گفتگو با اسقف یوهانس برگ در باره خشونت های اخیر آفریقای جنوبی

برگردان علی محمد طباطبایی

  

در هفته های اخیر حمله های خشونت انگیز بر علیه خارجی ها در آفریقای جنوبی به موردی فراگیر تبدیل شده است. اشپیگل با اسقف یوهانسبرگ، پائول ورین در باره بیگانه هراسی درمیان نخبگان سیاسی و این که چرا علاقمندان جام جهانی  باید سفر خود به آفریقای جنوبی برای بازی های سال 2010 را مورد بازاندیشی  قراردهند به گفتگو نشسته است.

 

اشپیگل: آقای اسقف ورین، چندین روز است که صدها نفر از مردم زیمبابوه و مالاوی به کلیسای شما پناهنده شده اند که علت آن اذیت و آزاد باندهای اراذل و اوباش بر ضد مهاجرین است. ریشه این هجوم های خونین در چیست؟

 

ورین: علت های کاملاً متفاوتی را می توان نام برد. در گذشته سیاستمداران و رسانه ها تصویر بسیار منفی از خارجی ها ترسیم کرده اند. حتی به آنها لقب « خارجی های غیر قانونی » داده اند. روزنامه ها اغلب هنگامی که مثلاً شخصی با اصلیت مالاوی در یک جنایت نقشی داشته، مسئله را بیش از حد بزرگ کرده و باعث ایجاد تعصب بر ضد خارجی ها شده اند. از طرف دیگر جدایی بسیار عمیق میان ثروتمند و فقیر در کشور ما به نوبه خود همه چیز را چندین برابر بدتر می کند.

 

اشپیگل: حالا چرا باید به ناگهان در سرتاسر کشور تنفر از مهاجرین به جوش آید؟

 

ورین: در گذشته نیز گاهی به خارجی ها حمله هایی صورت می گرفت. اما به عقیده من این حمله های اخیر با دقت سازماندهی و برنامه ریزی شده است. سیاستمداران و مقامات محلی احتمالاً باعث آنها هستند.

 

اشپیگل: آیا می توان این ادعا را ثابت کرد؟

 

ورین: کسانی که شاهد چنین حمله های خونینی بوده اند نزد من آمده و دردل دل کرده اند. مطابق با آنچه آنها تعریف کرده اند، پلیس مخفی از مدت ها قبل یعنی چهار ماه پیش می دانست که خشونت هایی در حال شکل گیری است. اما حکومت دست روی دست گذاشت.

 

اشپیگل: حکومت احتمالاً چه مناقعی می تواند در این قبیل برنامه ها داشته باشد؟

 

ورین: یک علت آن نفرت و انزجار است. ما هنوز هم از تاریخ گذشته خود که مبتنی بر آپارتاید بود جدا نشده ایم. در آن دوره نفرت و انزجار تمامی گروه های جامعه به ویژه سیاهان را در بر گرفته و نهادینه شده بود. حمله ها احتمالاً قرار است ثابت کنند بسیاری از خارجی های نظم را در کشور ما متزلزل می سازند.

 

اشپیگل: برای آن که این وضعیت دلخراش به پایان رسد چه کار باید کرد؟

 

ورین: اول از همه نیروهای پلیس و ارتش باید بسیار بیشتر از این فعالیت کنند. تمامی رهبران سیاسی نیز باید صریحاً خشونت ها را محکوم کنند. و ما نیز لازم است از کشورهای همسایه برای رفتار با شهروندانشان عذر خواهی کنیم. در حال حاضر شهروند آفریقای جنوبی بودن مایه شرمساری است. شاید بعضی از آلمانی ها نیز در جنگ دوم همین احساس را داشتند.

 

اشپیگل: قرار است آفریقای جنوبی میزبان جام جهانی در 2010 باشد. آیا علاقمندان فوتبال که می خواهند به آفریقای جنوبی بیایند باید نگران باشند؟

 

ورین: بله، اگر قرار است که کشورما با خارجی ها چنین رفتاری داشته باشد. هرکس می خواهد به اینجا بیاید باید کمی بیشتردر باره سفرش تامل کند.

 

http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,555430,00.html

 

كیت ویندشاتل

بخش دوم و پایانی

برگردان‌ علی محمد طباطبایی

  

حكایتی كه توسط چانگ و هالیدی گردآوری شده چنان هولناك است كه خواندن آن به معنای واقعی نفس انسان را بند می آورد. و البته همین ادعا برای كسانی كه با آثار سایر نویسندگانی آشنا شده اند كه طی چندین دهه ی گذشته بعضی از جنبه های مخوف تر شخصیت مائو را آشكار كرده اند صحت دارد. كتاب چانگ و هالیدی فقط حكایت اعمال شیطانی كه توسط یك انسان انجام شده نیست، بلكه شرحی گویا و موثر از وضعیت انسانی است. در فروپاشی تمدن در مقیاسی كه در دهه های 1920 و 1930 در چین تجربه گردید هر جامعه ای ممكن بود كه به حكومت انسان روان رنجور مكار و سنگدلی مانند مائو منتهی شود. آن كسانی كه در این خیال خام اند كه سنت های فرهنگی لیبرال دمكراسی غربی در برابر چنین پیامدهایی مصون هستند باید این كتاب را حتماً بخوانند تا پی برد كه چگونه بسیاری از روشنفكران و سیاستمداران غربی به فراهم آوردن شرایط موفقیت سیاسی برای مائو مشتاق بودند. ادگار سنو اولین آنها بود، اما به هیچ وجه تنها نویسنده یا هنرمند غربی نبود كه مقهور مائوئیسم گردید.

در خلال جهش بزرگ به جلو تعداد اندكی از چینی ها  با شناكردن و رساندن خود به هنگ كنگ از مهلكه گریختند و در آنجا بود كه خبرهایی در باره ی قحطی سراسری وسبعیت رژیم به اطلاع عموم رسید. مطبوعات به این خبرهای جدید چندان وقعی ننهادند و به جای آن، غرب با رژیم غذایی ثابتی از تبلیغات برای رهبران قابل احترام سیاسی و نویسندگان سرشناس كه خلاف آن خبرها را ادعا می كردند تغذیه می شد. پیر ترود (Pirre Trudeau) كه بعداً به مقام نخست وزیری كانادا رسید در 1960 سفری به چین كرد و در مراجعت كتاب خوش باورانه و با عنوانی مقتضی « دو بیگناه چینی » به نگارش درآورد كه در آن هیچ خبری از قحطی نیامده بود. مونتگومری فرمانده ی نیروی زمینی بریتانیا دوبار در 1960 و 1961 از چین دیدار كرد و ادعا نمود كه « در آنجا خبری از قحطی در مقیاس وسیع نیست بلكه فقط بعضی نواحی دچار كمبود مواد غذایی   هستند ». او آن كمبودها را به حساب كوتاهی و خطاهای مائو نگذارد و مصرانه خواستار آن شد كه مائو همچنان بر قدرت بماند: « چین نیازمند رهبر است و شما نباید از این كشتی پیاده شوید ». سازمان ملل متحد تماماً ناتوان بود. سازمان خواربار و كشاورزی آن (فائو) در 1959 بازرسی هایی انجام داد و اعلام نمود كه تولید مواد غذایی در چین در پنج سال گذشته از 50 درصد به 100 درصد افزایش یافته است: « چنین به نظر     می رسد كه چین از عهده ی تغذیه ی جمعیت خود به خوبی برمی آید ». هنگامی كه رهبر سوسیالیست فرانسه فرانسوا میتران در 1961 به چین رفت مائو به او گفت: « من تكرار می كنم تا به خوبی پیام من شنیده شود. در چین قحطی وجود ندارد ». میتران برحسب وظیفه و مطیعانه یقین خود را به جهان زودباور گزارش داد. در همان زمان مائو 3 نویسنده ای كه می دانست می تواند به آنها اعتماد كند ـ ادگار سنو، هان سوین (Han Suyin) و فلیكس گرین (Felix Greene) ـ را به خدمت گرفت تا پیام خود را از طریق مقاله، كتاب و یك مصاحبه ی تلویزیونی مشهور با بی بی سی (میان گرین متملق و چو ان لای) منتشر كند. 

در میان روشنفكران غربی پرشورترین حامیان او متعلق به چپ های فرانسه بودند. سیمون دوبوار در 1955 سفری به چین كرد و اعلام نمود كه: « قدرتی كه او (مائو) اعمال می كند از مثلاً قدرت روزولت استبدادی تر نیست. چین نو تجمع اقتدار در دستان یك نفر به تنهایی را غیر ممكن ساخته است ». او در باره ی دیدار خود كتابی طولانی با عنوان « پیاده روی بزرگ » نوشت. همسر او ژان پل سارتر در طی انقلاب فرهنگی چین در دهه ی 1960 « خشونت انقلابی مائو » را به عنوان « عمیقاً اخلاقی » مورد ستایش قرار داد. 

در فرانسه مركز روشنفكری طرفداران مائو در دهه های 1960 تا 1976 مجله ی Tel Quel بود. این نشریه كانون بیشتر فعالیت های نظری بود كه در پاریس آن دوره به چشم می خورد و مسئول تحقق موفقیت های حرفه ای بسیاری از چهره های برجسته روشنفكران چپ فرانسه بود به ویژه پژوهشگر فرهنگی رولان بارت، فسلسوف پساساختارگرا میشل فوكو و ژاك دریدا، فیلسوف ماركسیست لویی آلتوسر، نظریه پرداز در روان كاوی ژاك لاكان و فمینیست افراطی ژولیا كریستوا. موضوعاتی كه در آن زمان در Tel Quel  ظاهر می شد عیناً توسط مجله ی ماركسیستی صاحب نفوذ بریتانیا New Left Review دنبال می شد و از آنجا در سراسر بقیه ی جهان انگلیسی زبان منتشر می شد. Tel Quel كار خود را به عنوان یك مجله ی ماركسیست لنینیستی آغاز كرد اما در جابجا كردن چپ غرب از ماركسیسم نوع قدیم ـ با تاكید و اهمیتی كه بر طبقه ی كارگر به عنوان حامل انقلاب اجتماعی می گذاشت ـ به سوی چپ جدید پس از دهه ی 1960 ـ با تاكید و توجه آن بر فمینیسم، ضد تبعیضات نژادی، آزادی برای هم جنس گرایان و ضد استعمارگرایی ـ بسیار موثر واقع شد.

بنیان گذار آن مجله، نویسنده و منتقدی به نام فیلیپ سولرس (Philippe Sollers) در 1967 آغاز به انتشار اشعار مائو در همراهی با مقاله های موافق و همفكرانه نمود. در 1971 آن مجله مسیر خود را به سوی موضعی سیاسی و نظری كه آشكارا مائوئیستی بود تغییر داد. با وجودیكه هیئت تحریریه مائو را تا حد اندیشمندی جدی بزرگ و بهتر از آنچه بود جلوه می داد ـ به ویژه مقاله ی او « در باره ی تضاد » ـ اما تنها نكته ی مهمی كه آنها از مائو گرفتند در باره ی استقلال حوزه ی فرهنگ بود. ماركسیسم سنتی بر این نظر بود كه فرهنگ یك جامعه توسط شیوه ی تولیدی همان جامعه معین می شود. اما مجله ی Tel Quel كه انقلاب فرهنگی چین را سرمشق خود قرار داده بود چنین استدلال كرد كه برخلاف آن فرهنگ خود حوزه ای نسبتاً مستقل است. به این ترتیب برای آنها فضایی باز شد تا بتوانند بر مفهوم سیاست فرهنگی صحه گذارند، اندیشه ای كه مطابق با آن ادبیات، گفتگو، سخنرانی، تئاتر و تولید های هنری می توانند منجر به تغییرات اجتماعی شوند. این دیدگاهی بود كه طبیعتاً محبوبیت یافتنش نزد نویسنده گان و دانشگاهیان و هنرمندانی كه پیشتر از آن توسط ماركسیسم نقش های فایده گرایانه به آنها واگذار شده بود قطعی بود. به این ترتیب جایگاه روشنفكران در انقلاب سوسیالیستی به نقش اصلی ترفیع یافت. ایده ها و طرزنگرش هایی كه امروزه بر جای مانده است و مجله ی Tel Quel  می تواند برای آنها مسئولیت بیشتری تا هر چیز دیگری ادعا كند شامل نظریه ی پست مدرنیسم، رشته ی دانشگاهی مطالعات فرهنگی، سیاست تعدد فرهنگ ها، تقدس نظریه پردازان به عنون مشاهیر و یك خصومت تمام و كمال با سرمایه داری مبتنی بر لیبرال دموكراسی به ویژه نوع آمریكایی آن است كه Tel Quel این آخری را به عنوان سرچشمه ی تمامی ستم ها تلقی می كند.

چرخش صوری Tel Quel به سوی مائوئیسم در 1971 برای آن نشریه به هزینه ی از دست دادن دردیدا، آلتوسر و تنی چند از دیگر نویسندگان تمام شد، كسانی كه مایل نبودند از حزب كمونیست فرانسه كه همچنان به طور قاطعانه به اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی وفادار مانده بود جدا شوند. اما بیشتر اعضا هیئت تجریریه به همكاری با سولرس ادامه دادند. اوج اشتیاق آنها برای مائو دیداری از چین در 1974 توسط كریستوا، بارت و سولرس بود. نویسنده ی انگلیسی پاتریك فرنچ در مقاله ای در باره ی تاریخچه ی آن نشریه تحت عنوان « زمانه ی نظریه » (1995) می نویسند كه گرایش به سوی مائوئیسم آن نشریه باعث گردید كه به طور آشكار به چپ كشیده شود.

هیئت تحریریه می خواست كه با گاردهای سرخ انقلاب فرهنگی همچشمی كند. هرچند كه این هدفی دشوار بود، زیرا هیچكدام از آنها دانشجو نبودند. در چین آنهایی كه از پست و مقام های خود كنار گذاشته شده و به كار اجباری بدنی وادار گردیدند از آموزگاران، استادان و نویسندگان تشكیل می شدند. نویسندگان مجله ی Tel Quel در جای رفتن به كارخانه ها و مزارع با اقداماتی كه تحمل پذیرتر بود می ساختند. آنها شعار Vive la pensee-maotsetoung را در هر شماره از آن نشریه به چاپ رسانده و دفاتر كار خود را با  دیوارنوشته های سیاسی كه از دیوارهای چین نسخه برداری شده بودند تزئین كردند.  

فرنچ می نویسد كه مائوئیسم به آن نشریه وجهه ای از رادیكالیسم همراه با « سرشتی تقریباً هیستریك »  می بخشید.  Tel Quel در زمینه و بافت چپگرای پاریسی صرفاً از این جهت هیستریك بود كه جرئت كرده بود از حزب كمونیست محلی كه گرایش به استالین داشت جدا شود. در واقع آن نشریه مظهر چیزی بیشتر از تغیر جهت از یك مستبد جنایتگار به دیگری نبود. بیعت Tel Quel با مائو تا مرگش در 1976 ادامه یافت. پس از آن بود آنها برای ادامه دادن به مبارزه ی خود در جستجوی قهرمانهای انقلابی جدیدی برآمدند. تردید اندكی وجود دارد كه اگر امروز مستبد تمامیت خواه دیگری با كتاب سرخ كوچكی از كلمات قصار خود ـ به همان پیش پا افتادگی كتاب مائو ـ قد علم می كرد وارثین روشنفكر نشریه ی Tel Quel  اولین كسانی     می بودند كه به آستان بوسی او می رفتند.

از دهه ی 1950 تا 1980 در میان كارشناسان علوم اقتصادی مباحثه های مهمی در این باره كه بهترین خط و مشی ها برای خاتمه دادن به فقر و عقب ماندگی در بیشتر قسمت های آسیا، آفریقا و آمریكای لاتین چیست در جریان بود. طی این دوره اطلاعات كافی از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی ظاهر گشت كه نشان می داد ادعاهای رژیم و آمار های ارائه شده در باره ی پیشرفت های صنعتی و میزان تولید محصولات زراعی در دهه های 1930 و 1940 یا شدیداً دچار اغراق بودند و یا به طور تمام ساختگی. نظارت حكومت بر اقتصاد، اشتراكی كردن و برنامه های پنج ساله می بایست كه به زباله دانی تاریخ علم اقتصاد انداخته شوند. با این حال دقیقاً در همان زمان برای هركسی كه چشمی برای دیدن داشت واضح بود كه اقتصاددان های چپگرا جهت عرضه ی دقیقاً همان توصیه ها برای جهان سوم به صف شده بودند و حتی بسیاری از آنها انقلاب فرهنگی مائو را به عنوان تایید مدعای خود مورد استفاده قرار می دادند. 

در بریتانیا گروهی از طرفداران علم اقتصاد كینزی از دانشگاه كمبریج به رهبری جان رابینسون نفوذ قابل توجه خود را همراه با سیاستمداران سوسیال دموكرات در سراسر جهان به كارگرفتند تا همین نظر را به اثبات رسانند: خط و مشی های سیاسی كه این نظریه پردازان اقتصادی برای بریتانیا توصیه می كردند مخلوطی از الگوی سرمایه داری با اقتصاد دولتی بود، اما هنگامی كه نوبت به توصیه هایی برای جهان سوم رسید آنها به عنوان معتقدین حقیقی به سوسیالیسم تحت نظارت دولت از آب درآمدند. خانم رابینسون در كتابی كه در 1969 منتشر نمود و عنوان آن « انقلاب فرهنگی چین » بود خط و مشی های مائو از دهه ی 1960 را به عنوان راه حل فقر در جهان توسعه نیافته مورد تاكید قرار داد و او چنین استدلال كرد كه مثال شوروی نشان داده است كه یك انقلاب سوسیالیستی می تواند یك كشور عقب افتاده را به یك قدرت بزرگ صنعتی و نظامی تبدیل كند. اما مائو به عقیده ی او ثابت كرده بود كه دگرگونی در زیربنای اقتصادی برای ایجاد سوسیالیسم اصیل به تنهایی كافی نیست. به این ترتیب به نظر وی انقلاب می بایست كه به روبنای اجتماعی نیز گسترش یابد، یعنی به فرهنگ جامعه ی مورد نظر. رابینسون اعتراف می كرد كه چین هیچ آمار رسمی از 1960 به این سو منتشر نكرده است. به این ترتیب به باور او تجربه ی مائو نمی توانست توسط محاسبه های دقیق تولید ناخالص ملی یا نرخ رشد اقتصادی مورد تایید قرار گیرد. با این وجود وی مطمئن بود كه روابط نوین و دموكراتیك كه میان اهل تخصص و كارگران طی انقلاب فرهنگی ایجاد شده است، موفقیت آمیز بوده و برای همه ی مردم به استثنای اقلیتی كه پیشتر از جایگاه ویژه ای برخوردار بودند، منافع غیر قابل انكاری ایجاد كرده است، منافعی در بهبود استانداردهای مصرف، خدمات اجتماعی و امنیت اقتصادی كه چین را از یكی از فلاكت بارترین كشورها در به اصطلاح جهان در حال توسعه به كشوری (و شاید تنها كشور) تبدیل كرده است كه در آن توسعه حقیقتاً در جریان است.

