گفتگوی اشپیگل آن لاین با وسترگارد کاریکاتوریست دانمارکی

 برگردان علی محمد طباطبایی

  

 محمد پیامبر همراه با بمبی در عمامه اش: فیلم جنجالی سیاستمدار هلندی گیرت ویلدرز این گونه آغاز می شود. کاریکاتوریست دانمارکی که این نقاشی را کشیده است به اشپیگل آن لاین توضیح می دهد که چرا خواهان بیرون آوردن کاریکاتور خود از آن فیلم است 

 

اشپیگل آن لاین: آقای وسترگارد، فیلم ضد اسلامی که توسط سیاستمدار هلندی گیرت ویلدرز تهیه شده است با طراحی شما از محمد پیامبر آغاز می شود، طرحی که او را با بمبی در عمامه اش به تصویر کشیده است. ظاهراً شما شروع به اقدامات حقوقی بر علیه ویلدرز کرده اید. به چه علت؟ 

وسترگارد: انجمن روزنامه نگاران دانمارک همین امروز برای خارج کردن کاریکاتور من از آن فیلم پرونده قضایی تشکیل خواهد داد. من نمی خواهم کاریکاتور من از زمینه ی اولیه اش [که برای آن ساخته شده بود] بیرون آورده شود. این کاریکاتوری بود برعلیه تروریست های اسلامی افراط گرا ـ یعنی بخش کوچکی از مسلمانان. این کاریکاتور نباید بر علیه جامعه مسلمانان در کل مورد استفاده قرار گیرد. این به هیچ وجه منظور اصلی من نبوده است. 

اشپیگل آن لاین: و به عقیده شمااین همان قصد و نیت اصلی ویلدرز از ساختن و پخش این فیلم است؟ 

وسترگارد: ویلدرز یک برداشت به شدت کلی از مسلمانان دارد و اساساً آنها را به عنوان تروریست تلقی می کند. من مسلمانان بسیاری را در دانمارک می شناسم که کاملاً پذیرای دموکراسی هستند و برای آنها دینی که دارند یک مسئله خصوصی و شخصی است. من امیدوارم که تمامی مسلمانان خود را با جامعه سکولار تطبیق دهند. در حال حاضر میان فرهنگ اسلامی و مسیحی اصطکاک شدیدی وجود دارد. اما من مطمئن هستم که دموکراسی غربی ما بالاخره موفق می شود که بر انواع قرائت های شرارت بارانه از اسلام هم پیروز شود.

 اشپیگل آن لاین: شما همچنین یک گروه دانمارکی را که کاریکاتور شما را به عنوان بخشی از هشدارهای خود در برابر اسلامی شدن اروپا مورد استفاده قرار داده بود تحت پیگرد قضایی قرار داده اید. علت آن چه بود؟ 

وسترگارد: به همان دلیلی که از ویلدرز شکایت کردم. البته می دانم که قادر نیستم جلوی استفاده از کاریکاتور خود را در همه جای دنیا بگیرم. این طراحی اکنون برای خودش به یک نماد در این قضیه تبدیل شده است. اما تا آنجا که بتوانم تلاش خود را انجام می دهم. 

اشپیگل آن لاین: شما نیز درست به مانند خود ویلدرز در شرایط تهدید دائمی مسلمانان افراطی قرار دارید و تحت محافظت پلیس زندگی می کنید. آیا از آن بیم ناک نیستید که اکنون که طراحی شما در فیلم ویلدرز استفاده شده شرایط برای شما وخیم تر شود؟ 

وسترگارد: من امروز برخلاف روزهای دیگر هنوز با عامل خود در سازمان امنیت دانمارک (PET) صحبت نکرده ام. اما در باره شرایط ایمنی در جریان قرار گرفته ام. 

اشپیگل آن لاین: در ماه فوریه و پس از آن که چند نفر به طور موقت به اتهام طراحی قتل شما دستگیر شدند همسر شما شغل خود را از دست داد. کارفرمای همسر شما دیگر حاضر به تضمین امنیت او نبود. آیا احساس می کنید که دیگران درک چندانی برای وضعیتی که شما در آن گرفتار شده اید ندارند؟ 

وسترگارد: من حقیقتاً شکایتی ندارم. در هر حال او به سر کار خود دوباره بازگشته است. 

 اشپیگل آن لاین: ویلدرز فقط می تواند هر دو هفته یکبار همسر خود را ببیند. برای شما جشن سال نوی مسیحی تنها فرصتی بود که توانستید با خانواده خود دیداری داشته باشید. آیا این پنهان شدن هرروزه برای خانواده شما یک فشار و نگرانی دائمی نیست؟ 

وسترگارد: بله، در واقع اوضاع بسیار ناامید کننده است. دیروز ما برای هفتمین بار مکان زندگی خود را عوض کردیم. نمیدانم چه مدت طول خواهد کشید تا بتوانیم دوباره به منزل اصلی خود باز گردیم. اما در هر حال من شهامت خود را از دست نداده ام. وقتی مورد تهدید قرار گرفتم بسیار عصبانی بودم و هنوز هم این خشم در من باقی مانده است.

 اشپگل آن لاین: گیرت ویلدرز شهامت دولت دانمارک را بسیار ستایش کرده. او گفته است که بر خلاف دولت هلند، دانمارکی ها در برابر مسلمانان وانداده اند. نظر شما در باره این ستایش از سوی یک سیاستمدار دست راستی چیست؟ 

وسترگارد: من همیشه مدافع آن بوده ام که ویلدرز از آزادی برای نشان دادن فیلم خود برخوردار باشد. در دانمارک هیچ سیاستمداری نخواهد گفت: این فیلم را نشان ندهید! آنها در واقع جرئت چنین اظهار نظری را ندارند. هرچند نمی خواهم دخالتی در سیاست کشور هلند داشته باشم، اما در هر حال این تفاوت ما با هلند است. من فقط می توانم سخنگوی کشور خودم باشم. 

اشپیگل آن لاین: آیا شما گاهی از این که چنین کاریکاتوری را کشیده اید پشیمان نمی شوید؟ 

وسترگارد: خیر. من یقین دارم که اگر کاریکاتور ها نبودند، بالاخره یک کتاب، نمایشنامه یا یک فیلم باعث ایجاد همان تظاهرات می شد. به عقیده من ما باید از این دوره اصطکاک میان دو فرهنگ عبور کنیم. امیدوارم که شهروندان مسلمان ما به این نکته پی ببرند که زندگی کردن در دموکراسی چه معنایی در بر دارد. حتی اگر شما مخالف دموکراسی باشید باز هم می توانید به راحتی در آن زندگی کنید، اما باید با روش های مسالمت آمیز به جنگ دموکراسی بروید. ما در کشور خود ضرب المثلی داریم که می گوید: دموکراسی حتی با دشمنان خود هم به رختخواب می رود، اما نه از روی خواهش دل، بلکه از روی اصولی که به آن معتقد است. 

  http://www.spiegel.de/international/europe/0,1518,544052,00.html  

اوفه المان ـ جنسن

برگردان علي محمد طباطبايي

تاریخ انتشاراولیه پنج شنبه 18 اسفند 1384

   

اكنون كه مناقشه ي كاريكاتورهايي كه پيامبر اسلام را به تصوير كشيده بود در حال رنگ باختن است، يا اميدوارم كه به واقع چنين باشد، كاملاً واضح است كه تنها برنده ي آن افراط گرايان بودند ـ چه در جهان اسلام و چه در اروپا.

متاسفم از اين كه اين مجادله در ميهن من آغاز گرديد، يعني هنگامي كه در پائيز سال گذشته يك روزنامه در تلاش كودكانه براي ثابت كردن آزادي بيان تصميم به انتشار آنها گرفت. من در همان زمان علناً بر عليه آنچه آن را به عنوان عملي فاقد حساسيت كافي خواندم سخن گفتم، زيرا انتشار آن كاريكاتورها احساسات ديني مردم ديگر را جريحه دار مي ساخت. آن عمل همچنين يك اقدام تحريك آميز غير ضروري بود و در واقع خودش به كاريكاتوري از آزادي بيان بسيار عزيز ما در غرب كه در قانون اساسي نيز تضمين و تصريح شده است تبديل گشت. همانگونه كه پدر من (كه خودش روزنامه نگاري قديمي است) عادت به گفتن دارد: آزادي بيان اين حق را به ما مي دهد كه هر آنچه را كه مي انديشيم بيان كنيم، اما نه اين كه حتماً موظف به بيان آن سخنان هم باشيم!

هنگامي كه آن مجادله چند هفته پيش از اين به ناگهان آغاز گرديد از هر سو هيزم هاي زيادي به آن آتش اضافه شد. داستان هاي غير واقعي بسياري نقل و منتشر گرديد، شايعات اشتباه در اين باره كه كتاب مقدس مسلمانها در تظاهرات به آتش كشيده شده است، اطلاعات غلط در باره ي جايگاه اسلام در دانمارك، ترجمه هاي نادرست از آنچه ملكه ي ما گفته بود و غيره. همه ي اينها خشم ها را برافروخته تر ساخت و به آتش زدن سفارتخانه ها و تهديد به خشونت بيشتر دامن زد.

