آلمان ساعت صفر
ژوئن 29, 2008
رالف داهرن دورف
برگردان علی محمد طباطبایی

هشتم ماه می همیشه برای من خاطره های 1945 را فرا می خواند، زیرا خاتمه ی جنگ دراروپا به واقع یك ساعت صفر بود.
هنگامی كه سروكله ی اولین سربازان شوروی از انتهای خیابان كوچك ما در حومه ی غربی برلین پیدا شد، دیگر می دانستیم كه كشتار بزرگ به انتهای خود رسیده است. پدر من كه در نهضت مقاومت بود بالاخره از زندان براندنبورگ بازگشت و من دیگر نیازی نبود كه خود را مخفی كنم، یعنی عملی كه پس از آزادی ام از اردوگاه گشتاپو در آغاز ماه فوریه به بعد انجام داده بودم. یك جوری بالاخره زندگی جدیدی آغاز می گشت.
هرچند كه در ابتدا نوبت آشوب و بی نظمی بود. نازی ها رفته بودند، اما نیروهای اشغالگر هنوز هیچ نوع از حكومتی را جایگزین نكرده بودند. ما همگی مغازه های محلی را غارت می كردیم. من هنوز هم جلدهای كم حجم اشعار رومانتیكی را دارم كه آنها را من شانزده ساله شخصاً از یك كتابفروشی برداشته بود. نفرات نیروهای اشغالگر نیز دست به غارت و وحشیگری می زدند. پیدا كردن غذا كار بسیار دشواری بود. پدر من از زندان بیرون آورده شده و مستقیم به مركز برلین منتقل گردید، جایی كه او می بایست دفتر تامین انرژی برق شهر را برپا كند. این وظیفه ای بود كه می بایست به معنای واقعی كلمه از هیچ انجام شود. برای مدتی نه از برق خبری بود، نه از وسائط نقلیه و نه شكلی از زندگی سازمان یافته.
آیا این شكست بود یا آزادی؟ پاسخ این پرسش برای آلمانی ها ساده نبود، هرچند كه خانواده ما به وضوح و از هر جهت كه بگوئیم آزاد شده بود. در آن زمان پرسش این گونه بود: آزادی برای چه كاری؟ از این به بعد نكلیف ما چه خواهد بود؟
مادرم به من نصحیت كرد كه « باید كمك كنی ». به این ترتیب من به مقامات مسئول ناحیه ای كه در آن زندگی می كردیم خدمات خودم را عرضه كردم و در توزیع مواد غذایی اصلی در تعداد اندكی از فروشگاه های منطقه سلندورف یاری نمودم.
هرچند كه هفته ی بعد به مدرسه بازگشتم. من یك جواز عبور ویژه با عنوان « قربانی فاشیسم » با خود داشتم. اما دیگران صلیب های آهنی خودشان را نشان می دادند كه برای عملیات نظامی قبلی دریافت كرده بودند. بعضی ها هم پناهندگانی از شرق بودند و بسیاری از آنها خانه هایشان در حمله های هوایی از بین رفته بود و تقریباً همه ی آنها غصه دار از دست دادن عزیران خود بودند.
با این وجود ساعت صفر چندان به طول نیانجامید. این تقریباً باورنكردنی است كه تنها ظرف 3 سال بعدی از سیاست های آزاد سازی كه در پی اصلاح پولی روی داد پدیده ای به حركت در آمد كه از آن به عنوان « معجزه ی اقتصادی آلمان » صحبت می كنند.
برای آن كه دقیق تر گفته شود: به این ترتیب بود كه معجزه ی اقتصادی آلمان غربی آغاز گردید. مثال آلمان نشان می دهد كه نیروهای اشغالگر تا چه اندازه می توانند متفاوت باشند. در ناحیه ی اشغالی شوروی ها پیشرفت كند بود و مهم تر از آن این كه همه چیز با نوعی بندگی جدید همراه بود. حتی اردوگاه های كار اجباری مانند بوخن والد نگهبان ها و زندانی هایش عوض شد، اما همچنان مورد استفاده باقی ماند.
از طرف دیگر نیروهای غربی در آلمان پس از یك دوره ی كوتاه از خصومت، سیاست انتقال قدرت كنترل شده را در پیش گرفتند. طی یك سال پس از خاتمه ی جنگ اداره های آلمانی با مجریان بومی وجود داشت و طی سال بعدی انتخابات. در باره ی دموكراسی صرفاً به موعظه اكتفا نمی شد، بلكه عملاً به اجرا در می آمد و می توانست بر سنت های آلمانی استوار گردد.
یقیناً همه ی اینها را نباید به حساب نیكخواهی نیروهای اشغالگر گذارد بلكه آنها همچنین نتیجه ی جنگ سرد بودند كه تازه آغاز گشته بود و البته استحكام بخشیدن سهمی كه هركدام از دو طرف در آلمان داشتند. اما حتی در چنین حالتی نیز می توان از این جریان درسی هایی گرفت.
در این خصوص دو مورد وجود دارد كه سزاوار یادآوری هستند. یكی از آنها اقتصادی است و با طرح مارشال ارتباط پیدا می كند. شاید مایه ی تاسف است اما در هر حال حقیقت دارد كه دموكراسی چنانچه شرایط اقتصادی در حال بهبودی و پیشرفت باشد با سهولت بیشتری ریشه می دواند. لازمه ی چنین پیشرفتی قبل از هر چیز خودیاری است، اقدام های تك به تك افرادی كه حاضر نیستند بدبختی و فلاكت ساعت صفر را برای مدت طولانی بپذیرند.
چنین خودیاری می تواند توسط خط و مشی های سیاسی (یعنی آنچه لودویك ارهارد پدر « اقتصاد بازار آزاد » در آلمان انجام داد) موردتشویق قرار گیرد، اما در هر حال مقداری سرمایه برای شروع مفید است. در همین جا بود كه طرح مارشال مبتنی بر كمك و حمایت آمریكایی ها نقش حیاتی خود را بازی كرد. به نحوی مشابه اتحادیه ی اروپا به كشورهای پساكمونیستی برای طی كردن همین مسیر كمك نمود و همچنان به كمك های خود ادامه می دهد.
درس دیگر درسی است اخلاقی، و البته دشوار تر. محاكمه های نورنبرگ مجرم بودن رهبران نازی را بدون هرگونه تردیدی آشكار ساخت، البته اگر هنوز هم تردیدی در ذهن مردم باقی مانده بود. اما اگرچه همه ی اینها اهمیت بسیار داشتند، لیكن آلمان مسیر دشوار برای دورشدن از ساعت صفر را با دغدغه برای گذشته آغاز نكرد.
در واقع سال های آدناور پس از 1949 توسط بسیاری به عنوان سالهای « بازسازی » توصیف شده اند، زیرا بسیاری از چهره های كم اهمیت تر نازی ها همچنان در پست های خود باقی ماندند. به این ترتیب كشور به سهولت گذشته خود را انكار نكرد، اما به جلو گام برداشت. سال ها بعد، هنگامی كه اقتصاد بازار آزاد و دموكراسی سیاسی تثبیت شدند، آلمان به سوی « تصفیه حساب با گذشته ی خود » تغییر مسیر داد و آن هم البته به نحو بسیار موثری.
گذشته ی ناسیونال سوسیالیستی آلمان چنان به طور منحصر به فردی هولناك است كه مقایسه ی آن با كشورهای دیگری كه دارای تاریخ مشابه مصیبت زده ای هستند بی فایده است. با این حال لهستان به شیوه ی خودش راه مشابهی را پس از 1989 آغاز نمود: ابتدا پرداختن به زمان حال وآنچه تازه است و سپس تلاش برای غلبه بر گذشته و كنارآمدن با آن. رویهم رفته برای كنار آمدن با ساعت صفر یك ملت این شیوه ی بهتری است و نه حالت عكس آن.
دراروپا 8 ماه می 2005 فرصتی است برای نگاهی با اندوه و خشم به گذشته. این همچنین مجالی است برای نگاهی به آینده با غرور، آن هم در پرتوی دستاوردهای دهه های اخیر و البته موجبی است برای امید بیشتر.
رالف داهرن دورف نویسنده ی كتاب های مورد تحسین قرار گرفته ی بسیاری است. وی نمانیده ی پیشین اتحادیه ی اروپا از آلمان بود و عضو پیشین مجلس عوام انگلستان، همچنین رئیس قبلی مدرسه ی اقتصادی لندن و مسئول پیشین كالج سنت آنتونی در آكسفورد.
تاریخ انتشار اولیه چهارشنبه 11 خرداد 1384
1: Germany’s Zero Hour by Ralf Dahrendorf.
Project Syndicate 2005.
معمای سرمایه (2)
ژوئن 27, 2008
چرا سرمایه داری در غرب پیروز است و در هرجای دیگر ناكام
فصل اول از كتاب معمای سرمایه اثر هرناندو د سوتو
برگردان علی محمد طباطبایی
بخش دوم و پایانی