آنچه رابینسون به ویژه در چین مورد تحسین قرار می دهد نظام خودانتقادی در ملاء عام و اعتراف به مقصر بودن است. وی به جای تشخیص آن كه این نمایش های عمومی اغلب مقدمه ای است برای گرفتن مجوز مرگ قربانی، آنها را این گونه ستایش می كند: « به مردم چین آموخته می شود كه خطاهای خود را مورد بررسی قرار دهند تا در آینده دیگر مرتكب آنها نشوند، آنها حتی از این كه خارجی ها هم بدانند كه خطاهایی انجام شده است به هیچ وجه ناراحت نمی شوند ». در اواخر دهه ی 1960 هنگامی كه خانم رابینسون شخصاً در كنفرانس هایی در هند و سایر كشورهای توسعه نیافته شركت می جست، این استاد كمبریجی كه بسیاری از اندیشه های كینزی اش استحقاق گرفتن جایزه ی نوبل را داشتند در حالی كه نسخه ای از كتاب سرخ كوچك مائو را در دست خود می فشرد در صحنه ظاهر می كشت.

در ایالات متحده سایر اقتصاددان های كینزی مسیری مشابه در پیش گرفتند. جان كنت گالبرایت در كتاب خود « سفری به چین » كه پس از سیاحت دریایی به سكب پوتمكینی آن كشور به نگارش درآمد چنین با آب و تاب می گوید: « دیگر هیچ تردید جدی نمی تواند وجود داشته باشد كه چین یك نظام شدیداً موثر اقتصادی اندیشیده است ». علی رغم آن كه هیچ گونه آمار قابل قبولی وجود نداشت، گالبرایت برآوردهای سایر اقتصاددان هایی كه همراه او در آن سفر بودند را مبتنی بر آن كه بازده صنعتی و كشاورزی سالیانه دارای رشدی 10 الی 11 درصدی است مورد تایید قرار داد: « به نظر من چنین چیزی غیر قابل قبول می آید ». گالبرایت در سراسر دوره ی فعالیت خود از پذیرش زبان نامفهوم و ناپختگی های ایدئولوژیك اقتصاددان های ماركسیست رسمی پرهیز كرد. او همچنین از نظریه های توسعه نیافتگی جهان سوم و سرمایه داری پیشرفته ی انحصاری پل باران و پل سوئیزی در مجله ی آمریكایی و ماركسیستی مانتلی رویو (Monthly Review) ، یعنی نشریه ای كه در دهه ی 1960 دیگر علناً مائوئیستی شده بود فاصله گرفت. اما با این وجود گالبرایت نیز مانند رابینسون هنگامی كه موضوع در مورد توصیه ی خط و مشی هایی برای ازمیان بردن فقر مردم چین بود دقیقاً از همان برنامه ی سیاسی حمایت می كرد.

سازمان ملل نیز به همان اندازه بی كفایت از آب درآمد. سارتاج عزیز، اقتصاددانی از سازمان خواروبار و كشاورزی سازمان ملل (فائو) در 1987 كتابی با عنوان « توسعه ی شهری: از چین بیاموزیم » نوشت و در آن از سیستم شوراهای محلی كه مائو طی جهش بزرگ به جلو به وجود آورده بود به دفاع برخاست. اقتصاددان و فعال محیط زیست بریتانیایی باربارا وارد و نویسنده ی كتاب « فقط یك زمین » در پیشگفتار آن كتاب دچار زیاده روی شد: چینی ها راه حل هایی برای عملاً تمامی معضلات اصلی كه در مراحل اولیه ی نوسازی جامعه پیش می آید یافته اند. دستاورد چین توسط نادیده گرفتن باورهای پذیرفته شده كارشناسان توسعه ی غربی و بیشتر عقاید عاقلانه ی ماركسیسم رسمی به دست آمده است.

جاسپر بكر در كتاب خود « ارواح گرسنه » چنین اظهار نظر می كند كه چهره هایی مانند رابینسون، گالبرایت، عزیز و وارد اعتبار خود نزد دولت ها را به كار گرفتند تا خط و مشی هایی را مورد پشتیبانی قرار دهند كه نتایج فاجعه باری برای كشورهای توسعه نیافته كه مورد مشورت آنها بودند داشت. آنها فقر این كشورها را تداوم بخشیدند و نسل های بعدی آنها را متقاعد ساختند كه مسیر به سوی نوگرایی كشورهایشان در نوع مائویی انقلاب اجتماعی نهفته است. بكر می نویسد: « با بی خبری از میلیون ها انسانی كه در مذبح نخوت مائو قربانی شدند، محققین دانشگاهی و صاحب نظران سیاسی اكنون چین را به عنوان الگویی برای توسعه به شمار می آورند و به این ترتیب خط و مشی های مائو به افكندن سایه ای وحشتناك و مخرب بر بقیه ی جهان آغاز نموده است ».

احتمالاً به همان اندازه زیاد كه محافظه كاران غربی لذت می برند از مطلع شدن از این كه اعتبار رقبای ایدئولوژیك و سیاسی آنها از آنچه ما اكنون در باره ی رژیم مائوئیستی می دانیم شدیداً لطمه خورده است، اما به همان اندازه اندك نیز این داستان هولناك می تواند مایه ی تسلی خاطر خود آنها باشد. دو شخصیتی كه در كتاب چانگ و هالیدی مورد توجه قرار نگرفتند یكی ریچارد نیكسون بود و دیگری هنری كیسینجر. آنچه باعث گردید كه نیكسون شخصاً به چین سفر كند بالاتر رفتن امكان موفقیتش در انتخابات 1972 در نتیجه ی این سفر بود. هدف كیسینجر به دست آوردن امتیاز استراتژیك از شكاف Sino-Soviet  (1) بود. داد و ستد هایی كه میان چین و ایالات متحده انجام گردید، در واقع همگی ترددی یك طرفه بودند كه ایالات متحده امتیاز پشت امتیاز داد و تقریباً در مقابل چیزی نگرفت. نیكسون با بیرون آوردن نیروهای آمریكایی از ویتنام موافقت كرد و به این ترتیب ویتنام جنوبی را به حال خود رها نمود. كیسینجر قول داد كه « بیشتر اگر چه نه تمامی » نیروهای آمریكایی را تا قبل از پایان دوره ی بعدی نیكسون از كره خارج سازد، اما نتوانست ضمانتی بگیرد كه چینی ها از تهاجم كمونیستی دیگری به كره ی جنوبی حمایت نكنند. آنها با وارد ساختن چین به سازمان ملل ـ كه یك كرسی و حق وتو در شورای امنیت نیز به دست آورد ـ به متحد قدیمی آمریكا یعنی تایوان خیانت كردند. مائو در نگاهی به انتخابات سازمان ملل گفت: « بریتانیا، فرانسه، هلند، بلژیك، كانادا ، ایتالیا ـ آنها همگی به گاردهای سرخ تبدیل شدند ». مائو در ملاقات شخصی خود با نیكسون متكبرانه با او برخورد كرد و حرف نیكسون را قطع نمود. بعداً او به دیپلومات هایش دستور داد كه با آمریكا به عنوان مهمترین دشمن عمومی رفتار كنند و آمریكا را در انظار عمومی به تندی مورد حمله قرار دهند. علی رغم مقدمه چینی های نیكسون، مائو در اصرار بر ادعای خود مبنی بر آن كه رهبر ضد آمریكایی در جهان است كاملاً مصمم و جدی بود.

مائو در دهه ی 1950 برای قانع ساختن اتحاد شوروی در دادن تسلیحات اتمی به چین دوبار ترتیب برخوردهایی را با تایوان داد تا به این ترتیب دورنمای حمله ی اتمی آمریكا به خاك چین را القاء نماید. در 1973 1972 او همین ترفند را به طور معكوس انجام داد. او شبح جنگ با اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را مورد استفاده قرار داد تا ایالات متحده را در دادن تسلیحات اتمی به چین قانع سازد. كسینجر با این درخواست حد اقل به طور شفاهی موافقت كرد. او به چینی ها گفت كه یك گروه ضربت مخفی ایجاد می كند تا بهترین راه برای مجهز كردن آنها به گلوله های توپ هسته ای، سلاح های جنگی هسته ای و هواپیماهای تاكتیكی پر شده با بمب های هسته را مورد مطالعه قرار دهند. كیسینجر همچنین از فرانسوی ها درخواست نمود كه به تحریم اقتصادی چین خاتمه داده و فروش هواپیما به آنها را میسر سازند. او همچنین مخفیانه بریتانیا و فرانسه را برای فروش فن آوری رئاكتورهای هسته ای شدیداً ممنوعه به چین تشویق كرد.    كیسینجر همچنین به موخره ی مائو اطمینان خاطر مجدد داد: « ما در مخالفت با (شما) یك موضع صوری اختیار خواهیم نمود، اما فقط همین. از آنچه ما به طور علنی انجام می دهیم شگفت زده نشوید ».

با این وجود روشن است كه كیسینجر در برآورد قدرت نظامی و صنعتی چین بیش از حد به آنها بها داده بود و در درك این نكته ناكام ماند كه تصفیه های بی وقفه ی مائو از چین چه ویرانه ای بر جای گذاشته بود. كیسینجر متوجه نبود كه متحدی كه او می خواست محبتش را به دست آورد هنوز هم در صنعت دارای زیربنای كوچك و ابتدایی بود. صنعت هواپیما سازی چین چنان زهوار در رفته بود كه تولیداتش عملاً به درد بخور نبودند. در آوریل 1972 چوان لای آلبانی ها را از به پرواز درآوردن میگ های 19 ساخت چین برهذر داشت زیرا احتمال داشت كه آنها در آسمان منفجر شوند. چو به سایر سران دولت گفت كه بالگردهای چینی را در خواست نكنند، زیرا آنها از ایمنی اندكی برخورداراند.

تاكتیك كیسینجر در جدایی افكندن میان چین و اتحاد جماهیر شوروی موفق از آب درآمد، اما نه آن گونه كه خودش در نظر داشت. زنگ خطر شوروی ها توسط فتح باب های نیكسون به صدا در آمد و آنها را به عنوان تهدیدی آشكار و مستقیم تلقی نمود. در ژوئن 1973 برژنوف به نیكسون و كیسینجر هشدار داد كه چنانچه میان ایالات متحده و چین توافقات نظامی جدیدی انجام گیرد « خطرناكترین پیامدهای ممكن را به دنبال خواهد داشت و شوروی را به انجام اقدامات جدید مجبور خواهد نمود ». یكی از هدف های ظاهری دیدار نیكسون از چین كاهش احتمال خطر جنگ با اتحاد شوروی بود. اما در واقع آن دیدار اگر فایده ای هم در بر داشت اتفاقاً در افزایش این خطر بود.

چانگ و هالیدی كتاب خود را با یادآوری مایوس كننده ای به پایان می برند. در مواجهه با دوره ی مجدد در اشتیاق غرب برای چین و معجزه ی اقتصادی ادعایی آن، آنها موخره ی كتاب خود را در اصرار ورزیدن بر این كه چه مقدار اندك از نظر سیاسی تغییراتی صورت گرفته است به پایان می برند. امروز تصویر بزرگ مائو و جنازه اش هنوز هم بر میدان تیان آن من در قلب پایتخت چین حكومت می كند. رژیم كمونیستی فعلی خود را به عنوان میراث مائو و ادامه دهنده ی جدی اسطوره ی او اعلام می كند.

اما اجازه دهید كه من مطلب خود را با اشاره ای مثبت تر به پایان برم. در گذشته كتاب هایی كه در باره ی چین به نگارش در آمده بودند نقش مهمی در تغییر سیاست های این كشور بازی كردند. كتاب ادگار سنو « ستاره ی سرخ بر فراز چین » در به دست آوردن حمایت های داخلی برای حزب كمونیست چین بسیار نقش مهمی داشت. اما نادیده گرفتن كتاب چانگ و هالیدی هم غیر ممكن است. شكی وجود ندارد كه این كتاب در چین ممنوع خواهد شد، اما به طور مخفی دست به دست خواهد گشت و جستجو برای یافتن آن ادامه خواهد داشت. ده ها هزار دانشجوی چینی در كشور های غربی این كتاب رادر كتابفروشی ها خواهند دید. ماجرایی كه نویسندگان این كتاب تعریف می كنند چنان هولناك است كه هم مردم چین را شكه خواهد نمود و هم آن كه بسیاری از لطیفه ها و شایعاتی كه از خانواده های قدیمی به نسل جدید منتقل شده را مورد تایید قرار خواهد داد.

مائو به جای آن كه آن مردی باشد كه پادشاهی باستانی چین را دوباره برافراشت، وی آن كسی بود كه آن را به زانو درآورد. این كتاب تاریخچه ای قدرتمند است كه وارثین مائو در تكذیب آن یا حتی خاموش كردنش دشواری های بساری خواهند داشت. همانگونه كه كتاب سنو به ایجاد رژیم كمونیستی كمك كرد، كتاب چانگ و هالیدی هم می تواند به سرنگونی آن یاری رساند. اگر قرار است كه در زمانه ی ما كتابی به تنهایی توان تغییر مسیر تاریخ را داشته باشد، آن كتاب همین است.    

  

 

Mao and Maoists by Keith Windschuttle.

New Criterion 2005.

 

1: منظور درگیری های مرزی میان چین و شوروی از اواخر دهه ی 1950 بود كه اوج آنها در 1969 واقع شد. مترجم.

بخش اول

كيت ويندشاتل

 برگردان علی‌محمد طباطبايی

 

 

در تابستان ١٩٣٦، روزنامه‌نگار آمريكايی ادگار سنو (Edgar Snow) پكن را به مقصد شمال شرقی چين ترك كرد تا از ناحيه‌ی جديدی بازديد به عمل آورد كه به تسخير حزب كمونيست چين درآمده بود. وی در آنجا چندين مصاحبه‌ی طولانی با رهبر حزب، مائو تسه تونگ انجام داد. سنو مدتی بعد آن گزارش‌ها را تنظيم نموده و آنها را تحت نام « زندگی نامه‌ی خودنوشت مائو تسه تونگ » منتشر نمود، يعنی اولين و تنها روايت همه جانبه از زندگی مائو كه وی ارائه نمود. سنو با ساير رهبران كمونيستی نيز مصاحبه‌هايی انجام داد و سپس تمامی آن مطالب و اطلاعات را در كتاب خودش « ستاره‌ی سرخ بر فراز چين » در ٣٨-١٩٣٧ منتشر نمود.


سنو در آن زمان جوانی ٣٢ ساله بود. وی كه متولد كانزاس سيتی بود، به زودی پس از فارغ‌التحصيلی‌اش از دانشگاه ميسوری روانه‌ی چين شد. در آنجا وی گزارشگری نسبتاً موفق برای نيويورك هرالد تريبيون، ساتردی اونينگ پست و ساير روزنامه‌ها گشت. كتاب او يك شبه وی را به نويسنده‌ای پرفروش و شخصيتی با شهرت بين‌المللی تبديل كرد.


« ستاره‌ی سرخ بر فراز چين » روايتی است از جنگ داخلی چين ميان كمونيست‌ها و ناسيوناليست‌های وابسته به چيانگ كايشك. اين كتاب واكنش آنها را به تهاجم ژاپنی‌ها در ١٩٣١ و اشغال چين مورد بررسی قرار می‌دهد و داستان « پياده روی طولانی مائو » و ارتش او را در ٣٥-١٩٣٤ از قرارگاه آنها در جنوب به خانه‌ی جديدی در شمال شرح می‌دهد. تا آن زمان بقيه‌ی جهان كمونيست‌های چينی را فقط از طريق نكوهش‌های دشمنان آنها می‌شناخت. اما گزارش‌های سنو وجهه‌ی آنها را تغيير داد. او مائو و طرفدارانش را به عنوان قهرمان‌هايی ترسيم كرد كه زندگی خود را وقف آزادی كشورشان هم از شر متجاوزين خارجی و هم ناسيوناليست‌هايی كه به طرزی مايوس كننده فاسدند، كرده‌اند. سنو آنها را در درجه‌ی اول نه به عنوان انقلابی‌های سوسياليست، بلكه بيشتر در تصوير مدافعان اصلاحات ارضی كه برای در هم شكستن غل و زنجيرهای فئوداليسم و آزادی كشاورزان مصمم شده‌اند توصيف نمود. به نوشته‌ی او، كمونيست‌ها وابسته به اتحاد شوروی نبوده و خواهان دوستی با ايالات متحده بودند. از ٨٠ هزار نفری كه در ابتدا در آن پياده روی بزرگ شركت كردند، تنها ٢٦ هزار نفر جان سالم به‌در بردند. آنها مهاجرت ٧٥ هزار مايلی خود را كه فراتر از توان هر انسان معمولی بود تاب آوردند و مائو دوشادوش سربازان ساده‌ی خود تقريباً تمامی مسير را پياده طی كرد.


كتاب سنو نقش بسيار مهمی در تغيير افكار عمومی چه در آمريكا و چه اروپا به سوی ديدگاه مطلوب‌تری از مائو بازی كرد. هرچند كه تاثير اصلی اين كتاب در خود چين بود، جايی كه نفوذ عظيمی بر جوانان افراطی داشت. « ستاره‌ی سرخ بر فراز چين » و زندگی نامه‌ی خودنوشت مائو بی‌درنگ به زبان چينی برگردانده شده و در محدوده‌ی گسترده‌ای توزيع گشت. بسياری از مردان و زنان جوان چينی كه در شهرها زندگی می‌كردند و از طبقه‌ی متوسط بودند و كه كتاب سنو را خواندند مرام خود را تغيير دادند. آنها موهای خود را كوتاه كردند ـ كه در آن زمان علامتی جسورانه بود ـ و به حزب كمونيست پيوستند. در حدود سال ١٩٤١ به يمن شهرتی كه مائو از پياده روی طولانی به دست آورده بود تعداد اعضای حزب به ٧٠٠ هزار رسيد.


يافتن داوطلبان شيفته از ميان جوانان شهری هدف مهمی برای مائو بود. افراد باقی مانده‌ی او غالباً سربازان بی‌سواد بودند كه از ميان خرده مالكين جلب حزب شده بودند. حزب كمونيست نيازمند مجريان جوان و تحصيلكرده بود. از ١٩٣٧ آنها در ينان (
Yenan) يعنی پايتخت جديد مائو در استان شانكسی (Shaanxi) گردآمدند و مشتاق همچشمی با رشادت‌های كهنه سربازان بودند.


