، آنچه در صومعه ها انجام گرفت تجدیدنظری در تعالیم سنتی مسیحیت محسوب می شد. پرسش آنها این بود كه بهای عادلانه برای كالایی كه شخصی برای فروش دارد چیست؟ مطابق با نظر سنت آلبرتوس ماگنوس (1280 ـ 1193) كه در دوره ی خود دارای نفوذی عمیقی بود بهای عادلانه ی یك كالا فقط ارزشی بود كه خریدار و فروشنده در بازار بر سر آن به توافق رسیده بودند (3). معنای آن این بود كه بهای عادلانه تابعی از سود نیست، بلكه مبلغی است كه خریداری كه از روی رضایت خرید می كند حاضر به پرداخت آن است. چنانچه آدام اسمیت در آن زمان وجود می داشت این نظریه را می پذیرفت، و سنت توماس آكویناس (74 ـ 1225) در هر حال با آن نظریه موافق بود. تعدادی از متكلیمن مطرح وقت همانگونه كه با رباخواری، با این نظر نیز مخالفت خود را اعلام نمودند. اما طولی نكشید كه ربا را با توجه به وجود واقعی آن در جامعه تعریف (مجدد) نمودند. برای مثال چنانچه بهره ای برای جبران در دسترس نبودن پول وام دهنده برای فعالیت مالی دیگری كه برای او در آن لحظه ممكن می بود پرداخت می شد، این دیگر ربا به حساب نمی آمد و این هم البته عملی بود كه اثباتش بسیار ساده بود.
آنچه به این ترتیب روی داد خود دگرگونی بسیار مهمی بود، زیرا اغلب این متكلمین بالاخره مردانی بودند كه انزوا اختیار كرده و بیشترشان زندگی فقیرانه ای در پیش گرفته بودند و چنانچه زهد و ریاضت كشی به واقع در صومعه ها ادامه می یافت، به نظر غیر محتمل می نمود كه تحقیر سنتی برای مخالفت با تجارت بتواند ملایم تر هم بشود. این كه بالاخره چنین شد و آن هم در چنان ابعاد انقلابی خود نتیجه ی مستقیم بر خورد با ضروریات دنیوی بود. سرپرستان صومعه ها با وجود تمامی اعمال صادقانه ی خود در دادن خیرات به فقرا اما در صدد بخشیدن تمامی دارایی و ثروت صومعه به مستمندان نبودند. آنها تولیدات خود را به قیمت تمام شده می فروختند و یا به امیران وام های بدون بهره می دادند. شركت فعال فرقه های بزرگ دینی در بازار آزاد باعث گردید كه متكلمین صومعه ها اخلاق تجارت را مورد بازنگری قرار دهند.
فرقه های دینی توانستند اهداف اقتصادی خود را تعقیب كنند زیرا آنها به حد كفایت قدرتمند بودند تا در برابر هرگونه تلاش برای توقیف و ضبط دارایی های خود توسط نجیب زاده ای طماع مقاومت كنند. اما برای آن كه شكوفایی تمام و كمال سرمایه داری سكولار آشكار شود هنوز هم وجود آزادی وسیع نسبت به نظارت و سلب مالكیت ضروری بود. از این رو سرمایه داری سكولار ابتدا در دولت شهرهای نسبتاً دموكرات شمال ایتالیا ظاهر گشت، جایی كه نهادهای سیاسی آنها به طور مستقیم و صادقانه بر تعالیم كلیسایی در باره ی آزادی اراده و برابری اخلاقی استوار بود.
آگوستین، آكویناس و سایر متكلمین اصلی آموزش دادند كه چگونه باید مالكیت خصوصی در كشور مورد توجه و احترام باشد و شهروندان برای تعقیب علاقمندی های خود مورد تجاوز دولت قرار نگیرند. علاوه بر آن این تعلیم اصیل مسیحی نیز مورد توجه بود كه جدا از نابرابری های دنیوی و واقعی، نابرابری در پراهمیت ترین مفهوم خود وجود ندارد: در چشمان خداوند و در جهان دیگر همه با هم برابرند. آن گونه كه پولس مقدس بیان می كند: « نه یهودی وجود دارد، نه یونانی، نه بنده و نه آزاده، نه مذكر و نه مونث، زیرا شما همگی در عیسی مسیح خلاصه می شوید » .