نام آن مناقشه را « برخورد تمدن ها » گذاشته اند كه البته مي تواند زماني به چنين وضعيت وخيمي هم ختم شود. حقيقتاً امكان بالقوه ي آن هم اكنون موجود است. اما من هنوز هم ترجيح مي دهم كه از « برخورد گمراه شده ها » سخن گويم. در هر دو طرف مناقشه خطاهاي بسياري به چشم مي خورد: از يك طرف فقدان درك احساسات عميق ديني وجود داشت، همان احساساتي كه توسط نمايشي از بي احترامي جريحه دار گرديد. در طرف ديگر به مردم (مسلمان) در باره ي آنچه حقيقتاً (در دانمارك) روي داده بود حكايت هاي اغراق شده وحتي كاملاً اشتباه منتقل گرديد.

توان بالقوه ي « برخورد تمدن ها » در تفاوت هاي عميق ميان اروپايي ها و فرهنگ و سنت اسلامي نهفته است. ما همگي بايد متوجه كساني باشيم كه تلاش مي كنند اين تفاوت ها را از آنچه هست عميق تر كرده و آنها را به شكاف هاي غير قابل عبور و اختلاف هاي غير قابل حل تبديل كنند، آن هم در عوض آن كه آنها را به عنوان منبع الهامي براي يك زندگي غني تر به كار گيرند. براي آنها بسيار ساده خواهد بود كه به قضيه كاريكاتورها اشاره كرده و چنين بگويند: « حال مي بينيد كه دموكراسي غربي و آزادي بيان نتيجه اش اين شده است كه ايمان ديني شما تبديل به هدفي براي تمسخر و استهزاي آنها قرار گيرد » !  انجام چنين كاري بسيار ساده است زيرا آزادي بيان در انتشار آن كاريكاتورها به كار گرفته شد آنهم صرفاً براي نشان دادن خودش و از اين روست كه مي گويم آزادي بيان به كاريكاتوري از خودش تبديل گرديد.  

دنياي جهاني شده ي ما برايمان نه فقط فرصت هاي اقتصادي بيشتر بلكه به همان اندازه نيز چالش هاي فرهنگي و معنوي همراه مي آورد. اينترنت و SMS  طي كمتر از يك دهه به تكامل و بهره برداري رسيدند اما ما هنوز هم سازگاري هاي ذهني لازم را با تاثيرات ضمني چنين وسايل ارتباط آني پيدا نكرده ايم. كاريكاتوريست هاي دانماركي و روزنامه نگاراني كه آنها را منتشر ساختند ظاهراً از درك اين نكته ناتوان بودند كه مخاطبين آنها صرفاً افراد محلي نبوده بلكه ساكنين دهكده ي جهاني هستند. اگر چنين موضوعي را  درمي يافتند، آنها را منتشر نمي كردند ـ كه در عذرخواهي خود نيز به آن اعتراف نمودند.

درس هايي كه مي توان از اين حادثه ي نامطبوع گرفت به نظرم مي رسد كه بسيار واضح است: ما همگي بايد تصديق كنيم كه در جهان معاصر به نحو فزاينده اي براي تمامي انسان هاي خردمند ضرورت دارد كه براي احترام و توجه متقابل، بردباري بيشتر و درك بهتري از ديگري به فعاليت بپردازند. ما بايد از ايجاد موقعيت هايي كه ارزش هاي متفاوت را در برابر يكديگر قرار داده و مي تواند به سهولت به خشونت منجر شود پرهيز كرده و به جاي آن بايد براي ساختن پل هايي ميان اديان، هنجارها و نظام هاي اخلاقي به تلاش بپردازيم.  

شما البته مي توانيد نام آن را خودسانسوري بگذاريد. اما خودسانسوري شيوه اي است كه هميشه توسط انسان هاي خردمند به اجرا گذارده شده است. وقتي مي خواهيد كه با انسان هاي ديگر در اتاقي بمانيد سعي نمي كنيد كه با تحريك هاي بي جا احساسات آنها را جريحه دار كنيد. اتاقي كه از آن صحبت مي كنيم البته پاتوق محلي نيست بلكه دهكده ي جهاني است و كليد آن هم زيستي.

بعضي از انسان ها نمي خواهند اين را بپذيرند. آنها در برابر ارزش هاي ديگران با گشودگي برخورد نكرده و حالت دفاعي مي گيرند و خواهان رويارويي اند. شما مي توانيد چنين انسان هايي را در اروپا و البته در جهان اسلام پيدا كنيد. بدبختانه همين ها بودند كه از مناقشه ايجاد شده بر سر كاريكاتورها در روزنامه ي دانماركي منتفع شدند. 

 اما اگر در برابر آنها ايستادگي نكنيم همگي خود را در تكرار بعضي خطاهاي فاحش تاريخي به تنگناي بزرگي مي سپاريم. اين تنگنا در شعر بسيار كوتاهي از شاعر و فيلسوف فقيد دانمكاركي پيت هين (Piet Hein)  در يكي از مجموعه شعر هايش با عنوان « پرسش اين است » به زيبايي بيان شده است:

هم زيستي 

 يا نازيستي    

اوفه المان ـ جنسن وزير امور خارجه دانمارك از 1982 تا 1993 بود و از 1977 تا 2001 نماينده ي مجلس. ميان 1984 و 1998 رهبر حزب ليبرال دانمارك (Venstre) و از 1995 تا 2000 رئيس حزب ليبرال هاي اروپايي (ELDR) بود.

  Coexistence or No Existence bu Uffe Ellemann – Jensen. 

شهید دروغین

مارس 28, 2008

 

رومان بوچلی

برگردان علی محمد طباطبایی

   

 

اکنون چندین ماه است که گیرت ویلدرز نماینده پارلمان هلند هم میهنان خود را در حالت هیجان نگه داشته است. او با این تهدید که یک فیلم 15 دقیقه ای تولید کرده که قرار است در آن پرده از روی کتاب دینی مسلمانان به عنوان کتاب فاشیستی برداشته شود و در نظر دارد آن را در تلویزیون پخش کند نه فقط در هلند یک مناقشه وسیع به راه انداخته که در سطح جهان نیز کینه و نفرت اسلام گرایان را متوجه خود ساخته است. اعلام پخش چنین فیلمی به تنهایی کافی بود تا تهدیدات افسارگسیخته ای ایجاد شود. مقامات مسئول هلند احتمال حرکات خشونت انگیز بر علیه انسان ها و تاسیاست عمومی را از نظر دور نمی دارند. مدتی است که همه منتظرند تا بالاخره ببینند آیا این فیلم پخش می شود و اگر چنین است چگونه قرار است این عمل به انجام رسد.

البته چندین هفته پیش قرار بود که این فیلم به نمایش درآید. ابتدا عنوان شد که تکمیل نهایی آن کمی به طول انجامیده است. اکنون به نظر می رسد که دیگر چیزی به پخش آن نمانده و هرلحظه ممکن است به نمایش درآید. پرسشی که اکنون همه را متوجه خود ساخته چنین است: ویلدرزاین فیلم را در کجا به نمایش در خواهد آورد؟ شرکت اینترنتی طرف قرار داد او تارنمای او را مسدود کرده و بیشتر موسسه های تلویزیونی هلند از پیامد پخش چنین فیلمی بیم ناکند و از پذیرش نمایش آن خودداری می کنند. او پیشنهاد یک شرکت تلویزیونی اسلامی (Nederlandse Moslim Omroep) را رد کرده است، زیرا شرط های آنها به نظرش غیر قابل پذیرش بودند: یک بررسی اولیه توسط مسئولین شرکت و سپس انجام مباحثه در باره آن. می توان از این مورد چنین نتیجه گرفت که آنچه برای گیرت ویلدرز اهمیت اصلی را دارد بیشتر تحریک است و نه ایجاد بحث.

اگر چنین است که او اکنون با همان اعلام پخش فیلمش به این هدف خود رسیده است. او می تواند گوشه دنجی استراحت کند و با شادکامی و موذیانه بیان کند که هیجان زدگی سراسری و خشم و عصبانیت مسلمانان در این چند هفته گذشته دلیل کاملاً روشنی را برای آنچیزی به دست داده است که فیلم او قرار بود همان را با نمایش خود به اثبات رساند: یعنی این که اسلام دینی بنیادگرا و اهل تعصب است و در هر لحظه آماده برای انجام اعمال خشونت انگیز. اگر ویلدرز انسان عاقلی باشد به همین مقدار نیز راضی خواهد شد. با این وجود بیم آن می رود که برای او همین اندازه از خشنودی کفایت نکند. او ظاهراً احساس می کند که شرنوشت او را به عنوان یک شهید انتخاب کرده است. او می خواهد آن فیلم را به نمایش درآورد و حفاظت شخصی از خود را که پلیس هلند مدتها است از روی اجبار به عهده گرفته به عنوان سند کاملاً روشنی برای مشروعیت ماموریت خود نشان دهد.

 اما تا به اینجا این مناقشه چه چیزی به ما نشان داده و فیم ویلدرز چه چیزی را می تواند به ما بیاموزاند که هنوز هم ناشناخته مانده است؟ این که در میان بنیادگرایان اسلامی افراط گرایانی هم پیدا می شود که برای اعمال هرگونه خشونتی حاضرند؟ این که کلام قرآن همچون هر کتاب دینی دیگری برای گوش های امروزی ما بیش از حد بیگانه به نظر می آید؟ این که گیرت ویلدرز یک آتش افروز است؟ یعنی ما تا به حال هیچکدام از این ها را نمی دانستیم؟ و با این وجود این فیلم باید به نمایش درآید، آنهم در حالی که احتمال رسیدن صدماتی بخصوص به کسانی که طرف هیچکدام نیستند بسیار زیاد است؟ حکومت مبتنی بر قانون لیبرال ایجاب می کند که برای محافظت و دفاع از آزادی بیان، عقیده و اندیشه حتی انجام تحریک آمیز ترین اندیشه های پریشان فکرانه نیز با ممانعت روبر نشود. این را البته بسیاری ممکن است که خوش نیاید. و عملاً برخی موارد را که زمانه ما تحت چنین عنوان قانونی برای عرضه دارد به مرزهای سلیقه های نیکو نمی رسد. لیکن جامعه غربی این آزادی را در مناقشه های طولانی و گاهی به بهای جان انسان ها به دست آورده است و آنهم بدون هر گونه تاثیر ناخوشایند از آن زمان به این سو.      