فصل اول (از كتاب معمای سرمایه):
معماهای پنج گانه ی سرمایه داری
« معضل اصلی پی بردن و درك این نكته است كه چرا آن بخش از جامعه ی گذشته كه من تردیدی در نام گذاری آن به عنوان جامعه ی سرمایه داری نخواهم داشت باید در شرایطی كه گویی از سایر نقاط جدا است در زیر چتر محافظ به حیات خود ادامه دهد، چرا قادر نبود كه خود را گسترش داده و تمامی جامعه را به زیر سلطه ی خود درآورد؟ . . . چرا این گونه شد كه سهم قابل توجهی از تكوین و پیدایش سرمایه فقط در بعضی بخش ها و نه در تمامی اقتصاد بازار آن دوره ممكن گردید؟ »
فرناند برودل در چرخ های تجارت
زمان بزرگترین پیروزی سرمایه داری در عین حال همان زمان بحران هایش است. سقوط دیوار برلین به بیش از یك قرن از رقابت سیاسی میان سرمایه داری و كمونیسم خاتمه داد. سرمایه داری به عنوان تنها راه ممكن برای ایجاد سازمان عاقلانه ی یك اقتصاد مدرن بدون رقیب ماند. در این لحظه از تاریخ هر كشور متعهد انتخاب دیگری ندارد. در نتیجه كشورهای جهان سوم و كشورهای كمونیستی سابق هر كدام با درجات متفاوتی از اشتیاق، بودجه های خود را متعادل ساخته، یارانه ها را قطع نموده، سرمایه گذاری خارجی را خوشامد گفته و موانع مربوط به عوارض گمركی خود را كاهش دادند.
اما تلاش های آنها با نومیدی زهرآگینی پاسخ داده شد. از روسیه تا ونزوئلا، در نیمه ی دوم دهه گذشته، همه جا دوره ای از فلاكت اقتصادی، درآمدهای شدیداً تنزل یافته و اضطراب و انزجار بود. در سخنان نیشدار نخست وزیر مالزی ماهاتیر محمد این « دوره ای از گرسنگی، شورش و تاراج » بود. روزنامه ی نیویورك تایمز همین دوره را در مقاله ای این گونه توصیف می كند: « در شفق پیروزی در جنگ سرد برای بیشتر بخش های جهان، بازار كه توسط غرب همیشه مورد تمجید و ستایش قرار می گیرد، جایش را نگرانی در برابر سرمایه داری و خطرات بی ثباتی و قساوت بازار ها گرفته است ». پیروزی سرمایه داری فقط در غرب است كه می تواند نسخه ای برای مقابله با فاجعه ی اقتصادی و سیاسی در سایر نقاط جهان باشد.
برای آمریكایی هایی كه هم از صلح و هم رونق اقتصادی برخوردار هستند، بی اعتنایی به ناآرامی ها در نقاط دیگر جهان پیوسته كاری بس ساده بوده است. هنگامی كه میانگین شاخص صنایع Dow Jones سریع تر از شاخص Sir Edmund Hillary بالا می رود، چگونه می توان ادعا نمود كه سرمایه داری دچار دردسر شده است؟ آمریكایی ها به كشورهای دیگر نگاه می كنند و همه جا را در پیشرفت می بینند، حتی اگر رشد آن كند و ناهوار باشد. آیا شما نمی توانید در مسكو یك بیگ مگ نوش جان كنید، در شانگهای یك نوار ویدئویی از فیلمی پرفروش را قرض بگیرید و در كاراكاس از نعمت اینترنت برخوردار شوید؟
هرچند كه حتی در جایی چون ایالات متحده آمریكا نگرانی ها را نمی توان به طور كامل نادیده گرفت. آمریكایی ها مشاهده می كنند كه كلمیبا در آستانه ی یك جنگ داخلی ویران گر قرار دارد، كه یك طرف آن چریك هایی كه حرفه شان قاچاق مواد مخدر است قرار دارد و در طرف دیگر شبه نظامیان سركوبگر. در جنوب مكزیك یك شورش غیر قابل كنترل در حال زبانه كشیدن است، و بخش مهمی از رشد اقتصادی آسیا كه زوركی پابرجا نگاه داشته شده بود در حال تحلیل رفتن به میان فساد و هرج و مرج است. در آمریكای لاتین توافق نظر با بازار آزاد در حال كاهش است: حمایت از خصوصی سازی از 46 درصد جمعیت در 1998 به 36 درصد در می 2000 سقوط كرده است و آنچه باز هم تهدید آمیز تر است این كه در كشورهای كمونیستی سابق مردم از سرمایه داری مایوس شده و وابستگان رژیم های كمونیستی سابق آماده برای دستیابی مجدد به قدرت هستند. همانگونه كه بعضی از آمریكایی ها به خوبی آگاه هستند، یكی از علت های شكوفایی اقتصادی آنها در دهه های گذشته این است كه هرچقدر وضعیت اقتصادی در سایر نقاط جهان مخاطره آمیزتر و متزلزل تر باشد، سهام و اوراق بهادار آمریكایی تبدیل به پناهگاه امنی برای پول بین المللی خواهد بود.
در جامعه ی اقتصادی غرب در این باره كه ناكامی در بیشتر بقیه ی نقاط جهان در تحقق سرمایه داری احتمالاً نظام اقتصادی ثروتمند غرب را به ركود و كسادی می كشاند نگرانی فزاینده ای وجود دارد. همانگونه كه میلیون ها سرمایه گذار به طور اسف انگیزی از نابود شدن سرمایه گذای هایشان در بازارهای تازه شكل گرفته آموختند، جهانی سازی به هیچ وجه یك خیابان یك طرفه نیست: اگر جهان سوم و كشورهای كمونیستی سابق نمی توانند از نفوذ غرب گریخته و جان به در برند غرب نیز نمی تواند سرنوشت خودش را از آنها جدا كند. بنابراین عكس العمل های مخالف و نامطلوب در برابر سرمایه داری در درون خود كشورهای ثروتمند نیز به شدت افزایش یافته است. شورش و ناآرامی در سیاتل در نشست سازمان تجارت جهانی در دسامبر 1999 و چند ماه پس از آن در نشست صندوق بین المللی پول و بانك جهانی در واشنگتن، بدون توجه به تنوع نارضایتی و شكایت ها، خشمی را برجسته می سازد كه سرمایه داری در حال گسترش الهام بخش آن است. اكنون بسیاری از مردم هشدارهای تاریخ نگار علم اقتصاد كارل پولانی را به خاطر می آورند كه گفته بود بازار آزاد می تواند با جامعه تصادم نموده و به فاشیسم بینجامد. ژاپن در حال دست و پنجه نرم كردن در طولانی ترین دوره ی كساد تجاری خود از زمان بحران اقتصادی بزرگ است. مردم اروپای غربی به سیاستمدارانی رای می دهند كه به آنها قول یك « راه سوم » را بدهند، راهی كه بازگشت از مسیری است كه كتابی پرفروش از فرانسه آن را « وحشت اقتصاد » نامیده بود.
این نجواهای هشدار دهنده هرچقدر هم كه نگران كننده است، با این حال تا كنون رهبران آمریكا و اروپا را ترغیب نموده كه برای بقیه جهان نیز همان موعظه های ملال آور را تكرار كنند: كاری كنید كه نظام پولی شما ثبات پیدا كند، ناآرامی های ناشی از كمبود مواد غذایی را نادیده بگیرید و با حوصله در انتظار بازگشت سرمایه گذاران خارجی باشید.
البته سرمایه گذاری های خارجی چیز بسیار خوبی است. هرچقدر بیشتر بهتر. نظام های پولی باثبات نیز چیز خوبی است، دقیقاً به همان ترتیب كه تجارت آزاد و شیوه های شفاف بانكداری و خصوصی سازی صنایع دولتی و بسیار تدبیرهای دیگر از گنجه ی دارویی غرب همگی چیزهای خوبی هستند. با این وجود ما پیوسته فراموش می كنیم كه جهانی سازی در سراسر جهان قبلاً نیز آزمایش شده است. برای مثال در آمریكای لاتین اصلاحاتی كه هدفشان ایجاد نظام های سرمایه داری بود حداقل از زمان استقلال از اسپانیا در دهه ی 1820 تا امروز 4 بار انجام گردیده است. هربار پس از وجود وجد اولیه، مردم آمریكای لاتین از سرمایه داری و خط و مشی های اقتصاد بازار آزاد روی گرداندند. این تدبیرها به وضوح كافی نبودند. در واقع آنها تا به آنجا كم آوردند كه دیگر نمی توانند نقش مثبتی بازی كنند.
هنگامی كه این راه چاره ها به جایی نمی رسد، غربی ها تقریباً همیشه نه با زیر سوال بردن كفایت آن راه علاج ها بلكه با سرزنش مردم جهان سوم از جهت فقدان روح پیشه وری یا از جهت آشنایی آنها با نظام بازار واكنش نشان می دهند. اگر آنها علی رغم تمامی آن توصیه های عالی از رونق اقتصادی ناكام مانده اند، علتش این است كه یك جای كار آنها می لنگد: مشكل آنها ناكافی بودن اصلاحات پروتستانی است، یا علت این زمین گیر شدن آنها میراث اروپای استعماری است یا این كه ضریب هوشی آنها خیلی پائین است. اما این اظهار نظر كه این فرهنگ است كه موفقیت چنین مكان های گوناگونی مانند ژاپن، سوئیس و كالیفرنیا را توضیح می دهد و باز هم فرهنگ است كه فقر نسبی مكان های گوناگونی مانند چین، استونی و باجاكالیفرنیا را تبیین می كند نه تنها كنایه آمیز و غیر انسانی كه غیر قابل قبول نیز هست. نابرابری ثروت میان غرب و سایر نقاط جهان بزرگتر از آن است كه بتواند صرفاً با فرهنگ بیان شود. اغلب انسان ها شدیداً مشتاق رسیدن به ثمره های رفاه سرمایه داری غرب اند و این علاقه تا به آن حد است كه از كودكان سانچز گرفته تا فرزندان نیكیتا خروشچف همگی در حال مهاجرت به غرب اند.
شهرهای جهان سوم و كشورهای كمونیستی سابق از كارفرماها و پیشه وران انباشته شده است. غیر ممكن است كه شما از میان یك بازار خاورمیانه بگذرید، از دهكده ای در آمریكای لاتین عبور كنید یا در مسكو سوار یك تاكسی شوید اما كسی با شما وارد یك معامله ی تجاری نشود. ساكنان این كشورها دارای استعداد، اشتیاق و یك توانایی حیرت انگیز در به دست آوردن سود از هر چیز كم ارزش هستند. آنها می توانند فن آوری های جدید را درك كرده و مورد استفاده ی مطلوب قرار دهند. اگر چنین نبود تجار آمریكایی زحمتی به خود برای محدود ساختن و كنترل استفاده ی غیر مجاز از حقوق انحصاری (patent) در خارج از كشور خود نمی دادند و البته دولت ایالات متحده نیز چنین از فرط استیصال برای جلوگیری از رسیدن فن آوری های مدرن تسلیحاتی به دست مردم كشورهای جهان سوم تقلا نمی كرد. بازارها یك سنت بسیار كهن و همه جایی هستند: مسیح 2000 سال پیش از این صراف ها و تجار را از معابد بیرون می كرد و مردم مكزیك بسیار قبل از آن كه كریستف كلمب پایش به آمریكا برسد تولیدات خود را به بازارها می بردند.
لیكن اگر مردم در كشورهایی كه در حال گذار به سرمایه داری هستند نه از گدایان رقت انگیز تشكیل می شوند و نه از كسانی كه از روی درماندگی در شیوه های منسوخ گیرافتاده اند و نه از زندانیانی چشم بسته در فرهنگ ضد نوآوری و تجدد، پس آن چیست كه مانع از آن می شود كه سرمایه داری نمی تواند همان ثروتی را كه برای غرب به ارمغان آورد برای آنها نیز فراهم آورد؟ چرا سرمایه داری فقط در غرب بود كه به شكوفایی رسید، به نحوی كه گویی در یك پوشش محافظ محصور شده بود.
در این كتاب قصد من ثابت كردن این واقعیت است كه آن مانع اصلی كه منتفع شدن بقیه جهان از سرمایه داری را غیر ممكن می سازد در واقع ناتوانی در تولید سرمایه است. سرمایه قدرتی است كه بهره وری و بازدهی كار را افزایش می دهد و باعث ایجاد ثروت ملل می گردد. سرمایه رگ حیاتی نظام سرمایه داری است، مبنایی برای پیشرفت است و آن چیزی كه كشورهای فقیر جهان نمی توانند با توسل به نیروی خودی آن را تولید كنند، حال هرچقدر هم كه آنها با شدت و حرارت در تمامی آن فعالیت هایی مشغول شوند كه معرف یك اقتصاد سرمایه داری است.
من همچنین می خواهم نشان دهم كه به كمك داده ها و اعدادی كه تیم تحقیقاتی من و خودم مزرعه به مزرعه و خانه به خانه جمع آوری نموده ایم ـ در آسیا، آفریقا، خاورمیانه و آمریكای لاتین ـ اغلب مردم فقیر این كشورها حتی همین حالا دارایی هایی را در اختیار دارند كه اگر قرار باشد سرمایه داری در این كشورها به موفقیتی رسد می توانند روی آنها حساب باز كنند. حتی در فقیر ترین كشورها، مستمندان پس انداز می كنند. ارزش پس انداز های فقرا زیاد است ـ 40 برابر كمك های خارجی كه از 1945 از سراسر جهان به این كشورها سرازیر شده است. برای مثال در مصر، ثروتی كه مردم فقیر جمع آوری نموده اند ارزشش 55 برابر بیشتر است از مجموع سرمایه گذاری های مستقیم خارجی كه هرگز در آنجا ثبت شده است، به انضمام كانال سوئز و سد اسوان. در هائیتی یعنی فقیرترین كشور آمریكای لاتین مجموع دارایی مردم فقیر بیش از 150 برابر بیشتر است از تمامی سرمایه گذاری های خارجی كه از زمان استقلال هائیتی از فرانسه در 1804 دریافت شده است. اگر ایالات متحده بودجه كمك های خارجی اش را به سطحی كه توسط سازمان ملل متحد توصیه شده است افزایش دهد ـ 7/0 درصد درآمد ملی ـ برای ثروتمندترین كشور جهان بیش از 150 سال زمان نیاز است كه برای مردم فقیر جهان كمك هایی جمع آوری شود كه معادل است با دارایی های موجود در همان كشورها.
اما موضوع اینجاست كه آنها این منابع را در شكل های معیوب نگهداری و استفاده می كنند: خانه هایی كه بر روی زمینی ساخته شده اند كه حقوق مالكیتش به شكل درستی به ثبت نرسیده است، شركت های تجاری به ثبت نرسیده با تعهدات نامشخص، صنایعی كه در نقاط پرتی قرار گرفته اند كه متخصصین مالی و سرمایه گذارها از وجود آنها بی خبرند. از آنجا كه حقوق دارندگان نسبت به این مالكیت ها به نحو درستی به ثبت نرسیده است، این اموال نمی توانند به سهولت تبدیل به سرمایه شوند، نمی توانند خارج از میدان های محدود محلی، یعنی جایی كه مردم همدیگر را می شناسند و به یكدیگر اعتماد دارند وارد داد و ستد شوند، یا آنها نمی توانند به عنوان وثیقه برای وام مورد مصرف قرار گیرند و نمی توانند به عنوان پرداخت سهم در مقابل سرمایه گذاری كه انجام شده به كارآیند.
برعكس، در غرب هرتكه زمین، هر ساختمان، هر دستگاه یا موجودی انبار در یك سند مالكیت دقیقاً اظهار می شود كه نشانه ی آشكاری است از یك جریان وسیع نهفته كه تمامی دارایی ها را به بقیه ی اقتصاد جامعه پیوند می زند. به یمن این فرآیند بازنمودی (representational) ، ملك و دارایی در وضعیتی قرار می گیرد كه می تواند در كنار وجود مادی خود یك زندگی موازی نامرئی داشته باشد. مثلاً می تواند به عنوان وثیقه برای وام مورد استفاده قرار گیرد. در ایالات متحده تنها چیزی كه مهمترین منبع برای سرمایه در جهت داد و ستد و تجارت است رهن گذاری خانه ی شخصی است. این ملك و دارایی ها همچنین می توانند رشته ی ارتباطی به پیشینه ی وام مالك ایجاد كنند، یعنی نشانه ای قابل اعتماد و پاسخگو برای جمع آوری بدهی ها و مالیات ها، یا مبنایی برای ایجاد خدمات رفاهی عمومی و قابل اعتماد عموم و شالوده ای برای ایجاد اوراق بهادار و ضمانت ها (مانند اوراق قرضه) كه می تواند بعداً در یك بازار ثانی فروخته شوند. به كمك همین فرآیند است كه غرب به ملك و دارایی زندگی حركت می بخشد و باعث می شود كه آنها ایجاد سرمایه كنند.
كشورهای جهان سوم و كمونیستی سابق فاقد این فرآیند بازنمودی (یا نمایندگی) هستند. در نتیجه در اكثر آنها سرمایه گذاری به طور ناكافی انجام می شود، یعنی مثلاً به همان ترتیبی كه در مورد یك شركت یا كارخانه می توان گفت كه در آن به طور ناكافی سرمایه گذاری شده است هنگامی كه اوراق بهادار كمتری از آنچه عایدی ها و ارزش دارایی هایش می توانست موجه جلوه دهد صادر می كند. كار و كسب و تجارت مردم فقیر این كشور ها شباهت بسیاری دارد به شركت هایی سهامی كه نمی توانند برای دریافت سرمایه گذاری جدید و تامین بودجه، سهام یا اوراق قرضه ی بیشتر صادر كنند. بدون داشتن این خاصیت نمایندگی، ملك و دارایی آنها در واقع در حكم سرمایه ی مرده است.
مردم فقیر این كشورها ـ یعنی اكثریت قاطع آنها ـ البته مالك بسیار چیز ها هستند، اما فاقد فرآیندی هستند كه بتواند نماینده یا معرف دارایی هایشان باشد و آنها را به سرمایه تبدیل كند. آنها خانه دارند، اما حق مالكیت ندارند، محصول دارند اما فاقد اسناد مالكیت هستند، تجارت خانه دارند اما مقررات تشكیل شركت ندارند. فقدان این فرآیند نمایندگی و معرف بودن بسیار ضروری است كه توضیح می دهد چرا مردمی كه هر ابداع و اختراع غربی را برگزینده اند ـ از گیره و سنجاق كاغذ گرفته تا رآكتور هسته ـ هنوز نتوانسته اند سرمایه كافی تولید كنند تا سرمایه داری محلی آنها بتواند كار كند.
این همان معمای سرمایه است. حل آن مستلزم درك این نكته است كه چگونه غربی ها، در حالی كه ملك و دارایی را با حق مالكیت بازنمود می دهند قادر هستند كه در آن ها سرمایه را تشخیص داده و از آنها سرمایه استخراج كنند. یكی از چالش های ذهن انسان در این قضیه خلاصه می شود كه چگونه چیزهایی را كه می دانیم وجود دارند، لیكن نمی توانیم به طور مستقیم آنها را مشاهده كنیم به طریقی ادارك نموده و راه ورود و دستیابی به آن ها را پیدا كنیم. همه ی چیزهایی كه واقعی اند و برای ما مفید هستند ملموس و قابل مشاهده نمی باشند. برای مثال زمان موردی واقعی است، اما فقط هنگامی می توان آن را به طور نتیجه بخش مهار نموده و مورد استفاده قرار داد كه توسط شییء به نام ساعت یا تقویم بازنمود باید (یا نشان داده شود). در سراسر تاریخ، انسان ها نظام بازنمودی و تصویری (representational) را ابداع نمودند ـ مثلاً خط، دستگاه علائم موسیقیایی، دفترداری دوبل ـ تا به این ترتیب به كمك ذهن خود آنچه را كه دست هایشان هرگز نمی توانست لمس كند به چنگ آورند. در شیوه ای مشابه، تجربه گرایان بزرگ سرمایه داری، از پدیدآورندگان نظام های انسجام یافته دارایی و سهام شركت ها گرفته تا بورس باز معروف مایكل میلكن توانستند كه سرمایه را آشكار ساخته و آن را در جایی استخراج كنند كه دیگران فقط آت و آشغال و خرت و پرت را می دیدند و آن هم به توسط ایجاد شیوه های جدید در بازنمایی آن توان بالقوه ی نامرئی كه در ملك و دارایی كه مردم می اندوزند پنهان مانده بود.
در همین لحظه كه مشغول خواندن این خطوط هستید، توسط امواج تلویزیون های اوكراین، چین و برزیل احاطه شده اید، اما نمی توانید آنها را ببینید. شما همچنین توسط ملك و دارایی هایی احاطه شده اید كه به شكل غیر قابل رویتی سرمایه را در خود پنهان ساخته اند. به همان نحوی كه امواج تلویزیون اوكراین آنقدر ضعیف است كه شما نمی توانید آن ها را به طور مستقیم احساس كنید، اما می توانید آنها را به كمك یك دستگاه تلویزیون رمزگشایی و مشاهده نمائید و صدایش را بشنوید، سرمایه را نیز می توان از دارایی و ملك استخراج نمود و عمل آورد. اما موضوع اینجاست كه این فقط غرب است كه فرآیند تبدیلی را در اختیار دارد كه لازمه ی تغییر شكل نامرئی به مرئی است. این همان تفاوتی است كه توضیح می دهد چرا كشورهای غربی به ایجاد سرمایه می پردازند اما كشورهای جهان سوم و كمونیستی سابق از آن عاجزند.
چگونه موضوعی به این مهمی از ذهن ما گریخته بود؟ اصولاً این چیز غریبی نیست هنگامی كه نمی دانیم یك دستگاه چگونه كار می كند اما با این حال می توانیم آن را به نفع خود به كار گیریم. دریانوردان بسیار قبل از آن كه نظریه ای رضایت بخش در باره ی مگنتیزم وجود داشته باشد از خاصیت آهن ربایی قطب نما برای جهت یابی خود استفاده می كردند. اصلاح كنندگان نژاد حیوانات اهلی بسیار قیل از آن كه گرگور مندل اصول ژنتیك را كشف كند دارای دانش تجربی در علم ژنتیك بودند. حتی هنگامی كه غرب به كمك سرمایه ی فراوان در حال شكوفایی و رونق اقتصادی است، آیا مردم این كشورها چیزی در باره ی منشاء سرمایه می دانند؟ اگر نمی دانند پس این احتمال وجود دارد كه غرب به منبع قدرت خودش صدمه رساند. اما چنانچه غرب از سرچشمه ی سرمایه اطلاع دارد، پس این توان را هم خواهد داشت كه خود و بقیه جهان را محافظت كند، همین كه دوباره پیشرفت و رونق اقتصادی فعلی به بحرانی ختم شود كه یقیناً خواهد آمد. زیرا این پرسش كه همیشه در بحران های بین المللی مطرح می شود دوباره شنیده خواهد شد: پول چه كسی برای حل معضل مصرف خواهد شد؟
تا كنون اغلب كشورهای غربی از این جهت كه نظام خود در تولید سرمایه را بدیهی فرض كرده و در ثبت تاریخ آن كوششی به خرج نداده اند راضی بوده اند. اما آن تاریخ باید برای بار دیگر كشف شود و این كتاب من تلاشی است برای بازگشایی تحقیق و جستجو در منشاء سرمایه و به این ترتیب این كتاب توضیح می دهد كه چگونه باید ناكامی های اقتصادی كشورهای فقیر را اصلاح نمود. این ناكامی ها البته ارتباطی با نارسایی ها و ضعف های میراث فرهنگی یا ژنتیكی آنها ندارد. آیا كسی هرگز حاضر است ادعا كند كه میان مردم آمریكای لاتین و مردم روسیه شباهت ها و نقاط اشتراك فرهنگی وجود دارد؟ و با این حال در دهه گذشته، از زمانی كه هردوی این مناطق به ایجاد سرمایه داری بدون سرمایه آغاز نمودند، آنها با معضلات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مشتركی دست به گریبان بودند: نابرابری های فاحش، اقتصاد های زیرزمینی، مافیای فراگیر، بی ثباتی سیاسی، فرار سرمایه، نادیده گرفتن آشكار قانون. منشاء این دشواری ها در صومعه های كلیسای ارتدكس یا در راستای كوره راه های اینكاها قرار ندارد.
اما این فقط كشورهای كمونیستی سابق یا جهان سوم نیستند كه دچار این گرفتاری ها شده اند. در 1783 همین معضلات در ایالات متحده وجود داشت. هنگامی كه رئیس جمهور جورج واشنكتن شكوه می كرد كه: « راهزن هایی كه به هزینه ی بسیاری دیگر بهترین ثروت های این كشور را برای خود بر می دارند » این « راهزن ها » در واقع تصرف كننده ها و سرمایه داران كوچك غیر قانونی بودند كه زمین هایی را به تصرف خود در می آوردند كه به آنها متعلق نبود. برای یك صد سال بعدی، این قبیل متصرفان عدوانی برای حقوق قانونی در زمین های خود و همزمان معدن داران برای ادعاهای مالكیت خود به نبرد پرداختند، زیرا قوانین مالكیت از شهری به شهر دیگر و از یك اردوگاه به اردوگاهی دیگر متفاوت بود. تقویت و تحكیم حقوق مالكیت در سرتاسر ایالات متحده منجر به ایجاد ابعاد عظیمی از ناآرامی و رویاروئی های اجتماعی گردید و باعث شدكه رئیس دیوان عالی كشور ژوزف استوری در 1820 متعجب شود از این كه آیا هرگز حقوقدانها قادر خواهند بود كه از پس آنها برآمده و آنها را در نهایت حل و فصل كنند.
متصرفان عدوانی، راهزن ها و بی اعتنایی آشكار به قانون آیا سخنان آشنایی نیستند؟ آمریكایی ها و اروپایی ها پیوسته به كشورهای دیگر جهان اعلام نموده اند كه « شما هم باید مثل ما بشوید ». در واقع آنها به ایالات متحده ی یك قرن پیش بسیار شباهت دارند، هنگامی كه آمریكا نیز در حكم كشوری جهان سومی بود. سیاستمداران غربی زمانی با همان چالش های تعین كننده روبرو بودند كه رهبران كشورهای در حال توسعه و كمونیستی سابق در روزگار خود ما با آنها مواجه هستند. اما جانشین های آنها ارتباط خود را با آن روزهایی از دست دادند كه پیشگامانی كه غرب آمریكا را گشودند هنوز دچار سرمایه گذاری اندك بودند زیرا آنها به ندرت دارای حقوق قانونی بر مالكیت نسبت به زمین هایی بودند كه در آنها سكنا گزیده بودند ـ و همینطور نسبت به كالاهایی كه مالكشان بودند. و این روزهایی بود كه آدام اسمیت خریدهای خود را از بازار سیاه انجام می داد، و بچه های خیابانی ولگرد به پول خردهایی چنگ می انداختند كه توریست های شاد و خندان آنها را به درون كناره های گل آلود ساحل تایمز پرتاب كرده می كردند، و زمانی كه فن سالاران ژان بابتیست كولبر شانزده هزار پیشه ور كوچك را به جرم نغض قوانین تجاری فرانسه اعدام كردند، پیشه ورانی كه تنها جرمشان تولید و وارد كردن لباس های پنبه ای به فرانسه بود.
این گذشته در واقع زمان حال بسیاری از كشورها است. كشورهای غربی چنان با موفقیت فقرای خود را در اقتصادهایشان ادغام نمودند كه حتی خاطره هایشان از این كه چنین عملی چگونه انجام شده بود را نیز از دست دادند، یعنی این كه چگونه آفرینش سرمایه آغاز گردید، در آن هنگام كه تاریخ نگار آمریكایی گوردون وود نوشت كه « چیزی بسیار مهم در جامعه و در فرهنگ آمریكا كه قبلاً هرگز نظیرش در این كشور مشاهده نشده بود در حال رخ دادن بود كه به كمك آن آرمان ها و انرژی های مردم معمولی رهایی می یافت ». آن چیز بسیار مهم این بود كه آمریكایی ها و اروپایی ها درآستانه ی تاسیس قوانین گسترده ی رسمی برای دارایی و ملك بودند تا به كمك آنها فرآیند تبدیلی را ابداع كنند كه به وجود آوردن سرمایه را مقدور می ساخت. این همان لحظه ای بود كه غرب از مرز متمایز كننده ای عبور كرد كه به سرمایه داری موفقیت آمیز منتهی گردید ـ هنگامی كه سرمایه داری به بودن یك باشگاه خصوصی خاتمه داد و به یك فرهنگ عمومی تبدیل گشت، همان هنگام كه راهزن های مخوف جرج واشنگتن به پیشاهنگان محبوب تغیر شكل دادند، پیشاهنگانی كه امروزه فرهنگ آمریكایی آنها را حرمت بسیار می نهد.
تعارض همانقدر روشن است كه نگران كننده نیز می باشد: سرمایه یعنی مهمترین جزء ضروری برای پیشرفت اقتصادی غرب، همان بخشی است كه كمترین توجه را دریافت نموده است. این بی توجهی باعث گردید كه سرمایه در هاله ای از معما پوشیده شود ـ در واقع در مجموعه ای از معما ها شامل:
معمای داده های مفقوده:
سازمان های خیره فلاكت و درماندگی مردم فقیر جهان را چنان مورد تاكید قرار داده اند كه هیچكس به طور شایسته به فكر ثبت توان و ظرفیت آنها در انباشت مال و دارایی نیفتاده است. در طی 5 سال گذشته، من و یكصد نفر از همكارانم از شش كشور مختلف كتابهایمان را بسته و چشمهای خود را گشودیم: ما به خیابانها و نواحی روستایی در 4 قاره ی متفاوت رفتین تا ارزیابی كنیم كه بخش فقیر جامعه چه مقدار پس انداز می كند. یافته های ما حكایت از آن دارد كه این مقداری بسیار عظیم است. لیكن بیشتر آن را سرمایه ی مرده تشكیل می دهد.
معمای سرمایه:
این همان معمای كلیدی است و موضوع اصلی این كتاب. سرمایه موضوعی است كه در سه قرن گذشته اندیشمندان را مجذوب خود ساخته است. ماركس معتقد بود كه باید فراتر از فیزیك رفت تا بتوان به « مرغی كه تخم های طلایی می گذارد » دست یافت. آدام اسمیت احساس می كرد كه باید « نوعی رد گاری از میان هوا » را ایجاد كرد تا بتوان به همان مرغ رسید. اما هیچكس نگفت كه آن مرغ اصلاً كجا مخفی شده است، یا سرمایه چیست و چگونه به وجود می آید و رابطه ی آن با پول چیست؟
معمای آگاهی سیاسی:
اگر این اندازه سرمایه ی مرده در جهان وجود دارد و در دستان بسیاری از مردم فقیر قرار گرفته، چرا دولت ها تلاشی نكرده اند تا از چنین ثروت موجود و بالقوه بهره برداری كنند؟ علت آن بسیار ساده است: این وضعیت در این چهل سال آخر در درسترس قرار گرفته است، یعنی هنگامی كه میلیارد ها انسان در سراسر جهان از نوعی زندگی در مقیاس كوچك به زندگی در مقیاس وسیع تغیر مسیر داده اند. مهاجرت وسیع به شهرها ایجاد یك تقسیم كار سریع كرده و در كشورهای فقیر یك انقلاب عظیم صنعتی ـ تجاری را بوجود آورد، انقلابی كه به طور شگفت آوری با بی اعتنایی مواجه گردید.
درس های گمشده از تاریخ ایالات متحده آمریكا:
آنچه در جهان سوم و كشورهای كمونیستی سابق روی می دهد پیش از این نیز در اروپا و آمریكای شمالی اتفاق افتاده است. متاسفانه شدیداً مسحور ناكامی آن بسیار مردم در آن كشورها در انتقال به سرمایه داری شدیم و به این ترتیب فراموش كردیم كه كشورهای سرمایه داری موفق خودشان این مرحله را چگونه پشت سر گذارده اند. برای سال ها من فن سالاران و سیاستمداران را در كشورهای پیشرفته، از آلاسكا گرفته تا توكیو، ملاقات می كردم و از آنها در این باره می پرسیدم، اما هیچكس پاسخی نداشت. این یك معما بود. من در نهایت پاسخ خود را در كتاب های تاریخ آنها یافتم، كه البته مناسب ترین نمونه ی آنها تاریخ ایالات متحده ی آمریكا بود.
معمای ناكامی در اقدامات حقوقی:
چرا قوانین مالكیت در خارج از جهان غرب به درستی كار نمی كند؟ از قرن 19 تمامی كشورهای دیگر در حال كپی كردن چنین قوانینی هستند تا به شهروندان خود قالبی را برای تولید ثروت ارائه كنند. آنها هنوز هم به كپی كردن چنین قوانینی ادامه می دهند، و آن گونه كه پیداست این قوانیم فاقد كارایی های لازم بوده است. بیشتر شهروندان این كشور ها هنوز هم نمی توانند از قوانین خود برای تبدیل پس اندازهایشان به سرمایه استفاده كنند. این كه چرا چنین است و آن چه چیزی است كه برای آن كه این قوانین بتوانند به درستی كار كنند خود هنوز هم یك معما باقی مانده است.
راه حل هركدام از این معماها موضوع اصلی فصل های این كتاب است.
اكنون دیگر وقت آن رسیده است كه این معضل كه « چرا سرمایه داری در غرب پیروز بود و در هر جای دیگر عملاً ناكام » حل شود. از آنجا كه تمامی جایگزین های موجه و پذیرفتنی برای سرمایه داری اكنون زایل شده اند، ما دیگر در وضعیتی قرا گرفته ایم كه سرمایه را به طور منصفانه و به دقت مورد بررسی قرار دهیم.
The Mystery of Capital by Hernando de Soto
www.ild.org
شیفتگی برای قرون وسطی
ژوئن 27, 2008