و متكلمین و رهبران كلیسایی دلالت بر چنین اندیشه داشتند. در تمامی تاریخ گذشته ی ثبت شده بردگی امری همه جایی بود ـ مسیحیت در جهانی آغاز گردید كه نیمی از جمعیت آن را برده ها تشكیل می دادند. اما در قرن هفتم مسیحیت تنها دین عمده ی جهانی بود كه مخالفت صریح دینی در ضدیت با برده داری را ابراز نمود، و در همان قرن یازدهم بود كه كلیسا آن عرف وحشتناك را از اروپا بیرون كرد. و این كه بعدها برده داری در جهان نو (آمریكا) تكرار گشت خود البته موضوع دیگری است، هرچند كه در آنجا نیز برده داری توسط پاپ ها و تمامی نهضت های لغو برده داری با شدت تمام مورد نكوهش قرار گرفت.
كار آزاد جزء اساسی برای ظهور سرمایه داری بود. زیرا كارگران آزاد می توانند اجرت های خود را با كار بیشتر یا ثمربخش تر نسبت به گذشته به حداكثر برسانند. برخلاف آن كسانی كه مشغول به كار اجباری هستند از كاربیشتر خود حاصلی نخواهند داشت. به بیان دیگر، استبداد فقط بعضی ها را ثروتمند می كند، اما سرمایه داری می تواند همه را ثروتمند سازد. از این رو هنگامی كه دولت شهر های شمال ایتالیا اقتصادهای سرمایه داری را شكوفا ساختند، مسافرینی كه از شهرهای آنها بازدید به عمل می آوردند از سطح معیشتی آنها متحیر شدند و همینطور از این كه چگونه هركس با تمام توان مشغول به كار خود بود.
مخرج مشترك در تمامی این تحولات تاریخی تعهد مسیحی به عقل بود و به همین خاطر هم بود كه چرا غرب به پیروزی رسید.
تاریخ انتشار اولیه 20 دی 1384
رودنی ستارك پروفسور علوم انسانی در Baylor University است. این مقاله از كتاب او « پیروزی عقل: چگونه مسیحیت به آزادی، سرمایه داری و موفقیت رسید » استخراج و خلاصه شده است.
1: How Christianity and Capitalism Led to Science by Rodny Stark.
Chronicle Review volume 52.
1 : لوییس مامفورد در یكی از كتاب های مشهورش (اسطوره ی ماشین) دقیقاً به همین اشتباه تاریخی ماكس وبر اشاره می كند. اگرچه كتاب مامفورد (كه هنوز هم به فارسی ترجمه نشده) خود نوعی تاریخ انحطاط غرب و یا تمدن بشری و به شكلی است كه در تاریخ متجلی شده و سیر تاریخ بشری را در مجموع منفی ارزیابی می كند اما نكته های جالب و آموزنده در آن فراوان می توان یافت. در رابطه با ماكس وبر وی می نویسد: « نظریه ی كلاسیك در باره ی انباشت سرمایه داری ابتدا در قرون وسطی بود كه مطرح گردید، و البته نه توسط اقتصاددان ها بلكه توسط علمای مدرسی و آن هم توسط آموزه ی تماماً الهیاتی گنجینه ی رستگاری: با امساك و پرهیزگاری و ایثار عایدی های دنیوی روی هم انباشته می شوند تا به این ترتیب در جهان آخرت مزد بی اندازه به دست آید. یكی از این علما (Vincent de Beauvais) در قرن سیزدهم مردم را برحذر می داشت كه نه فقط برای معیشت كه همچنین برای انباشت كار كنند، یعنی آنچه به جای خود می تواند به تولید ثروت بیشتر بینجامد. محققینی كه دائماً برابرگیری زمان پریشانه ی روح سرمایه داری با پروتستانتیسم ماكس وبر را تكرار می كنند باید راهی برای محو شواهد فراوان از قرون وسطی بیابند كه این نظریه ی را تماماً رد می كند ». مترجم.