پس شاید این همان خطای بنیادینی است که بنیادگرایان دینی را اسیر خود ساخته است: یعنی این  باور که با ممنوع ساختن و تهدید به خشونت می توان از تفکر و دقیقاً از اندیشه انتقادی یا کفرگویانه پیش گیری کرد. و شاید این کمبود در گفتمان اسلامی باشد: این که مسلمانان روشنگر و آزاد اندیش هنوز هم موفق نشده اند در مباحثه های درون اسلامی آن انگیزه هایی را ایجاد کنند که به کمک آنها بتوانند به مسیر گفتمانی مشترک حرکت کنند که در آن جای تعصب با استدلال و جای آمادگی برای انجام خشونت با آمادگی برای گفتگو جایگزین شود. و این دقیقاً همان چیزی است که در این چند هفته فقدان آن را شاهد هستیم که همه در باره ی شبح یک فیلم با یکدیگر مشاجره می کنند: فقدان یک چند مسلمان عاقل اهل تفکر که خود را به این مناقشه وارد ساخته و مثالی ارائه دهند از این که چگونه می توان در یک جامعه فارغ از تعصب و روشن اندیش با ذهن های پریشانی مانند ویلدرز برخورد نمود.

از این رو پیشقدمی شرکت تلویزیونی  Nederlandse Moslim Omroep برای پخش آن فیلم را باید به عنوان نشانه ای بسیار مهم و شجاعانه تلقی کرد. و بسیار باعث تاسف است که گیرت ویلدرز این پیشنهاد را نپذیرفت. اما این فیلم ـ چنانچه اصلا وجود داشته باشد ـ باید به نمایش گذاشته شود: چه از جهت رسوا کردن تولید کننده ی آن به عنوان یک عوام فریب و چه برای پایداری و مقاومت در برابر تناقض گاه و بیگاه مزاحم مبتنی بر آزاداندیشی در یک جامعه ی فارغ از هرگونه تابو.

  http://www.nzz.ch/nachrichten/kultur/aktuell/ein_falscher_maertyrer_1.695004.html?printview=true  

روي مدودف

برگردان علي محمد طباطبايي

تاریخ انتشار اولیه پنج شنبه 18 اسفند 1384

   

بعضي رويدادها در تاريخ بشر وجود دارد كه كه ابتدا به نظر كم اهميت مي آيند يا اهميت آنها بتدا نهفته و ناپيدا است، اما با گذشت زمان در رديف رويدادهاي بسيار تكان دهنده قرار مي گيرند. يك چنين لحظه اي در تاريخ، درست پنجاه سال پيش از اين روي داد، يعني هنگامي كه به اصطلاح « سخنراني مخفيانه » خروشچف در بيستمين كنگره حزب كمونيست اتحاد شوروي بر گزار گرديد. به باور من اين رويداد در نگرش به مهمترين لحظات سرنوشت ساز قرن بيستم تقريباً پس از انقلاب بلشويكي 1917 و آغاز جنگ دوم جهاني در 1939 قرار مي گيرد.

در آن زمان به نظر مي رسيد كه جنبش كمونيستي بر فراز حركت تاريخ به سوي جلو در پيشرفت است، و البته آنهم نه فقط براي مردمي كه در خود اتحاد شوروي زندگي مي كردند. در اواسط دهه ي 1950 كمونيسم در اروپا و همچنن در كشورهاي جهان سوم كه تازه در حال ظهور بودند در وضعيت حمله (on the offensive)  قرار گرفته بود و چنين به نظر مي رسيد كه سرمايه داري در حال احتضار است. چنين تصور مي شد كه تمامي عيب و ايرادهاي كمونيسم موقتي است، يعني صرفاً ناهمواري هايي در مسير سازندگي جامعه اي عادلانه كه تازه متولد شده است. يك سوم از جمعيت جهان اتحاد شوروي را به عنوان قدرتي كه جهان را به سوي سوسياليسم بين المللي هدايت مي كند مي پنداشتند.

اما بيستمين كنگره حزب كمونيست به همه ي اين ها خاتمه داد. اين لحظه اي از حقيقت بود، شستشوي سبعيت و درنده خويي استالينيسم از درون. سخنراني خروشچف در كنگره در جنبش كمونيستي جهان باعث ايجاد ترديد و تزلزل گرديد.

انگيزه هاي خروشچف هنگامي كه او در صبح روز 25 فوريه 1956 به جايگاه سخنراني مي رفت جنبه ي اخلاقي داشت. پس از خلع وي از قدرت او در انزواي خانه ي ييلاقي اش چنين وشت: « دستان من به خون آلوده بودند. من همه ي آنچه را انجام دادم كه ديگران نيز انجام مي دادند. اما حتي همين امروز اگر قرار باشد به آن جايگاه براي سخنراني جهت گزارش در باره ي استالين بروم دوباره همان سخنان را بر زبان خواهم آورد. بايد بالاخره روزي مي رسيد تا همه ي اين ها پشت سر گذارده مي شد ». 

البته خروشچف بخشي دروني از سركوب هاي استالين محسوب مي شد، اما حتي خود او نيز فقط از نيمي از آنچه به واقع روي داده بود با خبر بود. كل نظام حكومت استالينيستي بر پنهان كاري مطلق تكيه داشت كه در آن فقط خود دبير كل از همه ي ماجرا ها با خبر بود. اين ترور و وحشت نبود كه مبناي قدرت استالين را تشكيل مي داد بلكه انحصار اطلاعات چنين جايگاهي را براي او فراهم كرده بود. براي مثال خروشچف هنگامي كه پي برد در دهه هاي 1930 و 1940 نزديك به 70 درصد از اعضاي حزب معدوم شده اند شديداً مبهوت و حيرت زده شد.

در ابتدا خروشچف هيچ طرحي براي پنهان نگاه داشتن نكوهش هايش از استالين نداشت. پنج سال پس از كنگره بيستم، سخنان او براي تمامي رهبران كشورهاي سوسياليستي ارسال شد و در سراسر اتحاد شوروي در جلسه هاي حزبي قرائت گرديد. اما مردم نمي دانستند كه چگونه بايد اين موضوع را مورد بحث قرار دهند. علت وجود چنين ابهامي در ذهن هاي مردم البته كامل روشن است، زيرا معضل استالين زدايي در واقع اين بود كه، با وجودي كه حقايق تا حدي آشكار شده بودند، اما هيچ پاسخي داده نمي شد كه قدم بعدي چه بايد باشد.

پس از آن كنگره، روشن گرديد كه اصول كمونيسم اشتباه است و به طرز مهلكي فاسد. ليكن هيچ ايدئولوژي جايگزين ديگري عرضه نشد و زوال آهسته ي نظام كه طي دوره ي ركود همه جانبه ي حكومت لئونيد برژنف ديگر آشكار شده بود ـ و البته آغاز آن به همان سخنراني معروف خروشچف باز مي گشت ـ همچنان براي مدت 30 سال ديگر نيز ادامه يافت تا آن كه ميخائيل گورباچف وظيفه ي دگرگوني آن را خود به عهده گرفت.

 شايد ترديد و تزلزل هاي ايجاد شده در اثر بيستمين كنگره تازه و خام بودند، اما با اين وجود آنها بذر نارضايتي و آشوب را افشاندند. طي اولين ناآرامي ها و تظاهراتي كه جهان كمونيستي را در 1956 به لرزه درآورد جمعيت  عظيمي در گرجستان خواستار خلع خروشچف از قدرت و احياء خاطره ي استالين شد. اما شورشي در لهستان و انقلاب به مراتب عنان گسيخته تر مجارستان درست عكس آن را مي خواست. لهستاني ها در طلب نظام كمونيستي با چهره ي انساني تر بودند و مجارستاني ها پس از تلاش هاي ايمره ناگي براي ايجاد اصلاحات در نظام كمونيستي ديگر به هيچ وجه كمونيسم را نمي خواستند.

ليكن همه ي اين اعتراض ها به نحو وحشيانه اي در هم شكسته شد و پيامدهاي آن بيرون آمدن بسياري از كمونيست ها در سرخوردگي كامل از احزاب اروپاي غربي بود. سخنراني خروشچف همچنين آتش ميان چين مائو و اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي را مشتعل تر ساخت زيرا اين امكان اكنون براي مائو فراهم شده بود كه خود را در جايگاه رهبر انقلاب جهاني منصوب كند.

اما خروشچف كه از تظاهرات به راه افتاده در جهان كمونيستي مضطرب شده بود سعي نمود كه آتش اقدامات ضد استاليني را سردتر كند. آزادي زندانيان گولاگ پس از آن سخنراني معروف همچنان ادامه يافت اما همه چيز در سكوت مي گذشت. عضويت در حزب دوباره به بازماندگان تصفيه هاي استالين باز گردانده شد و به آنها شغل هاي جديدي واگذار گرديد، اما آنها از سخن گفتن علني در باره ي روزگار سختي كه متحمل شده بودند منع گرديدند.