خیال پردازی های رُمانتیك دوره ای كه از دورنماهای غافلگیركننده و ویرانه های درهم فروپاشیده به وجد می آمد، اشتیاق نوظهوری برای حال و هوای گذشته با خود همراه آورد. خیال پردازی نه فقط از طریق یونان باستان و روم، بل حتی به توسط قرون وسطی برانگیخته شد، بطوریكه توجه به هنر گوتیك دوباره رواج تازه ای یافت.
در نیمه ی دوم سده عمارت هایی با گوشه های نامنظم و برج های كوچك ساخته شدند كه قلعه های قرون وسطا را به خاطر می آوردند. در 1750 هوراك والپول كه نویسنده و منتقد هنری بود آغاز به تغییر شكل بنای خانه ای به نام Strawberry Hill در Twickham كرد و آنرا به شكلی شبیه به قصرهای گوتیك و تا حدودی به سبک شرقی با بخش های سر به فلك كشیده و نامنظم و نامتقارن ساخت که به نوعی یک پیتورسک هم بود (تصویر 17).


تصویر 17: Strawberry Hill در Twickham لندن اثر هوراک والپول
http://i25.tinypic.com/2uejibr.jpg
در اواخر همان سـده ویلیام بكفورد به آرشیتكت معروف جیمز وات (1813ـ1746) ماموریت داد تا عمارتی رُمانتیك و خیال انگیز به نام Fonthill Abbey با برجی به ارتفاع 70 متر بسازد (تصویر 18) . طرح اولیه را بلفورد به عنوان یک عمارت نمایشی در نظر گرفت كه می بایست در پایان شبیه به بقایای صومعه ای از قرون وسطایی درمی آمد. او بنا را ادامه داد تا آنكه به سال 1808 تصمیم به سكنی گزیدن در آن گرفت. بزودی پس از آنكه ساختمان به اتمام رسید و مالك غیر عادی اش ساختمان را فروخت، برج ساختمان كه به مقدار ناكافی پی ریزی شده بود فروریخته و تخریب گردید و برای مالك جدیدش به راستی ویرانه ای واقعی برجای گذاشت.
این دو ساختمان چیزی افسانه ای در خود داشتند كه بیشتر بر منابع ادبی و هنری سازندگانش وابسته بود تا بر باقیمانده ای واقعی از یک سبك معماری قرون وسطایی. جذابیت هوش ربای قرون وسطی محبوبیت رمان های سر والتر اسكات و رمان های هوراك والپول و ان رادكلیف را افزایش داد که در حال و هوای عصر گوتیک نوشته شده و ماجراهای وحشتناکی را تعریف می کردند. ستایش انگیز ترین نمونه ی شیفتگی برای قرون وسطی را در ادبیات یک فریبكار اسكاتلندی به نام جیمز مكفرسون می توان یافت كه شعرهای بیشماری را از اسكاتلند » یافته و ترجمه نمود « كه در واقع ابداعات خود او بودند، اما او آنها را به آوازه خوانی اسكاتلندی به نام اوسیان نسبت میداد. این افسانه ها كه بخش اعظمشان بر اساس اشعاری كه واقعاً وجود داشتند سروده شده بودند حتی تا پس از مرگ مكفرسون نیز به عنوان واقعی و اصلی شناخته میشدند. افراد زود باور اوسیان را هم شأن با هومر ارزیابی می كردند. توجه و علاقه به علوم نیز همچون احیاء سبك معماری قرون وسطی كمی دیرتر فراگیر شد و از طریق جذابیت رُمانتیك برای گذشته ای دور، غبار آلود و نیمه فراموش شده نظر ها را جلب نمود.

تصویر 18: صومعه Fonthill ساخته ی جیمز وات. ویلیام بکفورد صاحب آن یک میلیونر غیر عادی
بود و در عین حال یک نوینسده که در 1786 رمانی ترسناک به نام Vatbok را نوشت.
پیتورسک یا زیبایی نقاشی گونه
ژوئن 26, 2008

تابلوی دیگری از کاسپار دیوید فریدریش به نام در قبرستان
در نیمه دوم قرن هژدهم فضای اسراسرآمیزتابلوهای فرانچسگو گواردی که حکایت از رویکردی رمانتیک نسبت به درون مایه داشت تبدیل به یک مد هنری گردید و تاریكی و رازوارگی تبدیل به هدفی فی نفسه شد. تلاش هنرمندان بر این بود که احساسات مخاطب را بیدار كنند، و آنهم به این ترتیب كه برای آنها این مجال را فراهم سازند تا باخیال پردازی هایشان شخصاً رخنه های اثر را تكمیل كنند. ویرانه ها و صحنه پردازی های پرآشوب همیشه هنرمندان دوره های گذشته را شیفته و مجذوب خود میكردند. گیرایی و جذابیت ویرانه ها اما ابتدا در دوره ی روشنگری بود كه تبدیل به اشتیاقی شدید و همگانی گردید.
انگلیسی ها برای حكاكی های روی فلز جیووانی باتیستا پیرانزیس (1778 ـ 1720) شیفتگی زیادی احساس میكردند. او كسی بود كه توجه واقعی باستان شناسانه به بقایای بناهای رومی را با فضای شبح گونه و رُمانتیك از دل شكستگی و ویرانی به یكدیگر پیوند زد (تصویر16). تخیلات تاریك و وهم آور یا همان Capricci در آثار پیرانزیس انگلیسـی ها را به این فكر انداخته بود كه در پی [ساختن] ویرانه های واقعی باشند. در ابتدای سده، وانبروگ (Vanbrugh) با ناكامی سعی نمود تا خانه ی كهن اربابی Blenheim را نجات دهد، اما دوشس فرمان به ویرانی آن داد. در اواسط سده برخی از انگلیسی ها عملاً « ویرانه های » نوپا بنا میكردند تا به پارك هایشان فضای رُمانتیك اعطاء كنند.