هرچند داستانی كه ماجرا را اين گونه به تصوير می‌كشد كاملاً جعلی بود. زندگی نامه‌ی جديد « مائو: داستانی ناشناخته » نوشته‌ی يانگ چانگ و جان ‌هاليدی نشان می‌دهد كه تمامی ادعاهای مهمی كه سنو مطرح ساخته بود هيچكدامشان واقعيت نداشتند. مائو به جای آن كه با تهاجم ژاپنی‌ها مقابله كند، ورود آنها را خوشامد گفت. او اميدوار بود كه ژاپنی‌ها با رقيب او چيانگ چايشك درگير شده و در نهايت او را از ميان بردارند و باعث كشاندن نيروهای شوروی به داخل خاك چين گردند. مائو نه تنها از درگيری مسلحانه با ژاپنی‌ها كه با ناسيوناليست‌ها نيز اجتناب می‌كرد. مائو به جای آن كه قهرمان استقلال كشورش باشد، از دهه‌ی ١٩٢٠ عامل اتحاد شوروی بود كه از آنها اسلحه و پول دريافت می‌كرد. مائو از فرامين آنها پيروی كرده و نظارت آنها بر حزب كمونيست را پذيرفت. او می‌دانست كه تنها مايه‌ی اميدواری برای به دست آوردن قدرت در چين با حمايت‌های شوروی ممكن می‌گردد، اعتقادی كه در نهايت در تصاحب قدرت كشور توسط او در ١٩٤٩ مورد تاييد قرار گرفت. مائو خواهان اصلاحات ارضی نبود، و زمينی ميان زارعين توزيع نكرد و آنها را آزاد نساخت. « پايگاه سرخ » اوليه‌ی او در رويجين (
Ruijin) در جيانكسی (Jiangxi) در جنوب چين نه از طريق قيام انقلابی توده‌ها بلكه توسط فتح نظامی ارتش سرخ كه توسط مسكو به اسلحه و امكانات مالی مجهز شده بود به دست آمد. حكومت او در پايگاه اوليه‌اش كاملاً شبيه به حكومت يك ارتش اشغال‌گر بود كه توسط غارت جمعيت محلی و به قتل رساندن هركس كه مقاومتی می‌كرد دوام آورد.


بيشتر روايت سنو از « پياده روی طولانی » نيز واقعيت نداشت. هدف از اين پياده روی استقرار قرارگاه جديدی در شمال نزديك مرز مغولستان بود تا به اين ترتيب دسترسی سريع به اسلحه و تداركات از طريق شوروی فراهم گردد. بسياری از افسانه‌های سنو در باره‌ی تعداد كمتر نيروهای كمونيستی كه صفوف ناسيوناليست‌ها را در هم شكسته بودند تخيل محض بود. در واقع چيانگ كايشك تا حد زيادی مسير مائو را خود معين نمود آنهم با فراهم آوردن عبور آزاد برای او از ميان مناطق انتخاب شده، در حالی كه مسير‌های جايگزين ديگر را مسدود می‌كرد. هدف چيانگ چايشك اين بود كه از ورود ارتش سرخ در نواحی كه در غير اين صورت دارای فرمانده‌های نظامی محلی متمرد بودند استفاده كرده و آنها را مجبور به ملحق شدن به خود كند و به اين ترتيب حضور كمونيست‌ها را برای اتحاد كشور تحت حكومت ناسيوناليست‌ها مورد بهره برداری قرار دهد. بعضی از مشهورترين نبردها در راه پيمايی بزرگ هرگز به وقوع نپيوسته است. برای مثال عبور بلندآوازه از پل معلق بر رودخانه‌ی دادو (
Dadu River) در لودينگ (Luding) اصولاً در برابر آتش مسلسل‌های ناسيوناليست‌ها نبوده و هيچ كمونيستی در آن جا كشته نشده و مائو نيز فقط در بعضی از محروميت‌های نيروهايش سهيم بوده است. به جای راه پيمايی دشوار بر فراز كوهستان‌ها و از ميان باتلاق‌ها، مائو و ساير رهبران در بيشتر آن مسير طولانی بر دوش نيروهای خود و نشسته بر جايگاه‌های سايه‌دار بر ساقه‌های بلند خيزران حمل می‌شدند. در واقع مائو در پايان مسافرتش به شمال استان شانكسی با تنها ٤ هزار نفر از ٨٠ هزار نيروی دست نخورده‌اش وارد شد.


سنو كتاب خود را به عنوان تلاش گزارشگری بی‌باك كه سفری پرمخاطره را تقبل كرده تا گزارشی مطابق با واقع بنويسد عرضه می‌كند. او در چاپ اول كتابش نوشت كه در تهيه‌ی آن گزارش‌ها برای كتابش هيچ سانسوری بر كار او اعمال نشده است. هرچند كه واقعيت اين بود كه نوشتن آن كتاب ابتكار خود مائو بود كه در ١٩٣٦ به اين نتيجه رسيد كه او نيازمند خيرنگاری خارجی و دوست است تا از او تصويری دلپذيرتر و مثبت‌تر ارائه دهد. حزب كه به طور مخفی در شانگهای فعاليت می‌كرد پس از بررسی سابقه‌ی سنو با كار او موافقت كرده و ترتيب سفر او را توسط يك عامل مخفی از كمينترن داد. سنو می‌بايست كه از پيش پرسش‌های مصاحبه‌ها را برای موافقت مسئولين تحويل آنها دهد. مائو هر آنچه را كه سنو می‌نوشت كنترل می‌كرد و بعضی از بخش‌های آن را تغيير داده و شخصاً بازنويسی می‌كرد. پس از آن كه سنو برای ترتيب دادن انتشار كتابش آنجا را ترك كرد، همسرش هلن در ينان باقی ماند و برای او تصحيح‌های ديگری بر دستنوشته‌ای كه رهبری حزب آن را نگاشته بود ارسال می‌كرد. سنو اولين و صاحب نفوذترين از ميان صف بلندی از حاميان اروپايی مائو تسه تونگ و به قدرت رسيدن حزب كمونيست در چين بود. سنو هنوز هم در ميان چپگرايان به عنوان چهره‌ای قهرمان شديداً مورد توجه است، هم برای نوشته‌هايش در دهه‌ی ١٩٣٠ و هم به خاطر اذيت و آزاری كه در دهه‌ی ١٩٥٠ از تحقيقات انجام شده توسط ادگار هوور و سناتور مك كارتی متحمل شد، تحقيقاتی كه بالاخره باعث گرديد كه او آمريكا را به مقصد سوئيس ترك كند. او هنوز هم در دانشكده‌های روزنامه‌نگاری به عنوان سرمشقی از يك خبرنگار ماهر مطرح می‌باشد. در دهه‌ی گذشته زندگی او موضوع اصلی چندين كتاب بوده كه تماماً توسط انتشارات دانشگاهی چاپ شده است و دانشگاه ميسوری با افتخار اعلان می‌كند كه هنوز هم مجموعه دستنوشته‌های او را در آرشيو خود نگهداری می‌كند.


كتاب چانگ و‌ هاليدی به كلی شهرت سنو و تمامی كسانی كه به او تاسی جستند را محو می‌كند. اين كتاب همه جانبه‌ترين بررسی از اين موضوع است كه تا به حال به نگارش درآمده و برای نشان دادن آن كه چگونه به قدرت رسيدن مائو عمدتاً توسط ژوزف استالين هدايت گرديد بهترين بهره‌ها را از آرشيو شوروی می‌برد. بررسی كتاب از سياست‌های واقعی كه در پشت سر پياده روی طولانی قرار داشت كاملاً متقاعد كننده است. اين كتاب كاملاً آشكار می‌سازد كه چگونه تعداد اندكی از نويسندگان غربی كه به رژيم در دهه‌ی ١٩٣٠ دسترسی داشتند ـ به ويژه سنو و فمينيست افراطی آگنس سمدلی (
Agnes Smedly) با طيب خاطر فريب آنها را خوردند. اين نويسندگان نه فقط مرتكب دستكاری و قلب واقعيت به شكلی مضحك شدند كه در مفهومی بسيار واقعی در پيشرفت موفقيت آميز مردی كه بايد در مقام بزرگترين هيولای تاريخ بشر قرار گيرد همكاری كردند.


چانگ و‌ هاليدی محاسبه كرده‌اند كه مائو در مسير موفقيت سياسی خود از ١٩٢٠ تا ١٩٧٦ مسئول مرگ ٧٠ ميليون چينی است. اين تعداد بيشتر است از مجموع قتل‌هايی كه توسط هيتلر و استالين باهم انجام شده است. بالاترين تعداد منفرد تلفات انسانی ٣٨ ميليون بود كه در قحطی چهار ساله‌ی ١٩٥٨ الی ١٩٦١ به وقوع پيوست، آنهم طی به اصطلاح « جهش بزرگ به پيش » . غربی‌ها اين واقعه را از زمان انتشار كتاب دگرگون كننده‌ی جاسپر بكر (
jasper Becker) در ١٩٦٦ با عنوان « ارواح گرسنه: قحطی سری در چين » می‌شناسند كه در آن خبر مرگ ٣٠ تا ٤٠ ميليون انسان آمده بود. بكر اين واقعه را به بلاهت ايدئولوژيك مائو در هدايت تجربه‌ای جاه طلبانه اما ناكام در اشتراكی كردن چين نسبت می‌دهد. اما چانگ و‌ هاليدی شواهد جديدی به دست می‌دهند كه نشان می‌دهد آن رويداد شرارت بار‌تر از اين‌ها بود.


رژيم مائو در آن سال‌ها محصولات زراعی كشور را مصادره كرده و آنها را به اروپای شرقی كه زير كنترل كمونيست‌ها بود در برابر دريافت جنگ افزار و حمايت سياسی صادر می‌كرد. مواد غذايی و پول همچنين برای حمايت از نهضت‌های ضد استعماری و كمونيستی به آسيا، آفريقا و آمريكای لاتين ارسال می‌شد. در سال اول قحطی، يعنی در ١٩٥٩ـ ١٩٥٨ چين ٧ ميليون تن غلات كه برای تغذيه ٣٨ ميليون انسان كافی بود به خارج صادر كرد. در ١٩٦٠، سالی كه در آن ٢٢ ميليون چينی در اثر گرسنگی جان خود را از دست دادند، چين بزرگترين اهدا كننده‌ی كمك بين المللی بر مبنای نسبت توليد ناخالص ملی در جهان بود. به يمن صادرات محصولات كشاورزی چين، آلمان شرقی موفق شد كه سهميه بندی مواد غذايی را در ١٩٥٨ و آلبانی در ١٩٦١ حذف كند.


هم زمان در چين منبع اصلی غذا برای جمعيت شهری به نوعی « غذای جايگزين » تبديل شد، ماده‌ای مشمئز كننده كه در ادرار پرورش می‌يافت و دارای مقدار كمی پروتئين بود. در نواحی روستايی،‌ خوراك زارعين گرسنه و قحطی زده تا به حد پوست درخت و كودگياهی (كمپوست) تقليل يافت و در استان‌های آنهوی (
Anhui) و گانزو (Gansu) حتی به همجنس خواری هم رسيد. در شهرهای چين در سال ١٩٦٠ حداكثر مصرف روزانه ١٢٠٠ كالری بود، در مقايسه با ١٧٠٠- ١٣٠٠ كالری روزانه كه زندانی‌ها در آشويتس دريافت می‌كردند.


قتل عام توده‌وار در مقياس « جهش بزرگ به جلو » چيزی بود كه مائو خود را برای آن آماده كرده بود. او در ١٩٥٨ در كنگره‌ی حزب چنين اظهار نظر كرد كه آنها نبايد از مرگ انسان‌ها در نتيجه‌ی خط و مشی‌های حزبی بيمی به خود راه دهند بلكه بايد آن را خوشامد گويند. در آن زمان اين موضوعی عادی در سخنان او بود. وی در ١٩٥٧ در مسكو گفت: « ما خود را برای قربانی كردن ٣٠٠ ميليون چينی در انقلاب جهانی آماده كرده‌ايم ». وی در اميدواری برای يك جنگ جهانی ديگر در ١٩٥٨ به حزب گفت: « چه اشكالی دارد اگر نيمی از جمعيت نيست و نابود شوند ـ چيزی كه خيلی به ندرت در تاريخ چين پيش آمده ـ اما نيم ديگر يا حتی شايد يك سوم جمعيت باقی بمانند ». بنابراين ٧٠ ميليون انسانی كه احتمالاً قربانی موفقيت‌های سياسی مائو شدند در واقع هنوز هم بسيار كمتر از پيش‌بينی‌های خود او بود.


برای مائو تعداد بسيار زياد جمعيت مردم چين ـ در حدود ٦٠٠ ميليون در ١٩٦٠ ـ در مقايسه با آنچه برای استالين و هيتلر ميسر بود تعداد بسيار بيشتری قربانی‌های بالفعل فراهم می‌آورد. اما آنچه مائو را به هيولای بزرگتر تبديل كرد فقط صرف تعداد قربانی‌هايش نبود، بلكه بيشتر به اين خاطر بود كه بسياری از قربانی‌های او نه فقط در ميان دشمنان واقعی يا خيالی او كه از جمله در ميان طرفداران اصلی خود او قابل يافتن بودند. چانگ و‌ هاليدی آشكار می‌سازند كه مائو قدرت سياسی خود را بر استراتژی مادام العمری بنا نمود كه بی‌ترديد گوی سبقت را در اقدام به قتل و ترور رفقای كمونيستی از استالين هم می‌بوده است.


اين شيوه در ١٩٣٤ ـ ١٩٣١ و در « قرارگاه سرخ » اوليه‌ی مائو در رويجين در استان جيانكسی ايجاد گرديد. سيستم كنترل را چوئن لای باب كرد كه در اصل از كنترلچی اهل شوروی در قرارگاه حزب در شانگهای اقتباس شده بود و مبنای اصلی آن الگوی حكومت استالين در اتحاد جماهير روشوری سوسياليستی بود. مطابق با آن كل جمعيت به كميته‌های متعددی سازماندهی می‌شدند كه نقش آنها اجرای دستورات حزب بود. هر شخصی كه به عنوان دشمن عقديدتی مورد سوء ظن قرار می‌گرفت تمامی اموالش مصادره می‌گشت و به كار اجباری نامحدود محكوم می‌شد يا حتی اعدام. نوآوری مائو نسبت به سيستم شوروی اين بود كه وی اذيت و آزار‌ها را به نمايشی عمومی تبديل نمود. تظاهرات توده‌وار، انتقادهای علنی توسط خبرچين‌ها و اعتراف‌های عمومی در اين باره كه آن فرد يك ضد بلشويك است برنامه‌های روزانه بودند. مائو اين تهمت زدن‌ها را برای تصفيه كردن سلسله مراتب حزبی و برای هر كسی كه با او مخالفت می‌كرد يا از ميان برداشتن هر كسی كه او تصور می‌نمود خائن است مورد استفاده قرار می‌داد. اولين كسانی كه مورد اتهام قرار گرفتند افسران نظامی ارتش سرخ و رقبای مائو برای رهبری حزب بودند و بيشتر كسانی كه به قتل رسيدند از اعضای خود حزب بودند. مردها به خدمت نظامی فراخوانده می‌شدند و به عنوان هشدار به كسانی كه تن به اين كار نمی‌دادند سربازهای فراری به صورت علنی محاكمه و اعدام می‌شدند. ماموران سربازگيری كه در فراهم كردن تعداد كافی سرباز ناكام می‌ماندند، در گردهمايی‌های عمومی مورد انتقاد قرار گرفته و در جا اعدام می‌شدند. هر مراوده و معاشرت اجتماعی و مهمانوازی می‌توانست به قيمت مرگ انسان‌ها تمام شود. سربازان قديمی به خاطر می‌آورند كه: به هيچ خانواده‌ای اجازه داده نمی‌شد كه ميهمان داشته باشند يا شب كسی نزد آنها اقامت كند. هر خانواده‌ای كه چنين می‌كرد به همراه ميهمانش كشته می‌شد». هنگامی كه مائو و چوئن لای خود را برای پياده روی بزرگ آماده می‌كردند فهرستی از نام افسرانی كه به نظر آنها غير قابل اطمينان بودند تهيه كردند. چشم روشنی حزب برای آن منطقه اعدام هزاران نفر از اين اعضا همراه با اكثريت آموزگاران كلاس‌های حزبی بود. چانگ و ‌هاليدی محاسبه كرده‌اند كه ميان ١٩٣١ و ١٩٣٤ نزديك به ٧٠٠ هزار انسان در قرارگاه سرخ در رويجين به قتل رسدند كه نيمی از آنها به عنوان « دشمنان طبقاتی » جان خود را از دست دادند و بقيه تا سر حد مرگ به كار واداشته شده يا به علت‌های ديگر در رابطه با حزب تلف شدند. گورهای دسته جمعی و دهكده‌های متروكه منظره‌ی آن ناحيه را به هم ريخته كرده است. در چهار سالی كه مائو در آنجا بود جمعيت آن منطقه كه زمانی غنی‌ترين و پررونق‌ترين بود به ٢٠ درصد نزول كرد، يعنی بزرگترين كاهش در تمامی چين.


مردان و زنان تحصيل كرده از طبقه‌ی متوسط كه موهای خود را كوتاه كرده و با ايده آليسم خود به ينان رفتند در اواخر دهه‌ی ١٩٣٠ چيزی از اين قبيل برخوردها نمی‌دانستند. اما آنها به سرعت خود را در دام رژيمی يافتند كه فقط با قربانی كردن زندگی خود می‌توانستند از شر آن خلاصی يابند. كسانی كه به هنگام فرار گير می‌افتادند بلافاصله اعدام می‌شدند. ساختار حزب در ينان شديداً تبعيض‌آميز بود و افسران حزبی از رژيم غذايی و لباس‌های به مراتب بهتری در مقايسه با سربازان داوطلب برخوردار بودند. تنها اتوموبيل در آن منطقه ـ كه توسط كارگران لباس‌شويی چينی در نيويورك برای استفاده به عنوان آمبولانس اهدا شده بود ـ به عنوان ليموزينی برای مائو مصادره شد. هركسی كه اين تمهيدات را مورد انتقاد قرار می‌داد، حتی اگر به طور خصوصی و محرمانه، خود را با انتقاد و نكوهش شديد به عنوان طرفداری از تروتسكی مواجه می‌ديد و به زندان انفرادی محكوم می‌شد. در ١٩٤٢ مائو تمامی داوطلبينی را كه از نواحی تحت كنترل ناسيوناليست‌ها آمده بودند به عنوان جاسوس مورد اتهام قرار داد. او دستور توقيف و شكنجه‌ی آنها را برای اعتراف به گناهان خود صادر كرد. اعدام، چه واقعی و چه نمايشی جزو برنامه‌های هر روزه بود. زندگی در ينان بر گردهمايی‌های وحشتناك و بازجويی از افراد متمركز شد كه در آنها داوطلبان در برابر ديگر حضار به جاسوس بودن خود اعتراف می‌كردند.


بر خلاف هيتلر و استالين كه از پليس مخفی برای توقيف و بازجويی قربانی‌ها استفاده می‌كردند، مائو تمام كسانی را كه هنوز مورد اتهام واقع نشده بودند برای حراست، بازجويی و مجازات متهمين مورد استفاده قرار می‌داد. منطقه‌ی مسكونی ينان به يك حكومت مستبد خودمحور تبديل شده بود. استفاده از مطبوعات و راديو‌های خارج ممنوع بود و ارسال و دريافت نامه مقدور نبود: در واقع نامه‌ها به عنوان شواهدی بر جاسوسی تعبير می‌شدند. شوخ طبعی، گوشه و كنايه زدن و طنز به كل ممنوع بود. رژيم جرم جديد كلی و مبهمی اختراع كرد: « به زبان آوردن سخنان عوضی » كه منظور از آن هر نظری بود كه می‌توانست به عنوان شكايت تفسير شود يا نيش و كنايه و متلكی كه می‌توانست گوينده‌اش را به عنوان يك جاسوس يا خائن مورد اتهام قرار دهد. كسی كه زمانی جوان و داوطلب پرشوری بود با دو سال فعاليت در اين رژيم به آدمی كوكی تبديل می‌شد كه قادر به زبان آوردن هيچ چيزی مگر بازتاب بی‌روح خط حزبی نبود. يك خبرنگار ميهمان چنين گزارش می‌دهد: « اگر شما يك پرسش را از ٢٠ يا ٣٠ نفر سوال كنيد، از روشنفكران گرفته تا كارگران، پاسخ‌های آنها هميشه كمابيش يكی است. هميشه به نظر می‌رسد كه يك ديدگاه كلی وجود دارد كه در نشست‌ها تعيين می‌شود. تعجبی هم ندارد كه آنها به طور يك دل و يك زبان و قاطعانه تكذيب می‌كنند كه حزب نظارت مستقيمی بر افكار آنها دارد ».