آن سكوت تا 1961 ادامه يافت، هنگامي كه خروشچف با افشاگري هاي جديدي از جنايت هاي عصر استالين موافقت نمود. اين جنايت ها به طور علني گزارش شده و در تلويزيون به بحث گذاشته شدند. جنازه استالين از ميدان سرخ به جاي ديگري منتقل شد، تنديس هاي او تخريب گرديد و شهرها دوباره نام قبلي خود در شوروي را دريافت كردند. استالينگراد از نو ولگوگراد شد. خاطرات گولاك با رمان « يك روز از زندگي ايوان دنيسوويچ » اثر آلكساندر سولژنيتسين به ادبيات روسيه وارد شد. اين اقدامات بعدي ضد استاليني دو سال به درازا كشيد، هرچند آنها براي تغير دادن ذهنيت و روحيه مردم روسبه كافي نبودند.   

بيستمين كنگره، جنبش كمونيستي جهان را به لرزه درآورد و روشن گرديد كه درزگرفتن ترك هاي آن ديگر غير ممكن است. اتحاد شوروي و ديگر كشورهاي كمونيستي با يك بحران در ايمان مردم خود به كمونيسم روبرو شدند، زيرا تهديد اصلي براي كمونيسم نه امپرياليسم بود و نه مخالفين ايدئولوژيك بلكه دشواري اصلي فقر تفكر روشنفكرانه و سرخوردگي در خود نهضت بود.

 به اين ترتيب، باوجودي كه امروزه در روسيه متداول شده است كه خروشچف و سپس بوريس يلتسين را براي فروپاشي اتحاد شوروي سوسياليستي نكوهش كنند، اما اين سرزنش ها بي فايده و نامنصفانه است. موضوع اينجاست كه نظام خود پيش از آن مرده بود . اين افتخاري براي يلتسين بود كه توانست روسيه را صحيح و سالم از آن خرابه ها نجات دهد. با وجودي كه آينده ي روسيه مبهم است، اما تاريخ آن اكنون روشن تر شده است، تا حدي از اين جهت كه ما اكنون مي دانيم كنگره بيستم جرياني را آغاز كرد كه پايان خودكامگي شوروي را موجب گرديد.   روي مدودف تاريخ نگار و يكي از مخالفين در شوروي بود و نويسنده ي كتاب هاي بسياري از جمله « بگذار تاريخ قضاوت كند » و « سالهاي خروشچف در قدرت » .

 

   Khrushchev’s Secret Speech and End of Communism by Roy Medvedev 

جان اسکورزینسکی

برگردان علی محمد طباطبایی

     

در پاریس، برلن غربی، لندن و رم ویژگی بهار 1968 تظاهرات دانشجویی بر علیه جنگ ویتنام بود. در ورشو نیز دانشجویان دست به تظاهرات زدند، اما اهداف آنها همان نیت همانندهای خود در غرب نبود. لهستانی های جوان به خیابان های ورشو نریختند تا شعار « هو، هو، هوشی مین » را در همبستگی با ویتکنگ ها سردهند، بلکه قصد آنها دفاع از آزادی و فرهنگ کشور خود در برابر یک حکومت سرکوبگر کمونیستی بود.

لهستانی های جوان به جای استفاده از نام « هو » در شعارهای خود، در کنار تندیس یاد بود آدام میچکیویتس دسته های گل قرار دادند، شاعری از قرن نوزده که درامی از او به نام « شب نیاکان » که در ستایش از مبارزه برای آزادی نوشته شده بود در آن زمان به عنوان اثری مخرب و ضد شوروی تشخیص داده شده و اجرای آن در تئاتر ملی ورشو به دستور دولت متوقف گردید. 

این ها فقط چند تایی از تفاوت هایی بود که در آن بهار شورشی میان دانشجویان غربی و اروپای شرقی در 40 سال پیش از این وجود داشت. اما علی رغم این که هر دو شورش توسط نسل مشابهی از جوانان در دو سوی پرده آهنین به انجام رسید و شکل های مشابهی از تظاهرات و تحصن های خیابانی را به خود پذیرفت، لیکن تفاوت ها میان آنها از شباهت هایشان به مراتب بیشتر بود.

این البته شرایط و موقعیت ها بودند که باعث این تفاوت ها شدند. نقطه عزیمت و وضعیت موجود که دانشجویان غربی در آن قرار داشتند، آزادی بیان و آزادی اجتماعات، پلورالیسم ایدئولوژیک و یک نظام سیاسی دموکراتیک بود، تمامی آنچه برای همقطاران آنها در اروپای شرقی چنان اهداف بعید و دور از دسترس به نظر می رسید که تصور نمی شد هرگز بتوانند تحت شرایط موجود به آنها برسند.

دانشجویان غربی و آمریکایی که از زندگی مصرفی در نظام سرمایه داری ـ آنچه به تمامی گوشه و کنار جوامع آنها نفوذ کرده بود ـ ناخرسند بودند، نظام را از مواضع چپ افراطی مورد حمله قرار دادند. دانشجویان لهستانی، چکسلواکی و یوگوسلاو تظاهرات خود را متوجه دیکتاتوری کمونیستی کردند که در حال ربودن آزادی های اساسی مدنی از جوامع آنها بود. برای دانشجویان معترض غربی تهدید و خطر اصلی امپریالیسم غرب بود که به دلیل جنگ « کثیف » ویتنام سرزنش می شد. برای دانشجویان لهستانی و دیگر همقطاران آنها از اروپای شرقی تهدید اصلی امپریالیسم شوروی بود ـ خطری که به زودی با در هم شکستن بهار پراگ توسط برژنف خود را به روشنی نشان داد. در حالی که دانشجویان غربی خواهان یک انقلاب بودند، همتایان شرقی آنها ـ هرچند نه با گستاخی ـ فقط خواهان آن بودند که مقامات بالای کشور از قانون پیروی کنند.    

تظاهرکنندگان در خیابانهای ورشو فریاد می زدند « مطبوعات دروغ می گویند » و روزنامه هایی که زیر نظارت حکومت قرار داشتند را به آتش می کشیدند. برای رهبر حزب لهستان ولادیسلاو گومولادیسلاو گومولکا و دیگر کمونیست های بی شرم، مطبوعات آزاد چیزی بیشتر از انحرافات بوژوازی نبودند. درهمان بهار تظاهرکنندگان در پاریس اتوموبیل ها را در مخالفت با سبک زندگی بورژوازی به آتش می کشیدند.

 آنچه انسان می بیند معمولا به این بستگی دارد که در کجای جهان نشسته است. در حالی که دانشجویان در پاریس و برکلی به علوم دانشگاهی پشت کردند، هم سن و سال های آنها در ورشو و دیگر شهرهای لهستان دردفاع از نقش مرسوم دانشگاه و استقلال آن دست به تظاهرات زدند و توسط بسیاری از استادان خود مورد حمایت قرار گرفتند. برخلاف آنچه در غرب می گذشت مناقشه های میان نسلی در مسائل سال 68 لهستان نقشی نداشتند. نویسندگان و محققین دانشگاهی که توسط سانسور نمایشنامه ی میچکیویتس و فرهنگ ملی به خشم آمده بودند به تظاهرات جوانان پیوستند.

جنبش دانشجویی در لهستان طی نظاهرات در دانشگاه ورشو در 8 مارس 1968 ویژگی یک جنبش مردمی را به خود گرفت. دانشجویان در حمایت از دو نفر از همقطاران خود که به علت شرکت در تظاهراتی در برابر تئاتر ملی اخراج شده بودند به همدیگر دست اتحاد دادند. یکی از آن دو نفر آدام میشنیک بود که برای مدت ها به عنوان زندانی سیاسی در حبس بود و سپس به استراتژیست سیاسی نهضت همبستگی در دهه 1980 تبدیل گردید.

تظاهرات مسالمت آمیز با شدت و خشونت هرچه تمامتر توسط نیروهای پلیس و لباس شخصی های داوطلب حزبی از هم پاشیده شد. هرگز کمترین تلاشی برای گفتگو به انجام نرسید. با زیر پا گذاردن سنت بسیار دیرینه استقلال دانشگاه ها پلیس وارد محوطه دانشگاه شد، دانشجویان را مورد ضرب و جرح قرار داد و تعداد زیادی بازداشت شدند. درواکنش به این اقدامات موجی از تظاهرات در سراسر دانشگاه های تمامی کشور به راه افتاد که دربیشتر آنها نیز کارگران جوان شرکت می جستند.

دروغگویی درمطبوعات کمونیستی که معنای تظاهرات را وارونه جلوه می داد و حمله به رهبران دانشجویی آتش خشم مخالفین را مشتعل تر ساخت. حزب دوباره تبلیغات یهود ستیزانه را متداول کرده و تبار یهودی بعضی از رهبران دانشجویی را بهانه قرار داد.   

اقدامات خصومت انگیزی که به دنبال آمد تاییدی بر نهایت فقدان آزادی بیان در کشور بود. درخواست لغو سانسور یکی از اولین شعارهای سیاسی در ناآرامی های مارس 68 لهستان بود. درخواست برای آزادی اجتماعات و حق برگزاری آنها نیز به دنبال آمد.

اساساً تظاهرکنندگان درخواستی برای انتخابات آزاد مطرح نکردند. آنها از این جهت واقع بین بودند. آنچه آنها طالبش بودند درجه معینی از نظارت مدنی و مردمی بر مقامات بالای کشور بود، چه در بخش سیاسی و چه اقتصادی. یکی از شعار های آنها این گونه بود: « نان بدون آزادی بی معنا است ».