تصویر 16: جیووانی باتیستا پیرانزی. حکاکی روی فلز از مجموعه خرابه های
روم باستانی. 1761میلادی. بوستون. موزه هنرهای زیبا
مفهوم نقاشی گونه یا Pittoresk در ابتدای قرن ظاهر شد و منظور از آن توصیف مناظری از طبیعت بود كه همان نوع جذابیت را اعمال می كرد كه در یك تابلوی نقاشی نهفته بود، بخصوص جذابیتی كه در تابلوهای كلود لوریان احساس می شد. سپس در ادامه ی همان قرن تابلو هایی با شورانگیزی بیشتر ترجیح داده شدند، تابلو هایی كه انسان را به یاد هم دوره ی كلود لوریان یعنی سالواتور روزا می انداخت. تاریكی در تابلو های او نوعی خوف و هراس پیچیده در داستان ها و افسانه های بسیار در بیننده ایجاد میكرد. ادموند برك اولین فردی بود كه گرایش در هنر را با مفهوم كلاسیك از والایی یا بلند مرتبگی كه از فن بیان و خطابه به وام گرفته شده بود پیوند زد، مفهومی كه معرف غنی ترین احساسات انسانی چون ترس و همدردی بود و همچنین نمادی از تراژدی یونانی. برك می نویسد:
|
برای ایجاد هراس به نظر میرسد كه در مجموع تاریكی ضروری است. وقتی ما گستره ی خطر را بشناسیم . . . ، بخش وسیعی از ترس محو خواهد شد. . . ، در هنر نقاشی آن نوع از تاریكی كه به طور موثر و سنجیده در موارد خاصی به خدمت گرفته شود به اثر بخشی تصویر یاری میرساند، زیرا تصاویر موجود در نقاشی شباهت دقیقی به اصلشان در طبیعت دارند، و در طبیعت تصاویر تیره، مغشوش و مبهم، در نسبت با تصاویر روشن تر و واضح تر برای برانگیختن احساسات پرشور اثر سترگی بر خیال پردازی می گذارند. تحقیق فلسفی در باره ی منشأ ایده های ما در مورد امر متعالی و زیبا |
در پایان قرن اُوِدال پرایس پیتورسک را در هنرِ به رمز درآمده ی سده به عنوان كیفیتی متفاوت از زیبایی معین نمود. زیبایی از نظر او شامل شكلی بی كم و كاست و كامل ، لطیف و صیقل خورده و پرداخت شده بود، آنهم در حالیكه امر متعالی والاترین احساسات را بیدار میكرد. پیتورسک مابین آن دو قرار می گرفت، به عنوان آن چیزی كه طبق نظر پرایس « بر ذهن نقاش جاذبه ی شدیدی اعمال می نمود و با این وجود نه چیزی عالی بود و نه زیبا. » بدین ترتیب ویرانه ها به عنوان نمونه ای از پیتورسک اصلی شناخته شدند، زیرا آنها دیگر زیبایی خط لطیف و شكل اولیه ی بنا یا ساختمان را ندارند، اما با این وجود تاثیر هنری و زیباشناسانه بر بیننده می گذارند.
پیتورسک در فضاسازی و زیباسازی باغ های انگلیسی به عنوان هدفی در خود و زیباشناسانه پذیرفته شد و سپس به مد روز تبدیل گردید. ایجاد املاک مزروعی در دوره رکوکو که حکایت از طبیعی بودن داشتند و مبدع آنها لورد برلینگتون بود به چمنزارهای وسیع و رج های درختانی که با دقت غرس شده بودند و مطابق با سلیقه باغبان محبوب نیمه سده کاپابلیتی بروان بود تبدیل گشت و به این ترتیب یک نوع طبیعت وحشی مطابق با خصوصیات زیبایی نقاشی گونه بوجود آمد. نشاط سرشار از خیال پردازی در مورد طبیعت وحشی و ویرانه ها كه از دشواری های رسیدن به غایت زیبایی و امر متعالی اجتناب می کرد در تمامی نیمه ی دوم سده در ادبیات و نقاشی حضور داشتند.
معمای سرمایه
ژوئن 25, 2008
چرا سرمایه داری در غرب پیروز است و در هرجای دیگر ناكام
فصل اول از كتاب معمای سرمایه اثر هرناندو د سوتو
برگردان علی محمد طباطبایی
بخش اول

زندگی نامه ی هرناندو د سوتو (از موسسه ی كاتو):
بسیار نادر است یافتن آن اقتصاددانی كه هدف تلاش هایی برای بمب گذاری و سوء قصد تروریستی قرار گرفته باشد، اما هرناندو د سوتو یك اقتصاددان معمولی نیست. وی در ابتدا كار خود را در كشورش پرو و با تحقیقات بر تصوری انقلابی آغاز نمود كه در سراسر جهان فقیر بدون عكس العمل نماند: فقدان حقوق رسمی و قانونی مالكیت به عنوان منبع فقر در كشورهای فقیر. ده ها سال فعالیت پیشگام او برای شخصیت های برجسته ی سیاسی كشورها از یك طرف و آنچه وی از طرف دیگر شخصاً در خیابانها به نمایندگی از حقوق مالكیت برای مردم فقیر انجام داد، باعث تحسین جهانی و شناسایی او گردید.
در 1999 نشریه ی تایم د سوتو را به عنوان یكی از پنج نفر نوآور اصلی آمریكای لاتین در قرن 20 انتخاب نمود. نشریه ی Fobes او را به عنوان یكی از 15 مبتكر برجسته و « كسی كه آینده ی شما را به كلی عوض می كند » تعین نمود. نیویورك تایمز در باره ی او نوشت كه « رهبران كشورهای فقیر، یكی از امیدوار كننده ترین چیزهایی كه در این سالها شنیده اند همین اصول اقتصادی د سوتو است ». نشریه ی اكونومیست موسسه ای كه وی با نام « آزادی و دموكراسی » (ILD) ایجاد كرده بود را به عنوان یكی از دو موسسه ی طرازاول جهان در مشاوره شناخت.
د سوتو ابتدا در كشور خودش پرو بود كه كار اصلی خود را آغاز نمود. در 1979 وی كه اكنون 38 سال داشت پس از موفقیت در پیشه ی تجارت در اروپا به كشورش پرو كه از فقر شدید و سالهای طولانی حكومت نظامی در رنج بود بازگشت. او كه اكنون به انداز كافی برای بازنشستگی خود امكانات مالی تهیه كرده بود تصمیم گرفت كه زندگی اش را وقف حل معمای توسعه در كشورهای فقیر كند: چرا بعضی از كشورها ثروتمند هستند و بقیه فقیر؟ وی می دانست كه مردم پرو از جهت انرژی لازم برای تجارت و كسب و پیشه كمبودی ندارند. اقتصاد پر جنب و جوش و غیر رسمی شهر لیما خود گواه بر این نظر بود. مشكل فقدان خود ملك و دارایی هم نبود. از روستاها گرفته تا حلبی آبادها، مالكیت زیر سیطره ی نظامی از حقوق مالكیت قرار داشت كه از راه های غیر رسمی شكل گرفته و مورد تصدیق و تایید همگان بود. اما همانگونه كه د سوتو در كتاب خود « راه دیگر » (منتشره در 1986) توضیح می دهد، این مالكین دوفاكتو (بالفعل) از اقتصاد رسمی و قانونی محروم بودند ـ و این همان ریشه ی معضل اصلی است. به گفته ی وی در كتاب دیگرش معمای سرمایه « آنها خانه داشتند اما فاقد حقوق مالكیت بودند، محصول زراعی داشتند اما سند نداشتند، تجارت می كردند، اما در شركت هایی بدون حقوق قانون تجارت ».
در 1980 د سوتو موسسه ی آزادی و دموكراسی را ایجاد نمود. او و همكاران محققش هر چقدر بیشتر به تحقیق می پرداختند، بیشتر متوجه این قضیه می شدند كه به دست آوردن تایید قانونی حقوق مالكیت فردی از طریق درآویختن با حكومت پرو اگر غیر ممكن نیست لیكن حقیقتاً كاری بسیار كلافه كننده است.
د سوتو به عنوان یك فعال و سپس مشاور پرزیدنت آلبرتو فوجی موری در اوایل سالهای دولت او، حركتی را آغاز نمود تا به این ترتیب روستائیان فقیر كشورش از اقتصاد سایه بیروت آمده و استعداد و توانایی آنها شكوفا شود به طوری كه بتوانند در نهایت به ایجاد ثروت بپردازند، یعنی طرحی كه امروز نیز همچنان ادامه دارد.
پس از فعالیت اولیه در میهنش پرو، اكنون د سوتو را می توان دید كه در سرتاسر جهان به مسافرت می پردازد و با سران فعلی و آینده ی سیاسی كشورها ملاقات می كند. ویسنته فوكس رئیس جمهور مكزیك هنگامی كه فرماندار ایالات گواناجواتو بود د سوتو را به همكاری دعوت نمود و هنوز هم این كار مشترك برای ایجاد اصلاحاتی در قوانین مالكیت ادامه دارد. فرزند رئیس جمهور مصر جمال مبارك از جمله جویندگان مشورت های د سوتو است و اكنون در مصر طرحی مبتنی بر نظرات د سوتو برای حقوق مالكیت در حال پیاده شدن است. رئیس جمهوران فیلیپین ژوزف استرادا و گلوریا آرویا د سوتو را برای كمك به كشور خود فراخواده بودند. نیویورك تایمز گزارش می كند كه روسای جمهور كشورهای آفریقایی مرتب در حال ایجاد ارتباط از راه دور با وی هستند.
د سوتو به سران این كشورها می گوید كه مشكل شهروندان فقیر آنها فقدان حقوق مالكیت قانونی برای دارایی هایی است كه در اختیار آنها می باشد، از همین رو آنها نمی توانند آن دارایی ها را به عنوان وثیقه مورد استفاده قرار داده و از بانك ها وام دریافت كنند تا به این ترتیب بتوانند كار و كسب خود را توسعه دهند یا وضعیت ملك و دارایی خود را بهبود بخشند. او و دستایارنش مقدار « سرمایه ی مرده » در دارایی های بدون سند را كه در اختیار مردم فقیر جهان است برآورد كرده اند « حد اقل 3/9 تریلیون دلار » ـ مبلغی چنان زیاد كه مقدار كمك های خارجی كه به كشورهای در حال توسعه از 1945 اختصاص یافته را ناچیز جلوه می دهد.
هرناندو د سوتو به واقع درك ما را از علل ایجاد ثروت و دارایی شدیداً دگرگون كرده است. در حالی كه بسیاری از محققین به اهمیت حقوق مالكیت در بالابردن استاندارهای زندگی مردم اشاره كرده و آن را تشریح كرده اند، اما د سوتو این پرسش دشوار را مطرح ساخته است كه آن چه چیزی است كه باعث می شود حكومت حقوق مالكیت و نقش آن در جوامع مردم فقیر را مورد تایید قرار دهد. آیا آنها می توانند نظارت صرفاً فیزیكی « فراتر از قانون » بر ملك و دارایی را به سرمایه تغیر ماهیت دهند، یعنی همان كلید توسعه ی پایدار اقتصادی؟
د سوتو تصریح می كند كه آنها می توانند به موقعیت قانونی نائل شده و رهنمون هایی را برای « فرآیند سرمایه سازی » برای كشورهای فقیر توسعه دهند. هرناندو د سوتو چه در عملكردها و چه در كتاب هایش « راه دیگر » و « معمای سرمایه » بسیار بیشتر از آن كه فقط درس های اقتصادی در باره ی مسائل قدیمی داده باشد انجام داده است. او هم پرسش های جدیدی مطرح ساخته و هم درك نو و امید تازه ای برای تبدیل فقر به ثروت فراهم آورده است.
د سوتو نه فقط در كشورهای فقیر محبوب است كه مورد حمایت و تایید بسیاری از مراكز با نفوذ غربی می باشد ـ از لیبرال های چپ تا محافظه كاران. رئیس جمهور سابق آمریكا بیل كلینتون، سناتور بیل برادلی، برنده ی جایزه ی نوبل اقتصادی میلتون فریدمن و نخست وزیر سابق انگلستان مارگارت تاچر همگی وی را مورد ستایش و تمجید قرار داده اند. رئیس بانك جهانی جیمز ولفن سون وی را همراه خود به سفری به روسیه برد كه متعاقب آن د سوتو با رئیس جمهور روسیه ملاقات نمود.
د سوتو كار خود را به جهان روشنفكری محدود نساخته است. او را می توان دید كه به طور خستگی ناپذیر در میان خیابان های شلوغ و دهكده های فقیر هائیتی، پرو، مصر و بالی در حال فعالیت است، در شرایطی كه وی با گارگران مزرعه، فروشندگان بازار سیاه، فروشنده های دوره گرد، پیشه وران محلی و كارگران كارخانه ها در حال صحبت می باشد. فعالیت وی در ILD دولت های كشورهای در حال توسعه را به سوی ساده سازی و كارآمد تر ساختن فرآیند اعطای حقوق مالگیت راهنمایی می كند.
بخاطر تلاش های او، گروه تروریستی ماركسیستی پروئی « راه درخشان » وی را هدف ترور های خود قرار داده است. دفتر موسسه وی با بمب منفجر گردیده و اتوموبیلش به رگبار بسته شد. اما امروز راه درخشان در شرف نابودی است، و د سوتو همچنان زنده و همواره مدافعی پرشور. تسلیم حقوق رسمی مالكیت به مردم فقیر می تواند آنها را از تاثیر عوام فریب ها نجات داده و به درون نظم گسترده اقتصاد مدرن جهان وارد سازد. چالش د سوتو و هنر اصلی زندگی او را می توان در این گفته ی وی خلاصه كرد: « آیا می توانیم سرمایه داری را فراگیر ساخته و به انحصار مردم فقیر توسط چپ ها خاتمه داده و نشان دهیم كه این نظام اقتصادی نیز می تواند با (منافع) مردم فقیر منطبق گردد؟ ».
باروك پسین (رمانتیک ها)
ژوئن 24, 2008

یکی دیگر از تابلوهای بسیار مشهور کاسپار دیوید فریدریش معرف سبک رمانتیک
ركوكو سبكی بود كه آگاهانه مسیر خود را از جهان شمولی باروك تغییر داد. در ایتالیا و آلمان سبك باروكِ پسین تا اواخر قرن هژدهم به حیات خود ادامه داد. باوجودی كه این سبك توسط تاثیر فرانسوی ها لطیف تر و روشن تر گردید، اما همچنان تمامیت پویا و فن وهم نمایی متظاهرانه ی اوج باروك را محفوظ نگاه داشت.
گذار از اوج باروك به باروك پسین در آلمان به سهولت قابل پی گیری است. در اینجا به سبب جدال های مذهبی جنگ های سی ساله از پیشرفت و تکامل هنر جلوگـیری به عمل آمد، بطوری كه اوج باروك ابتــدا در اواخر قرن هفدهم آغاز گردید. گذار از ظرافت تزئینی گوتیكِ پسین به اشكال مشابه در باروك بدون هرگونه دشواری به انجام رسید. در بنا های باروك در آلمان احساسی از لطافت و ظرافت می یابیم كه به تهذیب لطیف باروكِ پسین منتقل گردید. در موقوفه ی Melk در اتریش كلیسائی به تقلید از سبك كلیسای ایل گزو (Il Gesu) در رم (تصویر11) ساخته شد. در این كلیسا نمازخانه ها از تالار مركزی با سقف طاقی به خارج ادامه می یابند. با این وجود بخش داخلی آن بر ارتفاع راهرو ها تاثیـری از ویژگی مشخص گوتیك ـ باروكی می بخشد. از رنسانس آغازین تا باروك، طراحان كلیساها از راهروها و ستون های زیر پنجره ای سه دهانه چشم پوشیدند. علت آن این بود كه ستون های زیر پنجره ی سه دهانه یكپارچگی و انسجام فضا را از شكل می انداخت. برای این کلیسا یك راهروی یكسو باز در نظر گرفته شد كه در بین حامل های تالار مركزی اتاقك های شكیلی تشكیل داده است. خطوط موجی شكل اوج باروك، در تفاوت فاحش میان شكمی های برجسته پنجره های راهرو ها و تلاطم تورفتگی های پایه های حامل سقف متجلی می شوند. در گنبد ها بازی پر از ریزه كاری ریتم ها، به نقاشی های وهم آور در سبك كورتونایی* ختم میشوند. با وجود ظاهر و نمای به شدت تزئینی، این كلیسا دارای زیبایی لطیفی است كه با الگوهای ركوكویی مشتركات زیادی پیدا میكند.