2 : این چند خط از وایتهد و برگرفته از كتاب ارزشمند « علم و دین » نوشته ی ایان باربور و ترجمه ی بسیار شیوای استاد خرمشاهی همیشه برای من بسیار راهنما بوده است: « فكر نمی كنم حتی بزرگترین یاری فرهنگ قرون وسطایی را به تشكل نهضت علمی روشن كرده باشم. مرادم اعتقاد راسخ آن زمان بود به اینكه هر حادثه ی جزیی بالصراحه می تواند با حوادثی مقدم بر آن ربط داشته باشد و سرانجام نمایانگر اصول كلی باشد . . . هنگامی كه این نحو اندیشه را در اروپا با رهیافت سایر تمدنها ـ یعنی خود آن تمدنها قطع نظر از روابطشان با اروپا ـ بسنجیم درمی یابیم كه فقط یك منشا باید داشته باشد. باید از اصرار قرون وسطا در باب عقلانیت خداوند ناشی شده باشد، كه او را صاحب نیروی انسانوار یهوه و خردمندی فیلسوفان یونان در نظر می آورند . . . در آسیا تصور عامه از خداوند بسان موجودی بود كه یا خیلی مطلق العنان بود یا بیش از آن با انسان تفاوت داشت كه نسبت دادن این گونه صفات به او تاثیری بر عادات غریزی ذهن بگذارد . . . نظر من این است كه ایمان به امكان علم كه از دیرباز در تكوین و تكامل نظریه ی علمی جدید دخیل بوده، اقتباس ناخودآگاه از الهیات قرون وسطی است ». مترجم.
3 : اگر صحت این سخن از آلبرتوس ماگنوس را بپذیریم بنابراین باید به این نتیجه گیری برسیم كه بیش از هفت قرن پیش آلبرتوس ماگنوس به واقعیتی رسید كه چپ های ما (و البته جاهای دیگر) هنوز هم به آن نرسیده اند. برای آنها بهای واقعی یك كالا نه از ارزش مصرف آن كالا كه از چیزی مبهم به نام ارزش مبادله ناشی می شود. برای آنها در واقع ارزش یك كالا مسئله ای ذهنی نیست (و به برآورد مصرف كننده از آن كالا باز نمی گردد) بلكه از مقایسه ی كار اجتماعاً لازم در آن به دست می آید و كمیتی معین است، یا كمیتی كه می توان آن را به دقت معین كرد. این خطا از آنجا ناشی می شود كه برای این دوستان هنوز كه هنوز است تنها منشا ثروت یك چیز بیشتر نیست: كار، و آن هم البته كاری كه از بازوان كارگران تراوش می كند و نه كاری كه غیر پرولتر ها انجام بدهند. بنابراین كار بازاریابان، فروشندگان و كسانی كه به دنبال راه های جدید تولید ثروت هستند كار واقعی محسوب نمی شود. تصور خود ماركس در آثارش از كار بسیار مبهم و چند پهلو است و یا بهتر گفته شود اكثراً و به شدت تحت تاثیر اندیشه های رومانتیك قرار دارد. در حالی كه از نظر او شكار برای اقوام اولیه نوعی كار است اما كار در معنای واقعی و هرگاه كه او جدی و راجع به مسائل زمان خود می نویسد فقط و فقط كار گارگران در كارخانه ها است و بس.
می توان اضافه نمود كه از آنجا كه قوانین فیزیك هنوز هم معتبر هستند، بنابراین بدون صرف انرژی در مفهوم فیزیكی (و حتی روان شناختی) هیچ شكلی از « كار » قابل انجام نیست. در این مفهوم كلی البته هر چه انسان انجام دهد نوعی كار است، حتی اگر شكنجه ی زندانیان سیاسی توسط پلیس امنیتی باشد. در چنین مفهوم گسترده ای البته منشا تمامی ثروت ها كار است، حتی ثروت هایی كه انسان در آنها نقشی ندارد یا نقشی حد اقل دارد. زیرا حتی برای تولید كربوهیدارت ها در فرایند فتوسنتز در گیاهان (آنچه بدون آن حیات از شكل اولیه فراتر نمی رفت) یا در واقع همان تولید در مفهوم زراعی انرژی خورشید ضرورت اولیه است. بنابراین در چنین نگرش گسترده ای كار یقیناً منشا همه گونه ثروت است، لیكن در اینجا فعالیت های ذهنی سرمایه داران و بانكداران نیز كار واقعی به حساب می آیند. اما به طور خلاصه به عقیده ی من این گونه نگرش های « مرغ یا تخم مرغی » چه در دفاع از سوسیالیسم باشد چه سرمایه داری بسیار كودكانه و سطحی هستند و باید از آنها پرهیز شود. مترجم.