پس از 1968، تظاهرکنندگان دانشجو در کشورهای غربی به مرور وارد به تشکیلات سیاسی و روشنفکری کشورهای خود شدند، در حالی که مخالفین لهستانی در زندان و تبعید باقی ماندند. هزاران نفر از دانشگاه ها اخراج شده و برای 80 نفر از زندانیان محاکمه های سیاسی ترتیب داده شد. مقامات کشوری همچنین استادانی را که دانشجویان را حمایت کرده یا بر روی آنها تاثیر گذارده بودند اخراج کردند. تیره ترین واکنش رژیم یعنی یک تصفیه یهودستیزانه منجر به مهاجرت بیش از ده هزار انسان گردید، کسانی که بدون تردید از حق شهروندی خود محروم شده بودند.  

تظاهرات بهار 68 که بسیاری در غرب آنها را با علاقه به خاطر می آورند، به نتایج کاملاً متفاوتی رسید. افراط گرایی ضد سرمایه داری بسیاری از تظاهرکنندگان غربی را به سوی منتهاالیه چپ کشاند، دموکراسی لیبرال را غیر قابل طرح اعلام نموده و در بعضی موارد به تروریسم رسید.  تحول ایدئولوژیک دانشجویان لهستانی به مسیر متفاوتی رفت ـ از تلاش برای « بهبود » سوسیالیسم به نام مارکسیسم « ناب » به سوی مخالفت ضد تمامیت خواهانه و ساختن یک جامعه مدنی آزاد حرکت کرد.  

به زندان افتادن و در زندان ماندن تحول رزمندگان مارس 68 را تکمیل نمود و آنها را از توهمات خود دور نمود. در دهه 1970 آنها بزرگترین مرکز مخالفت در « اردوگاه » سوسیالیستی را ایجاد کردند. نهضت همبستگی از دهه 1980 و سرنگونی مسالمت آمیز کمونیسم دردرجه اول حاصل کار و تلاش همین نسل بود. این تنها پایان مناسب برای مسیری بود که در 1968 آغاز گردید و زیر نام میشنیک به پیش رفت.

  

The Other Europa’s 1968 by Jan Skorzynski.

Project Syndicate 2008.     

واسلاو هاول وديگران

برگردان علي محمد طباطبايي

تاریخ انتشار اولیه دوشنبه 29 اسفند 1384

   

براي يك ناظر درستكار شكستن درهاي بسته اي كه چچن را از بقيه ي نقاط جهان جدا مي كند و عبور از آنها، بي نهايت دشوار است. حقيقت آن است كه هيچ كس به درستي از ابعاد قربانيان غير نظامي طي ده سال جنگ در چچن اطلاعي دقيقي ندارد.

طبق برآورد سازمان هاي غير دولتي تعداد آنها بايد ميان 100.000 (يعني 1 نفر به ازاء هر 10 شهروند چچني) و 300.000 (يك نفر به ازاء 4هر  نفر) باشد. در انتخابات نوامبر 2005 چند نفر در انتخابات چچن شركت كردند؟ ميان 60 تا 80 درصد طبق سخنان مقامات روسي و 20 درصد آن گونه كه ناظرين بي طرف گزارش كرده اند. محدوديت ها و سانسور رسانه اي كه به اين ناحيه از جهان تحميل شده است هرگونه برآورد دقيق از تاثيرات ويرانگر اين مجادله ي بي رحمانه را غير ممكن مي سازد.

 ليكن سانسور نمي تواند وحشت را به طور كامل پنهان سازد. براي اولين بار پس از زماني كه هيتلر در 1944 شهر ورشو را مجازات نمود و در برابر نگاه جهان يك پايتخت ـ شهر گروزني با 400 هزار سكنه ـ به طور كامل ويران شد. چنين رفتار غير انساني را نمي توان به طور موجهي به عنوان « مبارزه با تروريسم » ناميد، يعني آن گونه كه ولاديمير پوتين عادت به آن دارد. رهبران نظامي روسيه مدعي هستند كه در حال مبارزه با گروهي 700 تا 2000 نفري از جنگجويان مي باشند. اما اگر دولت بريتانيا بلفاست را بمباران مي كرد، يا دولت اسپانيا بيلبائو را، آنهم به بهانه ي سركوب IRA يا ETA چه بايد مي گفتيم؟

و با اين وجود جهان در برابر غارت گروزني و ديگر شهرها و روستاهاي چچن خاموش مانده است. آيا زنان، كودكان و شهروندان چچني در مقايسه با بقيه ي بشريت مستحق احترام و توجه كمتري هستند؟ آيا آنها هنوز هم به عنوان عضوي از جامعه ي بشريت به حساب نمي آيند؟ هيچ چيز نمي تواند اين بي تفاوتي ظاهري را كه در سكوت سراسري جهاني به نمايش در آمده توجيه كند.

در چچن مبناهاي اخلاقي ما در معرض خطر قرار گرفته است. آيا جهان بايد تجاوز به دختراني را كه توسط نيروهاي اشغالگر يا ميليشياي آنها ربوده مي شوند بپذيرد؟ آيا ما بايد جنايت كودكان و پسراني را كه ربوده شده، مورد آزار و شكنجه قرار گرفته و در هم شكسته مي شوند و خانواده هايشان بايد براي بازپس گرفتن مرده يا زنده ي آنها پول پرداخت كنند تحمل كنيم؟ در باره ي اردوگاه هاي « تصفيه » يا « هيزم هاي انساني » چه بايد گفت؟ و در باره ي روستاهايي كه براي سرمشق قرار گرفتن منهدم مي شوند چه؟ بعضي از NGO ها و تني چند از گزارشگران شجاع روسي و غربي شاهد جنايت هاي بي شماري بوده اند. بنابراين ديگر نمي توانيم بگوئيم كه از آن وقايع هيچ خبر نداشته ايم.

در حقيقت موضوع مورد بحث در چچن همان اصول بنيادين دموكراسي ها و حكومت هاي متمدن است: حق شهروندي حيات، از جمله حفاظت از افراد بيگناه، بيوه زنان و يتيمان. توافقات بين المللي و منشور سازمان ملل همان اندازه در چچن الزام آور هستند كه در هر كجاي ديگر. حق تعين سرنوشت ملت ها در بردارنده ي حق حاكميت ها در نابود كردن مردم خود نيست.

جنگ بر عليه تروريسم نيز خود در چچن در مخاطره قرار گرفته است. چه كسي هنوز هم درنيافته كه ارتش روسيه در واقع همچون گروهي از آتش نشان هاي مبتلا به بيماري آذر شيدايي (pyromania) به آتشي كه تروريسم به پا كرده دامن مي زند. پس از گذشت ده سال از سركوب در مقياس گسترده، آن آتش به جاي آن كه در حال خاموش شدن باشد گسترش مي يابد، از نقاط مرزي مي گذرد، شمال قفقاز را مشتعل ساخته و جنگجويان چچني را حتي خشمگين تر مي كند.

تا كي مي توانيم اين واقعيت را ناديده بگيريم كه دولت روسيه با مطرح ساختن لولوي « تروريسم چچني » آزادي هايي را كه با سقوط شوروي به دست آمده بود سركوب مي كند؟ جنگ چچن تشكيل مجدد قدرت متمركز روسيه را ـ كه رسانه ها را دوباره تحت كنترل و نظارت حكومت درآورده، قوانيني بر عليه سازمان هاي غير دولتي به تصويب رسانده و « خط رو به بالاي قدرت » را مجدداً مورد تحكيم قرار داده ـ هم مخفي مي كند و هم موجب آن مي شود و در چنين شرايطي ديگر هيچ تشكيلات، نهاد و مرجعي هم باقي نمانده كه بتواند كرملين را به چالش گرفته يا قدرت آن را محدود سازد. به نظر مي رسد كه اين جنگ بازگشت به حكومت خودكامه را پنهان مي سازد.

متاسفانه جنگ در چچن براي مدت 300 سال است كه همچنان ادامه دارد. اين ها مناقشه هاي سبعانه ي استعماري تحت حكومت تزارها و تقريباً در شكل نسل كشي در دوره ي استالين بودند، كسي كه كل جمعيت چچن را تبعيد كرد و يك سوم از آنها طي انتقال به گتوها به هلاكت رسيدند.

 از آنجا كه ما مخاطره هاي استعماري و اقداماتي كه به نسل كشي منتهي مي شوند را محكوم مي كنيم، و چون ما فرهنگ روسيه را دوست داريم بر اين باور هستيم كه روسيه مي تواند در آينده اي دموكراتيك به شكوفايي برسد، و چون ما معتقد هستيم كه تروريسم ـ چه توسط گروه هاي غير حكومتي و چه ارتش هاي حكومتي ـ بايد نكوهيده شود، ما خواهان آن هستيم كه سانسور جهاني در باره ي مسئله ي چچن بايد خاتمه يابد. ما بايد به مقامات روسيه كمك نمائيم تا از دامي كه به دست خودشان كارگذاشته شده و به درون آن افتاده اند خلاصي يابند، معضلي كه نه فقط چچن و روسيه كه تمام جهان را به مخاطره افكنده است.    بسيار تاسف بار خواهد بود كه طي اجلاس G8  در سن پترزبورگ روسيه كه در جون 2006 برگزار مي شود مسئله ي چچن به كنار گذاشته شود. اگر قرار است كه اين جنگ وحشتناك و بي پايان به طور مسالمت آميز خاتمه يابد، بايد كه به طور علني مورد بحث و گفتگو نيز قرار گيرد.  