تصویر 11: نمای داخلی کلیسای موقوفه ی Melk در اتریش که در حدود 1738 ساخته شده است.
(تصویر بسیار بزرگ، حدود 2 مگا بایت)
چنانچه از نظر جغرافیایی بیشتر به سمت غرب متوجه شویم، یعنی نزدیكتر به فرانسه، ظهور پوچ پندار گرایی** (Illusionismus) در هنر باروك پسین را می یابیم كه مشتركات زیادی با روی گردانی ركوكو از هیبت و رسمی بودن دارد، اما اهداف و نظراتِ اوج باروك را محفوظ نگاه داشته است كه طبق آن تماشاگر بطور كامل در درام موجود در اثر شركت داده می شود. در قصری موسوم به قصر اسقف در Wurzburg (تصویر 12 و 13) مفهوم » ارگانیك « به معنای دقیق كلمه مورد استفاده ی صحیح پیدا كرده است، زیرا تزئینات داخلی چنان بنظر میرسند كه گویی از درون معماری به سوی بیرون در حال نشو و نما هستند. هنر باروك پسین درهم ریختگی آگاهانه ی اوج باروك مابین زیر ساخت و نقاشی، مجسمه و معماری را محفوظ نگاه داشته است. در Wurzburg بازدیدكننده در تخیلات بازیگوشانه ی پر از لطافت شركت داده میشود. در تالار قیصر كه به رنگ طلایی و كرم تزئین شده است، معماری و تندیس های انفرادی با نقاشی سقف درهم ادغام شده و مجموعه ی واحدی را تشكیل می دهند.

تصویر 12: نمایی از سالن قیصر در قصر اسقف طراحی و ساخته شده توسط یوهان بالتازار نویمان به سال 54 ـ 1749

تصویر 13: نقاشی دیواری اثر جیووانی باتیستا تیپولو در سقف سالن قیصر
(تصویر بزرگ در حدود 1 مگابایت)
نقاش سقف های وهم انگیز در Wurzburg هنرمند مشهور ونیزی جیووانی باتیستا تیپولو (1770 ـ 1696) بود. ویژگی سبك كارش استفاده از رنگ های درخشان و لطیف بود كه در همان سنت تیسیان و جورجیو مورد استفاده قرار می گرفت. شوخ طبعی عصر او در كنایه های بازیگوشانه اش خود را بر مخاطب آشكار می سازند. برای مثال در تالار قیصر بر روی ستونی نقاش به جای كشیدن تندیسی، تصویر سگی را نقاشی كرده است.
جادوی رنگین و شاعرانه ی تیپولو را باید بخشی از آخرین شكوفایی مكتب ونیزی به حساب آورد كه در ظهور نور و فضا از باروك پسین خود را به نمایش گذارده بودند. هنرمندِ هم عصر او جیووانی آنتونیو كانالتو (1768 ـ 1697) ترجیح می داد تا مناظر نقاشی هایش را به تعبیری در سرخی یك بعد از ظهر گرم تابستانی فروبرد. كانالتو بیشتر راغب به نقاشی هایی از پستی و بلندی های سطح زمین بود كه وی آنها را در شكلی تخیلی متجلی میساخت. اشراف و شهروندان ثروتمند كه در سفرهای آموزشی خود به ایتالیا می آمدند، خواستار نقاشی های یادبود از مناطقی كه بازدید می كردند بودند، و از آنجا كه سلیقه ی آنها توسط مناظر آرمانی كلود لوریان شكل گرفته بود، توقع بیشتری برای بازنمایی دقیق بناها و تالاب ها داشتند. كانالتو در به هم جوش دادن بازنمایی واقعیت و آرمان گرایی موفقیت خاصی بدست آورد. در تصویر 14 در سمت چپ Dogenpalast را می توان مشاهده كرد، سمت راستِ تصویر، در دوردست Palladios San Giorgio Maggiore دیده می شود. و با این وجود ونیزی كه كانالتو ساخته است، در جهانی دوردست و رویایی از نور و فضائی بیشتر خیالی تا واقعی قرار دارد.

تصویر 14: حوضچه سنت مارک. رنگ روغن روی بوم. 125 در 153 سانتیمتر موزه هنرهای تجسمی در بوستون
هرزدیسه گرایی خیال پردازانه تیپولو و پرداختن به جزئیاتِ توپوگرافیكِ كانالتو در تصاویر دقیق و واقعی از مكانهای جغرافیایی فرانچسكو گاردی (1793ـ1712) با یكدیگر تركیب شده اند. گوارین صحنه های نقاشی هایش را با تزئینات و خرابه های رُمانتیك مملو از خزه و پیچك های انگور می آراست تا فضایی اسرارآمیز خلق كند. مناظری چون تصویر 15 بیشتر خیال پردازانه هستند تا واقعی و اصطلاحاً به آنها Capricci می گویند، كه در معنی لغوی مورچه معنی می داد اما منظور از آن تخیلات تاریك و وهم آور و یا به عبارت دیگر ابداعات آگاهانه یا خیال پردازانه بود. در قرن هژدهم استفاده از امر غیر منتظره یا ناگهانگی در صحنه ای واقعی، درون مایه ای مورد علاقه و محبوب عموم بود.

تصویر 15: فرانچسکو گاردی
* پیترو بِرِتینی كورتونا، نقاش و معمار باروك در ایتالیا
** منظور از این اصطلاح این است که نقاش چنان با مهارت و با انتخاب موضوع مناسب اثری بر روی دیوار (در خانه های اشرافی) نقاشی می کند که مخاطبین تصور می کنند با واقعیت روبرو هستند و نه با نقاشی.
فوتبال و فلسفه
ژوئن 23, 2008
فوتبال و فلسفه (1)
المر هنكیس
برگردان علی محمد طباطبایی

گــــ . . . ــل !!! سعادتی آسمانی یا عذابی جهنمی؟ بستگی به این خواهد داشت كه با این گل كدام یك از دو تیم امتیاز كسب كرده است: تیم ما یا تیم دیگری. چگونه ممكن است كه مسیر یك توپ باعث این همه خوشبختی یا اندوه شود؟ چندین هفته است كه من در برابر تلویزیون خود نشسته و مشغول تماشای مسابقه های مهیج فوتبال هستم. همسرم، مرا با طلاق و سایر اقدامات تنبیهی تهدید می كند. منشاء این جاذبه و گیرایی و این جادوی فوتبال چیست؟ جهان بازی برای ما همیشه در حكم باغ عدن بوده است. در هر لحظه ی مفروض می توانیم از جهان واقعی خود به درون معصومیت، آزادی و سعادت بازی قدم گذاریم. فوتبال و باغ عدن؟ این دو با هم چه رابطه ای ممكن است داشته باشند؟
هر كدام از این دو بازنمودی از گستره ی مقدس آزادی و نظم هستند. به عبارت دیگر معنویت و عدالت در جهان روزمره ی ما که انباشته از بی نظمی و آشوب، بندگی و انقیاد و بی عدالتی و گناهكاری است. صفحه ی شطرنج، زمین بازی تنیس یا فوتبال: درون مرز های آنها ما خود را آزاد حس می كنیم زیرا در اینجا این خود ما هستیم كه قواعد بازی را مستقر می سازیم و دیگر تابع قوانین آهنین جهان خارج نمی باشیم. در اینجا ما احساس معصومیت نیز می كنیم زیرا جهان بازی جهان معصومیت نیز هست: باغ عدن قبل از هبوط آدمی. در جهان بازی می توانیم به نحوی كودكانه خودخواه باشیم و می توانیم عطش خود از موفقیت، قدرت و سلطه را ارضاء كنیم. و همه ی اینها بدون تجربه ی احساس گناه یا تقصیر.
در جهان بازی به نحو تناقض آمیزی از محدودیت هایی که خود بازی بر اساس آنها به جلو می ورد آزادی بوجود می آید. در بازی فوتبال قاعده اصلی بسیار ساده است: توپ باید از مركز زمین به طرف یكی از دو دروازه حركت داده شود. اگر قرار بر این باشد که توپ از مركز زمین مستقیماً در یكی از دو دروازه جای گیرد از ظواهر امر چنین به نظر خواهد آمد كه پیشاپیش مسیرش به طور دقیق تعیین شده بود و بنابراین كل ماجرا چیزی خسته كننده از آب در خواهد آمد. برای ایجاد آزادی، قواعد [بازی] در مسیر حركت توپ موانعی ایجاد می كنند و بدین ترتیب حركت های آن بغرنج تر می شود.
اول هر کدام از دو تیم با یازده بازیكن به زمین بازی فرستاده می شوند و وظیفه آنها این خواهد بود كه توپ را به داخل دروازه جای دهند. در مرحله ی بعد به آنها گفته می شود كه هركدام باید توپ را به درون دروازه ی طرف مقابل بفرستند. با توجه به وجود 22 بازیكن در زمین كه هركدام برای خود اراده ی مستقل و استعدادهای ویژه دارند و در کنار حركت های بیشمار از مواجهه و برخورد یا همكاری و تعاون، تعداد تركیب های ممكن تقریباً به سطح بی نهایت افزایش می یابد. اما هنوز هم برای ایجاد جهان واقعی از حوادث غیر منتظره و شاد، و احساس كردن آزادی و خوشبختی به یک عامل دیگر مورد نیاز است: یعنی خود توپ.
توپ ها بخشی از مهمترین « ایجاد كنندگان آزادی » در زندگی ما هستند. توپ تجسم و تجسد آزادی است. توپ در هر مسیری كه بتوان فرض كرد حركت و جهش می كند. به نظر می رسد كه توپ « اراده » ی خودش را دارد. هم یك شیء است و هم با این وجود به نظر می رسد كه آزاد است. با در نظر گرفتن عامل بخت (شانس) و پیش بینی ناپذیر بودن بازی، توپ نبرد شدید و واقع بینانه ی انسانی را تبدیل به تجلی معنویت و آزادی می کند.
احتمال (شانس) و اراده ی انسان در حركت های تند و سریع توپ بر یكدیگر تاثیر متقابل می گذارند، با یكدیگر می رقصند و پشتك می زنند. توپ آزاد از قید و بند هر مسئولیتی با شادی و مسرت این سو و آن سو می جهد، میان اراده ی انسانی و اتفاق، آزادی و محدویت، موفقیت و شكست، امید و ناامیدی ـ تا در لحظه ی بعدی دوباره به جهان سراسر امید بازگردد. توپ جهان خاص خودش را دارد و در عالم مقدس حركت می كند.
اما آن عالم مقدس بدون این دنیای غیر مقدس خود ما وجود نخواهد داشت. زمین بازی از محیط اطراف خودش جدا شده و در برابر آن قرار می گیرد. اگر تنش بین زمین بازی و جایگاه سرپوشیده ی تماشاچیان از قلم بیفتد تجربه و تشریفات مقدس ناقص خواهد ماند. زمین زمردین وپاكیزه ی فوتبال و آزادی بازی باید در برابر جمعیت آشفته و غرق در فریاد كه در جایگاه کم نور تماشاچیان نشسته اند قرار گیرد، در همان حالی كه مشعل های سرخ گون فروزان در میان شادی سكر آور و رنج و عذاب جهنمی در جایگاه این سو و آن سو می رقصند.
در زندگی روزمره ما عقل واحساسات به هم آمیخته اند. فوتبال (همچون بعضی بازی های دیگر) این دو قلمرو را از یكدیگر جدا می كند و در برابر هم قرار می دهد. به هنگام یک مسابقه ورزشی تمامی احساسات، عواطف و غریزه ها به سمت تماشاچیان پرتاب می شوند. آنها خشمگین می شوند و عشق می ورزند، بالا و پایین می پرند و منفجر می شوند و سرانجام (اگر تیم آنها برنده شود) به یك تخلیه هیجانی می رسند و (چنانچه تیم محبوب آنها بازی را واگذارد) به قعر جهنم سرنگون می شوند. در عین حال آنها آزادی آپولینی و معنویت افلاطونی آن بازی را كه در زمین روبرویشان در حال انجام است نظاره، درك و تجربه می كنند.
بله واقعیت آن است که بازیكن ها در جهان معنویت خود را حركت می دهند. آنها برطبق قوانین روشن و مقدس عمل می كنند. در حالی كه بازی در جریان است از آنها انتظار می رود كه به عنوان موجودات عاقل و منطقی رفتار كنند، و این كه احساسات و عواطف معمول و روزمره ی خود، آروزوهای شخصی و هراس هایشان را در بازی دخالت ندهند. آنها در جهان اصول اخلاقی ناب و عدالت حركت می كنند. جهان بازیكن ها جهان عدالت و بی غرضی کامل است. این همان برابری كامل موقعیت ها است كه در زندگی روزانه ی ما هرگز بدست آمدنی نیست. حتی مزیت برخورداری از زمینی که پشت به باد [و نور تند خورشید] قرار گرفته متعادل می شود و در نیمه بازی زمین ها با یكدیگر تعویض می شوند. چه هنگام و در کجای جهان واقعی ما كسانی كه از حق انحصاری بر خورداند جای خود را با آنها كه جزو قشر محرومین هستند عوض می كننند؟
از بازیكن ها نیز انتظار می رود كه قوانین بازی را زیر پا نگذارند. اگر چنین كنند تنبیه می شوند و اگر دوباره خطا را تكرار كنند از بازی اخراج می گردند. یعنی آنها از قلمروی معنویت است كه اخراج می شوند. و ما آنها را می بینیم كه چگونه در جهان بی روح و یخ کرده ی رختكن های خود از نظر ها ناپدید می گردند. طرد واقعی از بهشت هنگامی روی می دهد كه به تقدس بازی بی احترامی شده باشد، یعنی هنگامی كه طلسم شكسته شود: توسط بازیكن هایی كه از نقش فرشته گون خود بیرون می آیند و آغاز به جنگ در زمین بازی می كنند، یا توسط داوری متقلب، یا توسط کسانی كه احساس می كنند نتیجه ی نهایی بازی از قبل معین شده است و توسط تماشاچیانی كه وارد زمین بازی می شوند. چنین حوادثی آسیب های جدی و ماندگاری به مردم و به جامعه تحمیل می كنند. به راستی که پی بردن به شكنندگی و آسیب پذیری جهان آزادی، معنویت و منزلت انسانی و دوباره در جهان ِ كمتر میهمان نواز روزمره از خواب بیدار شدن ضربه ی هولناكی است (كه معمولاً هنگامی كه فاتح جام معین می شود چنین تجربه ای به ما دست می دهد) .
المر هانكیس پروفسور موسسه ی جامعه شناسی در فرهنگستان علوم در بوداپست است.
این ترجمه از من پیشتر در سال 82 در سایت ایران امروز منتشر شده بود. اما با توجه به بازی های جام باشگاه های اروپا و تب دوباره ی فوتبال در جهان و بخصوص شیوایی و زیبایی متن نویسنده و مقایسه های معنا دار آن، من ترجمه ی قبلی را اصلاح کرده و برای انتشار مجدد توصیه نمودم. مترجم.
1: Fussball und Philosophie, Elmer Hankiss
Project Syndicate
گفتگو با فیلسوف استرالیایی پتر سنیگر
ژوئن 22, 2008
آن کس که از تعهدات اخلاقی شانه خالی کند نگون بخت می شود
برگردان علی محمد طباطبایی