مائو دقيقاً همين الگو را در به اصطلاح انقلاب فرهنگی ١٩٦٦ الی ١٩٦٨ به كار گرفت. تاريخ‌نگاران حزبی و دانشگاهی‌های سمپات غربی گاهی اين رويداد را به عنوان تلاش مائو برای احياء روح انقلابی و جلوگيری از گرايش‌های سرمايه‌داری و ضد سوسياليستی معقول و موجه جلوه می‌دهند. اما چانگ و ‌هاليدی نشان می‌دهند كه انقلاب فرهنگی در واقع برای تصفيه‌ی ديگر مسئولين حزب كمونيست طراحی شده بود تا حزب مرعوب شده و رهبری مائو تضمين شود. در واقع مائو آن رويداد را به عنوان يك « تصفيه‌ی بزرگ » به شمار آورد. اهداف اصلی او آن رهبران حزبی بودند كه فكر می‌كردند تلاش‌های مائو در اشتراكی كردن و صنعتی كردن در « جهش بزرگ به جلو » يك فاجعه بوده است. مهمتر از همه در ميان آنها ليوشائوچی بود كه مدت‌ها چه در حزب و چه در ارتش جانشين فرمانده بود. اما وی دچار چندين اشتباه بزرگ شد، از جمله اعتراف به سياستمداران شوروی در اين باره كه ٣٠ ميليون چينی طی ١٩٦١ – ١٩٥٨ در اثر كمبود مواد غذايی مرده‌اند. ليو همچنين به طور علنی از قربانيان قحطی عذر خواهی نموده و با موفقيت بر كاهش مصادره‌ی محصولات زراعی و ساير مواد غذايی پافشاری كرد. مائو در می ‌١٩٦٦ انقلاب فرهنگی را به راه انداخت و لئو را در نشست كميته‌ی مركزی در آگوست همان سال عزل نمود. انقلاب فرهنگی توسط محفلی مركزی متشكل از پنج مرد و يك زن (همسر مائو) سازماندهی شد كه خود مائو نيز در راس آن بود و طی آن مائو به يك كيش ملی تبديل گرديد. تصوير صورت مائو بر هر مقاله‌ای در روزنامه‌ی
People’s Daily نقش بست و نيمرخی از سر او آرمی را زينت داد كه همه بايد آن را به لباس خود می‌داشتند. از « آثار منتخب » مائو و چهره‌پردازی معروف او تعدادی به چاپ رسيد كه از جمعيت كشور چين هم بسيار بيشتر بود (٢/١ ميليارد). نزديك به ٨/٤ ميليارد آرم از سر مائو ساخته شد، يعنی به ازاء هر چينی شش عدد. هر چينی نسخه‌ای از « كتاب سرخ كوچك » كه نقل قول‌هايی از مائو بود را در يافت كرد و آن كتاب می‌بايست در تمامی مراسم عمومی همراه آنها باشد و در دستان دراز شده‌ی آنها به سوی آسمان تاب بخورد: در اينجا ديگر به واقع مائوئيسم به دين اجباری حكومت تبديل شده بود.


اولين واسطه‌هايی كه مائو در ١٩٦٦ از آنها برای مرعوب ساختن جامعه‌ی چين بهره جست جوانان در مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها بودند. او تمامی مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها را به طور موقت تعطيل نمود و از دانشجويان خواست كه آموزگاران خود را به خاطر مسموم كردن ذهن‌های آنها با ايده‌های بورژوازی مورد انتقاد شديد قرار دهند. به دانشجويان گفته می‌شد كه از صدرمائو « پاسداری » كنند، از آنچه آنها هرگز چيزی نياموختند. با اين حال بسياری از آنها بسيجی‌های عاشق و دارای اهداف آرمانی بودند. بسياری از اين جوانها كه برای اول بار در زندگی خود اجازه‌ی شركت در فعاليت‌های سياسی را می‌يافتند، بی‌صبرانه آن موقعيت را دودستی چسبيدند. تحت نام « گاردهای سرخ » آنها تشكيلات آموزشی خود را مورد تاخت و تاز قرار داده و آموزگاران و مدرسين خود را به جايگاه‌های عمومی كشان كشان می‌بردند و با آنها با خشونت بسيار رفتار كرده و مورد كتك‌كاری قرار می‌دادند. بسياری از آموزگاران زن در اين رويدادها مورد تجاوز جنسی قرار می‌گرفتند، تحقير و اهانتی كه باعث حالتی می‌شد كه چانگ و‌ هاليدی آن را « آبشار خودكشی‌ها » می‌نامند. آموزگاران و ساير اعضای طبقات تحصيل كرده به مناطق صنعتی و نواحی روستايی برای انجام كار يدی روانه می‌شدند.


گاردهای سرخ به همه جای جامعه‌ی چينی پراكنده شده و هر نشانه‌ای از فرهنگ سنتی چين را مورد هجوم قرار می‌دادند و آنها را نابود می‌كردند و چنانچه شخصی را می‌يافتند كه لباس سنتی بر تن داشت يا موهای خود را به سبك قديمی آرايش كرده بود لباس‌هايش را به زور از تن بيرون آورده و موهايش را از ته می‌تراشيدند. كتاب‌های كتابخانه‌ی اصلی پكن و لباس‌ها و صحنه‌های سنتی اپرای پكن برای جشن آتش بازی بزرگ شهر فرستاده شدند. نويسندگان برجسته و اصلی كشور، خواننده‌ها و هنرمندان مجبور می‌شدند كه در جلوی آتش زانو بزنند در حالی كه سرهايشان در زير بارانی از ضربات مشت گاردهای سرخ قرار داشت. آنها خانه‌های مسكونی را در هر شهر و دهكده در جستجوی كتاب‌ها يا هر چيز ديگری كه به فرهنگ مربوط می‌شد زير و رو می‌كردند. بسياری از خانواده‌ها كه از پيامد پيدا شدن چنين چيزهايی در مايملك خود شديداً می‌ترسيدند، كتاب‌ها و آثار هنری خود را يا می‌سوزانيدند و يا به عنوان جنس‌های دورريختنی می‌فروختند. گارد‌های سرخ همچنين هدفی را كه مائو از مدت‌ها پيش در سر داشت با نابود كردن بناهای يادبود تاريخی كه در سلسله‌های پادشاهی گذشته ساخته شده بودند برآورده ساختند. آن هدف محو كردن خاطره‌های باقی مانده از گذشته‌ی تاريخ و فرهنگ چين بود. تا ١٩٥٨ هنوز هم تعداد ٦٤٨٣ بنای يادبود عمومی در پكن باقی مانده بود، اما گاردهای سرخ در حدود ٤٩٢٢ عدد از آنها را نابود كردند.


چانگ و‌ هاليدی اظهار می‌كنند كه استالين تصفيه‌های خود را از طريق افراد برگزيده، يعنی نيروهای پليس مخفی و ك گ ب انجام می‌داد كه طی آنها قربانی‌ها بدون آن كه ديگران بويی ببرند به زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها فرستاده شده يا در اين نقاط سر به نيست می‌شدند. اما مائو تصفيه‌ی بزرگ خود را با خشونت و تحقير در ملأ عام انجام می‌داد. او تعداد شكنجه‌گران خود را به اين ترتيب شديداً افزايش داد كه قربانيانش توسط زيردستان خود مورد شكنجه و آزار قرار می‌گرفتند. در ١٩٦٦ حكومت كمونيستی در چين تعداد بسيار زيادی انسان گرسنه توليد كرده بود كه تشنه‌ی انتقام گرفتن از مراجع و مشتاق به قدرت رسيدن خود بودند. بار ديگر مائو اعضای حزب را مورد استفاده قرار داد تا در ارعاب خودشان مشاركت كنند. طی « انقلاب فرهنگی » تمامی چين مشابه قرار گاه‌های سرخ اوليه در رويجين و ينان حكومت می‌شد. آن رويداد در نهايت باعث مرگ بيش از ٣ ميليون انسان گرديد.

 

ادامه دارد . . .

تاریخ انتشار اولیه سه‌شنبه ٢٤ آبان ١٣٨٤

 

Mao and Maoists by Keith Windschuttle. New Criterion 200

 

رالف داهرن دورف

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

 آیا فقر بیش از اندازه سبب خشونت و در نهایت ایجاد انقلاب می گردد؟ بسیاری از انسان ها معتقد هستند كه چنین است و در تلاش توضیح پدیده هایی برمی آیند كه گستره ی آنها از قیام های چریكی تا تروریسم اسلامی امتداد می یابد.

لیكن كارل ماركس و الكسی دوتوكویل، دو تن از بزرگترین تحلیل گران مسائل اجتماعی قرن 19، بهتر می دانستند كه شیوه های كاركرد انسان ها چگونه است و چه چیزی باعث تغییرات جوامع انسانی می گردد. فقر بیش از اندازه باعث بی تفاوتی و دل مردگی می شود، اما به شورش نمی انجامد. حداكثر آن كه مردم بسیار فقیر را می توان برای تظاهرات گاه و بیگاه خشم انسانی مورد استفاده قرار داد، اما آنها از همان    خمیره ای نیستند كه تروریست ها و انقلابی ها از آن ساخته شده اند.

یك گروه به مراتب تعیین كننده تر در هر جامعه ای آن كسانی هستند كه برای رسیدن به شرایط جدید و بهتر به خود زحمت حركت به جلو را می دهند، اما سپس راه خود را مسدود شده می یابند. آرزوها و آمال آنها با توجه به شرایط موجود به هیچ وجه غیر واقع بینانه و نامعقول نیست، اما آنها مایوس می شوند: اوضاع و احوال به همان سرعتی كه آنها می خواهند به جلو نمی رود، یا اصلاً حركتی نمی كند، آنهم با توجه به شرایطی كه آنها هیچ كنترلی بر آن ندارند. به دیگر سخن موقعیت های مناسبی وجود دارد، لیكن نمی توان از آنها به نفع خود استفاده كرد یا به اهداف خود جامه ی عمل پوشاند.  

همین گروه است ـ و نه مردم معمولی كه به طور غم انگیزی فقیر و درمانده هستند ـ كه نیروی عظیم گردآمده برای تظاهرات خشونت انگیز و در نهایت برای تغییرات اصلی و مهم را تشكیل می دهد.

سیاست یاس و ناكامی علی الخصوص در جهان پساكمونیستی و طی این 15 سال گذشته آشكار بوده است. دخالت سهمگین سلطه ی نومنكلاتورا دیگر وجود نداشت، و رویای زندگی جدید مانند آنچه در جوامع باز غربی در جریان بود عملی و ممكن به نظر می رسید. اما در عمل و بدواً همه چیز رو به خرابی گذارد. مسیر رسیدن به رونق اقتصادی و به آزادی مسیری پر پیچ و خم بود و برخلاف تصور اولیه از میان دره ای از اشك و اندوه می گذشت.

اما مردم در شیوه های گوناگونی واكنش نشان دادند. كسانی كه بختشان بلندتر بود ابتدا به مراكز پیشرفت های اقتصادی كشورهای خود و سپس به كشورهای خارجی مهاجرت كردند، یعنی به كشورها و مكان هایی كه در آنها جهان جدید بی درنگ قابل یافتن و به دست آوردن بود. و آن كسانی كه در وطن خود باقی ماندند در رای گیری ها شیوه های عجیبی را انتخاب كردند ـ برای مثال به جانشین های احزاب كمونیستی سابق رای دادند كه همین چندی پیش از خلاص شدن از شر آنها بسیار خشنود بودند.

اتحادیه ی اروپا با تمامی ضعف هایش به كشورهای پساكمونیستی اروپای شرقی و جنوبی كمك های زیادی نمود. مثلاً باعث گردید كه دره ی اشك و اندوه تحمل پذیر تر گردد، هم از طریق ارائه ی كمك های مالی و سایر همكاری ها و هم با ایستادگی بر وعده ی خود مبنی بر عضویت آن كشورها در اتحادیه ی اروپا و ایجاد امید برای شكوفایی اقتصادی در آینده ی نزدیك. آنچه به همین اندازه مهم است آن كه چنانچه اتحادیه ی اروپا ایجاد یك زیربنای اداری و اجتماعی برای آزادی را مورد حمایت قرار نمی داد، به احتمال بسیار در لهستان، مجارستان و نقاط دیگر یك واكنش حادتر كمونیستی و چه بسا فاشیستی به وجود می آمد.

در حالی كه سیاست یاس و سرخورگی به این ترتیب در جهان پساكمونیستی تحت كنترل در آمد، اما در جهان اسلامی همان سیاست با كینه توزی تمام شیوع یافت. در اینجا نیز البته این پدیده ی جدیدی نبود. با آغاز عصر نوگرایی در این قسمت از جهان، ارتباط میلیون ها انسان از جوامع و شیوه های زندگی سنتی كاملاً بریده شد. به ویژه مردان جوان چشم انداز نوعی زندگی را مشاهده می كردند كه بیشتر به آن شیوه ای از زندگی شباهت داشت كه توسط تلویزیون های غربی به آنها عرضه می شد.

اما آنها به زودی دریافتند كه جامه ی عمل پوشاندن به این چشم انداز متضمن سفری طولانی تر و طاقت فرسا تر از آنچیزی است ابتدا انتظارش را داشتند. در واقع این عمل مستلزم سپری شدن حداقل یك نسل تمام بود كه طی آن می بایست تلاش اصلی برای به انجام رساندن یك زندگانی مدرن باشد، در حالی كه میوه های این تلاش فعلاً دست نیافتنی باقی می ماند.

نسل های قبلی شاید آمادگی بیشتری داشتند تا بار سنگین زحمات و انتظاركشیدن ها را تقبل كنند، اما امروزه مردم می خواهند كه هرچه سریع تر نتایج تلاش های خود را ببینند. اگر منفعت ها به سرعت حاصل نشود ـ كه برای اكثر این انسان ها چنین است ـ آنها بی آرام و قرار می شوند. جریان سنگین مهاجرتی كه به تازگی آغاز شده است موضوع اصلی دهه ی آتی خواهد بود. به ویژه در آفریقا، مهاجرت تقریباً یگانه مسیر پرسرعت برای رسیدن به میوه های مدرنیته است. 

آن كسانی كه نمی توانند خود را به كشورهای دیگر برسانند، یا در كشور جدیدی كه به آن مهاجرت كرده اند ناكام می مانند، در نوعی تردید و سردرگمی گرفتار می شوند: جهان قدیمی آداب و رسوم و پیوندهای سنتی برای آنها دیگر وجود ندارد، اما جهان جدید مدرنیته نیز خارج از دسترس آنها است. آنها در برزخ عدم قطعیت و نا امیدی سردرگم و پریشان می مانند.

بعضی چنین استدلال می كنند كه چنین حالتی یكی از معضلات « ملت های دیررسیده » است، ملت هایی مانند آلمان یك قرن پیش. رهبران اغوا گر (كه هیتلر هم یكی از آنها بود) احساسات حاصله از یاس و سرخوردگی را مورد بهره برداری خود قرار می دهند. اما هرچه هم كه ارزش این قبیل نظریه ها باشد، آشكار است كه سرخوردگی ناشی از بلندپروازی جوانان در كشورهای در حال گذر به مدرنیته آنها را به هدف های مناسبی برای واعظین نفرت تبدیل كرده و آنها را اغوا می كند كه از مسیر پیشرفت های كند خارج شده و به سوی حركت های شورانگیز تر تغییر جهت دهند.

آنچه ما تروریسم می نامیم علت های بسیاری دارد اما لازم است كه از توضیحات كم مایه و سطحی برحذر بود. در هر حال سیاست یاس و سرخوردگی كه حاصل بلندپروازی ها و سپس به مانع برخوردن آنها است به روشنی یكی از همین علت ها می باشد و این چالشی است برای آن كسان كه از میان ما كه در شرایط سعادتمندانه تری زندگی می كنند. اگر قصد آن نداریم كه به درون مرداب خشونت گرایی و واكنش های اقتدارگرایانه به آن فرورویم، نهادهای بین المللی باید برای جهان در حال گذر از مدرنیته همان كاری را انجام دهند كه اتحادیه ی اروپا برای كشورهای پساكمونیستی انجام داده است. برای دموكراسی های جهان   وظیفه ای بزرگ تر و مهم از این وجود ندارد.  

 

 

رالف داهرن دورف نویسنده ی كتاب های مورد تحسین قرار گرفته ی بسیاری است. وی نمانیده ی پیشین اتحادیه ی اروپا از آلمان بود و عضو پیشین مجلس عوام انگلستان. داهرن دورف همچنین رئیس قبلی  مدرسه ی اقتصادی لندن و مسئول پیشین كالج سنت آنتونی در آكسفورد بود.

 

 

 

 

The Politics of Frustration by Ralf Dahrendorf.

Project Syndicate 2005.

پاول بلوم

برگردان علی محمد طباطبایی

 
محققین پیشتاز در زمینه‌ی هوش مصنوعی جایی انسان‌ ها را به عنوان ماشین‌ های ساخته شده از گوشت توصیف نموده بودند. این تصویر در واقع همان ترجمان توافق عمومی در حوزه‌های روان شناسی و علم اعصاب است كه می‌گوید زندگی روحی و روانی ما انسان ‌ها محصولی از مغزهای مادی ما است و این كه مغزها نه توسط خالق آسمانی كه توسط جریان كور انتخاب طبیعی شكل گرفته است.

 اما به استثنای یك اقلیت كوچك از فلاسفه و دانشمندان هیچ كس دیگری این دیدگاه را جدی نمی‌گیرد، زیرا عقیده‌ای آزارنده و زننده است، به اعتقادات دینی بی‌احترامی كرده و عقل سلیم را به چالش می‌گیرد. بالاخره این كه هیچ كدام از ما چنین احساسی نداریم كه صرفا كالبدهای مادی هستیم و از گوشت محض تشكیل شده‌ایم. احساس ما بیشتر این است كه در كالبدهای خود زندگی می‌كنیم و به عبارتی آنها را در تملك خود داریم. ما به طور خودانگیخته به دیدگاهی كشیده می‌شویم كه توسط رنه دكارت مطرح شده است: ما انسان‌ها ذاتا ثنویت‌گرا هستیم و روح ‌ها و كالبدها را به عنوان اجزاء جدا از هم می‌پنداریم.

