بخش سوم و پایانی

برگردان علی ممحمد طباطبایی

  

 گفتگوی اشپیگل آن لاین (سپتامبر 2007) با رئیس آژانس انرژی اتمی محمد البرادعی در باره ی   آخرین فرصت ایران برای متقاعد ساختن جهان از صلح آمیز بودن برنامه ی هسته ی خود و مشکلاتی که او با دولت ایالات متحده دارد و هراس او از این که بالاخره  سلاح های هسته ای به دست تروریست ها بیفتند  

اشپیگل: آیا چنین برخوردهایی پیام اشتباه برای حاکمان مستبد جهان ارسال نمی کند، یعنی سلاح های هسته ای را به دست آورید یا به طور جدی تهدید کنید که برنامه ای برای رسیدن به سلاح هسته ای در دست اقدام دارید تا به این ترتیب شما را جدی بگیرند؟ 

البرادعی: این مخاطره وجود دارد. اما از طرف دیگر، برای آن که در نظرکشورهایی که در تلاش برای رسیدن به انرژی هسته ای هستند پذیرفتنی باشد ما باید در خصوص کشورهایی که فعلاً سلاح هسته ای دارند به سوی خلع سلاح قدم های جدی برداریم ـ یعنی وظیفه ای که در معاهده منع گسترش سلاح های هسته ای تصریح شده است اما هنوز هم هیچ کشوری از آن تبعیت نکرده است. من این رویکرد دوگانه را غیر قابل قبول می دانم. اگر در عمل تمامی سلاح های هسته ای مدرن تر شوند، آنهم به جای کاهش زرادخانه های هسته ای، پس چگونه خواسته ی ما می تواند کشورهای فاقد سلاح هسته ای باشد؟ 

اشپیگل: شما در ماه مارس از کره شمالی دیداری داشتید و به این باور رسیدید که اوضاع به یک چرخش سرنوشت ساز به سوی بهتر شدن پیش می رود. آیا فکر می کنید که در شرایط مشابه می توانید در اواخر سال جاری سفری هم به تهران داشته باشید؟ 

البرادعی: من هیچ مخالفتی با رفتن به تهران مثلاً همین فردا ندارم. اما در حالی که کره شمالی از درخواست های سازمان ملل متابعت نمود و برای همین رفتار مثبت خود امتیازهایی هم به دست آورد، من فعلاً ایرانی ها را در نوعی دوره ی آزمایشی با پیامدهای نامشخص می بینم.

 اشپیگل: آیا از این که رئیس جمهور فرانسه در صحرای لیبی برای حاکم این کشور یک رئاکتور هسته ای خواهد ساخت شما احساس خوبی دارید؟

البرادعی: من با جزئیات این معامله آشنایی ندارم، اما این که خودم چه احساسی نسبت به قذافی دارم خارج از موضوع است. لیبی عضوری از آژانس بین المللی انرژی هسته ای است و ما قادر به نظارت بر این رئاکتور خواهیم بود.

 اشپیگل: آنچه نمی تواند زیر نظر گرفته شود یا به شکل بسیار ناکافی کنترل شود بازار سیاه هسته ای است. همین اواخر فاش گردید که چین هشت کیلو از اورانیوم قابل استفاده در سلاح هسته ای را « گم » کرده است. اورانیوم غنی شده همچنین در کشورهایی که پس از سقوط شوروی سربرآوردند به دفعات مشاهده شده است. 

البرادعی: بله. متاسفانه چنین قضیه ای صحت دارد.

اشپیگل: این گمانه زنی مطرح است که القاعده در تلاش دستیابی به سلاح هسته ای است. آیا به عقیده شما یک مخاطره جدی مبنی بر این که تروریست ها خطرناک ترین سلاح را به دست آورند وجود دارد؟

البرادعی: این بالاترین نگرانی من است و یک سناریوی وحشتناک. من در باره ی سلاح های هسته ای نمی اندیشم. هیچ سازمان تروریستی دانش فنی لازم برای رسیدن به این نوع سلاح را ندارد. اما یک بمب کوچک به اصطلاح کثیف که محتوی مواد رادیواکتیو است و جایی در یک شهر مهم منفجر شود به بهای زندگی انسان های بسیاری تمام خواهد شد و دارای پیامدهای اقتصادی بسیار هراسناکی خواهد بود. گاهی فکر می کنم که این یک معجزه است که تا امروز چنین چیزی اتفاق نیفتاده است و هر روز دعا می کنم که هرگز هم نیفتد.