پتر سینگر با تعهد خود به نهضت دفاع از حقوق حیوانات و با نظریه ای اش در این باره که کشتن نوزدانی که بیمار و معلول به دنیا می آیند جایز است باعث ایجاد مجادله های بسیاری شده است. مدتی است که او با دیدگاه جدیدش در باره فقر جهانی و تعهدات اخلاقی ما دوباره سر زبانها افتاده است. در مسافرتی که وی اخیراً به شهر زوریخ داشت باربارا بلایش و میشل شفسکی با وی به گفتگو نشسته اند.
ـ آقای سینگر، شما میهمان Ethik – Zentrums در زوریخ هستید. در پی گفتاری که در چاپ جدیدی از کتاب خود « اخلاق کاربردی » نوشته اید، از تجربیات ناخوشایندی سخن به میان آورده اید که در 1991 در این شهر داشته اید. در آن تاریخ چه اتفاقی افتاده بود؟
سینگر: موسسه تحقیقات جانور شناسی از من دعوت به عمل آورده بود تا در باره حقوق حیوانات سخنرانی کنم. اما حضار اصلاً فرصت آغاز سخنرانی را به من ندادند زیرا با سوت زدن های ممتد و سروصداهایی که در می آوردند چنان فضایی ایجاد شد که مرا از سخن گفتن باز داشت. هنگامی که آنها شعار « سینگر برو بیرون، سینگر برو بیرون » را سر دادند من از طریق پروژکتور اورهد نوشتم: « سابق بر این مردم فریاد می زدند: یهودی برو بیرون. و امروز شعار می دهند: سینگر برو بیرون. » شما لابد میدانید که والدین من یهودی هایی بودند که مجبور شدند طی دوره حکومت نازی ها به استرالیا مهاجرت کنند. در آن جلسه یکی از میان حضار به روی صحنه پرید، عینک مرا از چشمانم گرفت و آن را خرد کرد. به این ترتیب مراسم به کل تعصیل گردید. کسانی که تظاهرات می کردند افراد معلول نبودند. آنها در ردیف اول روی صندلی های چرخ دار خود نشسته بودند و می خواستند با من بحث کنند.
ـ چرا جو سالن تا به این اندازه به جوش آمد و ایراد آنها به کدام نظریه شما بود؟
سینگر: بخصوص به نظریه من در باره یوتانازی (کشتن از روی ترحم) نوزادان.
ـ شما در کتاب خود این استدلال را مطرح می کنید که در موارد خاصی از بیماری های بسیار سخت بهتر است که کشتن نوزادان مجار دانسته شود. بدون تردید شما مرتکب زیرپا گذاردن محرمات شده اید.
سینگر: بله. در آمریکا نیز بسیاری از این موضع من به شدت برآشفته شدند. به ویژه افرادی از جبهه محافظه کاران و مسیحیان. اما من هرگز فکر نمی کنم که در آمریکا افرادی با چنین وضعیتی که در سوئیس شاهد آن بودیم باعث اختلال در سخنرانی من بشوند. در آنجا احترام و رعایت آزادی بیان بسیار بالا است. در سوئیس و آلمان مخالفت ها از طرف چپ ها سازمان داده شده بود، از طرف به اصطلاح ضد فاشیست ها. آنا از آن بیم داشتند که هر گامی در مسیر یوتانازی به معنای بازگشت به همان برنامه یوتانازی در زمان نازی ها است. از نظر من این قبیل نگرانی ها حقیقتاً بی مورد است. در نظریه من مسئله اصلی اجتناب از درد کشیدن بی مورد است. مقایسه با یوتانازی دوره نازی ها بیش از حد تصور مبالغه آمیز است. به عقیده من این واکنش هیستریک در آلمان و سوئیس نشان می دهد که در این کشورها اساساً اعتمادی به خرد انسانی وجود ندارد. ظاهراً آنها تفاوت میان اجتناب از درد و رنج بی مورد و جنایت نازی ها را درک نمی کنند.
ـ شما دراین سال های آخر در درجه اول خود را مشغول بررسی این پرسش نموده اید که چرا ما در برابر مردم فقیر جهان دارای تعهد اخلاقی هستیم. دراین باره نظر دقیق شما چیست؟
سینگر: هنگامی که من در باره فقر جهانی و اخلاق سخنرانی می کنم، معمولاً کار خود را با یک تجربه ذهنی آغاز می کنم. من از شنوندگان خود می خواهم که تصور کنند از کنار یک برکه می گذرند و متوجه می شوند که کودکی در حال غرق شدن است و شخص دیگری هم در آنجا نیست که به کمک کودک بشتابد. اما اگر شما بخواهید برای نجات جان کودک وارد برکه شوید لباس های نوی شما صدمه می بیند. تقریباً تمامی شنوندگان براین عقیده هستند که در چنین شرایطی آنها موظف به نجات جان کودک هستند، حتی اگر مجبور شوند که کفش های گران قیمت خود را از دست بدهند. و حالا پرسش من این است که چه تفاوتی میان این وضعیت با آنچه ما در برابر مردم فقیر جهان داریم وجود دارد. اگر بتوانیم از بعضی کالاهای مصرفی که نیاز مبرمی به آنها نداریم صرف نظر کرده و معادل پولی آنها را به مردم فقیر جهان کمک مالی کنیم، می توانیم زندگی انسان های بسیاری را نجات دهیم. اما بسیاری از مردم حاضر به پذیرش این نظر که در برابر فقیرترین مردم جهان همان تعهداتی را دارند که در برابر کودکی در خال غرق شدن نیستند. اما از دیدگاه اخلاقی من هیچ تفاوتی وجود ندارد.
ـ در برابر این مقایسه شما چه نوع اعتراض هایی ارائه شده؟
سینگر: بعضی ها به طور کل تردید دارند که کمک های مالی ما بتواند کمک موثری باشد و بر این عقیده اند که وضعیت ما با مثال فرضی برکه و کودک در حال غرق شدن تفاوت دارد. من این استدلال را البته نوعی بهانه می دانم. علی رغم تمامی نقد های بجا، نباید تردید معقولانه ای داشته باشیم که ما نمی توانیم با انواع کمک ها سهم موثری در کاستن از فقر و تندگدستی نیازمندان داشته باشیم. به عقیده من، این نکته را که بسیاری از مردم مثال برکه و کودک را به عنوان یک وظیفه کمک رسانی می پذیرند اما درمورد فقر جهانی این قیاس را رد می کنند می توان توضیح داد، اما نمی توان آن را توجیه نمود. واقعیت این است که احساس اخلاقی ما طی دوره طولانی تکاملی و در گروه های کوچک انسانی شکل گرفته است. ما به شدت در برابر وضعیت هایی عکس العمل نشان می دهیم که در آنها با تنگدستی و فقر دیگران روبرو می گردیم. بدون این ارتباط بی واسطه در بیشتر انسان ها احساسات عاطفی شکل نمیگیرد. اما اگر بیشتر اندیشه کنیم باید بپذیریم که به لحاظ اخلاقی تفاوتی وجود ندارد که آیا یک کودک در برابر چشمان من یا هزاران کیلومتر دورتر در وضعیت اضطراری قرار دارد. اصل بنیادین من به این گونه است: اگر می توانیم کمکی به دیگری بکنیم بدون آن که این عمل ما مستلزم قربانی کردن چیزی باشد و این عمل [کمک رسانی] ما معادل است با نوعی مفهوم اخلاقی که در غیر این صورت از ما مضایقه شده بود پس باید این کار را انجام دهیم.
ـ ما در برابر چه کسی متعهد هستیم؟
سینگر: در این مورد می توان عقاید متفاوتی داشت که چه چیزی آن احسان و نیکی است که دارای مفهوم سنجش پذیر اخلاقی است. طبیعی است که والدین باید نگران رفاه و آسایش کودکان خود باشند. اما این پرسشی از مقیاس ها است. هنگامی که تقدم فرزندان خودی در برابر فرزندان دیگری مطرح است، و انسان براین عقیده است که ایرادی ندارد اگر برای فرزند خودش یک دوچرخه نو بخرد و آنهم علی رغم این که دوچرخه قدیمی هنوز قابل استفاده است، و به جای آن که مبلغ معادل را کمک مالی کند تا به توسط آن فرزندان دیگری از فقر و گرفتاری نجات یابند: جواب من این است که یک چنین تقدمی به لحاظ اخلاقی غیر قابل توجیه است و دلیل آن بسیار ساده است. نجات یک موجود به لحاظ اخلاقی مهم تراست از شاد کردن فرزند خودی.
ـ و حالا اگر موضوع خرید یک دوچرخه نباشد بلکه پس انداز برای آموزش و تحصیل فرزند خودی باشد یا هزینه کردن همان مبلغ برای کمک به قربانیان فقر جهانی چه؟
سینگر: همان طور که گفتم والدین همیشه برای فرزندان خود بهترین ها را می خواهند. لیکن از نظر گاه اخلاقی، پرسش اساسی این است که آیا برای جهان سودی بیشتری دارد که مبلغی برای نجات گرسنگان هزینه شود یا برای تحصیل و آموزش یک بچه به تنهایی. اگر یک بچه آموزش خود را بعدها در راه مبارزه با فقر جهانی به کارگیرد، البته در این صورت بهتر است برای تحصیل این کودک هزینه شود به جای آن که آن مبلغ کمک مالی بشود. اما اگر این آموزش و تحصیل افزایش فواید عامه را به دنبال نداشته باشد، من این تصمیم را عملاً به لحاظ اخلاقی مسئله دار می دانم.
ـ آیا این توقع زیاده از حدی نیست که تمامی زندگی خود را در خدمت یک چنین اصول اخلاقی که مبتنی بر حمایت ازدیگران است قرار دهیم؟ و چرا اصلاً باید چنین باشیم؟
سینگر: بستگی به این دارد که این « چرا » را چگونه تفسیر کنیم. یک امکان درک این پرسش در این سخن خلاصه می شود که « من می پذیرم به لحاظ اخلاقی دارای این تعهد هستم که به دیگران کمک کنم. اما من چرا اصلاً باید اخلاقی باشم؟ » شیوه دیگر برای درک این « چرا » منکر آن است که انسان حقیقتاً تعهد اخلاقی مطابق با آنچه من گفتم دارد. در مورد رویکرد اولی پاسخ من به طور خلاصه این است که زندگی اخلاقی یک زندگی سعادتمندانه تر است و هنگامی که ما کاری را انجام می دهیم که معتقد هستیم به لحاظ اخلاقی درست است برای ما رضایت و عزت نفس به همراه می آورد. اما اگر کسی دارای این نظرگاه باشد که می خواهد برای خودش یک زندگی خوب و راحت فراهم کند و مسائل دیگران هم به او ربطی ندارد، در چنین صورتی من از آن بیم دارم که نتوان به این شخص با برهان و استدلال ثابت کرد که او دارد سخن نابخرادانه ای می گوید. اما من بر این نظرم که انسان هایی که مصمم به یک زندگی بدون اخلاق هستند خود را درمعرض خظر بزرگی قرار می دهند که بالاخره یک روز پی ببرند زندگی غیر اخلاقی را پیشه کرده و عمر خود را به این ترتیب هدر داده اند. بنابراین اگر کودکان خود را اخلاقی باربیاوریم درواقع در جهت نفع و مصحلت شخصی آنها اقدام کرده ایم.
Wer sich moralischer Verpflichtungen entzieht, wird unglücklich.
Ein Gespräch mit dem australischen Philosophen Peter Singer.
رکوکو (بخش سوم)
ژوئن 21, 2008

تصویر شماره 7: خانه چیسویک که توسط لورد برلینگتون ساخته شده است
ظهور مُد روكوكو در فرانسه مصادف با زمانی گردید كه در انگلستان حزب ویگ به قدرت رسیده بود و ذوق و سلیقه مردم در جهت مخالف با خودنمایی اشرافیتِ روكوكو موضع گرفته بود. انگلیسی ها به جای تقلید از معماری لطیف و پرتخیل كلاسیسم فرانسوی، نظمی منضبط و معتدل و آرایش و ترتیبی از سَبْك پالادیویی را دوباره كشف كردند كه اینگو جونز (Inigo Jones) آنرا متداول نمود. پیشوای این مد جدید معمار و دكوراتور غیر حرفه ای بنام لورد برلینگتون بود كه شخصاً منزلی تابستانی در لندن بنا كرد ( تصویر 7 ) كه طرح آن را ازVilla Rotonda اقتباس كرده بود ( تصویر 8 ). با وجود استفاده از كلاسیسم باشكوه و متوازن در آن، زیباسازی محیط اطراف این ویـلای كوچـك قرابـتی سـنتی با خطوط تزئینی و طره مانند روكوكو پیدا میكرد.

تصویر شماره 8: ویلا روتوندا
هنگامی كه لورد برلینگتون و همكارش ویلیام كنت ( 1748 ـ 1685 ) باغ های Chiswick را بنیان می نهادند، از آرمان های باروك یعنی فرم دهی و آرایش موزون بنا و منظره در پرسپكتیوی هماهنگ تبعیت كردند. البته طرح آنها از قواعد و تشریفات هندسی باروك کمی دورافتاده و به خطوط منحنی دار روكوكو نزدیك میگشت. همچون تابلوی باغ عشاق جوان اثر فراگونارد ، آرایش و شالوده ی خانه Chiswick مملو از شگفت آوری های سرشار از هنر است كه تا نیمه در زیر شاخ و برگ درختان و بوته های حرص نشده مخفی شده اند. خطوط طبیعی كوره راه ها و باغچه بندی های منزل برلینگتون توسط شاعر معروف پوپ كه آن سبك را در باغ شخصی خود در Twickenham مورد تقلید قرار داده بود مورد ستایش قرار گرفته است.
وی در شعری خطاب به برلینگتون چنین میگوید:
|
به هنگام ساختن، كاشتن و هرچه همیشه میكنی، به هنگام بناكردن رواق ها، به هنگام ساختن تراس یا مغارها طبیعت هرگز نباید فراموشت شود. آن صنمِ همچون زیبای دانا، كه نه كاملاً پوشیده است و نه كاملاً برهنه، در همه جای جهان نمی توان زیبایی را یافت، آنجا كه مخفی كردن نیمی از هنر است. آن كس پیزور خواهد شد كه تركیبی دلنواز فراهم می آورد، آن كس كه غافلگیر میكند و تنوع می آفریند، اوست كه مرز ها را پنهان میكند. نامه ای به برلینگتون، بخش دوم 56 ـ 47 |
آنچه پوپ در خانه ی Chiswick تا بدین حد طبیعی یافته بود، همان سبك روكوكو بود: كوره راه های پرپیچ و خم و چشم اندازهایی كه با دقت ترسیم شده بودند.
در مورد تزئینات داخلی سبك روكوكو در انگلستان ابتدا پس از نیمه قرن بود كه پیشرفت هایی ظهور كرد، یعنی هنگامی كه دیگر این سبك در فرانسه از مد افتاده بود. اسلیمی های پیچ و تاب دار و تزئینی توسط روبرت آدام محبوبیت همگانی پیدا كردند و خطوط ظریف و شكننده ی مبلمان لوئی 15 ، جفت انگلیسی خود را در كارهای توماس چیپندالِس یافتند. تازه در سال 1775 بود كه صاحبان پارك Osterly به آدام ماموریت دادند سالن بزرگی برای یك سری از فرش های دیواركوب به سبك روكوكو از كارگاه گوبلین بافی فرانسوی طراحی كند كه بر اساس مجموعه ی تابلوهایی از بوشه و با موضوع روابط عاشقانه ی الهه های یونانی بافته شده بودند.
نقاشی های روكوكو در سبك بوشه و فراگونارد هرگز در انگلستان محبوبیت نیافتند. البته در انگلستان یك هنرمند واقعی در سبك روكوكو وجود داشت كه خطوط انحنادار را به عنوان آرمان زیبایی در آثارش حفظ نمود. ویلیام هوگارت ( 1764 ـ 1697 ) نقاشی بود كه به خوبی با طنز هجو آمیز پوپ همخوانی داشت، با این وجود اشتیاق او برای تقارن و تعادل با پوپ منطبق نبود و از سبك معماری پالادیو نیز متنفر بود.
با وجودیكه او داماد تورنهیل بود، اما هرگز احساس و دركی برای نقاشـی هـای بزرگ دیواری و تزئینـی نداشت. او اندازه های كوچـك را ترجیح میداد و هرگز تابلوهای تاریخی و صحنه های روزمره از زندگی مردم معمولی كوچــه و بازار نكشـید. تابـلو های او هــمان بذلـه گویی، تیزهوشی و اخلاقیات رمان هـای فیدلینگ را داشتند. او سبكی كاملاً مخصوص به خودش بر اساس خطوط باریك روكوكوئی بوجود آورد كه در آن هنر كاریكاتور كه به ویژگی های چهره ی آدمی تاكید بیش از اندازه می گذارد اضافه گشت. سبك او برای حكاكی بر روی مس بسیار مناسب بود و همچون آلبرشت دورر او نیز خود را با فروش گراورهای كپی شده از تابلوهایش از ثروتمندان حامی هنر مستقل ساخت. هجو ادبی بذله گویانه ی او ذائقه ی بوژواهایی که در شهر کار می کردند را منعكس می ساخت. بخصوص مجموعه ی كار های او مانند زناشویی از روی مُد مورد توجه بسیار مردم قرار گرفت كه در آنها او تن دادن اشراف دست تنگ را به مجبور ساختن ورثه ی خود برای ازدواج های بدون عشق با دختران تجار ثروتمند تحقیر می كرد.
همچون هنری فیلدینگ، هوگارت نیز بر علیه تصنعی بودن رسوم اجتماعی و روش های معاشرتی اعتراض میكرد. امیر مغروری كه در تصویر9 مشاهده می شود، كه تابلویی است كار ویلیام هوگارت، مشغول نشان دادن شجره ی خانوادگی خود است. وی مجبور است لقب خانوادگی خود را بدین شكل به معرض فروش بگذارد زیرا دارایی اش را با ساختن خانه ی بزرگی به سبك پالادیو به هدر داده است، خانه ای كه می توان آنرا از ورای آن پنجره ی پشتی دید. هوگارت از سبك معماری پالادیو خوشش نمی آمد زیرا احساس میكرد كه غیر طبیعی است. او در رساله اش به نام تجربه ی زیبایی كه به سال 1754 منتشر گردید، تئوری های « سبك محفل برلینگتون » را رد كرد. در آن رساله ثابت كرد كه زیبایی طبیعت و هنر در خطوط امواج نامنـظم و در تناوب قرار دارد نه در تقارن.