این ثنویت‌گرایی پیامدهای تعین‌كننده‌ای بر شیوه‌ ی اندیشه و كنش و احساس ما دارد. فیلسوف معروف “پتر سینگر” تصور از یك حلقه‌ی اخلاقی را مورد بحث قرار می‌دهد ـ حلقه‌ای از اندیشه‌هایی كه برای ما اهمیت دارند و دارای معنا و دلالت اخلاقی هستند. این حلقه می‌تواند بسیار كوچك باشد، بر خویشاوندان نزدیك و كسانی كه هر كدام از ما با آنها به طور روزانه سر و كار داریم مشتمل گردد یا می‌تواند بی‌نهایت وسیع بوده و تمامی انسان‌ها، اما همچنین جنین‌ها، حیوانات، گیاهان و حتی خود زمین را در بر گیرد. برای بیشتر ما آن حلقه اندازه‌ای متوسط دارد و تعین دقیق محدوده‌های آن ـ مثلا این كه آیا شامل سلول‌های پایه هم می‌شود ـ می‌تواند باعث ایجاد اضطراب و مشاجره شود.

سرشت این محدوده‌ها مربوط است به دیدگاهی مبتنی بر عقل سلیم كه مطابق با آن بعضی اشیاء دارای روح هستند و بقیه فاقد آن. چنانچه به نظر ما چیزی دارای روح باشد پس دارای ارزش هم هست، و چنانچه چیزی را به عنوان جسم محض به شمار آوریم ارزشی نخواهد داشت. چنین تصوری البته غالبا به طور صریح بیان می‌شود. برای مثال به هنگام مباحثه در باره‌ی سقط جنین اغلب از جهت دانستن تاریخ، این پرسش مطرح می‌شود: چه زمانی روح وارد بدن می‌شود؟

این استدلال همچنین می‌تواند نسبت به این موضوع به كار رود كه ما انسان‌های بالغ را چگونه می‌بینیم. معمولا هنگامی كه ما با دیگران در حال همكاری هستیم، آنها را به عنوان روح و همزمان جسم به شمار می‌آوریم. ما آنها را از این جهت كه دارای عقاید، آروزها و آگاهی هستند ارج می‌نهیم و تشخیص می‌دهیم كه آنها اشیاء جامد مادی هستند كه فضا را اشغال كرده و در معرض گرانش قرار دارند.

هر دو طرز تلقی در مسیر زندگی روزانه به خوبی در كنار یكدیگر قرار می‌گیرند. اما هنگامی كه ما یك دیدگاه را نسبت به دیدگاه دیگر مورد تاكید و اهمیت بیشتر قرار دهیم، پیامدهای اخلاقی به دنبال خواهد داشت. روان شناسان اجتماعی نشان دادند كه به هنگامی كه یك شخص به عنوان موردی برای آزمایش انتخاب شده و به پذیرفتن دیدگاه فرد دیگری ترغیب شود، شخص مورد آزمایش قرار گرفته نسبت برای آن شخص دیگر اهمیت بیشتری قائل خواهد شد و در صورت نیاز احتمال بیشتری وجود دارد كه به او كمك كند. بنابراین تمركز بر روی روح، به توجه اخلاقی دادن می‌انجامد و می‌تواند حلقه‌ی اخلاقی را بسته به شرایط وسعت دهد.

عكس آن هنگامی می‌تواند روی دهد كه شخص صرفا به عنوان جسم تنها نگریسته شود و احساسی كه این نتیجه را مورد تاكید قرار می‌دهد انزجار و نفرت است. پائول روزین (روان شناس) نشان داده است كه انزجار همانگونه كه چارلز داروین ابتدا متوجه شده بود نوعی سازگاری تكاملی است كه ما را از گوشت فاسد منصرف می‌كند. به همین دلیل نیز این احساس به طور طبیعی توسط حیوانات، مواد زائد حیوانی و فضولات آنها ایجاد می‌شود. اما دایره‌ی انزجار و نفرت می‌تواند به سهولت به خود انسان‌ها نیز گسترش یابد. مردم، در هر حال، از گوشت ساخته شده‌اند. از این رو هر حركتی كه هدفش لكه‌دار كردن یا بدنام كردن بعضی گروه‌ها ـ یهودی‌ها، سیاه‌ها، همجنس‌گرایان، فقرا، زنان و امثالهم ـ باشد همان انزجار و نفرت را به كار می‌گیرد. همینكه گروهی به عنوان نفرت انگیز نگریسته شوند، ما انسان‌ها آنها را در ردیف افراد دارای اخلاق به شمار نمی‌آوریم. آنها در واقع تبدیل به جسم‌های بدون روح می‌شوند و دایره‌ی اخلاقی برای خارج كردن و طرد كردن آنها    تنگ تر می‌شود.

واكنش ما به كالبدهای بدون روح به خوبی در داستانی به نمایش در می‌آید كه در باره‌ی دكارت، پس از آنكه چشم از جهان فرو بست، تعریف شده است. همه می‌دانستند كه دكارت دارای دختری نامشروع به نام فرانسیس است كه در سن پنج سالگی درگذشته بود. مطابق با این داستان دكارت چنان از مرگ دخترش غصه‌دار شده بود كه یك آدمك مصنوعی درست كرد، عروسكی ماشینی كه كاملا شبیه به فرانسیس دخترش ساخته شده بود. دكارت هرگز از آن عروسك جدا نمی‌شد. یك بار هنگامی كه او از دریای هلند عبور می‌كرد و عروسك را در صندوقچه‌ای در كابین خود نگهداری می‌كرد، كاپیتان كشتی كه به دانستن محتوای آن صندوقچه بسیار كنجكاو شده بود شبی مخفیانه به كابین دكارت رفت و در آن را باز نمود. فرانسیس، آدمك مصنوعی از جای خود برخاست و باعث وحشت كاپیتان شد. وی كه دچار حالت تهوع و انزجار شده بود آن عروسك را محكم در دستان خود گرفته و كشان كشان به روی عرشه برد و به دریا انداخت (1).

این داستان نشان می‌دهد كه ما جسمی بدون روح را تا چه اندازه ناراحت كننده و گاهی شدیدا تنفرآور می‌یابیم، و آن نیروی كشش عاطفی را به تصویر می‌كشد كه ثنویت مبتنی بر عقل سلیم غالبا دچار آن می‌شود. اما همچنین معضل جدی را نیز باعث می‌گردد. علم به ما می‌گوید كه ثنویت مبتنی بر عقل سلیم ما غلط است. هیچ گونه توافقی در این خصوص وجود ندارد كه دقیقا چگونه زندگی روحی – روانی از مغزی مادی سربرمی آورد، اما تردیدی نیز وجود نخواهد داشت كه همین مغز است كه سرچشمه‌ی آن می‌باشد. بنابراین اگر منظور از «روح» چیزی غیر مادی و جاودانی است، چنین چیزی وجود ندارد. همه‌ی ما انسان‌ها جسم‌های بی‌روح هستیم، درست به مانند آن آدمك مصنوعی دكارت.

شاید به همین خاطر است كه چرا عدم پذیرش ثنویت گرایی توسط علم برای ما بسیار دشوار است، زیرا چنین به نظر می‌رسد كه شان و منزلت اخلاقی انسان‌ها را تحلیل می‌برد. اگر ما باید داده‌های علمی را بپذیریم، باید كه اخلاقیات را بر مبنای جدیدی بنا كنیم، مبنایی كه در آن ارواح دیگر جایگاهی ندارند.

 

تاریخ انتشار اولیه دوشنبه ٧ آذر ١٣٨٤

پاول بلوم استاد روان شناسی در Yale University است.

 

 

 

Soulless Bodies by Paul Bloom.

 Project Syndicate 2005

1- وقتی برای اولین بار با فرزندانم به موزه‌ی مردم شناسی رفته بودم دقیقا همین احساس انزجار و تهوع در اثر مشاهده‌ی مجسمه‌های مومی كه كاملا شبیه به انسان ساخته شده بودند به پسر بزرگتر من دست داد. ارنست گمبریچ نیز در مشهور ترین كتابش هنر و توهم همین موضوع را در باره‌ی مجسمه‌های موزه‌ی مادام توسو تعریف می‌كند. مترجم. 

میشل روکار

برگردان علی محمد طباطبایی

 

 

می 1968 است. جهان با حالتی مات و مبهوت پی می برد که فرانسه دیوانه شده است. یک تظاهرات سرتاسری هرچیزی در کشور را به استثنای برق و مطبوعات در بر گرفته و کار عادی کشور را متوقف ساخته است.

هیچ کشور پیشرفته و توسعه یافته ای هرگز چنین وضعیتی را تجربه نکرده است. با این وجود این را نمی توان یک انقلاب دانست. خشونت زیادی دیده نشده و به تشکیلات دولتی حمله ای صورت نگرفته است. حدود چند هزار خودرو به آتش کشیده شدند، اما سه سال بعد پلیس که در نظر داشت حمایتی را که مردم به طور یکپارچه از این نهضت به عمل آورده اند ناچیز نشان دهد اعتراف نمود که بیشتر این آتش سوزی ها را خودش انجام داده است و نه تظاهرکنندگان. آنگاه پس از گذشت یک ماه همه چیز به حالت عادی باز گشت. لیکن قضیه از چه قرار بود؟

از پایان جنگ دوم جهانی 23 سال گذشته بود. مردم به خاطر می آوردند که بحران بزرگ اقتصادی 1929 که باعث بیکاری 20 میلیون انسان گردید هیتلر را به قدرت رساند. سرمایه داری به خاطر به راه افتادن این جنگ مورد سرزنش قرار گرفته بود.

در سالهای پس از جنگ دوم از آنجا که هرگونه تلاش برای وضعیتی که بتواند برای بار دیگر از پیش آمدن چنین رویداد ناگواری جلوگیری کند بسیار اهمیت داشت، یک موافقنامه نانوشته برای تنظیم سرمایه داری ساخته شد: ثبات اجتماعی از طریق همگانی سازی وترویج دولت رفاه اجتماعی، ثبات مالی از طریق سیاست های کینزی و ثبات اقتصادی از طریق به اجرا درآوردن حقوق های بالا در سرتاسر کشورهای غربی.

و تمامی آنها نشان دادند که به درستی کار می کنند. در بهار 1968 فرانسه مانند هر کشور توسعه یافته دیگری 23 سال از رشد اقتصادی سریع و منظم را در حدود 5/4 الی 5 درصد تجربه کرده بود. فرانسه که از آسیب های هرگونه بحران اقتصادی در امان مانده بود ـ که این نیز علت دیگری نداشت مگر به سرعقل آمدن سرمایه داری ـ از اشتغال کامل برخوردار بود. و این دوره ای شگفت انگیز می نمود. بازدارندگی هسته ای صلح جهانی را تضمین کرده بود. رشد اقتصادی هرگز تا به این اندازه سریع و آنهم طی دوره ای طولانی نبوده است. اشتغال کامل هرگز برای چنین مدتی حفظ نشده بود.  

شارل دوگل مدت ده سال بر فرانسه حکومت کرد. بزرگترین حزب فرانسه یعنی حزب کمونیست بر اپوزیسیون غلبه داشت. حزب سوسیالیست زمین گیر شده، از حرکت باز مانده و ناتوان شده بود. اپوزیسیون توان پیروزی را نداشت. هیچ چیز تغییر نمی کرد و به نظر می رسید که چیزی در این کشور آرام، جایی که پول بر آن حکومت می کند هرگز دچار دگرگونی نخواهد شد.

سرمایه داری به نظم و قاعده درآمده در همه جا یک پیروزی به حساب می آمد. به نظر می رسید که اقتصاد کشور در مسیری باثبات و رو به بالا در حرکت است و موفقیت را با حقوق ماهیانه ارزیابی می کردند. فیلسوفان و به ویژه هربرت مارکوزه این خریدنی شدن شیوه زندگی را به شدت نکوهش می کردند. مردم خسته شده بودند و می اندیشیدند که اگر قرار است پول به مهمترین منبع و مقیاس جهان تبدیل شود عمل بسیارغیر اخلاقی بوقوع پیوسته است. دانشجویان گاهی درکنار اتحادیه های کارگری بر علیه جامعه مصرفی تظاهرات می کردند.

چنین مباحثه هایی محوطه های دانشگاهی آمریکایی و فرانسوی را به جنب جوش درآورده بودند. در آغاز ماه می رویدادهایی در دانشگاه نانتر مشاهده می شد. دانشجویان سوربن که همقطاران خود از نانتر را حمایت می کردند دانشگاه قدیمی خود را به اشغال درآوردند.

در محوطه های دانشگاهی در آمریکا نیز تظاهراتی برگزار شد. در ماه جون، دانشجویان دانشگاه استکهلم را به اشغال خود درآوردند. در پائیز دردانشگاه های آلمان و ایتالیا نیز وقایعی روی داد. 1968 به یک واقعه جهانی تبدیل گردید که سوخت آن را تردید در میان جوانان دانشگاهی در باره ی جهانی که در حال ساخته شده بود فراهم می آورد.

در پاریس یک رئیس دانشگاه خسته و دست و پا چلفتی از پلیس درخواست کرد که تظاهرگنندگان را از سوربن بیرون اندازد. هنگامی که در قرن 13 پادشاه فرانسه سنگ بنای سوربن را گذاشت امتیازات ویژه ای به این دانشگاه اعطا نمود. از جمله آنها یکی هم این که برقراری نظم در این دانشگاه به عهده خود مسئولین دانشگاه گذارده شده بود. به این ترتیب پلیس اجازه ورود به آنجا را نداشت. فقط این گشتاپو بود که طی اشغال فرانسه توسط نازی ها این حکم را نغض نمود.

پیامدهای تصمیم رئیس دانشگاه بسیار عظیم بود. تمامی دانشجویان در پاریس و شهرستانها ـ در آن هنگام بیش از یک میلیون نفر ـ احساس کردند که به آنها اهانت شده است. بعضی از رهبران دانشجویی از دانشگاه نانتر نیز بازداشت شدند. تمامی دانشگاه های فرانسه برای دفاع از آنها دست به اعتصاب زدند. هیچ کس درک نمی کرد که چگونه دولت دست به چنین اشتباه بزرگی زده است. 

« محله ی لاتین » یا  Latin Quarter که منطقه ی دانشجویی پاریس بود، شاهد تظاهرات بسیاری بود و در گیری هایی با نیروهای پلیس اتفاق افتاد. لیکن هیچ چیز نمی تونست از گسترش آن جنبش جلوگیری کند. یک پیاده روی بسیار بزرگ نیز در حمایت از دانشجویان توسط اتحادیه های کارگزی به انجام رسید.

در 15 ماه می بدون هرگونه توصیه از بالا، بعضی از کارگران به طورخودجوش تصمیم به اعتصاب و اشغال محیط های کاری خود زدند ـ تاسیسات هوانوردی در Bouguenais و کارخانه رنو در Cleon. کمیته اعتصاب متشکل از کارگران جوان ـ که عضو اتحادیه نبودند ـ سلسله مراتب های موجود را به چالش گرفته و خواهان احترام و توجه به خود و « حق آزادی بیان » شدند، لیکن به هیچ وجه از حقوق و مزایای بیشتر و انجام مذاکرات با کارفرمایان سخنی نگفتند.

اتحادیه های کارگری سردرگم مانده بودند. یکی از آنها که بسیار نزدیک به حزب کمونیست فرانسه بود با شدت تمام به مبارزه با این جنبش برخاست. اتحادیه دیگری که قبلاً مسیحی بود اما در 1964 سکولار شده بود برعکس ایده های این نهضت را پذیرفت و اعتصاب ها ادامه پیدا کردند.

اما هنوز هیچ خشونتی دیده نمی شد. مردم فرانسه ابتدا از این جنبش شگفت زده شده و با آن احساس همدلی داشتند. مردم به یاری یکدیگر می شتافتند. آن ایام درواقع روزهای خجسته ای برای انواع سخنرانی ها بود. در این میان بعضی از وزیران استعفا دادند، اما هیچ گونه حمله ای به نهادها دیده نمی شد. فرانسه اوقات خود را در عالم رویا می گذراند و از آن لذت می برد.

با این وجود پیامدهای اجتماعی می 1968 بسیار زیاد بود و این وقایع را باید سرآغاز جنبش های فمینیستی دانست. در همه جای خارج از پاریس همگی خواهان تمرکز زدایی و اهمیت دادن بیشتر به ناحیه ها شدند. اتحادیه های کارگری بالاخره توسط کارفرمایان به رسمیت شناخته شده و توانستند در تعین شرایط کار نقشی به عهده گیرند.  

فرانسوی ها یک ماه تمام را با بحران ها سپری کردند ـ اوقاتی به مراتب شیطنت آمیز تر و شاعرانه تر و نه چندان اجتماعی و سیاسی ـ تا امتناع خود را از جهانی به نمایش گذارند که در آن پول نفوذی بیش از اندازه به عهده گرفته بود. بخش اعظم مردمی که در غرب زندگی می کردند نیز همین احساس را داشتند.

 

میشل روکار نخست وزیر سابق و رهبر حزب سوسیالیست فرانسه بود. وی اکنون عضوی از پارلمان اروپا است.

 

The Revolution that Wasn’t by Michel Rocard.

Project syndicate org 2008. 

 

پائول کولیر و بجورن لومبورگ

برگردان علی محمد طباطبایی

  

از آنجایی که اقدامات لازم برای حفظ صلح در کشورهایی که یک مناقشه را پشت سرگذاشته اند بسیار پرهزینه و پیچیده است و از آن رو که جنگ در عراق باور کشورهای ثروتمند به احتمال موفقیت خود با چنین اقدماتی را متزلزل ساخته، اکنون وقت آن فرارسیده است که نگاهی بی طرفانه به آن داشته باشیم.

بررسی جدیدی از سوی پروژه اجماع کپنهاگ که شامل اولین برسی مقایسه ای هزینه ـ سود در اقدامات حفظ صلح سازمان ملل است به این نتیجه رسیده است که قدرت نظامی ابزاری مهم برای کاهش خونریزی در سراسر جهان می باشد.

عراق به عنوان الگویی در خصوص موثر بودن چنین اقداماتی نمونه ای گمراه کننده است. در واقع جرقه های منازعه داخلی که در این کشور در جریان است بر خلاف بیشتر مناقشه های روی داده در عراق یک جنگ بین المللی بوده است. یک سناریوی به مراتب نمونه تر از آن خشونت سیاسی در درون کشوری کوچک، بادرآمد سرانه اندک و رشد کم است که از تفرقه شدید قومی به ستوه آمده است.

رسیدگی کردن به چنین کشورهایی که به لحاظ ساختاری بسیار خطرناک هستند به روشنی یکی از فوری ترین چالش های امنیتی نسل ما است. دلایل خوبی وجود دارد برای فرض آن که دردسرها گسترده تر خواهد شد. نیمی از تمامی جنگ های داخلی در نتیجه ی عودکردن های پسامناقشه ای روی می دهد و توافقات صلح هایی که اخیراً با گفتگو حل شده است باعث وضعیت عدم ثبات در بسیاری از کشورها گردیده. افزایش ناگهانی بهای مواد خام و کشف معادن جدید در کشورهای متزلزل باعث منازعه ها و ناسازگاری های جدید شده است، در حالی که گسترش دموکراسی در کشورهایی با درآمد کم احتمال آماری خشونت سیاسی را افزایش داده است ـ موردی که شاید باعث شگفتنی بسیار گردد.