ديگر نويسندگان اين مطلب: آندره گلوكسمن، پرنس حسن بن تلال، فردريك ويلم د كريك، ماري رابينسون، يوهي ساساكاوا، كارل شوارتسن برگ، جورج سورو و دزموند توتو.

                                                                                  منبع: Projeckt Syndicate 2006

آندره گلوكسمن

 برگردان علي محمد طباطبايي

 تاریخ انتشار اولیه جمعه 26 اسفند 1384

  

براي فيلسوف فرانسوي آندره گلوكسمن دست انداختن ايمان (ديني) و  شوخي با كشتار نژادي با هم برابر نيستند. به باور او احترام به هر فرد انساني با تصديق و تكذيب زشت ترين رفتار وحشيانه و ضد بشري آغاز مي شود  

فعاليت بر ضد كاريكاتورهاي منتشره از پيامبر اسلام ابتدا به حمله هاي لفظي به يك روزنامه آغاز گرديد، سپس متوجه دانمارك به عنوان كشوري مدافع آزادي مطبوعات شد و در انتها تمامي اروپا را مخاطب قرار داد، همان اروپايي كه توسط معترضين به داشتن استانداردهاي دوگانه متهم مي شود. اتحاديه ي اروپا اجازه مي دهد كه پيامبر (اسلام) بدون آن كه كسي مجازات شود تحقير گردد، اما « عقايد » ديگر مانند نازيسم وانكار هولوكاوست را ممنوع و محكوم مي كند. چرا شوخي با پيامبر (اسلام) مجاز است اما شوخي با كشتار نژادي يهودي ها تحمل نمي شود؟ اين ها فريادهاي حمايت طلبانه بنيادگرايان قبل از به راه اندازي مسابقه ي كاريكاتورهاي آشويتس بودند. انصاف هم چيز خوي است: يا بايد به نام آزادي بيان هرچيزي   اجازه ي مطرح شدن داشته باشد و يا بايد هرآنچه دوطرف درگير را جريحه دار مي كند سانسور شود. بسياري از كساني كه از حق انتشار كاريكاتورها دفاع مي كردند اكنون احساس مي كنند كه به مخمصه افتاده اند. آيا آنها طراحي هاي كشيده شده از اتاق هاي گاز را به نام آزادي بيان منتشر خواهند كرد؟ 

توهين در برابر توهين؟ تجاوز در برابر تجاوز؟ آيا انكار آشويتس را مي توان با هتك حرمت پيامبر اسلام در يك سطح قرار داد؟ اينجا آن نقطه اي است كه در آن دو فلسفه در برابر هم قرار مي گيرند. يكي بر اين عقيده است كه بله، اين ها « باورهاي » برابري هستند كه به يك اندازه تحقير مي شوند. هيچ تفاوتي ميان حقيقت واقعيت بنياد (factual truth)  و ايمان ديني وجود ندارد.  اعتقاد راسخ به آن كه كشتار نژادي روي داده است و يقين به آن كه محمد توسط جبرئيل به پيامبري مبعوث گرديده هردو با هم در يك سطح قرار مي گيرند. اما آن فلسفه ي ديگر عقيده ي متفاوتي دارد. حقيقت داشتن اردوگاه هاي مرگ موردي است كه با بررسي هاي تاريخي به اثبات مي رسد، در حالي كه قداست پيامبران موضوعي مربوط به ايمان شخصي مومنين است. 

 اين تمايز ميان واقعيت وايمان شالوده ي تفكر غرب را تشكيل مي دهد. ارسطو در يك طرف گفتار و سخن اخباري را باز مي شناسند كه براي رسيدن به يك تصديق يا تكذيب به كار مي آيد و در طرف ديگر نيايش و دعا را. نيايش موضوعي است كه با مباحثه ارتباطي ندارد زيرا هيچگونه اظهار نظري در دعا مطرح نمي شود بلكه موضوع آن استغاثه، وعده و سوگند است. خصلت نيايش نه آگاهي دادن روشنگرانه بلكه اجرا كردن است. هنگامي كه يك جزم گراي مسلمان تصريح مي كند كه اروپايي ها « دين shoah (1) » را به جا مي آورند اما خودش دين محمد را، او به تمايز ميان واقعيت و ايمان پايان مي دهد. براي او فقط عقايد ديني وجو دارد، و در نتيجه اروپا هم از باورهاي خودش جانبداري مي كند. 

  گفتار و كلام متمدنانه حقايق علمي، وقايع تاريخي و موضوعاتي را كه به دانش و نه به ايمان مربوط است، صرف نظر از ارتباط آنها با نژاد يا دين مورد بررسي و پژوهش قرار مي دهد. ما شايد معتقد باشيم كه اين واقعيت ها الحاد آميز يا خجالت آور هستند، اما در هر حال آنها از حقايق ديني متمايز باقي مي مانند. سياره ي ما گرفتار برخورد تمدن ها يا فرهنگ ها نيست، بلكه صحنه ي نبردي است از نزاعي تعين كننده ميان دو شيوه از تفكر. در يك طرف كساني قرار دارند كه مدعي اند فقط تفسيرها واقعي اند ـ يعني اعمالي مربوط به ايمان. اين ها يا به سوي فاشيسم گرايش مي يابند (« من حقيقت هستم » ) و يا به نيست انگاري مي رسند (« هيچ چيز واقعي نيست، هيچ چيز كاذب نيست »). در طرف ديگر ديدگاه مخالف قرار دارد كه براي تميز واقعي از كاذب از گفتگوي آزاد حمايت مي كند و اين ها كساني هستند كه برايشان موضوعات سياسي و علمي ـ يا قضاوت صرف ـ مي تواند بر مبناي حقيقت هاي دنيوي بدون وابستگي به عقايد خودرايانه و از پيش تعين شده حل و فصل شود. 

 شيوه ي انديشه ي تمامت خواهانه از اين كه مورد انكار و مخالفت قرار گيرد منزجر است و خودش را با جزم انديشي مورد تاييد قرار مي دهد در حالي كه كتاب هاي كوچك سرخ، سياه يا سبز در دستان هواداران آنها به اهتزاز در مي آيد. اين شيوه از انديشيدن تاريك انديشانه است و سياست و دين را با هم مخلوط مي كند.   شيوه ي انديشه ي ضد تمامت خواهانه بر خلاف آن حقايق را صرفاً به جاي حقايق مي گيرد و حتي زشت ترين آنها را نيز مي پذيرد، يعني آنهايي را كه انسان از روي ترس يا حتي راحتي ترجيح مي دهد كه مخفي بماند. روشن كردن حقايق گولاگ انتقاد و در نهايت طرد « سوسياليسم عملاً موجود » را ميسر گرداند. روبرو شدن با جنايت هاي نازي ها و گشوده شدن اردوگاه هاي مرگ پس از 1945 اروپا را به دموكراسي رساند. از طرف ديگر طرد مواجه با ظالمانه ترين واقعيت هاي تاريخي حكايت از بازگشت قساوت دارد. حتي اگر اسلام گراياني كه به هيچ وجه نماينده ي تمامي مسلمان ها هم نيستند خوششان نيايد، هيچ مقياس مشتركي ميان انكار حقايق معلوم و انتقاد از باورها وجود ندارد، عقايدي كه هر اروپايي حق دارد به آنها عمل كند يا با آنها شوخي نمايد. 

 براي قرنها ژوپيتر و مسيح، خداي يهود و خداي مسلمانها مجبور بودند كه با شوخي هاي بسيار كنار آيند. در اين بازي البته يهودي ها بهترين منتقدين خداي خود يهوه هستند ـ و آنها از اين هنر خود يك ويژگي براي يهودي ها ساخته اند. اما اين مانع از اعتقاد ورزيدن مومنين راستين به هركدام از اين دين ها نشده يا از احترام و توجه به كساني كه به ايمان ديگري باور دارند نكاسته است. و اين بهايي است كه بايد براي صلح در ميان اديان پرداخت گردد. ليكن شوخي كردن با اتاق هاي گاز، زناني كه مورد تجاوز قرار گرفته اند و كودكاني كه شكم هايشان دريده شده، و قداست بخشيدن به گردن زدن گروگان هاي در برابر دوربين هاي ويدئويي و بمب هاي انساني همگي به يك آينده ي غير قابل تحمل اشاره دارند.  اكنون ديگر وقت آن رسيده است كه دموكرات ها روح خود را دوباره به دست آورده و كشورهاي  قانونمند اصول خود را به خاطر آورند. آنها بايد با وقار و همبستگي به ياد آورند كه اين نه دين ها يا ايدئولوژي ها هستند كه تعين مي كنند شهروندان به چه بايد بينديشند يا چه كاري را انجام دهند. آنچه در اينجا در معرض خطر قرار مي گيرد نه فقط آزادي مطبوعات كه همچنين سخن خود را صاف و پوست كنده بيان كردن است و ناميدن اتاق هاي گاز به عنوان زشتي و پليدي، بدون توجه به عقايد و باورهايي كه داريم. آنچه در مخاطره قرار گرفته پايه و اساس تمامي اخلاقيات است: اينجا بر روي زمين احترام به هر فرد انساني با تصديق و تكذيب زشت ترين رفتار وحشيانه و ضد بشري آغاز مي شود. 

 اين مقاله ابتدا در روزنامه ي فرانسوي Le Monde  منتشر گرديد و ترجمه ي آلماني آن در 3 مارچ 2006 در Perlentaucher . ترجمه ي انگليسي آن در signandsight.com قابل دريافت است. 