وقتی زندگی روزمره تكامل می یابد
آوریل 28, 2008
نگاهی به كتاب « همراهی بیگانه ها » اثر پال سیبرایت
و مصاحبه ی كوتاهی با او
برگردان علی محمد طباطبایی

« زندگی روزمره ی ما از آنچه تصور می شود بسیار عجیب تر است و بر مبناهای شكننده ای قرار دارد ». این اولین جمله ی كنجكاوی برانگیز از كتاب جدید و غیر عادی در باره ی علم اقتصاد و البته بسیار چیزهای دیگر است: « همراهی بیگانه ها » نوشته ی پال سیبرایت (Paul Seabright) استاد علم اقتصاد در دانشگاه تولوز، كه توسط انتشارات دانشگاه پرینستون منتشر گردیده است. چرا زندگی روزمره ی ما تا این حد عجیب است؟ زیرا به عقیده ی آقای سیبرایت به مقدار بسیاری با آنچه ده هزار سال پیش به عنوان سرنوشت تكاملی ما به نظر می رسید متفاوت است. پس از آن بود كه « یكی از ستیزه جویانه ترین و مرموز ترین گونه های راهزن در تمامی عالم جانوران » تصمیم به سروسامان پیداكردن و ساكن شدن گرفت. در مدت زمانی كه در مقیاس تكاملی به اندازه ی یك چشم بر هم نهادن است، این موجودات بد گمان و بی اعتماد به همه چیز و این « میمون های خجالتی بی رحم » موفق شدند كه شبكه های تعاونی را با توانایی و پیچیدگی حیرت آوری شكوفا سازند ـ شبكه هایی كه بر اعتماد میان بیگانه ها متكی بود. هنگامی كه در باره ی آن به اندیشه بپردازیم، در می یابیم كه چنین رویدادی باید نتیجه ی حوادثی باشد كه تحقق آنها شدیداً نامحتمل به نظر می رسد.
میراث ژنتیكی هومو ساپین ساپین، كه طی 7 میلیون سال یا چیزی در همین حدود تكامل یافت و ما را از آخرین اجداد مشترك خود شمپانزه ها و بابون ها جدا كرد، انسان را برای كامیاب شدن در شكل شكارچی و جمع آوری كننده ی خوراك آماده ساخت. انسان ها به هنگام شكار یا جنگیدن با یكدیگر به همكاری می پرداختند، اما این همكاری و تعاون فقط در میان گروه هایی از خویشاوندان نزدیك وجود داشت. تكامل انسان صفت هایی مانند احتیاط، هوشیاری و بی اعتمادی را تا آنجا كه مسئله مربوط به بیگانه ها می شد در او تسهیل نمود. با این حال انسان مدرن به قسمت كردن وظایف و تقسیم شدیداً پیچیده ی كار با بیگانه ها پرداخت ـ یعنی با اعضایی گونه ی خودش كه به لحاظ ژنتیكی خویشاوند او محسوب نمی شدند. حیوانات دیگر (مانند زنبور عسل) وظایف را در شیوه ای پیچیده میان اعضای گروه تقسیم می كنند، اما این عمل در میان اعضای خویشاوند انجام می پذیرد. همكاری و تعاون به قسمی كه میان حیواناتی از گونه های متفاوت باشد نیز كاملاً متداول است، هرچند كه نه چندان هم تعجب آور، زیرا اعضای گونه های متفاوت جانوران نه در مواد خوراكی با یكدیگر در رقابت قرار می گیرند و نه در آنچه كه باز نادر تر است یعنی در جفت یابی. تعاون و همكاری پیچیده كه خارج از خانواده و در میان یك گونه ی جانوری مطرح می باشد، به گونه ی ما انسان ها منحصر است.