بعضی بر این عقیده اند که باید کشورهایی که دچار مناقشه های داخلی هستند را به حال خود رها کرد تا خود به حل آنها مبادرت ورزند، لیکن احساس همدردی و علائق فردی بر خلاف آن گواهی می دهد. جنگ های داخلی جدید بسیار وحشتناکند. آنها بیش از همه شهروندان غیرنظامی را در فقیر ترین و بحرانی ترین مناطق جهان تحت تاثیر قرار می دهند. کشورهای ثروتمند قربانی خشونت سیاسی نمی شوند، اما بخشی از هزینه های چنین رویدادهایی از حساب آنها خرج می شود. در هر حال جوامع از هم پاشیده پناهگاه خوبی برای کارهای غیر قانونی هستند، چه قاچاق مواد مخدر باشد یا آموزش تروریسم.

دخالت نظامی برای تمامی منطقه های بحرانی جهان پاسخ مناسبی نیست و تنها واکنش جهان توسعه یافته به مناقشه های داخلی کشورها نباید دخالت نظامی باشد. کمک های پسا مناقشه ای که برای جلوگیری از بازگشت خشونت طراحی شده اند به لحاظ سیاسی بسیار قابل قبول تر هستند تا استفاده از زور، هرچند که آنها بسیار پر هزینه اند.   

دوره ای که پس از یک مناقشه می آید یکی از موثرترین زمانها برای کمک رسانی مالی است، زیرا دولت ها را قادر به متوقف ساختن خط و مشی های تورمی و زیان آور می سازد و در شرایطی که صادرات در سطح بسیار پائینی قرار دارد برای افزایش ناخواسته ارزش پول مخاطره اندکی وجود دارد. افزون بر آن درچنین شرایطی که فایده ها سه برابر هزینه ها است، موقعیت مناسبی برای استفاده بهینه از منابع مالی نایاب وجود دارد ـ هرچند نه آنچنان که باید و شاید.

بررسی اجماع کپنهاگ چنین توصیه می کند که در کمک رسانی مالی در کشورهایی که در مرحله ی پس از یک مناقشه داخلی قرار دارند باید محدودیت هایی از جهت اختصاص این کمک ها برای نیروهای نظامی لحاظ شود. البته شرط گذاشتن برای استفاده از کمک های مالی ارسالی خود موضوعی بحث انگیز است، لیکن در حدود 11 درصد از تمامی این قبیل کمک های مالی به طورمعمول برای مصارف نظامی هزینه می شود که چنین اقدامی می تواند به سهم خود امکان استفاده از خشونت ها را افزایش دهد. وجود مخاطره کمتر در اعمال خشونت و استفاده بهتر از کمک های مالی ارسالی به این معنا است که فایده های چنین کمک هایی 5/4 برابر بیشتر از هزینه ها هستند. با این وجود تاثیر و کارایی کمک های مالی در کنار استفاده از نیروهای حفظ صلح بالاتر می رود.

اولین بررسی مقایسه ای سود ـ هزینه ها در استفاده از نیروهای حفظ صلح نشان می دهد که مخاطره مناقشه های آتی به وجود نیروهای حفظ صلح بستگی مستقیم دارد. درمقایسه با حالتی که در آن از این نیروها استفاده نشده است، صرف 100 میلیون دلار دراقدامات حفظ صلح مخاطره طی ده سال آینده را 38 درصد کاهش می دهد و چنانچه این مبلغ سالیانه به 200 میلیون دلار افزایش یابد، مخاطره همچنان کاهش یافته و به حدود 8/12 درصد می رسد و باز هم با صرف 500 میلیون دلار به 9 درصد و با صرف مبلغ 850 میلیون دلار این مخاطره به رقم 3/7 درصد کاهش می باید.

به علت هزینه های بسیار بالای جنگ ارزش هر یک درصد از کاهش مخاطره برابر است با 5/2 میلیارد دلار برای جهان. پرهزینه ترین استقرارها مخاطره ی منازعه ها را تا حد بسیار بالای 30 درصد کاهش می دهد و آنهم در حالی که فواید ده ساله آن بالغ بر 75 میلیارد دلار خواهد بود ـ در مقایسه با 5/8 میلیارد دلار هزینه کل ـ که این هم البته یک سرمایه گذاری نوید بخش است.  

حفظ صلح حتی می تواند یک معامله بهتری باشد، چنانچه در شکل یک تضمین امنیتی طولانی مدت به مورداجرا گذارده شود: یک تعهد قابل اطمینان برای اعزام نیرو های نظامی در صورت لزوم. نیروهای سازمان ملل یا نیروهای منطقه ای مانند اتحادیه آفریقا می توانند جهت حفاظت از دولت هایی که از طریق انتخابات دمکراتیک و قابل تایید به قدرت رسیده اند به عنوان تضمین لازم عمل کنند.

یک چنین تضمین هایی می توانند به طور قابل اطمینانی کمک کنند تا جهان از هر 4 جنگ داخلی احتمالی در کشورهایی با درآمد کم و طی هر 10 سال با موفقیت از وقوع 3 جنگ جلوگیری کند. این تدبیر همچنین می تواند چنانچه حضور نیروها ضرورت داشته باشد از جوامع پسا مناقشه ای برای یک دوره اولیه (در حدود 5 سال) حراست کند. آماده سازی یک نیروی حفظ صلح که در خور اعتماد باشد و آنهم جهت دست و پنجه نرم کردن با تمامی این قبیل مخاطره ها سالیانه به 2 میلیارد دلار هزینه نیاز دارد، اما منفعت های حاصل از آن ـ با توجه به کاهش قابل توجه مخاطره ی منازعه ها و رشد سریع تر اقتصادی در این مناطق ـ میان 5/11 تا 39 بار بیشتر خواهد بود.  

دخالت نظامی تنها رویکرد ممکن که جهان باید برای کاهش رویدادهای مبتنی بر خشونت سیاسی از آن بهره گیرد نیست. بهترین و همه جانبه ترین استراتژی در این خصوص ترکیبی از ارسال انواع کمک های مالی و خدماتی، محدود کردن هزینه های نیروهای نظامی، استفاده از نیروهای حفظ صلح و ضمانت های طولانی مدت برای حفظ امنیت است. هرچند آنها باید در طریقی مورد استفاده قرارگیرند تا وضعیتی را بوجود آورند که در آن جهان توسعه یافته بتواند همچنان مشکلات نقاط بحرانی را حل و فصل کند. کمیسیون ایجاد صلح سازمان ملل توان و ظرفیت لازم را برای هماهنگی چنین اموری دارد. هزینه سالیانه استقرار و استفاده کامل از آنها در حدود 8/10 میلیارد دلار است، اما فواید حاصله برای جهان حد اقل 5 بار بیشتر است.

مناقشه ها نباید استفاده از خشونت نظامی را در موقعیت هایی که چنین تدابیری می توانند به عنوان اقداماتی موثر به کار گرفته شوند کنار گذارند. در چهارچوب مجموعه ی پیشنهادهای قابل اجرا، اقدامات لازم جهت حفظ صلح به عنوان مواردی قابل اطمینان و موثر برای فراهم آوردن ثبات در کشورهایی که در وضعیت شکننده قرار دارند درد و رنج صدمه پذیرترین مردم جهان را کاهش می دهند.   

 

Does Military Intervention Work?

by Paul Collier and Bjørn Lomborg

Project Syndicate, 2008.  

نفرین عربی

می 24, 2008

نورالدین جبنون

برگردان علی محمد طباطبایی

  

علی رغم اصلاحات محتاطانه در چندین کشور عربی، بیشتر حاکمان مستبد این منطقه کمترین علاقه ای به محدود ترکردن دامنه وسیع قدرت و اختیارات خود و  واگذاردن آنها به جامعه ندارند.  نورالدین جبنون این مسئله را مورد بررسی قرار می دهد که چرا این بخش از جهان هنوز هم در پرداختن به اصلاحات  واقعی بی علاقه است 

 

22 کشور عضو اتحادیه عرب تنها بخش عمده در جهان را تشکیل می دهند که در آن به طور کامل دولتی که دموکراتیک باشد دیده نمی شود. از دهه 1980 به این سو اسلام گرایی سیاسی در حال به چالش گرفتن رژیم های استبدادی و نظامی منطقه است.

تا پایان دهه 1990 حکومت پادشاهی مراکش موفق گردید که حد اقل در ظاهر یک اپوزیسیون داخلی در قالب حزب استقلال ملیت گرا را همچنان حفظ کند. تا سال 2003 ناظرینی که دقت زیادی به خرج نمی دادند می توانستند در این تصور باقی بمانند که عراق صدام حسین یک کشور سکولار است. درتونس، مصر و اردن هنوز هم امیدواری هایی برای استقرار دموکراسی به چشم می خورد.     

لیکن تمامی این توهمات اکنون دیگر نابوده شده است. در سرتاسر جهان عرب مردم از یک سو تحت حکومت و سرپرستی سفت و سخت رژیم های استبدادی قرار گرفته اند و از طرف دیگر در زیر فشار اپوزیسیون اسلامی: در واقع آنها میان سندان و پتک گیر افتاده اند.

هنگامی که مستبدین حاکم خشونت روبه افزایش افراط گرایی اسلامی را با مشت آهنین پاسخ می دهند، نتیجه نهایی آن گرایش اجتناب ناپذیر مردم فقیر شهری به سوی اسلام سیاسی است. فقط در دو کشور تلاش هایی انجام شده است که این جریان را متوقف سازد: در مراکش به کمک فرانسوی ها و درعراق با حمایت آمریکایی ها.

بیش از یک دهه است که نظام پادشاهی مراکش درحال تلاش است تا خود را از یک تهدید مضاعف کنار بکشد، تهدیدی که هم نظام سلطنتی را نشانه گرفته است و هم جامعه ی این کشور را: اسلام سیاسی که همواره فراگیر تر می شود و ارتش عظیمی که وظیفه اش نگهداری و حفظ نظمی است که در خدمت آن قرار گرفته و آنهم البته به هر بهایی. این تلاش ها البته بدون دشواری هم نبوده است: انتخابات سال 2007 به نظر می رسد جریانی را وسعت بخشیده است که از مدتی پیش آغاز شده بود.

درآن سوی دیگر جهان عرب نیز « وارد کردن » دموکراسی به عراق توسط ارتش آمریکا با شکست مواجه شده است ـ یا حداقل دراین پنج سال که از تهاجم نظامی به این کشور می گذرد.

ناکامی های کاملاً آشکار این سیاست های آرمان گرایانه برای خود مردم در این کشورها آکنده از انواع خطرات است. حامیان جنگ عراق بر این تصور بودند که سرنگونی بدترین دیکتاتورمنطقه به معنای سرآغازی برای موجی از دموکراسی خواهی و استقرار نظام های دموکراتیک است. استدلال چنین اندیشه ای بسیار ساده است: توده های عرب همگی به این دلیل اسلام گرا هستند زیرا اسلام تنها راه برای مخالفت با دیکتاتوری است و تنها اسلام می تواند آن را به نام خداوند به لرزه درآورد.   

سقوط یک دیکتاتور باید روابط اجتماعی و تنش های سیاسی و دینی را کاهش دهد. و البته به یقین اثرات نابودکننده ی دیکتاتوری و برخوردهای قومی و فرقه گرایانه را نیز به کلی از میان بردارد. اما درعراق تلفات چنین تلاشی بسیار بالا و پیامدهای آن بسیار مصیبت بار بود.

کسانی که در باره توانایی جوامع عرب برای پذیرفتن دموکراسی دچار ناباوری شده بودند اکنون تردیدهایشان تقویت شده است. انسان های بدبینی که بر این باوراند که فقط فشار و زور میتوان جوامع عرب را به نظم و قانون درآورد اکنون با تایید پیش داوری های خود روبرو شده اند. افراد ساده اندیش و دارای عقاید آرمان گرایانه مبنی برآن که سقوط یک دیکتاتور به صلح و آرامش اجتماعی می انجامد اکنون آماده اند که تمامی امیدهای خود را کنار گذارند.   

رژیم های تمامیت خواه عربی که برای چندین دهه است خود را بر سرکوب سیاسی استوار ساخته اند ـ و اغلب حتی در داخل چهارچوب های قانونی از یک وضعیت فوق العاده و اضطراری ـ مواضع سیاسی خود را کاملاً مشروع  و موجه می دانند که می توان آن را در قالب این شعار خلاصه کرد: « یا ما را در قدرت تحمل میکنید و یا درغیر این صورت آشوب را انتخاب کنید! »

حامیان نظام های دموکراتیک و استقرار دموکراسی در جهان عرب چه جمهوری خواه، سوسیالیست، لیبرال یا اسلام گرا، اکنون امیدهای خود را برای رهایی و اصلاحات واقعی زایل شده می بینند و تنها امید باقی مانده برای آنها اکنون جلای وطن است.

این وضعیت غم انگیز ما را به رهبران این کشورها باز می گرداند که در آنها ویژگی استبدادی رژیم هایشان به روشن ترین شکل بازتاب یافته و چنانچه به متوسط سن آنها نظری بیفکنیم خواهیم دید که جهان عرب در واقع مظهری تمام و کمال از یک نظام حکومتی پیرسالار است. درمیان آنها دو نفر در دهه 80 عمرخود هستند( مصر و عربستان سعودی)، چهار نفر در دهه ی 70 (الجزایر، کویت، عمان و تونس) و یکی دیگر رکورد طولانی ترین مدت حکمرانی را شکسته است: سرهنگ معمر القذافی که بیش از 39 سال است همچان در قدرت قراردارد.      

این گونه به نظر می رسد که رهبران عرب جدیت و وخامت وضعیت خود، یعنی فروپاشی کشورهایشان و زمین گیر شدن نظام های سیاسی جهان عرب را درک نمی کنند. وگرنه چه دلیل دیگری می توان وجود داشته باشد برای آن که خود را همچنان وقف « جنگ سرد » شخصی میان خود کرده اند؟

استراتژی ژئوپولیتیکی ایالات متحده در خاورمیانه انگیزه ی خود را در درجه اول مدیون واقعه یازدهم سپتامبر است و جنگی که متعاقب آن در افغانستان و عراق روی داد. این استراتژی یکی از دو ستون اصلی محور آمریکایی ـ سعودی در جهان اسلامی است.

این پیوند این تاثیر را با خود به همراه آورد که در حکم دلیل موجهی برای شکل جدیدی از یک اقدام براندازی فراملیتی و ضد غربی باشد و اگر چنین مقاومتی شکل نمی گرفت این استراتژی مشترک میان ایالات متحده و عربستان سعودی می توانست منجر به آن شود که رهبران عرب با نظام قدیمی و از کارافتاده خود قطع رابطه کنند.

آن استراتزی که در روزهای جنگ سرد میان ایالات متحده و اتحاد شوروی توسط عربستان سعودی مسلمان و ضد شوروی و حامی اش آمریکا انتخاب شده بود حقیقتاً به عنوان روشی فرساینده و ویرانگر از آب درآمد و برای سوء استفاده از دین به عنوان سلاحی جهت مبارزه سیاسی بسیار مفید و راهگشا.  

در عین حال این استراتژی باعث شده است که سیاست خارجی آمریکا در برابر واقعیت نابینا بماند و به همین دلیل صدمه پذیری آن کشور را افزایش داده و بی لیاقتی و ناتوانی رهبران عرب و تهی بودن فکری نخبگان، آنها را در برابر دیدگان جهان قرار داده است. از طرف دیگر موفق شده است که بر نمای ظاهری نظام های سیاسی کشورهای عربی که از زمان استقلال این کشورها پس از جنگ دوم همچنان در حال فعالیت بوده اند ضربه ی شکننده ای وارد آورد.

اما علی رغم این اغتشاش و بی نظمی تا به امروز هیچ گونه نوسازی در نظام های سیاسی کشورهای عربی مشاهده نشده است. جوان گرایی و تجدید حیات رهبران کشورهای عربی در پیامد جانشینی طی دو سال آخر قرن بیستم ـ عبدالله دوم در اردن، محمد چهارم در مراکش، بشار اسد در سوریه و حمدبن عیسی در بحرین ـ در همراهی با انفجار رسانه ای که کشورهای عربی شاهد آن بوده اند طی یک چهارم قرن گذشته این تصور را ایجاد کرده است که جهان عرب در هماهنگی با مدرنیته گام بر می دارد.       

اگر آنها به دموکراسی واقعی نپیوسته اند، حداقل به جایگزین مدرن و صوری آن مراتب احترام خود را ابلاغ کرده اند، یعنی به « دموکراسی بر حسب ظاهر » که توسط جامعه اطلاعاتی منتشر و تشویق می شود.

هرچند تمامی این تغییرات خیال باطل باقی مانده است. دودمان ها انتقال آرام قدرت را میان نسل ها تضمین کرده اند، رویدادی که نقطه مقابل کودتاهای دوره گذشته است. لیکن تجدید حیات یا جوان گرایی رهبری در این کشورها به احیا و بازسازی نظام حکومتی نینجامیده است.

 

http://www.qantara.de/webcom/show_article.php/_c-476/_nr-968/i.html  

گاردین اكتبر 2005

برگردان علی محمد طباطبایی

   

اعتقاد به وجودی والاتر به قدمت خود بشریت است. اما چه چیزی باعث ایجاد  ایده ی الهی شده است؟ آیا اولین اجداد ما از طریق احساسات مشترك دینی  خود به نوعی مزیت تكاملی دست یافته بودند؟ رابرتس وینستون در این قطعه از كتاب اخیر خود آن پرسش بزرگ را مورد تامل قرار می دهد

 

 

 

كلیسایی با نام عجیب و طولانی (1) در 1909 در تنسی توسط شخصی به نام جورج ونت هنسلی ساخته شد. این قاچاقچی پیشین مشروبات الكلی در اجتماعی روستایی در منطقه ی Grasshoper Valley بود كه به وعظ روی آورد. در یكی از روزهای یكشنبه، هنگامی كه او در بالای منبر مشغول یك موعظه ی آتشین بود تنی چند از عبادت گنندگان جعبه ی بزرگی كه محتوی مارهای زنگی بود را به داخل منبر رها كردند (البته در تاریخ نیامده است كه آنها از روی خشم چنین كردند یا آن كه حوصله شان سررفته بود). هنسلی بدون از دست دادن رشته ی كلام و در میان جمله ای كه در آن لحظه بر زبان می آورد خم شد و یك نمونه ی 3 فوتی از آن سمی ترین مارها را در دستان خود گرفته و بلند كرد و آن را در حالی كه مار تكان تكان می خورد در بالای سر خود نگه داشت. او بدون آن كه از مار سمی دچار آسیبی شود از عبادت كنندگان خواست كه عیناً همان كار او را انجام دهند و سخنی از مسیح را ذكر كنند: و این نشانه را كسانی دنبال خواهند كرد كه به من ایمان دارند . . . به نام من  . . . آنها مار ها را قبول خواهند كرد.