اشپیگل: شما در یک شرایط مجادله آمیز قرار گرفته اید. وظیفه ی آژانس بین المللی انرژی هسته ای فقط جلوگیری از گسترش سلاح های هسته ای و نظارت بر تاسیسات هسته ای نیست، بلکه همچنین یاری رساندن به استفاده غیر نظامی از انرژی هسته ای. هرچند نیروگاه های هسته ای معمولاً به عنوان خطرناک تلقی می شوند و هنوز هم هیچ راهی برای انبار کردن دائمی ضایعات هسته ای وجود ندارد. 

البرادعی: هر فن آوری جدیدی برای خودش مخاطرات پس مانده ها را دارد. این مخاطره در نیروگاه های مدرن هسته ای خیلی کمتر است. می دانم که بعضی از کشورها یک مشکل روان شناختی با انرژی هسته ای دارند . . .  

اشپیگل: . . . برای مثال آلمان ها بسیار بدبین هستند و دولت در فکر کنارگذاردن انرژی هسته ای است. به باور شما آیا باید ما به متکی بودن خود به انرژی هسته ای ادامه دهیم آنهم با توجه به رویدادهایی مانند   زلزله ی اخیر ژاپن که بزرگترین نیروگاه هسته ای جهان را تحت تاثیر قرار داد؟

 البرادعی: ما وضعیت آن جا را در دست بررسی داریم. رئاکتور ژاپنی به طور خودکار خود را خاموش کرد، بنابراین دیدیم که این رئاکتور چه ظرفیتی برای درست عمل کردن در وضعیت اضطراری دارد. اما من نمی توانم به هر کشور، قانونی را تحمیل کنم. شما در آلمان ظاهراً اختیار و امکان حق انتخاب در تنظیم ترکیب انرژی خود به نحوی که دلتان می خواهد را دارید. برای کشورهای دیگر به ویژه کشورهای جهان سوم منابع جدید انرژی برای بقاء در وضعیت بحرانی قرار دارد. برای مثال تنها راهی که سطح زندگی بیش از 300 میلیون هندی که با کمتر از روزی یک دلار زندگی می کنند به شکل قابل قبولی بهبود یابد از طریق رشد سریع در انرژی های ایمن به لحاظ محیط زیست است. 

 اشپیگل: هند هرگز به عضویت ان پی تی در نیامد و در 1998 یک بمب هسته ای را آزمایش کرد. آژانس شما حتی اجازه نیافته است که از نیروگاه های هسته ای غیرنظامی آن بازدید به عمل آورد، حالا نیروگاه های هسته ای نظامی به کنار. و با این وجود ایالات متحده اکنون می خواهد دهلی را با فن آوری هسته ای جدید و سوخت هسته ای تامین کند. چرا شما مخالفتی با آن نکردید؟

 البرادعی: من حتی طرفدار چنین چیزی بودم. من یک پاک انگار یا یک خیال پرداز نیستم. هند تبدیل به یک قدرت هسته ای شد و در نتیجه برای مدتی از جامعه جهانی طرد گردید. امروز همان شیوه دیگر فایده بخش نیست. اگر در آینده بتوانیم نیروگاه هسته ای غیر نظامی آنها را زیر نظر بگیریم خودش یک پیشرفت محسوب می شود. و ما احتمالاً در باره ی همین موضوع با دهلی به زودی مذکراتی را آغاز خواهیم کرد، چنانچه البته این معامله به عنوان پیامدی از اختلاف نظر های سیاسی محلی در درجه اول کنار گذارده نشود.

 اشپیگل: شما اکنون 10 سال است که در راس آژانس قرار دارید. طی این سالها کار شما راحت تر شده است یا برعکس دشوار تر؟ 

البرادعی: دشوارتر. ما به تهدیدهای مهم، به شرایط غیر انسانی زندگی میلیاردها انسان، به تغییرات جوی و به احتمال و توان یک هولوکاوست هسته ای در جهان توجهات کافی مبذول نکرده ایم. ما درست در وسط تقاطع ایستاده ایم و به سرعت به طرف یک ورطه در حال حرکت هستیم. در حال حاضر 27 هزار کلاهک هسته ای در جهان وجود دارد. اگر ما شیوه ی اندیشیدن خود را تغییر ندهیم، پیش بینی جان اف کندی که 20 قدرت هسته ای در جهان خواهیم داشت به واقعیت خواهد پیوست. و با هر بازیگر جدید و هر سلاح جدید مخاطره یک جنگ هسته ای چه از روی طرح و نقشه و چه اتفاقی بیشتر می شود.