تصویر شماره 9: قرار داد ازدواج اثر ویلیام هوگارت. اندازه تابلو 5/68 در 89 سانتیمتر.
نشنال گالری لندن
دقیقاً همین موضوع را پوپ نیز در تمجیدش از لورد برلینگتون آشكار ساخته بود. اما نه پوپ و نه لورد برلینگتون، هیچكدام حاضر نبودند تقارن كلاسیك را به نفع بی نظمی در هنر و معماری به كناری نهند.آنها نیز چون نظریه پردازان دیگر مصمم همانند خودشان در میان میل شدید به قواعد و تعاریف دقیق از یك طرف و درك خودانگیخته از طرف دیگر در نوسان بودند.
هوگارت با پافشاری زیاد بر این اعتقاد كه شكل طبیعی نمونه ی اعلای همان چیزی است كه ما آن را در هنر به عنوان » زیبا « ادراك میكنیم، از زمان خود بسیار جلوتر بود. هنر انگلیسی می بایست همین اصل را بعد ها از نو كشف كند. تابلوی او از چهره ی كاپیتان كورام (تصویر 10) بانی نیكوكار بیمارستان جدید لندن، طبیعت و شخصیت را با هم در یک سبك جدید برای چهره پردازی رومانتیك تركیب نمود. ابعاد این تصویر به عنوان تابلو از شخصی که به اشراف تعلق ندارد به طرزی نامعمول بزرگ می نمود و از این رو باید آن را به عنوان طلایه دار سبکی مهیج و شدیداً موفق به حساب آورد که یوشوا رینولدز آن را در نیمه آن قرن به محبوبیت رساند.

تصویر شماره 10: کاپیتان توماس کورام اثر ویلیام هوگارت. 239 در 137 سانتیمتر.
لندن، بنیاد توماس کروم
نظام اقتصادی بازار و طبیعت بشر
ژوئن 20, 2008
ویلیام ویلكینسون
برگردان علی محمد طباطبایی