اما مقتضیات یك چنین تعاون و همكاری، و بنابراین آنچه لازمه ی زندگی اقتصادی مبتنی بر تخصصی شدن و یك تقسیم كار بی اندازه پیچیده است، بیش از آن چه بتوان تصورش را كرد شاق می باشد. فقط كفایت نمی كند كه گفته شود تخصصی شدن و تقسیم كار، منابع قابل توجه اقتصادی به دست می دهند. در هر حال این امكان نیز وجود دارد كه چنانچه افراد دخیل از مزیت های تقسیم كار بدون آن كه خود در آن سهمی داشته باشند منتفع شوند، همكاری و تعاون سریعاً از حركت باز ایستد. به عقیده ی آقای سیبرایت برای آن كه ثمرات تعاون و همكاری به بار نشیند، ما به دو خصوصیت نیازمند هستیم كه اتفاقاً تكامل (داروینی) انسان ها را به هردوی آنها ـ البته به طور كاملاً تصادفی ـ مجهز ساخته است. خصوصیت اول قابلیت اندیشه ی انسان برای انجام یك ارزیابی منطقی است. مورد دوم كه از ویژگی قبلی متفاوت است غریزه ای است برای انجام رفتار متقابل با دیگران یا معامله به مثل كردن ـ یعنی گرایش برای تلافی كردن خوبی با خوبی و خیانت با انتقام، حتی آن هنگام كه ارزیابی منطقی ممكن است به نظر رسد كه توصیه ای برخلاف آن دارد. هیچ كدام از این دو گرایش نمی تواند تعاون و همكاری را بدون دیگری مورد حمایت قرار دهد و البته هماهنگی میان آن دو نیز بسیار پیچیده است. ارزیابی بدون عمل متقابل غالباً جانب كلاهبرداری و تقلب را می گیرد، یعنی آنچه اعتماد را سست می كند و بدین ترتیب تعاون را یا از همان آغاز غیر ممكن می سازد و یا اگر اصلاً چنین چیزی به جریان افتد آن را سریعاً به حالت توقف در می آورد. از طرف دیگر، عمل متقابل بدون ارزیابی انسان را در معرض بهره كشی دیگران قرار می دهد. و باز، هراس از استثمار شدن مانع از همكاری می گردد. برای آن كه تخصصی شدن و تقسیم كار بتواند به درستی عمل كند، انسان به هر دوی آن غریزه ها نیازمند است. هر كدام از آنها دیگری را در فشار قرار می دهد و در نتیجه كلاه برداری و سواری مجانی دادن به زیر كنترل در می آید. آن گونه كه آقای سیبرایت اظهار می دارد، چنین هماهنگی و تعادلی به احتمال بسیار لازمه ی شكوفاشدن زندگی اجتماعی انسان بود، حتی قبل از آن كه اجداد ما به همكاری با بیگانه ها مبادرت كرده باشند. اما هنگامی كه این خصلت ها امكان وجود یافتند، همكاری با بیگانه ها ـ و البته زندگی اقتصادی مدرن ـ ممكن گردید.
قابلیت انسان برای ارزیای و تخمین (مقاصد دیگران) این امكان را فراهم آورد تا توانایی نهفته ی انسان به طور تمام و كمال مورد بهره برداری قرار گیرد، زیرا انسان ها قادر به طراحی قواعد و نهادهایی بودند كه مطابق با نظرات آقای سیبرایت « باعث گردید كه عمل متقابل ادامه پیدا كند ». بیشتر بخش های كتاب به خصلت افزایش دهنده ی اعتماد در نهادهای اقتصادی مانند پول می پردازد. با اعتماد كردن بر غریزه های ذاتی بشر، این قواعد و نهادها شرایطی برای انسان ها به وجود آوردند كه بتواند با بیگانه ها مانند « دوستان افتخاری » خود رفتار كند.
و البته باید به خاطر بیاوریم كه همكاری خودش مانند شمشیری دولبه است ـ زیرا می تواند موفقیت آمیزترین اقدام ها از تهاجم را میان گروه های مختلف مقدور گرداند. « انسان ها همچون خویشاوندان نزدیك خود شمپانزه ها ـ هرچند البته با فرهیختگی مهلك تری ـ در توانایی هایی كه در مهاركردن خصلت نیكوی نوع دوستی و همبستگی خود دارند و همچنین در خنثی كردن مهارت های اندیشیدن منطقی خود و در به راه انداختن جنگ های وحشیانه و كارآمد بر ضد گروه های رقیب (از سایر جانوران) بسیار ممتاز تر هستند ». این همان چیزی است كه زندگی روزانه را هم شكننده و بی ثبات می سازد و هم شگفت انگیز جلوه می دهد. آقای سیبرایت استدلال می كند كه فرونشاندن این تمایل برای نزاع و درگیری، در میان سایر چیزها، نیازمند قواعد و نهادهای بهتر طراحی شده ی بین المللی است، تا كشورها و البته به همان اندازه انسان ها بتوانند یكدیگر را به عنوان دوستان افتخاری همدیگر تلقی كنند. « اعتماد و اطمینان میان گروه ها همانقدر به ابتكار انسانی نیازمند است كه به اعتماد میان تك تك افراد بشر».