Separating Truth and Belief by Andre Glucksmann

1: shoah واژه اي عبري به معناي فاجعه است كه امروزه به جاي « كشتار نژادي » و « هولوكاوست » به كار مي رود. مترجم.

آزادی و موسیقی

مارس 22, 2008

یان بوروما

برگردان علی محمد طباطبایی

     

کره شمالی که به طور رسمی جمهوری دموکراتیک خلق کره نامیده می شود یکی از مستبدانه ترین، بسته ترین و شرورانه ترین دیکتاتوری ها است و شاید آخرین نمونه ی زنده از تمامیت خواهی ناب که منظور از آن نظارت حکومت بر هرجنبه ای از زندگی انسان است. آیا یک چنین مکانی جایگاه مناسبی برای اجرای موسیقی توسط یک ارکستر غربی است؟ آیا می توان ارکستر فیلارمونیک نیویورک را به تصور درآورد که با تشویق و ابراز احساسات بسیار در پیون یانگ برای سرگرمی استالین یا هیتلر به اجرای برنامه بپردازد؟

تمامی نظام های توتالیتر با هم یک نقطه ی اشتراک دارند: درهم شکستن تمامی شکل های بیان و ابراز وجود سیاسی ـ مگر تملق از خود رژیم ـ باعث می شود که هرچیزی جنبه سیاسی پیدا کند. در کره شمالی چیزی به عنوان ورزش یا فرهنگ غیر سیاسی وجود ندارد. بنابراین تردیدی وجود ندارد که دعوت از ارکستر فیلارمونیک نیویورک به معنای صیقل دادن اعتبار و جایگاه رژیمی بود که توسط « رهبر عزیز » کیم جونگ ایل حکومت می شود، کسی که جایگاهش چنان نازل است که ـ حتی در کشور همسایه چین ـ نیازمند هرنوع برق انداختنی است که برایش ممکن باشد.  

مصاحبه با بعضی از نوازندگان ارکستر نیز آگاهی بر این موضوع را فاش می سازد. یکی از نوازندگان ویولون ظاهراً گفته است که « بسیاری از ما اعتقادی به این نظریه نداریم که موسیقی از سیاست فراتر می رود ». این خانم نوازنده مطمئن بود که « اجرای این کنسرت از طرف پیونگ یانگ و دولت خود ما استفاده شده است تا بعضی امتیازات سیاسی به دست آید ». رهبر ارکستر لورین مازل که اجراهایی از واگنر، دووژاک، گرشوین و برنشتاین را انتخاب کرده بود کمتر بدبینانه بود. او گفت که « کنسرت تاثیر خودش را می گذارد » و بر جامعه کره شمالی اثرات مثبت خواهد داشت.

خب جز آن چه می توانست بگوید؟ اما آیا ممکن نیست که حق با او باشد؟ هیچ کس حتی خود مازل وانمود نمی کند که یک کنسرت توسط ارکستربزرگ غربی می تواند یک دیکتاتوری را از بین ببرد، لیکن سوء ظن و نگرانی حاکمان مستبد در مورد قدرت مخرب موسیقی به « جمهوری » از افلاطون باز می گردد. در دیدگاه افلاطون موسیقی اگر به دقت تحت نظارت قرار نگیرد عواطف و احساسات را مشتعل می سازد و می تواند انسان ها را سرکش و غیرقابل کنترل کند. او می خواست که ابراز موسیقیایی به صداهایی محدود شود که منتقل کننده هارمونی و نظم است.

این بیش و کم همان خطی است که مستبدین نیز خواهان انجامش بودند. رژیم (diet) موسیقیایی تجویز شده و رسمی در کره شمالی از سرودهای میهن پرستانه ی حزب کمونیست تشکیل می شود. از قصیده هایی در مدح « رهبر عزیز » ، پدرش رهبر عظیم شان کیم ال سونگ و روح قهرمانانه مردم کره. تقریباً هیچ چیز دیگر اجازه داده نمی شود ـ مگر در حریم خلوت خود رهبران. پسر رهبر عزیز کیم جونگ سول گفته می شود که از علاقمندان و طرفداران جدی اریک کلاپتون است. در حال حاضر دعوتی برای این ستاره موسیقی راک بریتانیا جهت اجرای کنسرت در کره شمالی ارسال شده است، آنچه حقیقتا باید گفت که موردی بسیار نوظهور است.

در دیکتاتوری های کمونیستی موسیقی راک شدیداً محدود بود و تحت نظارت قرار داشت، همان حالتی که موسیقی جاز در آلمان نازی داشت، و آنهم به همان دلایلی که پیشتر از افلاطون شنیدیم: احساسات و عواطف خارج از کنترل به عنوان تهدیدی در برابر نظم مطلق کشور نگریسته می شد. دقیقاً به خاطر همین بود که موسیقی های « ممنوع شده » جنبه ی سیاسی پیدا می کردند. جوانان ضد نظام در آلمان هیتلری ـ یا اصطلاحاً « جوانان اهل ریتم » ـ به طور پنهانی به موسیقی جاز گوش می دادند.

جو چکسلواکی در 1968 توسط آواهای وارداتی از گروه های رولینگ استونز و Mothers of Invention  به رهبری فرانک زاپا اشباع شده بود. پس از آن که تانک های شوروی بهار پراگ را خاتمه دادند یک پلیس روس جوانی چک را مورد تهدید قرار داده بود که« چنان کتک می خوری که موسیقی زاپا بالا بیاوری ».

واسلاو هاول یکی از طرفداران زاپا بود و به همین ترتیب یک گروه موسیقی راک چک به نام   « انسان های پلاستیکی گیتی  » که چنان ماموران عقیدتی ـ سیاسی را به خشم آورد که اعضای آن به زندان انداخته شدند ـ نه به این خاطر که مشغول فعالیت سیاسی شده بودند، بلکه از این جهت که در سخن میلان هلاوسا خواننده ی آن گروه « ما می خواستیم همان کاری را که خود می پسندیدیم انجام دهیم ». 

و این هم البته همان مسئله اصلی بود. هلاوسا و طرفداران مو بلندش که در اثر درخشان هنری از تام استوپارد با عنوان « راک ان رول » جاودانه شد به هیچ وجه نمی خواستند که حکومت جشن آنها را ضایع کند. آنها هیچ اهمیتی به آنچه ماموران عقیدتی ـ سیاسی به آن می اندیشیدند نمی دادند. آنها می خواستند که همراه با موسیقی هایی که خودشان دوست داشتند برقصند.

البته روشن است که دووژاک و واگنر، زاپا و رولینگ استونس نیستند. و اگر کلاپتون واقعاً به عنوان میهمان حکومت به پیونگ یانگ بیاید، نمی تواند احتمالاً به اندازه کافی در خیابانها برای خود طرفدار جمع کند تا از عهده زدن جرقه شورش برآیند. هنگامی که در نهایت گروه رولینگ استونس در 2003 در چین برنامه اجرا کرد، آنها پذیرفتند که بعضی از قطعه های بی پرده تر خود را از برنامه حذف کنند، زیرا به عقیده ترتیب دهندگان محلی « میان فرهنگ چین و غرب بالاخره تفاوت هایی وجود دارد » و البته آنها هم قصد آن را نداشتند که کاری برخلاف دولت چین انجام دهند.

با این حال نمی توان گفت که مازل آنقدر ها هم سخن نادرستی گفته است. اجرای موسیقی سطح بالا در کره شمالی می تواند اثر مثبتی داشته باشد. امپراتوری استالین نیاز به ارکستر های کلاسیک خارجی نداشت، چرا که به اندازه کافی از آنها برخوردار بود. چین هم دیگر نیازی به استونس ندارد. در آنجا نیز به اندازه کافی گروه های راک چینی وجود دارد. لیکن کنترل شدید دیکتاتوری کره شمالی بر انزوای کامل قرار گرفته است.

برای مدت نیم قرن است که مردم کره شمالی از هرگونه هنر، اندیشه یا موسیقی که حکومت بر آنها اقتداری نداشته باشد محروم مانده است. به آنها گفته می شود که کره شمالی یک کشور کوچک دلاورانه است که توسط دشمنان شیطانی محاصره شده است، کشورهایی که در راس آنها ایالات متحده قرار دارد. این رژیم (diet) دائمی از کج خیالی و شکاکیک چیزی شبیه تیمارستانی به وسعت کشور ایجاد کرده است، جایی که ناامنی، ترور و سوء ظن حکومت می کند.

 در چنین شرایطی حتی یک برنامه مرسوم موسیقی کلاسیک توسط ارکستر فیلارمونیک نیویورک همچون نسیمی از هوای تازه عمل می کند که یقیناً نمی تواند دیکتاتوری را واژگون کند، اما برای آن کسانی که مجبور به زنگی در این کشور هستند در حکم یک آرامش و تسلی است. و این فعلا دلیل خوبی برای اجرای برنامه توسط این ارکستر است. 

 یان بوروما پروفسور حقوق بشر در بارد کالج است. جدیدترین کتاب او « جنایتی در آمستردام: قتل تئو وانگوگ و محدودیتهای بردباری » است. 

Liberty and Music by Ian Buruma.Project Syndicate 2008.  