روان شناسی تكاملی چیست
روان شناسی تكاملی در صدد آن است كه طبیعت منحصر به فرد ذهن بشر را با به گارگرفتن منطق و شیوه های زیست شناسی تكاملی و روان شناسی معاصر بشناسد. فرض اصلی و مقدماتی روان شناسی تكاملی این است كه ذهن یك جعبه ابزار متنوع ـ مثلاً یك چاقوی چند كاره ی سوئیسی ـ و تشكیل شده از وظایفی است كه طی انتخاب طبیعی انسان برای حل مسائل معینی كه نیاكان ما با آنها مواجه بودند به تكامل رسیده است. وظایف كاملاً متمایز ذهن انسان ـ برای مثال ادراك، تشخیص مقصود انسان های دیگر یا واكنش عاطفی مناسب به شریك جنسی بالقوه ـ به عهده ی « مدارهای » متفاوت عصب شناختی یا به اصطلاح مدول ها (modules) گذاشته شده است كه هركدام از آنها را می توان به عنوان یك برنامه ی مختصر كامپیوتری به شمار آورد كه در زیر فشار محیط زیست جهت حل معضلات معینی گزینش و انتخاب شده اند، یعنی معضلات مربوط به بقاء و تولید مثل كه ویژه ی موقعیت اصلی تكامل انسان است كه اصطلاحاً به آن زیست محیط سازش پذیری تكاملی یا EEA (Enviroment of Evolutionary Adaptedness) می گویند (1). در عبارت دقیق تر EEA تركیب آماری است از فشارهای زیست محیطی كه گزینش و انتخاب تكاملی خصلت های به طور مشخص انسانی را توضیح می دهد. اما در اشاره ای نه چندان دقیق EEA دوره ای است كه به آن پلئیستوسن می گویند كه طی آن انسان ها به عنوان شكارچی ـ جمع آوری كننده ی خوراك از حدود 6/1 میلیون سال پیش تا ابداع فن كشاورزی در حدود 10 هزار سال پیش به سر می برده اند.
مطابق با تحقیقات انجام شده توسط روان شناسان تكاملی، اساس نظام ذهن آدمی در این 50 هزار سال گذشته به طور ملموس تغییر نكرده است. بنابراین شعار اصلی روان شناسی تكاملی بر این فرض ایستاده است: جمجمه های مدرن، ذهن های عصر حجری را در خود جای داده است. همانگونه كه پیشگامان روان شناسی تكاملی لدا كسمیدس و جان توبی بیان می كنند: « كلید درك این واقعیت كه ذهن انسان مدرن چگونه كار می كند در پی بردن به این نكته قرار دارد كه مدارهای آن برای حل معضلات روزانه آمریكایی های مدرن طراحی نشده، بلكه برای حل مشكلات روزانه ی اجداد شكارچی ـ جمع آوری كننده های خوراك ما طراحی شده است ».
از این رو شناخت مسائلی كه اعضای گروه های شكارچی ـ جمع آوری كننده های خوراك در EEA با آن مواجه هستند می تواند به مقدار بسیار به درك ما از طبیعت بشر و چشم اندازهای آسیب شناسی نظام های اجتماعی مدرن كمك نماید. اما قبل از هر چیز به این هشدار توجه كنیم: ما نمی توانیم امیدوار باشیم كه هرگونه درس روشن سیاسی مثبت از روان شناسی تكاملی بگیریم. این علم می تواند به ما چیزی در باره ی آن نوع جامعه ی انسانی كه نمی تواند به درستی كاركند بدهد و علت آن را هم بگوید، اما نمی تواند چیزی در باره ی شكل های امكان پذیر و شدنی جامعه ای كه ما باید آرزومند آن باشیم به ما بدهد. به نظر می رسد كه ما نمی توانیم طبیعی بودن نظام بازار آزاد را از ناكامی آشكار كمونیسم در تطبیق خود با طبیعت بشر استنتاج كنیم و همچنین نباید اغوا شویم به آن كه هر چیز طبیعی در هر حال بهتر است. جستجو كردن دانه ها و میوه های طبیعی با بدن نیمه برهنه امری طبیعی است، در حالی كه بورس سهام نیویورك یا جراحی باز قلب شدیداً باعث حیرت و تعجب اجداد دور ما می شد.
آنچه به كمك روان شناسی تكاملی به دركش نائل می شویم این واقعیت است كه یك جامعه ی لیبرالی مبتنی بر بازار حقیقتاً چه دستاوردهای به طور باورنكردنی پیچیده ای است. این علم به ما كمك می كند كه در یافت بهتری در این باره به دست آوریم كه چرا جوامع نسبتاً آزاد و به طور افسانه ای ثروتمند تر همچون جوامع غربی هم كمیاب تر هستند و هم احتمالاً شكننده تر. روان شناسی تكاملی در پی بردن به این حقیقت به ما یاری می رساند كه جوامع لیبرالی موفق و مبتنی بر بازار مستلزم ایجاد و پروراندن گرایش های بخصوص روان شناختی هستند كه در ذهن های عصر حجری ضعیف اند و همچنین ایجاد سركوب و والایش گرایشات دیگری كه در آن ذهن های عصر حجری قوی می باشند. جوامع آزاد مبتنی بر بازار هركجا مانعی برای فعالیت خود نداشته باشند ماده ی خام آنها همان طبیعت بشر است. اما چنین به نظر می رسد كه طبیعت بشر ماده ی ساده ای برای كار كردن هم نیست.
برای توضیح اشاره های ضمنی روان شناسی تكاملی در حوزه های اخلاق، سیاست و اقتصاد همواره كتاب های بیشتری نوشته می شود. برای مثال « خاستكاه های فضیلت » اثر مت رایدلی، « علم سیاست داروینی » به قلم پاول روبین و « معاشرت با بیگانگان » اثر پاول سی برایت كتاب های خوبی در این زمینه هستند. آنچه در اینجا به دنبال می آید گردش كوتاهی است در فقط بعضی از ویژگی های طبیعت بشر كه روان شناسی تكاملی اهمیت آنها را مورد تاكید قرار داده و چالش های توسعه و استمرار نظم لیبرالی بازار را برجسته می سازد.
ما انسان ها به طور ذاتی اهل ائتلاف و پیوند ایم
وسعت گروه های شكارچی ـ جمع آوری كننده ی غذا در EEA از 25 تا 150 نفر متغیر بود. كوچكی این گروه های انسانی باعث این اطمینان می شد كه هركس در میان جمع، دیگران را به خوبی بشناسد. همكاری متقابل میان آنها به این ترتیب به شكل رویاروی انجام می پذیرفت و این كه اعتبار خصلت هایی چون صداقت، سخت كوشی و قابل اطمینان بودن فرد مواردی بودند كه برای تمامی اعضای گروه امری كاملاً روشن و بدیهی بود. حتی در روزگار خود ما در دفترچه یاداشت های مخصوص نشانی های آشنایان تعداد اسامی از 150 نفر تجاوز نمی كند و یك گردان نظامی به طور معمول همانقدر نیروی انسانی در خود دارد كه گروه های اعزامی شكارچی در عصر پلئیستوسن داشتند.
آزمایش هایی كه توسط روان شناس های تكاملی لدا كسمیدس و رابرت كورزبان انجام گردیده نشان می دهد كه در انسان ها توانایی هایی برای دنبال كردن اتحادها و پیوندهای متقابل و ایجاد ائتلاف به صورت فطری وجود دارد و انسان ها به طور كل افراد دیگر به غیر از خود را یا به عنوان عضوی از گروه خودی و یا فردی خارجی محسوب می كنند. دسته هایی كه با هم وارد ائتلاف شده اند ممكن است به سهولت وارد جنگ و خشونت با یكدیگر شوند. برای مثال هوتوها و توتی ها، آلبانیایی ها و صرب ها، شیعه ها و سنی ها و امثالهم موارد مثال زدنی در این خصوص اند. هرچند كه دسته های داخل ائتلاف شده تقریباً ثبات چندانی ندارند. در شرایط مقتضی می توانیم بیاموزیم كه در باره ی علاقمندی افراد به تیم سرخ یا آبی بیشتر اهمیت دهیم با به رنگ پوست، دین یا طبقه ی آنها.
هرچند كه ما نمی توانیم پیوسته خودمان را به عنوان اعضای فقط همان یك ائتلاف بزرگ یعنی انجمن اخوت انسان ها به شمار آوریم. خصلت ما در اندیشیدن در اصطلاح های « ما » در برابر « آنها » درمان ناپذیر است و دارای معناهای جنبی غیرقابل اجتناب سیاسی است. لفاظی های پوپولیستی و نژادپرستانه سیاسی، مردم را تشویق می كند به این كه هویت خود را به عنوان در درجه ی اول ثروتمند یا فقیر، سیاه یا سفید معین كنند. بسیار اهمیت دارد كه از طراحی تشكیلاتی مانند برنامه های برتری نژادی پرهیز شود زیرا آنها مقوله های ائتلافی را كه هیچ گونه مبنایی در زیست شناسی ندارند برجسته ساخته و ممكن است بعضی از تنش هایی را كه فرونشاندن آنها را در نظر داشته اند افزایش دهند. در مثالی دیگر مقدار زیادی از خصومت ها در برابر تجارت آزاد به تفاوت گذاری های ائتلافی نامناسب از جهت اقتصادی و اخلاقی میان گارگران بالتیمور (ما) و كارگران بنگلو (آنها) وابسته است. تجارت آزاد از جهت شیوه ای كه ما را به دیدن اعضای گروه های غیر خویشاوند به عنوان شریك و نه دشمن تشویق می كند قابل ستایش است.
ما انسانها سلسله مراتبی هستیم
همچون بسیاری از حیوانات و البته تمامی نخستی ها، انسان ها نیز تشكیل سلسله مراتب سلطه می دهند. تشخیص سلسله مراتب های اجتماعی در زندگی امروزی ما كار دشواری نیست. شركت های سهامی، دولت، باشگاه های ورزشی و كلیسا ها تماماً دارای ساختار رسمی سلسله مراتبی از مقامات هستند. ساختارهای غیررسمی از سلطه و مقام اجتماعی احتمالاً علت اصلی دشمنی ها در مدارس و دبیرستانها است.
تكاپوی سلسه مراتب سلطه در EEA پیچیده است. سلسله مراتب نقش مهمی در راهنمایی و هدایت تلاش های جمعی و توزیع منابع كمیاب بدون متوسل شده به خشونت بازی می كند. چنانچه هركس بداند كه چه چیزی در انتظار او خواهد بود، مسائل و امور روزمره آسان تر و بی دردسرتر به انجام خواهد رسید. هرچند كه جای خالی در نوك سلسله مراتب محدود و كمیاب است و به همین خاطر علتی برای نزاع و رقابت افراد. كسانی كه در سلسله مراتب اجتماعی از جایگاه نظارتی بالایی برخوردار هستند دستیابی بهتر و آسان تری به منابع مادی و امكان انتخاب همسر دارند. از این رو تكامل (داروینی) خصوصیات روحی نرینه ها و ماده هایی را كه به ایجاد رقابت موفقیت آمیز در موقعیت و سلطه توانا باشند، مورد حمایت قرار می دهد.
زندگی كردن در انتهای هرم سلطه غیر منصفانه است و طبیعت ما به شكلی نیست كه در آخر قرار داشتن را تحمل كنیم. شواهدی وجود دارد كه نشان می دهد نرینه ها در جایگاه پائین اجتماعی به طور غریزی جهت كنترل قدرت های نرینه های مسلط و رسیدن به توزیع نسبتاً برابری طلبانه ی منابع تشكیل ائتلاف می دهند. انسان شناس شهیر كریستوفر بوهم در كتاب خود « سلسله مراتب در جنگل » این ائتلاف بر ضد قدرتمندان را « سلسله مراتب وارونه ی سلطه » می نامد.
پاول روبین استاد علوم اقتصادی و حقوق به طور مفیدی میان سلسله مراتب های « مولد » و « تخصیصی » تفاوت قائل می شود. سلسله مراتب های مولد آنهایی هستند كه تلاش های جمعی را برای نائل شدن به فواید به طور متقابل سودمندی كه در غیر آن حالت امكان دسترسی به آنها نبود ترتیب می دهند. نمونه اعلای آنها تشكیلات و سازمان های تجاری هستند. از طرف دیگر سلسله مراتب تخصیصی صرفاً برای انتقال منابع به نوك هرم قدرت به وجود می آیند. اشراف سالاری و نظام استبدادی نمونه های كاملاً افراطی از آن اند. باوجودیكه دولت های ملی كنونی می توانند وظایف مولدی را به اجرا گذارند، اما این مخاطره ی دائمی وجود خواهد داشت كه در آنها سلسله مراتب تخصیصی غالب شود. روبین هشدار می دهد كه احتیاط كاری و نگرانی طبیعی كه ما در رابطه با سلسله مراتب تخصیصی با جمع صفر (sero-sum) (2) داریم و به ما كمك می كند كه در برابر تمركز قدرت در تعداد اندكی تصمیم گیرنده مراقب باشیم غالباً در سلسله مراتب مدرن با جمع مثبت (positive-sum) تغییر جهت می هد، مانند شركت های سهامی، و از این رو عملی بودن مسئولیت و تعهد مدرن را كه به بهبود شرایط زندگی تمامی مردم گرایش دارد به مخاطره می افكند.
راهی برای جلوگیری از رفتاری كه در تلاش برای بالاتر رفتن در سلسله مراتب تسلط بر دیگران است نداریم، فقط می توانیم امیدار باشیم كه چنین رفتاری را به سوی استفاده های غیرزیان آور هدایت كنیم. از این رو یك جامعه ی آزاد مستلزم آن است كه موقعیت ها و پست های تسلط به نحوی گسترده در انبوهی از سلسله مراتب های مولد قابل دسترس همگان باشد و این كه فرصت های دستیابی به جایگاه ها و مقام های بالا برای چپاولگری توسط هشیاری دائمی « مردم » محدود شود ـ یعنی بالاترین مرحله ی همان سلسله مراتب وارونه ی سلطه كه پیشتر به آن اشاره شد. یك جامعه ی مدنی پررونق و شكوفا تقریباً به همه كس این فرصت و اجازه را می دهد كه رهبر چیزی باشد، چه یك باشگاه ورزشی باشد یا شورای یك شهر. و به این ترتیب تمایل انسان برای مقام های سلسله مراتبی را ارضا می كند و در عین حال به كسی هم صدمه ی ای وارد نمی شود.
ما انسانهای اهل حسادتیم
شاید مایوس كننده ترین درس روان شناسی تكاملی برای علم سیاست در تلقی آن از توانایی بسیار عمیق انسان در حسادت ورزیدن است و دشواری ما در درك ایده ی سود حاصل از تجارت و افزایش بهر وری ـ یعنی تصور ثروت همچنان رو به افزایش.
نشانه هایی وجود دارد كه حكایت دارد از آن كه مهارت بیشتر و ابتكار عمل فردی برای یك انسان در EEA به جایگاه اجتماعی بالاتر و دستیابی به سهم بیشتر در منابع می انجامد. لیكن به لحاظ طبیعت شكارچی و جمع آوری كننده ی خوراك این واقعیت كه غذا به سرعت فاسد می شود و همچنین به علت نبود هرگونه زندگی شخصی (خصوصی)، منافع موفقیت های فردی در شكار یا یافتن منابع جدید غذا به سهولت نمی تواند برای افراد حاصلی انفرادی در بر داشته باشد و در واقع توقع عموم در چنین جوامعی این است كه موفقیت های انفرادی افراد میان بقیه تقسیم شود. EEA در بیشتر عمر خود جهانی zero-sum بود، یعنی جایی كه افزایش در ثروت جمع از طریق ابداع، سرمایه گذاری و مبادله ی ممتد اقتصادی كاملاً ناشناخته بود. منفعت بیشتر برای یكی معادل با منفعت كمتر برای دیگری بود. از این رو چنانچه یك نفر می توانست به طریقی پیش رود كه مقدار بیشتری از دیگران برای خود جمع كند، این نشانه ی كاملاً روشنی بود كه سهم آن دیگران توسط تقلب و كلاه برداری، دزدی و زورگیری یا دست كم توسط شانس محض به عنوان منابع نامشروع از آنها مخفی مانده است. حسادت به اشخاص بسیار ثروتمند شاید به تقویت هنجارهای به طور معمول انطباقی تقسیم كردن ثروت كمك كرده باشد و به همین نحو به كسانی در مقام و جایگاه پائین تر در سلسله مراتب سلطه در برابر چپاولگری كسانی كه در اندوختن بیشتر قدرت توانا هستند.
ویژگی zero-sum ما درك این نكته را دشوار می سازد كه چگونه تجارت و سرمایه گذاری می تواند مقدار كل ثروت را افزایش دهد. از این رو ما برای آن كه به سهولت بتوانیم نظام اقتصادی خود را درك كنیم فاقد توانایی های لازم هستیم.
این ویژگی های طبیعت بشر ـ یعنی این كه ما همیشه با دیگران تشكیل اتحاد و پیوند و ائتلاف می دهیم، سلسه مراتبی هستیم و اندیشه ی ما بر اساس خاصیت zero-sum است ـ به نظر می رسد كه می بایست به وجود آمدن نظام لیبرالی بازار آزاد را غیر ممكن سازد. و البته این گونه هم هست. هرچند فواید نظم بازار لیبرالی در ویژگی های دیگر ذهن انسان و سازمان اجتماعی در EEA قابل یافتن است.
حق مالكیت امری طبیعی است
معضل توزیع منابع كمیاب فقط تا اندازه ای می تواند در سلسله مراتب تخصیصی و به طور سربسته اجباری رفع و رجوع شود. راه حل جایگزین دیگر برای معضل توزیع به رسیمت شناختن و تحكیم حق مالكیت است. حق مالكیت در طبیعت به خودی خود وجود دارد. یعنی از این طریق كه حیوانات محدوده هایی را برای استفاده ی انحصاری خود جهت شكار، یافتن خوراك و جفت یابی از دیگر نقاط جدا می كنند. تایید چنین ادعاهای اولیه برای كنترل و اجازه ی ورود ندادن به دیگران نزاع های شدید را كاهش می دهد و این می توان به سهم خود و به تنهایی انگیزه و علت تكاملی باشد برای ایجاد گرایشات فطری برای تصدیق و احترام به هنجارهای مالكیت و دارایی. یعنی آنچه به تنهایی یك انگیزه ی شدید تكاملی را برای جستجوی گرایشان فطری جهت تصدیق و احترام به هنجارهای مالكیت و دارایی فراهم می كند.
تحقیقات جدید علمی شواهد محكمی را برای وجود چنین ویژگی های « ذاتی » نشان می دهد. برای مثال تحقیقات آزمایشگاهی جدید انجام یافته توسط اولیور گودنوف نظریه پرداز در زمینه ی حقوق و كریستین پرن محقق علم اعصاب حاكی از آن هستند كه ذهن انسان مدول های (modules) تخصصی شده ای برای قضاوت كردن خطاهای اخلاقی و تجاوزات بر علیه حق مالكیت در خود تكامل داده است. روان شناسی تكاملی می تواند به درك این حقیقت به ما كمك كند كه حقوق مالكیت در واقع توسط حركت قلم قانون گذار به وجود نیامده است.
مبادله ی متقابل سودمند امر طبیعی است
تجارت و مبادله ی به طور متقابل سودمند، همچون تقسیم كار، جزو اصول كلی انسان است. كسمیدس و توبی در اثر بسیار سرنوشت ساز با عنوان « سازگاری های شناختی برای مبادله ی اجتماعی » اشاره می كنند كه بر خلاف باور متداول، زندگی شكارچی ـ جمع آوری كننده ی های خوراك قسمی « مدینه ی فاضله ی كهن » از « همكاری و تعاون اتفاقی و برابری طلبانه و شریك بودن » نیست. شواهد به دست آمده ی باستان شناختی و نژادی نشان می دهند كه شكارچی ـ جمع آوری كننده های خوراك با انواع شكل های مختلف تجارت و معامله كاملاً آشنا بوده اند. بعضی از انواع دادوستد به سبك شكارچی ـ جمع آوری كننده های خوراك را می توان متضمن تخصصی شدن كاملاً پیچیده و همكاری متقابل عرضه و تقاضا دانست.
اما آنچه هنوز هم قابل ملاحظه تر است آن كه كسمیدس و توبی از طریق مجموعه ای از تحقیقات تجربی خود نشان داده اند كه انسان ها به سهولت قادر به حل معماهای پیچیده ی منطقی هستند كه متضمن رابطه ی متقابل، محاسبه ی هزینه ها و سودها و یافتن افرادی كه در توافق های خود تقلب كرده اند می باشند. هرچند كه ما در حل معماهای مشابهی كه به پرسش هایی از مبادله های اجتماعی نمی پردازد ناتوان هستیم. به باور آنها این یافته ها از وجود « سازگاری های شناختی از نظر كاركردی تخصصی شده و مشروط به رضایت برای مبادله ی اجتماعی » حكایت دارد. به عبارت دیگر ذهن انسان برای تجارت و داد و ستد ساخته شده است.
اعتماد و دو نظم هایك
هنگامی كه به پیشرفت تكاملی انسان امروز نگاه می كنیم تشخیص قسمی سرمایه داری آزمایشگاهی كه در آن حقوق مالیكت مورد تصدیق قرار می گیرد و تلاش های تولیدی در آن جنبه ی تخصصی یافته و در شكل های كاملاً پیچیده ی مبادله ی اجتماعی درگیر است دشوار نخواهد بود. هرچند كه آن نوع آزادی و ثروتی كه ما در غرب از آن برخوردار هستیم برای میلیون ها انسان دیگر وهم و پنداری بیش نیست. در حالی كه ظرفیت های تكامل یافته ی ما مبنا هایی هستند كه بر روی آنها سرمایه گذاری پیشرفته ی لیبرالی ساخته شده است، اما اینها به تنهایی برای توضیح وضعیت فعلی كفایت نمی كند و این را صدها میلیون انسانی كه با روزی كمتر از یك دلار زندگی خود را می گذرانند به اثبات می رسانند. راهی كه از EEA به كامپیوتر های كیفی می رسد نیازمند یك جهش بزرگ فرهنگی است. اقتصاددانان برنده ی جایزه ی نوبل دوگلاس نورت و ورنون سمیت در اثر جدید خود مورد تاكید قرار می دهند كه موقعیت سرنوشت ساز در واقع گذار از مبادله شخصی به مبادله ی غیرشخصی است.
زندگی اقتصادی در EEA بر كنش های متقابل چهره به چره و پیاپی اعضای كاملاً آشنا با یكدیگر در آن جامعه ی بخصوص مبتنی بود. آنچه بر توافق های انجام شده میان طرف های درگیر نظارت می كرد حسن اعتبار آنها در انظار عمومی بود. اگر كسی دیگری را فریب می داد یا زیر بار توافق خود می زد حسن اعتبار او كاهش می یافت و به همین نحو آینده ی او. استعدادهای تكاملی ما، ما را به نحوی آماده ساخته اند كه از میان جهان مبادله های شخصی به طرز ماهرانه ای مسیر خود را به جلو هدایت كنیم. هرچند كه البته آنها ما را برای همكاری و دادوستد با بیگانه های كامل كه هرگز با آنها آشنایی قبلی نداشته و شاید هرگز آنها را دیگر نبینیم آماده نكرده است. راه رونق و شكوفایی اقتصادی باید از شكاف عمیق میان عدم قطعیت و بدگمانی عبور كند.
گذار به نظم بازار گسترده به گفته پاول سیبرایت مستلزم ظهور « نهادهایی است كه انسان را ترغیب می كند كه با بیگانه ها مانند دوستان افتخاری خود رفتار كند ». داستان مهیج راهی كه این نهادها بر پشت یك روان شناسی تكامل یافته طی می كنند و در اصل برای حل معضلات كاملاً متفاوت زیست بومی طراحی شده اند موضوع كتاب پاول سیبرایت با عنوان « همراهی با بیگانه ها » است (3) و البته بخش مهمی از كتاب در دست انتشار دوگلاس نورت و ورنون سمیت.
فردریش فون هایك همچون رسم همیشگی اش بر گرایشات فعلی پیشی گرفت. او به خوبی درك نمود كه نوع اقتصاد و جامعه ی ما كه او آن را نظم ممتد یا گسترده و یا « جهان كلان » می نامید از جهات بسیاری با خمیره ی بنیادی روان شناختی ما بیگانه است ـ كه منظور از آن سازگاری یافتن انسان به گذران زندگی در گروه های كوچك یا با همان « جهان خرد » بود. از نظر او ما در دو جهان زندگی می كنیم، در جهان چهره به چهره ی قبیله، خانواده، مدرسه و بنگاه تجاری و همزمان در جهان غیرشخصی و گمنام كلان شهرها، جهانی با تخصص گرایی بالا و فراجهان تجارت. هركدام از این دو جهان مجموعه قواعد خاص خودش را دارد و ما به مسئولیت خود آنها را با هم قاطی می كنیم. آن گونه كه هایك در كتابش « نخوت مهلك » می نویسد: « اگر ما بخواهیم قواعد ثابت و نامحدود جهان فرد (یعنی جهان گروه های كوچك یا افراد اندك یا مثلاً جهان خانواده) را در جهان كلان (یعنی به تمدن بازتر خود) اعمال كنیم، به همانگونه كه غالباً غرایز و تمایلات شدیداً احساساتی ما را وامی دارند كه چنین آرزوهایی داشته باشیم، ما آن را نابود خواهیم كرد. و با این حال اگر خواسته باشیم كه همیشه قواعد نظم گسترده را به دسته بندی های خصوصی تر و شخصی تر خود به كار بندیم، ما آنها را نیز از پای در می آوریم. به این ترتیب باید بیاموزیم كه ما به طور هم زمان در دو نوع جهان زندگی می كنیم ».
تعادل حساس و زودشكن است. همین كه یك بار پی بریم كه ثروت و آزادی ما تا چه اندازه شكننده است و به وجود آمدن آن ها از نظر احتمالات چقدر ناممكن، برایمان روشن می شود كه ما تا چه اندازه احترام و حق شناسی به نظام های عقیده، به نهادها و تشكیلات اجتماعی و به فضیلت های فردی مدیون هستیم كه همگی آنها برای ظهور « تمدن بازتر » ی كه داریم ضروری بوده اند و برای ما حركت كردن میان این دو جهان را به طوری مقدور ساخته اند كه هیچكدام از آن دو را به نابودی نمی كشانیم.
روان شناسی تكاملی و تواضع سیاسی
آن درس سیاسی اصلی كه می توان از روان شناسی تكاملی آموخت این است كه حقیقتاً چیزی به عنوان یك طبیعت عام و همگانی انسانی وجود دارد. ذهن انسان مشتمل است بر بسیاری كاركردها و وظایف مشخص و تخصصی شده و یك دستگاه چند منظوره برای آموختن نیست كه بتوان آن را به دلخواه برای تحقق بخشیدن به رویاهای سیاسی از نو فرمت كرد. شكل جامعه ی بشری توسط طبیعت تكامل یافته ی ما محدود می شود. دوباره سازی وجود انسان از طریق سیاست به لحاظ موانع زیست شناختی غیر ممكن است. درست مانند آن كه بخواهیم بیماری سرطان را با چای برگ های سوزنی كاج درمان كنیم. هرچند كه البته می توان با این طبیعت بشر همكاری كرد ـ كه ما نیز انجام می دهیم. ما به كمك فرهنگ و از طریق آن، ویژگی هایی را افزایش داده ایم كه همكاری و اطمینان متقابل را تسهیل كرده و غرایز ما را كه در جستجوی ایجاد ائتلاف و موقعیت مناسب برای استفاده های مولد است هدایت می كند و برای حفظ آزادی ما سوء ظن طبیعی ما را به قدرت تقویت می نماید. ما الیته می توانیم همواره بهتر از این باشیم.
در اشاره به سخن مشهور امانوئل كانت كه معتقد بود: « از چوب خمیده ی بشر نمی توان چیز حقیقتاً راست و درستی به وجود آورد » باید سخن فیلسوف مشهور دنیس داتن را نیز به خاطر آوریم كه گفت: « این گونه نیست كه نمی توان از یك چوب تاب دار یك حكاكی زیبا یا یك قطعه اثاثیه ساخت. نكته ی اصلی اینجاست كه آنچه قرار است در نهایت از آن ساخته شود فقط هنگامی تاب می آورد كه رگه، بافت، گره ی طبیعی (چوب)، سوراخ گره ی چوب، نقاط ضعف و قوت ماده ی اصلی از همان ابتدا (توسط هنرمند) در نظر گرفته شده باشد ».
روان شناسی تكاملی با كمك كردن به ما در درك بهتر طبیعت بشری می تواند ما را در پروردن قواعد اجتماعی یاری رساند، قواعدی كه نمی خواهند به طرزی ابلهانه بر خلاف جهت بافت و خمیره ی طبیعت بشری ما به جلو روند. ما می توانیم بیاموزیم كه چگونه به بهترین وجه برای حمایت و نگهداری جوامعی مانند جامعه ی غربی خودمان كه نه تنها زیبا است كه می خواهد پایدار هم بماند با خمیره ی انسانی به درستی كار كنیم.
تاریخ انتشار اولیه جمعه 15 مهر 1384
Laissez-faire and Human Natur by Will Wilkinson
Cato Institute 2005.
1: منظور محیط زیستی است (و مجموعه ی عوامل مهم زیست محیطی حیاتی برای موجود) كه در آن یك گونه ی بخصوص (به ویژه انسان) تكامل یافته و یا برای ادامه ی بقا به آن محتاج می باشد. مترجم.
2: sero-sum موقعیتی است كه در آن منفعت یا ضرر شركت كننده توسط ضرر یا سود سایر شركت كننده ها جیران گردد.
3: پیش از این مقاله ای از پاول سیبرایت با عنوان « اعتماد در جهان بیگانه ها » توسط اینجانت ترجمه و در ایران امروز منتشر شده است. مترجم.