پرسش: جامعه ی بشری برای ما نتیجه ی میلیون ها سال تكامل است. اما آن گونه كه شما در كتاب خود می گوئید، تمامی جهان اجتماعی و اقتصادی ما از آزمایشی سربرآورده است كه فقط از ده هزار سال پیش به این سو به جریان افتاده، یعنی به تعبیر خود شما « تجربه ای از زندگی در همراهی با بیگانه ها ». ممكن است منظور خود را در این مورد دقیق تر بیان بفرمائید؟
پاسخ: انسان در بیشتر دوران تحول مادی و ذهنی خود در جوامعی كه در آن تكامل یافته است از دسته های كوچك شكارچی و جمع آوری كنندگان خوراك تشكیل می شد، یعنی گروه هایی از اعضای خانواده و خویشاوندان نزدیك. این همان چیزی است كه با تكامل خصوصیات روحی انسان نیز مطابقت دارد. در چنین جوامعی بیگانه ها (به ویژه بیگانه هایی با جنسیت مذكر) خطرناك بودند و غیر قابل اطمینان. اما اكنون ما به بیگانه ها در هر چیزی كه بتوان فكرش را كرد وابسته هستیم ـ غذای ما، لباس هایمان، و حتی ایمنی و حفاظت خود. هر روز صبح كه پایمان را از منزل خود بیرون می گذاریم، به محیطی وارد می شویم كه تصورش برای اجداد ما در20 هزار سال پیش غیر ممكن بود. قطعاً بدون یك انقلاب واقعی چنین چیزی مقدور نبود.
پرسش: چه چیزی ما را به عنوان یك گونه ی جانوری قادر ساخت كه این جهش استثنایی را پشت سر گذاریم؟ چه چیزی باعث گشت كه ما از تمامی موجودات دیگر عالم متفاوت باشیم؟ و آیا ما واقعاً از آنها متفاوت هستیم؟
پاسخ: بله هستیم. ما در مقایسه با سایر گونه ها در شیوه هایی انتزاعی تر می اندیشیم و از نمادهای بیشتری در افكار خود استفاده می كنیم. علاوه بر آن در ما غرایز بسیار نیرومندی برای تعاون و همكاری و رابطه ی متقابل با دیگران متحول شده است. ما توانایی خود در شیوه ی اندیشیدن و استدلال منطقی كردن را برای تاسیس نهادهایی مورد استفاده قرار داده ایم كه برایمان امكان پذیر می سازد كه با بیگانه ها مانند دوستان افتخاری خود رفتار كنیم. البته آنها دقیقاً مانند دوستان واقعی ما نیستند. به همین خاطر است كه چرا این دستاوردها هم بسیار چشمگیر است و هم تا اندازه ای شكننده.
پرسش: كتاب شما همانقدر به آدام اسمیت نزدیك است كه به زیست شناسی تكاملی. تا چه حد جهان ما نتیجه ی قابل پیش بینی از ژنهای ما است و تا چه حد محصولی از دست نامرئی بازار است؟ آیا این دو نیز به ما یك مسیر واحد را نشان می دهند؟
پاسخ: آن دو مكمل یكدیگر هستند و نه جایگزین هم. ژنهای ما با محیط زیست ما در كنش متقابل قرار دارند، البته به انضمام محیطی كه توسط آن دست نامریی كه نام بردید ایجاد شده. اگر میراث ژنتیكی ما به گونه ای دیگر بود نمی توانسیتم این محیط فعلی را بسازیم. اما محیطی كه در آن زندگی می كنیم بسیار فراتر از جوامع شكارچی و جمع آوری كننده ی خوراك تكامل یافته است، یعنی جوامعی كه در آن ژنهای ما به شكوفایی رسید. برای توضیح بیشنر در نظر بگیرید كه ما انسان ها با وجودیكه بر روی خشكی تكامل یافته ایم اما می توانیم تمامی عرض دریا را تا به آخر شنا كنیم.