گفتگوی تاگس سایتونگ با نویسنده اوکراینی آندری کورکوو

 برگردان علی محمد طباطبایی   

در روز یکشنبه اوکراین یک پارلمان جدیدی انتخاب می کند. رویدادهای سیاسی اوکراین امیدواری هایی که انقلاب نارنجی ایجاد کرده بود را به باد داده است. با این وجود به نظر آندری کورکوو این انقلاب ذهنیت و طرز تفکر مردم اوکراین را تحت تاثیر قرار داده است

  تاگس سایتونگ: آقای کورکوو، پس از فقط یک سال و شش ماه مردم اوکراین دوباره یک پارلمان جدید انتخاب می کنند. آیا شما از انتخابات خسته نشده اید؟

 کورکوو: نه فقط من خسته شده ام که تمامی مردم کشور دیگر از این سیاستمداران حالشان به هم می خورد. این سیاستمداران هرچه می گذرد شباهت بیشتری به یکدیگر پیدا می کنند و از روش های مشابهی بهره می جویند. 

 تاگس: مثلا؟ 

کورکوو: آنها قضات عالی رتبه را می خرند تا به این ترتیب بتوانند تصمیماتی که مناسب منافع خود می دانند را به تصویب برسانند. بعضی از قضات برای حزب رئیس جمهور ویکتور یوشنکو کار می کنند، دیگران برای رئیس دولت ویکتور یانوکووچ و بعضی ها هم در خدمت یولیا تیموشنکو سیاستمدار جناح اپوزیسیون هستند. 

 تاگس: در این ماه های آخر اوکراین به علت مبارزه و جنگ قدرت میان رئیس جمهور و دولت به بن بست سیاسی رسیده است. انتظار شما از این انتخابات جدید چیست؟ 

کورکوو: انتظار چندانی ندارم. زیرا در ترکیب فعلی پارلمان تغییرات زیادی روی نخواهد داد. اما یک بحران نیز نخواهیم داشت، زیرا در آنجا ارلیگارش ها در اکثریت قرار دارند و آنها هم خواهان بحران نیستند، بحرانی که می تواند بر دادوستدهای آنها تاثیر منفی گذارد. یوشنکو گفتگوهایی با رینات آخمتوف (سرمایه گذار و تاجر بسیار ثروتمند) انجام داده است. همه ی آنچه یوشنکو انجام می دهد صرفاً با توافق اولیگارش های قدرتمند روی خواهند داد. 

 تاگس: شما در 2004 به یوشنکو و تیموشکنو یعنی به نیروهای نارنجی کمک کردید. آیا هنوز هم در طرف آنها قرار دارید؟

 کورکوو: خیر. در این مورد مثالی برای شما ذکر می کنم. روستای زادگاه من در ناحیه Schitomirer قرار دارد. رئیس اداره ی منطقه ای عضور « حزب اوکراین ما » است و یوشنکو او را به این مقام منصوب کرده است. او 120 هکتار زمین دزدید و آنها را فروخت. اهالی روستا بر ضد او دست به اقدامات قانونی زدند و همین اواخر هم او را توقیف کردند زیرا 120 هزار یورو حق حساب گرفته بود. خب، این هیچ توصیه مناسبی برای کمک به این حزب نمی تواند باشد. 

تاگس: آیا آنچه می گوئید در مورد یولیا تیموشنکو و حزب او Bjut هم صادق است؟ 

کورکوو: حزب Bjut فعلاً خطرناکترین حزب اوکراین است. او خودش یک سیاستمدار تندرو و اقتدارگرا است که اصلاً تیم مشاوره ندارد، بلکه فقط زیر دست و دشمن دارد. او اعلام کرده است که تمامی خصوصی سازی های مشکوک را لغو می کند و دوباره اموال دولتی را به بخش خصوصی واگذار می کند. اگر چنین شود، به معنای در هم شکستن اقتصاد و نظام پولی ما است. برای تیموشکنو جای ایده آل قرار گرفتن در اپوزیسیون است تا به این ترتیب بتواند چهارچشمی دولت را زیر نظر بگیرد. 

 تاگس: قضاوت شما در باره ی سیاستمدار های « نارنجی » تقریباً کوبنده و مهلک است. آیا اصلاً از آن  « انقلاب » بسیار مورد تحسین قرار گرفته چیزی هم باقی مانده است؟ 

کورکوو: آن انقلاب از این جهت مهم بود که ذهنیت و طرز تفکر مردم را تغییر داد. اکنون مردم اوکراین که هرگز قبل از آن در حیات سیاسی کشور نقشی نداشتند برای دفاع از حق و حقوق خود و مراجعه به مقامات آماده اند. بدون این انقلاب هم ولایتی های من هرگز قادر نبودند رئیس اداره منطقه خود را به پشت میله های زندان بیندازند. 

 تاگس: در حال حاضر در باره ی جدایی اوکراین به دو بخش غربی و شرقی زیاد صحبت می شود. آیا چنین است؟ 

کورکوو: خیر. اینها فقط ساخته و پرداخته مبارزات انتخاباتی است. تنها منطقه ضد اوکراینی که به روسیه متمایل است Krim است . تمامی بخش های دیگر خود را بخشی از خاک اوکراین می دانند. من به بخش شرقی در منطقه Donetzk رفت و آمد بسیار دارم. در جلسات کتابخوانی من، مردم مسن تر اغلب نزد من می آیند و با افتخار می کویند:  بچه های ما اکنون اوکراینی صحبت می کنند. 

 تاگس: شما به عنوان نویسنده اوکراینی معروف هستید، اما به زبان روسی می نویسید. یانوکوویچ در نظر دارد که از طریق یک همه پرسی روشن شود آیا زبان روسی می تواند زبان دوم اوکراین باشد. نظر شما در این باره چیست؟ 

کورکوو: نظری ندارم. ما به همه پرسی نیازی نداریم. اوکراین همین حالا هم دوزبانه هست. اما در بعضی مدارس مشکلاتی وجود دارد زیرا خیلی کم روسی تدریس می شود. این وضعیت باید تغییر کند. لیکن انجام یک همه پرسی باعث می شود ناسیونالیست های اوکراینی در برابر میهن پرستان روسی صف آرایی کنند و از این جهت این همه پرسی عملی احمقانه است.  تاگس: در سال 2004 بسیاری از مردم اوکراین به اتحادیه اروپا امید زیاد بسته بودند. امروز بسیاری احساس می کنند که اورپا آنها را تنها گذاشته است. آیا حق با آنها است؟ 

کورکوو: اروپا خودش به اندازه کافی مشکل دارد. آنچه مهم است این که مردم لهستان و لیتوانی همچنان به عنوان وکیل اوکراین به نقش خود ادامه دهند. همین کفایت می کند تا ایده ی اروپا در اوکراین به حیات خود ادامه دهد. در 15 سال آینده اوکراین به هر حال تا به آنجا نمی رسد که بتواند عضو اتحادیه اروپا شود. ما باید صبر پیشه کنیم و منتظر بمانیم تا ببینیم اتحادیه اورپا در 15 سال آینده چگونه خواهد بود. آنگاه روشن خواهد شد که آیا ورود به اتحادیه اروپا برای اوکراین مطلوب خواهد بود. 

 تاگس: نظر قهرمان محبوب رمان شما پنگوئن میشا در باره ی سیاست در اوکراین چیست؟ آیا او برای شرکت در انتخابات خواهد آمد؟ 

کورکوو: خیر، او در همان قطب جنوب خواهد ماند، زیرا اینجا برایش از جهت جوی و سیاسی زیادی داغ است. اما او در هر حال خود را با ویکتور یانوکوویچ یکی می داند. در باره ی او فقط چیزهای خوب یا بد گفته می شود، همه اش سیاه و سفید، درست مانند یک پنگوئن.   

  http://www.taz.de    

واسلاو هاول و ديگران

برگردان علي محمد طباطبايي

    

ما از گزارشات به دست آمده در باره ي اقدامات عليه اقليت گرجي در روسيه شگفت زده شده ايم. از جمله ي اين گزارشات انتشار اطلاعاتي در رسانه هاي بين المللي است كه مطابق با آنها پليس مسكو به عنوان بخشي از تلاش هايش براي يافتن مهاجرين غير قانوني از مدرسه ها در خواست استرداد فهرست اسامي دانش آموزان با نام خانوادگي گرجي را نموده است. گزارشات ديگر حكايت از موارد تاييد شده اي دارند كه مطابق با آنها شركت ها و تجارت خانه هاي گرجي در روسيه بسته شده است. با توجه به اهميتي كه ارسال حواله هاي بانكي براي خانواده هاي فقير گرجي دارد و افشاي گزارشاتي در باره ي اقدام هايي جهت مسدود ساختن ارسال حواله هاي پولي، ما شديداً نگران هستيم.

 ما در تاكيد بر اين نكته در خود احساس وظيفه مي كنيم كه مناقشه و اختلاف ميان دولت ها دليلي براي انجام اقدامات بر عليه شهروندان نمي باشد. ما اميدواريم كه رهبري فدراسيون روسيه حقوق مسلم اقليت هاي قومي را مورد تاييد قرار داده و از لفاظي ها و اقدامات خصمانه بر عليه مردم گرجستان پرهيز كند و به جهان اين اطمينان را بدهد كه ارزش هاي مشترك دموكراتيك ما و روابط حاكي از احترام ميان همسايه ها را مورد حمايت قرار مي دهد.       

آندره گلوكسمن

وارتان گرگوريان

فردريك ويلهلم د كلرك

واسلاو هاول

مايك مور

ميشل نوواك

يوهي ساساكاوا

كارل شوارتسنبرگ

جورج سورو

دزموند ام پيلو توتو

  

Appeal for freedom of speech and respect for minority in Russia by Havel/et al.

 Project syndicate 2006.