اخباری از موعظه ی هنسلی در سراسر Grasshoper Valley  منتشر شد. دیگران نیز در به دست گرفتن و بلند كردن مار ها به او پیوستند و این عمل بلند كردن مارها متداول شد. از آن زمان تا به امروز 120 نفر در این كلیساها در اثر نیش مار جان خود را از دست داده اند. اما اكثر عبادت كنندگان چنانچه گزیده شوند از پذیرش كمك پزشكی صرف نظر می كنند و ترجیح می دهند باور داشته باشند كه دخالت الوهی برایشان سودمندتر خواهد بود. متاسفانه خود هنسلی نیز در 1955 توسط نیش مار جان باخت، و كمی پس از آن دولت ایالات متحده عملی عاقلانه انجام داد و این روال را ممنوع گردانید ـ هر چند كه در بعضی از بخش های آمریكا هنوز هم این رسم ممنوع نشده است. 

امروزه در دست گرفتن و بلند كردن مار بیشتر از هرجا در جوامع كوچك روستایی تنسی و كنتاكی و در سایر ایالت های جنوبی ادامه دارد. شركت كنندگان در مراسم احساس می كنند هنگامی كه آنها جعبه های محتوی ما را باز می كنند « روح خدا » از بالا به سوی آن ها می آید. آنها غالباً در حالی كه سه یا چهار عدد از آن مارها را همزمان در دست دارند، و آنها را بالای سرهای خود گرفته اند تا آن موجودات به دور دستان و بدن آنها حلقه زنند، در حالت به وجد آمده و هیجان زده ای به حمد و ثنای خداوند می پردازند.

برای بسیاری از ما چه دیندار و چه بی دین، این نوع فعالیت به نظر می رسد كه با دیوانگی محض چندان فرقی نداشته باشد و یقیناً این كه دین و بیماری روحی همیشه با هم مرتبط دانسته شده اند به هین خاطر باید باشد. شخص پریشانی كه تصور می كند مسیح است یا از خداوند پیامی به او ابلاغ می شود در جامعه ی ما تقریباً مطلب پیش و پا افتاده ای است. از زمان زیگموند فروید به بعد بسیاری از انسان ها تعصب دینی را به روان رنجوی و بیماری روحی مربوط دانسته اند.

سالها پیش از این، تیمی از محققین در گروه انسان شناسی دانشگاه مینه سوتا تصمیم گرفت كه این رابطه را مورد آزمون قرار دهد. آنها بعضی اقلیت های دینی بخصوص مانند بابتیست های بنیادگرا، پنتكونتالیست ها (یكی از فرقه های اصول گرای مسیحی) و ماربازان ویرجینیای غربی را مورد مطالعه قرار دادند تا ببینند آیا آنها آن نوع بخصوص از آسیب روانی را كه با بیماری های روحی همراه است نشان می دهند یا خیر. برای انجام مقایسه اعضای گرایش اصلی در كلیسای پروتستان با پس زمینه های مشابه اجتماعی و مالی گروه شاهد مناسبی بودند. بعضی از بنیادگرایان از مناطق دورافتاده تر در حالی دعا می خواندند كه می توان آن را خلسه ی بزرگ و فراتجربی توصیف نمود، اما در هر حال هیچ نشانه ی كاملاً واضحی از هر گونه آسیب روانی بخصوص در میان بیشتر افراد مورد مطالعه قرار گرفته مشاهده نشد. هرچند كه پس از بررسی های بیشتر گرایشی ظاهر گشت كه فقط می توان آن را به عنوان بی ثباتی ذهنی در یك گروه بخصوص توصیف نمود. مطالعه ی مورد نظر در اختیار همه گان قرار نداشت به طوری كه بیشتر تیم تحقیقاتی كه به پر كردن پرسش نامه ها مشغول بودند به داده های نهایی دسترسی نداشتند. هنگامی كه از آنها پرسیده شد كه به نظر آنها كدام گروه نگران كننده ترین آسیب های روانی را نشان می دهد، پاسخ تیم همان ماربازان بود. اما هنگامی كه داده ها آشكار شدند، عكس آن صحیح از آب درآمد: در میان پیروان كلیسای متداول پروتستان بیماری های روحی بیشتری دیده می شد ـ یعنی كسانی كه به طور عرضی (بیرونی) دیندار بودند ـ در مقایسه با كسانی كه به طور پرشور و با حرارت دین را قبول كرده بودند.

یك روان شناس از دانشگاه هاروارد به نام گوردون آلپورت در دهه ی 1950 تحقیقات كلیدی را در انواع متنوعی از تعصب انسانی انجام داد و تعریفی از دینداری ارائه كرد كه هنوز هم اعتبار خود را حفظ كرده و مورد استفاده قرار می گیرد. او بر این نظر بود كه دو نوع از تعهد دینی وجود دارد ـ درونی و بیرونی. مطابق با تعریف او دینداری بیرونی خودمداری دینی است. یك چنین شخصی به عنوان وسیله ای برای رسیدن به یك هدف به كلیسا یا كنیسه می رود تا ببیند كه از آن چه حاصلی می تواند داشته باشد. آنها شاید به این خاطر به كلیسا می روند تا دیده شوند، زیرا كلیسا رفتن در آن جامعه خودش هنجاری اجتماعی است و به شخص اعتبار اعطا كرده و باعث بهبود موقعیت او می شود. به این ترتیب رفتن به كلیسا یا به كنیسه تبدیل به یك سنت می شود.   

آلپورت بر این اندیشه بود كه دینداری درونی چیزی كاملاً متفاوت است. او گروهی از انسان ها را كه به طور درونی تعهد دینی دارند به عنوان كسانی معین نمود كه دین را به عنوان هدفی در خود برگزیده اند. آنها ترجیح می دهند كه خود را عمیق تر تسلیم دین كنند. دین به آن اصلی اساسی تبدیل می شود كه همه چیز را در زندگی آنها تنظیم می كند، یعنی تجربه ای مركزی و شخصی. آلپورت در تایید این تحقیقات خود به این نتیجه رسید كه تعصب بیشتر در افرادی رواج دارد كه بیشتر به دین بیرونی اهمیت می دهند. شواهد كلی حكایت از آن دارند كه دینداری درونی با درجه های پائین تری از اضطراب و تنش روحی، سازگاری بهتر با جامعه، آزادی از گناه و افسردگی كمتر همراه است. از طرف دیگر احساسات مبتنی بر دینداری بیرونی ـ یعنی آنجا كه دین به عنوان راهی به سوی تعلق داشتن به یك گروه و موفقیت در آن نگریسته می شود ـ به نظر می رسد كه با آمادگی فزاینده برای گناه، نگرانی و اضطراب همراه باشد.

احتمال دارد كه اعتقادات عمیق تر و جدی تر به خدا، خداها، ارواح یا نیروهای ماوراء طبیعی به اجداد دور ما مزیت ها و آسودگی خاطر قابل توجهی می بخشیدند. بسیاری از انسان شناس ها و نظریه پردازان اجتماعی به واقع این دیگاه را اختیار می كنند كه دین از درون احساسی از عدم اطمینان و سردرگمی سربرمی آورد ـ یعنی توضیحی است برای بداقبالی و بیماری انسان، مثلاً به عنوان پیامدهای اراده ی یك خدای خشمگین، یا اطمینان مجدد بخشیدن به این كه ما پس از مرگ همچنان به زندگی خود ادامه می دهیم. مناسك و تشریفات دینی می توانند، هرچند به صورت پنداری، به ما تسكین خاطر دهند كه می توانیم آن چیزی را به كنترل خود درآوریم كه در واقع و اساساً خارج از كنترل ما قرار دارد ـ مثلاً وضعیت جوی، بیماری، حمله های حیوانات وحشی یا گروه های انسانی دیگر. هرچند این عمل به همان اندازه معقول است كه بگوئیم ایده ی الوهی در وجود پیشاتاریخی و پرفرازونشیب ما فایده ی اندكی می توانست در بر داشته باشد. زندگی در   علفزار ها احتمالاً در فضای باز سپری می شد، اما در هر حال با پیك نیك رفتن بسیار متفاوت بود. اولین انسان ها قاعدتاً می بایست كه به طور دائم مواظب باشند كه طعمه ی حیوانات شكارچی مانند گرگ ها و ببرهای دندان خنجری نشوند. شكاركردن یا به دنبال مردار گشتن برای تضمین غذای كافی از جمله احتیاجات اولیه ی روزمره بود و مردها یحتمل به طور روزانه در حال نزاع با یكدیگر بودند تا بتوانند با زیباترین دخترها رابطه ی جنسی برقرار كنند یا بهترین قسمت های گوشت لاشه ها را برای خود جدا كنند. چرا      می بایست در چنین شرایطی ضروری می بود كه در تلاش دشوار هرروزه برای زنده ماندن فرصتی هم برای چنین مشغولیت های نرم و ملایمی مانند دین كنارگذاشته شود؟  

ریچارد داوكینز مشهورترین داروینیست و منتقد بی رحم هر نوع دین تشكل یافته اشاره می كند كه دین علی الظاهر به نظر می رسد كه به جای داشتن فایده فقط هزینه است: « رفتار دینی در میمون های دوپا مقدار قابل توجهی وقت آنها را اشغال می كند و منابع عظیمی را می بلعد. یك كلیسای جامع از قرون میانه صدها نیروی انسانی را برای چندین قرن در یك ساختمان به كار می گرفت. موسیقی دینی و نقاشی های مذهبی عموماً استعدادهای مردم در قرون میانه و رنسانس را به انحصار خود درآورده بودند. هزار ها بلكه میلیون ها انسان مردند، اغلب در وفاداری به یك دین و در برابر جایگزین دیگری كه به دشواری تفاوتی نشان می داد شكنجه را پذیرا شدند. انسان های مومن برای خدایان خود مردند، یا برای آنها دیگران را به قتل رساندند، برای آنها  روزه گرفتند، تازیانه ها را تحمل كردند، یك عمر زندگی بدون همسر را پذیرا شدند و برای خاطر دین، خود را به خاموشی غیر اجتماعی و مردم گریزانه متعهد نمودند ». 

در نظر اول چنین به نظر می رسد كه داوكینز بر این عقیده است كه دین یك عرصه ی مصیبت زده به لحاظ تكاملی است: اعتقاد دینی به نظر می رسد كه به خاطر شایستگی های خودش نیست كه از چنگ انتخاب طبیعی قسر در رفته است. اما شاید تفسیر داوكینز از دین بعضی فواید دیگری را كه دین می تواند در جستجوی انسان برای بقاء و ایمنی عرضه كند نادیده می گیرد. 

دیوید سلوآن ویلسون پروفسور زیست شناسی و انسان شناسی در دانشگاه بینگهامتون در ایالت نیویورك در كتابش « كلیسای جامع داروین » چنین اظهار می كند كه دینداری به عنوان « خصوصیت ژنتیكی مفید » ظاهر شده است، زیرا بر گروه های اجتماعی این اثر را داشته كه همشكل تر شوند. سرشت جمعی و اجتماعی دین یقیناً باید به گروه های شكارچی ـ جمع آوری كننده های خوراك درك و مفهومی قوی تر از همبستگی اعطا كرده باشد. نتیجه ی آن ایجاد دستگاهی كوچكتر و كاراتر برای بقاء بود، گروهی كه احتمال بیشتری داشت كه در دفاع از منابع آبی خود توانا باشند، یا بتوانند تعداد بیشتری گوزن شكار كنند یا در اسیر كردن دختران دشمنان خود موفق تر باشند. هرچقدر دین در ایجاد یك گروه متشكل و منضبط موفق تر بود، آنها نیز در زنده ماندن موثر تر و كاراتر بودند و بنابراین در انتقال دادن ژنهای خود به نسل بعدی. این دقیقاً همان منظور ما از « انتخاب طبیعی » است: سازگاری كه بقاء را میسر می گرداند و تولید مثل كه از طریق آن ژنها به نسل های بعدی منتقل می شود. چنانچه نظرهای افزوده شده ای را در نظر گیریم كه از مطالعات متعدد انجام شده در باره ی دوقلوها به دست آمده است و مطابق با آنها می توانیم بگوییم كه انسان ها احتمالاً دارای ویژگی ارثی در داشتن ایمان به دین هستند، آیا هیچ گونه شواهدی هم وجود دارد كه ایده ی الوهی      می تواند به توسط ژنها منتقل شود؟      

در حالی كه هنوز هم كسی ژن مخصوصی برای دین را پیدا نكرده است، اما یقیناً بعضی از ژنهای مناسب دیگری وجود دارد كه شخصیت انسانی را مورد تاثیر قرار داده و به او تمایل و كشش برای احساسات دینی اعطا كند. بعضی از ژنهایی كه احتمالاً در این فرایند دخالت دارند آنهایی هستند كه سطوح متفاوت مواد شیمیایی را كنترل می كنند كه به آنها فرستنده های عصبی می گویند. دوپامین یكی از فرستنده های عصبی است كه می دانیم نقش بسیار تعین كننده ای در احساسات ما از سعادت و خوشبختی بازی می كند. این ماده همچنین احتمال دارد كه در احساس آرامشی كه انسان ها طی بعضی تجربه های روحی احساس می كنند نقش داشته باشد. یك ژن بخصوص كه در فعالیت دوپامین شركت دارد ـ اتفاقاً تنها ژنی نیست كه در این شیوه مورد مطالعه قرار گرفته ـ ژنی است به نام ژن دریافت كننده ی دوپامین D4 . در بعضی از انسان ها به علت تغییرات جزیی در بازسازی كاملاً دقیق ترادف DNA (به اصطلاح پلیمورفیسم) به هنگام ساختن این ژن، ژن ایجاد شده می تواند از جهت زیست شناختی فعال تر شده و همچنین می تواند برای داشتن گرایش بیشتری به دین تا حدی نقش داشته باشد. و به فكر خطور كردن سازوكاری كه توسط آن باورهای دینی    می توانند در انتقال ژن ها به ما كمك كند دشوار نیست. پیوند و مقررات اخلاقی جدی تر مستعد ایجاد همكاری بیشتر خواهند بود و همكاری بیشتر هم به این معنا است كه شكار و جمع آوری خوراك احتمالاً غذای بیشتری فراهم می آورد. شكم های پر تر نیز به نوبه ی خود قدرت و هوشیاری بیشتر و مصونیت بالاتری در برابر بیماری های عفونی ایجاد می كند و چنانچه فرزندان با سرعت بیشتری رشد و تكامل یافته و به استقلال رسند احتمال بیشتری وجود دارد كه اعضای گروه نیز بیشتر از یكدیگر مواظبت كنند، به ویژه از كسانی كه بیمار اند یا زخمی شده اند. بنابراین در طولانی مدت دین مشترك به لحاظ تكاملی به نظر می رسد كه سودمندتر باشد و انتخاب طبیعی آن گروه هایی را كه دارای باورهای دینی محكم تری هستند احتمالاً مورد لطف خود قرار دهد.

اما این تمام ماجرا نیست. باوجودی كه دین می تواند در ایجاد و بالندگی یك چهارچوب اخلاقی استوار و یكپارچه مفید باشد ـ و آن را به اجرا درآورد ـ به سهولت می توانیم به طور كامل نهادهای اخلاقی را بدون اتكاء به دین ایجاد كنیم. الیوت توریل (روان شناس) مشاهده كرده است كه حتی كودكان سه یا چهارساله  می توانند میان قواعد اخلاقی (برای مثال كتك نزدن كسی) و قواعد قراردادی (از قبیل سخن نگفتن به هنگام درس و صحبت آموزگار) تفاوت قائل شوند. افزون بر آن كودكان می توانند درك كنند كه نقض یك دستور اخلاقی مانند كتك زدن كسی، چه قبلاً به آن كودك در این خصوص تذكری داده شده یا نشده باشد، كار غلطی است در حالی كه نقض یك قاعده ی قراردادی مانند صحبت در كلاس درس فقط هنگامی از نظر آنها اشتباه است كه از قبل آشكارا منع شده باشد. آن كودكان همچنین به وضوح میان قواعد احتیاط و دوراندیشی ( مانند این كه كامپیوتر كیفی را نباید كنار آتش قرار داد) و قواعد اخلاقی قادر به تفكیك بودند.

این تحقیقات حكایت از آن دارد كه قسمی « مدول اخلاقی » باید در مغز وجود داشته باشد كه در سال های كودكی فعال می شود. شواهد به دست آمده از علم اعصاب این نظریه را تا اندازه ای مورد تایید قرار می دهد. من در آخرین كتاب خود « ذهن انسان » اشاره كردم كه نواحی معینی از مغز هنگامی فعال می شوند كه ما مشغول به همكاری با دیگران می شویم، و این كه این نواحی از مغز با ادراك احساسات ما از مسرت و پاداش مربوط هستند. همچنین به نظر می رسد كه نواحی خاصی از مغز در شرایطی به فعالیت واداشته می شود كه ما در خودمان گذشت و همدلی را احساس می كنیم. به این ترتیب به نظر نمی رسد كه دین توسط بخش بخصوصی از تركیب روانی ما ایجاد شده باشد، بلكه احتمال بیشتر آن است كه ایده های دینی چیزی شبیه به پیامدهای فرعی و اتفاقی هستند كه توسط بخش های دیگر نقشه ی كلی ما انسان ها ایجاد شده اند، یعنی در فرآیندهایی كه عمیقاً در ذهن ناخودآگاه جای دارند و به بقای ما كمك می كنند.  

 

باورهای مشترك

آنچه از دوقلوهای همانند در باره ی دین می توان آموخت

در ایالات متحده آمریكا طی دهه های 50 و 60  تصور بر این بود كه بهترین موقع جداكردن دوقلوهای همانند جهت فرزندخواندگی بلافاصله پس از تولد آنها است. نتیجه آن شد كه تعدادی از این كودكان توسط خانواده هایی بزرگ شدند كه حتی نمی دانستند نوزادی كه به فرزندی پذیرفته اند دارای جفت دیگری است و خود كودكان نیز در شرایطی بزرگ می شدند كه از داشتن لنگه ی دیگر بی خبر بودند.

دوقلوهای همانند در زهدان توسط دو نیم شدن جنین به وجود می آیند و بنابراین دارای DNA كاملاً مشابه هستند. دوقلوهای غیر همانند ـ كه توسط دو تخمك جداگانه و اسپرم های متفاوت بارور می شوند ـ دارای ژن های همانند نیستند، اما در بسیاری از صفت های ژنتیكی خود مشابه اند، به همان ترتیبی كه هر برادر یا خواهر در یك خانواده ی واحد می باشد.

توماس بوچارد استاد روان شناسی در دانشگاه مینه سوتا متوجه شد كه این دوقلوها چنانچه در دوره ی رشد خود با یكدیگر مقایسه شوند، شیوه ی مهمی از ارزیابی تاثیرات ژنتیكی و محیطی را فراهم می آورند. كار بسیار تاثیرگذار او در دهه های 1980 و 1990 باعث ایجاد بعضی دریافت های شگفت آور شد كه نشان     می داد كدام ویژگی های وضعیت انسان بیشتر احتمال دارد كه وابسته به طبیعت درونی باشد و كدام به شرایط بیرونی او. بوچارد در یكی از مطالعات خود بر 72 جفت دوقلو متمركز شد كه به سن بلوغ رسیده بودند. او ابتدا این مسئله را توسط آزمون های ژنتیكی مورد بررسی قرار داد كه كدام یك از آن دوقلو ها (35 جفت در مجموع) از نظر ژنتیكی همانند هستند. سپس آنها به تكمیل كردن آزمون هایی در بررسی خصوصیت های شخصی دعوت شدند. چنین پرسش نامه هایی كه به طور گسترده توسط روان شناس ها استفاده می شود سوال هایی را در شكل اظهاریه هایی مطرح می سازد كه كه پاسخ دهندگان باید پایه ی موافقت خود را در مقیاس یك به هشت مورد ارزیابی قرار دهند. آنچه به دنبال می آید نمونه ی كوچكی است از بسیاری از اظهاریه های مربوط به دین:

0 من از مطالعه در باره ی دین خود لذت می برم.