پرسش: شما می نویسید كه در همین لحظه، شخصی كه من هرگز با او ملاقاتی نداشته ام به نمایندگی از من مثلاً به عنوان یك كشاورز هندی یا یك كارگر برزیلی كه در مزارع قهوه كار می كند به سختی در حال زحمت كشیدن است، و در عین حال ممكن است شخص دیگری هم در حال برنامه ریزی برای به قتل رساندن من باشد. اگر چنین نیروهای ناهمگونی در كاراند، شبكه ی همكاری و تعاونی كه ما در این مدت كوتاه ده هزار سال ساخته ایم تا چه حد شكننده است؟
پاسخ: در واقع در بعضی لحظه ها بسیار شكننده است. مثالی خوب هنگامی است كه فریبكاران غریزه ی ما در ایجاد رابطه ی متقابل را مورد سوء استفاده ی خود قرار می دهند تا با یكدیگر تشكیل دسته و گروه داده و به جان هم بیفتیم. جنگ همان غرایز و توانایی ها را مورد استفاده قرار می دهد كه در هنگام صلح به كار می آیند ـ انسان ها در مقایسه با سایر گونه های جانوری در جنگ های خود همكاری بسیار بیشتر و كارآمدتری با یكدیگر دارند. همچنین هنگامی كه تروریست ها به مكان های تجمع انسان ها حمله ور می شوند ـ قطارها، فرودگاه ها یا فروشگاه های بزرگ ـ آن همكاری و تعاون بسیار شكننده تر است. این قبیل حوادث ما را نسبت به بیگانه ها دوباره دچار وحشت بسیار می كند، در واقع در شیوه هایی كه اجداد ما به خوبی از آنها مطلع بودند.
پرسش: شما می نویسید كه از طریق ایجاد نهادها و قواعد اقتصادی است كه ما همكاری با یكدیگر و اعتماد متقابل را آموخته ایم، ابتدا به عنوان افراد و سپس به عنوان دولت ـ ملت ها. به عقیده ی شما این نهادها در آینده چه تحولات دیگری را از سر خواهند گذراند؟ مورد دیگر آن كه، آیا فكر می كنید ما با مخاطره ی واقعی از دست دادن آنها روبرو هستیم، مثلاً تحت تاثیرات منفی و مخرب یك ابرقدرت تنها، و شیوع تروریسم بین المللی؟
پاسخ: این نهادها با بعضی چالش های جدید و هولناك روبرو هستند. افزایش جمعیت و رشد اقتصادی بر محیط زیست ما به مراتب فشار بیشتری از آنچه تا اینجا در حل آن كوشا بوده ایم وارد می سازد. شیوع تلویزیون و اینترنت مردم فقیر، بی كار و محروم جهان را قادر ساخته كه محرومیت و فقر خود را با دقت و علاقمندی بیشتری ملاحظه و احساس كنند. و گسترش انواع سلاح های مرگبار در سراسر جهان تاثیرات مخرب خودش را داشته ـ غرایز خشونت طلب ما اكنون دارای وسایل بیانی به مراتب موثرتری نسبت به گذشته هستند. به دشواری می توان پی برد كه چگونه نهادهای ما واكنش نشان خواهند داد ـ لیكن واكنش به خشونت گروه های تروریستی به توسط خشونت دولت ـ ملت های تشكل یافته یقیناً همان مناسب ترین پاسخ نیست. ما نیازمند آموزش درس هایی از آن شبكه های اطمینان و اعتمادی هستیم كه در گذشته به آن خوبی از عهده ایجاد كردن آنها برآمده بودیم. و باید امیدوار باشیم كه آنها در آینده ی نامعلوم همچنان به ما یاری خواهند رساند. هیچ تضمینی در این باره وجود ندارد: شاخه های دیگری از خانواده ی شمپانزه ها در گذشته منقرض شده اند و ما شاید شاخه ی دیگری باشیم كه به دنبال آنها رو به سوی نابودی می رویم.