 اشپیگل: شما مایل به دیدن چه چیزی به عنوان میراث خود هستید؟ 

البرادعی: من طرفدار تشریفات چند ملیتی در خصوص غنی سازی اورانیوم هستم. در نهایت هیچ کشوری به تنهایی نباید در موقعیتی قرار بگیرد که بتواند مستقلاً مواد هسته ای تولید کند. 

اشپیگل: پس مگر در خواب چنین چیزی را ببینید.

 البرادعی: ما هرگز نباید فراموش کنیم که اختلاف نظر دوباره در باره ی سلاح های هسته ای یک بازی نیست، بلکه به شدت جدی است و می تواند به سهولت به فاجعه بینجامد و مبنای وجودی تمامی انسان ها را به مخاطره بیفکند. ما نیازمند یک نظام جهانی برای ضمانت های امنیتی هستیم، جهانی که در آن هیچ کشوری به سلاح های هسته ای متکی نباشد. ما دیگر نمی توانیم در انتظار چنین چیزی بمانیم. حتی نه یک روز بیشتر. 

اشپیگل: آقای البرادعی از این که در این مصاحبه شرکت کردید بسیار متشکریم. 

http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,503841,00.html

مصاحبه ی اشپیگل آن لاین با نویسنده ی ترک دیلک گونگور

برگردان علی محمد طباطبایی

   

  اشپیگل آن لاین با دیلک گونگور، نویسنده آلمانی ـ ترک در باره ی ملیت سخن  می گوید. از نظر او مضحک است که انسان را به عنوان نمونه ای از یک خارجی در نظر گیرند که به خوبی در جامعه غربی تلفیق شده است  

   اشپیگل: شما اخیراً اولین رمان خود « راز مادر بزرگ ترک من » را منتشر کرده اید. موضوع آن در باره ی یک دختر جوان آلمانی با اصل و نسب ترک است که به ترکیه سفر می کند و می خواهد با مادر بزرگش آشنا شود. الهام بخش شما در نوشتن این رمان چه بود؟ 

گونگور: چند سال پیش من با مادر و مادربزرگم چندین گفتگوی جالب توجه داشتم و به این نکته پی بردم که مادربزرگم آن زن بی سواد و تهیدست از دهکده ای دوردست در ترکیه و کسی که در باره ی جهان چیزی نمی داند نبود، بلکه او انسانی شوخ طبع و خردمند بود که طبیعت مردها را به خوبی می شناخت و در باره ی مسائل جنسی به صراحت سخن می گفت. همین مادر بزرگم بود که انگیزه ی من برای نوشتن اولین رمانم شد. 

اشپیگل: چطور شد که تصمیم گرفتید در باره ی خصومت خانوادگی بنویسید؟  

گونگور: می خواستم در باره ی فردی بنویسم که درمی یافت مردی را که او دوست دارد مرتکب عمل بسیار وحشتناکی شده است. می خواستم در باره ی این که انسان در یک چنین وضعیتی چگونه واکنش نشان می دهد پژوهشی بکنم، جایی که قهرمان زن داستان ممکن بود از خودش بپرسد: آیا باید انسان بدی باشم اگر هنوز هم او را دوست دارم؟ از آن گذشته اگر می خواستم صرفاً داستانی در باره ی یک دختر آلمانی با اصل و نسب ترک بنویسم که به قلب آناتولی سفر می کند و می آموزد که چگونه خانواده ی ترک خود را دوست بدارد، آنوقت داستان من بیش از اندازه بی مزه می شد. 

اشپیگل: رابطه شما با مادر بزرگتان چگونه است؟ 

 گونگور: ابتدا این رابطه کمی شبیه به رابطه میان زینب شخصیت اصلی رمان و مادر بزرگش بود. من نمی دانستم در باره ی چه موضوع باید با او صحبت کنم. اما همین که باهم بیشتر آشنا شدیم گفتگو با او ساده تر شد. فکر می کردم که او از این بابت که من 30 ساله هستم و هنوز هم ازدواج نکرده ام متاسف باشد. زیرا خوداو پانزده ساله بود که ازدواج کرده بود. اما اتفاقاً عکس آن روی داد. او به من گفت: خیلی خوب است که تو برای خودت شغلی داری و مستقل هستی. و تازه آن گاه فهمیدم که در باره ی خویشان خود در ترکیه دچار پیشداوری شده بودم.