0 دین من برایم مهم است زیرا بسیاری از پرسش ها در باره ی معنای زندگی را پاسخ می دهد.

0 صرف وقت برای دعا و تفكر دینی برای من اهمیت دارد.

0 تازمانی كه من خوبم عقاید دینی برای من اهمیتی ندارد.

0 من در درجه ی اول برای آن دعا می كنم كه به آسودگی خیال و ایمنی برسم.

0 من به كلیسای (كنیسه، معبد) خود می روم تا با دوستانم باشم.

0 با وجودی كه من اهل ایمانم، نمی گذارم كه زندگی روانه ی من تحت تاثیر آن قرار گیرد.

هنگامی كه بوچارد و همكارانش پاسخ های داده شده به این پرسش نامه ها و سایر پرسش نامه های مربوط به بررسی خصوصیت های شخصی را مقایسه كردند به شواهد محكم آماری رسیدند مبنی بر آن كه دوقلوهای همانند و غیر همانند هركدام به شكل دیگری پاسخ داده اند. هنگامی كه یك دوقلوی همانند  نشانه ای از رفتار و اندیشه ی دینی نشان می داد، احتمال به مراتب بیشتری وجود داشت كه جفت دیگرش نیز پاسخ مشابهی دهد. دوقلوهای غیر همانند به همانگونه كه انتظار می رفت (هرچند كه به هر حال خویشاوند نزدیك یكدیگر) بعضی مشابهت ها را در اندیشه نشان می دادند، اما نه حدوداً با همان درجه ی مشابهی كه در دوقلوهای همانند وجود داشت. مورد دیگر آن كه درجه ی دینداری رابطه ی شدیدی با محیط زندگی كه در آن دوقلوها بزرگ شده بودند نشان نداد. حتی چنانچه یكی از دوقلوهای همانند در خانواده ای بی خدا بزرگ شده بود و جفت دیگرش در خانواده ای با دین كاتولیك، هنوز هم آنها گرایش به آن داشتند كه همان نوع از احساسات دینی یا فقدان آنها را نشان دهند.

تحقیقات چندین دانشمند دیگر یافته های بوچارد را تقریباً تایید می كند. در یك مطالعه كه توسط تیمی    بین المللی در موسسه روان پزشكی لندن به مدیریت دكتر هانس آیسنك انجام گردید، اطلاعاتی از دوقلوهایی كه در بریتانیا و استرالیا زندگی می كردند مورد بررسی قرار گرفت. این محققین دریافتند كه طرز برخورد و نگرش به شركت در مراسم دعای روز یكشنبه، قواعد الهی، مرجعیت كلیسا و صدق انجیل نشان   می دهند كه انطباق زیادی در دوقلوهای همانند در مقایسه با غیر همانند وجود دارد، آنچه كه برای بار دیگر تصور از نقش و تاثیر ژنها را مورد تایید قرار می دهد.

بوچارد در بسیاری از مطالعات خود پیوسته به این نتیجه رسید كه دینداری درونی ـ كه به نظر می رسد مفهومی از معنویت را در بر داشته باشد ـ احتمال به مراتب بیشتری دارد كه ارثی باشد. دینداری بیرونی گرایش به آن دارد كه محصولی از محیط زندگی و تاثیر والدین باشد. بوچارد همچنین دریافت كه گرایش ها به سوی بنیادگرایی احتمال بیشتری دارد كه صفتی ارثی باشد.

در نهایت آنچه توجه به آن از اهمیت زیادی برخوردار بود آن كه در جمعیت هایی كه بوچارد و همكارنش مورد مطالعه قرار دادند زنها در مقایسه با مردها آمادگی بیشتری در به ارث بردن نگرش و اندیشه دینی نشان دادند. 

 

تاریخ انتشار اولیه پنج شنبه 10 آذر 1384  

 

 

 

Why do we believe in God?

Guardian, Thursday October 13, 2005.

 

1: The Dolly Pond Church of God With Signs Following.

مصاحبه اشپیگل با دالایی لاما

بخش سوم و پایانی

برگردان علی محمد طباطبایی

 

  

تنزین گیاتسو چهاردهمین دالایی لاما و رهبر مردم تبت در باره شورش مردم تبت، این که چرا او از تظاهرات بر علیه مشعل المپیک حمایت نمی کند، و از طرح خود برای توافق با پکن سخن می گوید

 

اشپیگل: راه حل های ممکن فعلی از نظر شما کدام است؟ و به عقیده شما پکن به کدام مسیر خواهد رفت؟

 

دالایی لاما: خط و مشی خودمختاری همه جانبه برای تبت بهترین چشم اندازها را ارائه می دهد. مردم تبت باید قدرت تصمیم گیری در تمامی موارد مربوط به فرهنگ، دین و محیط زیست خود را داشته باشند. این چیزی است که به طور کامل از این که یک کشور مستقل باشیم متفاوت است. تحت قوانین بین المللی این تبت جدید همچنان بخشی از جمهوری خلق چین باقی خواهد ماند و مسئولیت سیاست خارجی و امنیت داخلی با خود حکومت چین است. اگر پکن با یک چنین مدلی موافقت کند، می توانم به شما تضمین دهم که ما دیگر چنین شورش ها و بحران هایی را که اخیراً شاهد آنها بودیم نخواهیم داشت. این یک راه حل محتمل و مثبت برای حل این قضیه است.

 

اشپیگل: آیا راه حل دیگری که منفی باشد هم وجود دارد؟  

 

دالایی لاما: این مخاطره وجود دارد که رهبری چین به این باور برسد که امکان دیگری برای آرام کردن تبت وجود ندارد و برای همیشه وفاداری مردم تبت نسبت به خودش را از دست داده است و همزمان چینی ها خواهان کنترل کامل یک کشور با چنین منابع طبیعی غنی باشند. در چنین صورتی، آنها مردم ما را حتی با خشونت بیشتر سرکوب خواهند کرد و سرانجام آنها را به یک اقلیت ناچیز در کشور خودشان تبدیل می کنند. این راه حل دومی به معنای تبدیل کردن تبت به کشوری برای مردمی از نژاد چینی است و برابر است با خاتمه دادن به تمامی دیالوگ ها با ما و پایان تمامی اقدامات جهت ایجاد اعتماد.

 

اشپیگل: به عقیده شما پکن کدام یک از این دو رویکرد را به احتمال بیشتر انتخاب خواهد کرد؟ هنگامی که در 20 ژوئن مشعل بحث انگیز المپیک داخل لهاسا پایتخت تبت عبور داده می شود و احتمال بیشتری برای انجام تظاهرات بر علیه آن وجود دارد آیا پکن اهمیتی به راه حل مسالمت آمیز می دهد؟

 

دالایی لاما: من به هم میهنان خود در لهاسا و نقاط دیگر توصیه کرده ام که برعلیه مشعل المپیک تظاهرات نکنند، اما چه اتفاقی می افتد را نمی دانم. شاید من درخواست دیگری  مطرح کنم. چینی ها پیوسته مرا متهم به خرابکاری در بازی های المپیک و انتقال مشعل می کنند. درواقع من از همان اول، اعطای برگزاری بازی های المپیک به پکن را مورد استقبال قرار دادم.

 

اشپیگل: بسیاری از مردم تبت عبور مشعل از کوه اورست را که برای آنها مکان مقدسی است و از شهر لهاسا که درواقع جایگاه قبلی دولت موقت شما در قصر پوتلا بود به عنوان یک عمل تحریک آمیز تلقی می کنند. نظر شما در این باره چیست؟

 

دالایی لاما: اگر وقت دیگری بود، از این بابت من ناراحت نمی شدم. اما اکنون بدون آن که کمترین حمایتی از این تظاهرات کرده باشم می توانم احساسات آنها را درک کنم. من به سازمان دهندگان به اصطلاح راه پیمایی برای صلح توصیه کردم که این برنامه را کنار گذارند، زیرا می تواند به برخورد با پاسداران مرزی منجر شود. اما تمامی آنچه از دست من بر می آید اندرز دادن است و نه فرونشاندن عقاید دیگران. امیدوارم که چینی ها از آن راه پیمایی از منطقه تبت به عنوان بهانه ای برای ارتکاب یک حمام خون دیگر استفاده نکنند.         

 

اشپیگل: علی رغم آن که شما هنوز هم به عنوان نمادی برای تبت باقی مانده اید، اما راه پرهیز از خشونت شما در میان هم میهنان تبعیدی تان حمایت خود را از دست می دهد. رزمندگان «  کنگره جوانان تبت » که طرفدار مبارزه مسلحانه برای استقلال تبت هستند درحال به دست آوردن نفوذ بیشتری هستند.

 

دالایی لاما: البته من ناشکیبایی جوانان را درک می کنم، اما آنها تابع احساساتند و نه عقل. من سالهاست که با چنین رویابافی هایی آشنا هستم و امیدوار بودم که خیلی پیش از این فروکش می کردند. جدا از تردید اخلاقی در این راه حل، اصلاً معنای آن چیست؟ این که مردم تبت باید سلاح در دست گیرند تا به استقلال برسند؟ کدام سلاح؟ و از کجا باید آنها را تهیه کرد؟ مثلاً از مجاهدین پاکستانی؟ و در چنین صورتی چگونه می توان آنها را به تبت آورد؟ و همین که نبرد مسلحانه برای استقلال آغاز شود، آیا آمریکایی ها یا آلمانی ها به کمک ما می آیند؟    

 

اشپیگل: البته که نه. با این وجود بعضی از تبتی ها بر این باورند که شما برای مصالحه آماده اید. الگوی شما مهاتما گاندی هم مقاومت بدون خشونت را تبلیغ می کرد و هم نافرمانی مدنی را. عدم همکاری با اشغالگران و پیاده روی های تحریک آمیز از میان کشور برای او اندیشه ی بسیار قابل قبولی بود.

 

دالایی لاما: حق با شما است. با این وجود یک تفاوت بزرگ دراینجا وجود دارد: گاندی آزاد بود و می توانست در یک دادگاه حقوقی مسئله مورد نظرخودش را مطرح کند. در لهاسا چنین عملی غیر قابل انجام است. امپریالیست های بریتانیایی به اندازه کافی انسان های بدی بودند، اما نه در مقایسه با چینی های امروز که از آنها به مراتب بدترند. علاوه بر آن، من معتقدم که اعتصاب غذا تا حد مرگ یک عمل غیر قابل قبول است و خودش نوعی خشونت به حساب می آید. برای انجام این قبیل روش ها ما در برابر چینی ها هیچ شانس موفقیتی نداریم.

 

اشپیگل: شما جمهوری خلق چین را تقریباً به کل محکوم می کنید. چین مطمئناً یک کشور قانون سالار نیست. هرچند می توان نشانه های روشنی از رشد آهسته یک جامعه مدنی را مشاهده کرد: روزنامه نگاران و حقوق دانان شجاع و طرفداران محیط زیست و پیشرفت اقتصادی چین هم بسیار چشمگیر است.

 

دالایی لاما: این درست است. شما باید بدانید که من یکی از طرفداران جدی « جامعه هماهنگ » هستم که رهبری حزب در حال حاضر از آن حمایت می کند. لیکن ما باید با عمل خود سخنان زیبایی را که می گوئیم جامه عمل بپوشانیم.در طولانی مدت نسبت به چین بسیار خوشبین هستم. همانگونه که نمونه های اتحاد شوروی و کشورهای اروپای شرقی نشان دادند، سرکوب همراه با خشونت در طولانی مدت غیر ممکن است. جامعه چین هم اکنون در حال تغییر و تحول است که نتیجه آن دگرگونی های بسیار زیاد و مثبت است. چینی ها دوباره به مذهب علاقمند شده اند. رهبر پیشین حزب جیانگ زمین یک بودایی بود، و به همین ترتیب نخست وزیر سابق. بسیاری از هنرمندان و کسانی که در بخش تجارت کار می کنند نیز با علاقه به بودیسم می نگرند. این می تواند همدلی و همبستگی فزاینده ای با مسئله تبت ایجاد کند.

 

اشپیگل: آبا شما هرگز دچار غم غربت برای تبت می شوید؟

 

دالایی لاما: غم غربت؟ خیر. خانه شما آنجاست که در آن احساس راحتی می کنید و با شما به خوبی رفتار می شود. این هم درمورد هند صادق است هم سوئیس، ایالات متحده و البته در آلمان که من از آنجا بسیار خوشم می آید.

 

اشپیگل: آیا شما امیدی به دیدن مجدد لهاسا و قصر پوتلا که در آن بزرگ شده و بر تبت حکومت می کردید ندارید؟

 

دالایی لاما: چرا. من هنوز هم خوشبینم که بالاخره روزی به آنجا باز گردم.

 

اشپیگل: چه هنگام و تحت چه شرایطی؟

 

دالایی لاما: از نظر خودم، من تقریباً بازنشسته شده ام. کار روزانه دولت توسط نخست وزیری که با روش دموکراتیک در اینجا در تبعید انتخاب شده است به انجام می رسد. من مایلم که ظرف چند سال آینده به طور کامل بازنشسته شوم.

 

اشپیگل: شما طی روزهای بدترین خشونت ها در لهاسا و تظاهرات ستیزه جویانه در دهارماسلا گفته اید: « اگر سررشته امور از دست من خارج شود راه دیگری جز استعفا ندارم ». بعضی ها این اشاره شما را به عنوان تهدید آشکاری نسبت به افراط گرایان کنگره جوانان دانسته اند مبنی بر این که آنها نمی توانند بیش از این روی حمایت شما حساب کنند. بعضی دیگر آن را به عنوان تهدید نهانی علیه رهبری چین دانستند تا سرانجام رسیدن به یک توافق مقدور گردد.

 

دالایی لاما: منظور من همانی بود که گفتم. من مشتاقانه منتظر روزی هستم که دوباره یک راهب معمولی باشم. خوب البته شاید کمی هم در آن سخن من به آن شکلی که اشاره کردید کمی تهدید وجود داشت.

 

اشپیگل: چینی ها حتی قبل از آن که از اجازه بازگشت شما به لهاسا سخن گویند خواهان رسیدن به توافقات دیگری با شما هستند. در هر حال شما بر این ادعا هستید که از طرف تمامی مردم تبت سخن می گوئید و خواهان خودمختاری همه جانبه برای یک « تبت بزرگ » هستید که هم منطقه خودمختار فعلی و هم بخش هایی از بعضی استان های دیگر را در بر می گیرد، نقاطی مانند کوینگای . . .

 

دالایی لاما: . . . که در آنجا به دنیا آمده ام . . .

 

اشپیگل: . . . سیشوان، گونزو و یوونان یا تقریباً یک چهارم از زمین جمهوری خلق چین.

 

دالایی لاما: این وظیفه اخلاقی من است که برای 6 میلیون تبتی سخن گویم و حقوق فرهنگی و آزادی ها باید تمامی تبتی ها را شامل گردد ـ همانگونه که در قانون اساسی بیان شده است.  

 

اشپیگل: آیا می توانید به عنوان دالایی لاما استعفا داده و عنوان های دینی و سیاسی و سایر تعهدات دیگر خود را همراه با آنها واگذار کنید؟

 

دالایی لاما: من دیگر خواهان ایفای نقش سیاسی یا مسئولیت بارز معنوی نیستم. هنگامی که زمان بازگشت من فرارسد، و زمانی که حد معینی از پلورالیسم، آزادی بیان و حکومت قانون به تبت بازگردد، آنگاه تمامی اقتدار تاریخی خود را به یک دولت محلی واگذار خواهم کرد.

 

اشپیگل: آیا شما آخرین دالایی لاما خواهید بود؟ تا چه اندازه تصمیم دارید که در جریان انتخاب جانشین بعدی خود دخالت داشته باشید؟

 

دالایی لاما: اتفاقا ما همین چند روز پیش این موضوعات را در چهارچوب یک گروه سطح بالا مورد بحث قرار دادیم. الگوهای متفاوتی مورد تبادل نظر قرار گرفت. اما مورد اصلی باید همان خواست و اراده مردم باشد. من انجام یک همه پرسی را مورد بررسی قرار داده ام. هر چیزی ممکن است: مجمع راهب ها شبیه به مجمع کاتولیک ها، یک زن به عنوان جانشین من، حذف مقام دالایی لاما به طور کل یا حتی دو دالایی لاما، بخصوص حالا که حزب کمونیست به خودش اجازه مسئولیت تعین تناسخ ها را داده است، آنچه به حد کافی تعجب برانگیز است.

 

اشپیگل: و به عقیده شما محتمل ترین سناریو از بین آنها کدام یک خواهد بود؟   

 

دالایی لاما: به طور دسته جمعی از من خواسته شده است که جانشین خودم را انتخاب کنم و تشکیلات را سرپا نگه دارم. هرچند امیدوارم فرصت کافی در اختیار داشته باشم و 10 الی 20 سال دیگر بتوانم در باره این قضایا بیندیشم. البته از آنجا که هنوز هم ما در تبعید زندگی می کنیم، جانشین من را نیز باید در هند یا جایی خارج از تبت پیدا کرد.

 

اشپیگل: شما مرتب به سرتاسر جهان مسافرت می کنید . . .

 

دالایی لاما: . . . و این شیوه ای است که برای مدت ها همچنان ادامه خواهد یافت. حتی اگر به لهاسا بازگردم به مسافرت هایم ادامه می دهم. من خود را یک شهروند جهانی می دانم و به رابطه میان علم و بودیسم بسیار علاقمندم. هدف اصلی من ارتقاء ارزش های بنیادین بشری و تبادل نظر میان ادیان است. مسئله تبت در مرتبطه بعد قرار می گیرد.

 

اشپیگل: هفته آینده شما بار دیگر به آلمان می آئید، کشوری که همیشه با علاقه ازآن دیدار می کنید.

 

دالایی لاما: بله من همیشه از این که درکشور شما باشم بسیار خوشوقتم. من در آلمان سخنرانی هایی خواهم داشت و احتمالا با بعضی از سیاستمداران آلمان ملاقات خواهم کرد.

 

اشپیگل: درست در همان زمان صدراعظم آلمان در آمریکای لاتین خواهد بود و رئیس پارلمان آلمان و استاندار ایالت نورد راین وست فالن ظاهرا با شما دیدار خواهند کرد.

 

دالایی لاما: خب، امیداوارم که این بار مقامات چینی جلوی مخالفت های خود را بگیرند.

 

اشپیگل: میدانید که بخصوص در آلمان طرفداران بسیاری دارید و این که بیشتر آلمانی ها به  شما همان نقشی را می دهند که به پاپ که او نیز یک آلمانی است.       

 

دالایی لاما: من شخصا توضیحی برای آن ندارم جز آن که بسیار شرمنده ام.

 

اشپیگل: عالی جناب، از شما به خاطر انجام این مصاحبه متشکریم.

 

http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,552775,00.html