پرسش: كتاب شما ما را در یك سفر سیاحتی از میان تاریخ بشر طی ده هزار سال گذشته عبور می دهد، و تقریباً هر رشته ی علمی، از انسان شناسی و باستان شناسی گرفته تا جانورشناسی را شامل می شود. تا قبل از این هیچ كس تلاشی برای بررسی كردن « علم اقتصاد » در چنین شیوه ی برجسته و منحصری به خرج نداده بود. انگیزه ی شما از آن چه بود و چه كسی بیش از بقیه برای این شیوه ی اندیشیدن الهام بخش شما بوده است؟
پاسخ: سازمان های بدون طرح و نقشه ی قبلی نكته های بسیار حیرت انگیزی هستند. با وجود تمامی بی نظمی ها، این كه اصلاً چنین چیزی وجود دارد خودش مطلب بسیار استثنایی است. داروین همین بینش رادر باره ی جهان طبیعت داشت. و محققین جدید تر مانند ریچارد داوكینز به ما آموختند كه جهان طبیعی در اطراف خود را با نگاهی نو بنگریم و ببینیم كه چقدر عجیب و استثنایی است. آدام اسمیت بینش مشابهی در باره ی جهان اجتماعی داشت. این همان بینشی است كه بسیار ی از كودكان دارند، و غالباً آموزش و تحصیل بیش از حد خشك و انعطاف ناپذیر آنها را از ذهنشان بیرون می اندازد. پاسخ دادن به پرسش كودكان در این باره كه چرا جامعه ی بشری به همین طریقی است كه هست بهترین شیوه برای پی بردن به این حقیقت است كه جامعه ی بشری واقعاً یك پدیده ی اسرارآمیز است.
پرسش: رابرت پوتنام بر گرایش در جامعه ی آمریكایی به سوی آنچه او آن را « تنها بازی كردن » می خواند تاكید می كند ـ منظور او این روند جدیدی است كه آمریكایی ها خودشان را از همشهری های شان كنار می كشند. آیا با توجه به انقلاب اجتماعی كه از آن صحبت كردیم این قدمی به عقب محسوب نمی شود؟ اگر این گونه است نباید دولت ـ چه دولت محلی و چه ملی ـ در بازگرداندن ما به دور یكدیگر نقشی به عهده بگیرد؟ و تازه چگونه؟
پاسخ: من مانند پوتنام در مورد جامعه پذیری انسان آنقدر ها هم بدبین نیستم. شاید ما عضو همان باشگاه هایی نباشیم كه والدین ما بودند، اما ما مصرانه اجتماعی هستیم، چه در مورد دسته های خیابانی باشد و چه چت روم ها. آنچه مرا نگران می كند « تنها بازی كردن » نیست، بلكه « بازی كردن با معاشران خطرناك » است. اعضای القاعده هرگز به تنهایی بازی نمی كنند.
پرسش: داستان شما از تكامل جامعه ی بشری چه معناهای ضمنی برای سیاست بین المللی در روزگار خود ما در بر دارد؟
پاسخ: همانگونه كه اجداد ما اولین بازار ها را به نحوی به وجود آوردند كه غریبه ها می توانستند در آنها با یكدیگر ملاقات كرده و به مبادله بپردازند، ما نیز باید مكان های مشابهی برای تماس های ملت ها تشكیل دهیم. زیرا تمامی دیپلماسی بین المللی كه در بیانیه های بزرگ منشانه طنین انداز می شوند، در واقع همگی در باره ی مصالحه و چانه زنی در روابط تجاری اند، یعنی در باره ی فعالیت های مراكز دادوستد ملت ها. آمریكا و رهبرانش باید متقاعد شوند كه بازار ملت ها نیازمند نهادهایی برای تحكیم اطمینان های متقابل بین المللی است، درست به همان شدتی كه در بازارهای معمولی در جهان است. این سخن من شاید به عنوان بینشی به نظر آید كه از دوراندیشی اقتصادی بالایی و الهام بخشی و هیجان اندكی برخوردار است، اما این بهترین مایه ی امیدواری است كه داریم.
تاریخ انتشار اولیه پنج شنبه 6 بهمن 1384
1: The Evolution of Everyday Life
Economist. Aug 12th 2004