  اشپیگل: واکنش عموم نسبت به کتاب شما چگونه بود؟ 

گونگور: البته هر کس می خواهد بداند که این رمان تا چه اندازه مربوط به سرگذشت واقعی خود من است. آنها می پرسند آیا مادربزرگم هنوز هم زنده است؟ ظاهراً این نوعی پرسش است که وقتی داستان دراول شخص مفرد نوشته شده باشد از نویسنده ها سوال می شود. خوشبختانه خوانندگان بر خصومت خانوادگی این رمان تمرکز زیادی نکردند و کتاب را به همان شکلی که هست پذیرفتند: داستانی در باره ی سفر یک دختر جوان به جهانی ناشناخته.

اشپیگل: زنان رمان شما بیش از اندازه مطیع و سر به راه هستند. آیا زنان آناتولی این گونه اند؟ 

گونگور: غالباً از من در باره ی ساختار پدرسالانه ی جامعه در ترکیه و شیوه ای که زنان به آن واکنش نشان می دهند سوال می شود. این دقیقاً همان موضوعی است که من در رمان خود توصیف کرده ام. زنان آناتولی هرگز به تنهایی به شهر نمی روند. یا با شوهران خود می روند و یا دسته جمعی با هم. اما این دیگر برای آنها عادی شده است. من در آنجا هرگز دست در دست دوست پسر خود قدم نمی زدم، زیرا هیچکس دیگر هم چنین نمی کرد. وقتی آنجا هستم هیچ مشکلی با این سنت ها ندارم. احتمالاً علت آن باید این باشد که می دانم چند روز دیگر به آلمان بر می گردم.

 اشپیگل: با این وجود به نظر می رسد که زنان داستان شما از مردان قوی تر هستند. 

 گونگور: بله، این همان چیزی است که خودم در آناتولی تجربه کرده ام و در مورد مادر بزرگم هم صدق می کرد. مردان فامیل همیشه اول با او مشورت می کنند و وقتی می خواهند تصمیم مهمی بگیرند نظر او را هم جویا می شوند. با این وجود من احساس می کردم که مردان در زندگی روزانه چندان حضوری ندارند. در آنجا جدایی قاطعی میان زندگی در خانه و کار بیرون وجود دارد. مردها یا در مزارع کار می کنند و یا به فروشگاه های شهر می روند. زنها همیشه در خانه هستند، جایی که ارباب خودشان اند. 

 اشپیگل: آیا فکر می کنید که زنان در آناتولی آرزوی داشتن آزادی بیشتری را در سر دارند؟ 

گونگور: برای مثال مادر خودم روستای خود را وقتی نوزده سال داشت ترک کرده بود. می داتم که در آنجا زنها زندگی بیسار دشواری دارند.

اشپیگل: شما در جنوب آلمان به عنوان دختر یک خانواده ی مهاجر بزرگ شده اید. بزرگ شدن در دو فرهنگ متفاوت چگونه است؟ 

گونگور: با وجودیکه والدین من از یک منطقه ی روستایی ترکیه به آلمان آمده بودند، اما مرا با رسم ورسومات امروزی بزرگ کرده اند. با این حال وقتی کودک بودم و به من گفته می شد که کاری را اجازه ندارم انجام دهم، همیشه فکر می کردم که چون من ترک هستم نمی توانم آن را انجام دهم. فکر می کردم دختران آلمانی اجازه ی انجام هر کاری را که بخواهند دارند. در ذهن من ترک بودن با چیزهای منفی مانند عقب مانده بودن، سختگیری، ممنوعیت ها و رازداری پیوند خورده بود. اما هنگامی که سن من بالا تر رفت، متوجه شدم که دوست دخترهای آلمانی من نیز مجبور بودند سر ساعت 10 شب در خانه حاضر باشند. مدتی طول کشید تا بتوانم نگرش خودم را تغییر دهم. اما وقتی به سی سالگی رسیدم، بالاخره شیوه ی اندیشیدن خود را تغییر دادم. 

اشپیگل: رسانه های آلمانی شما را به عنوان نمونه ای از یک زن ترک که در شیوه ی زندگی آلمانی ها به خوبی ادغام گردیده قلمداد کرده اند. نظر شما در این باره چیست؟

 گونگور: مسخره است. ما باید انسان ها را به عنوان فرد مورد پذیرش قرار دهیم و نه به عنوان چیز دیگری. تعداد بیشماری انسان های با استعداد وجود دارد که به موفقیتی در زندگی خود نرسیده اند و بسیار انسان های کودن که موفق بود اند. فکر می کنم برای موفق بودن بخت و اقبال هم نقش مهمی بازی مینند. غالباً کیفیت بالا همان تصدیقی که لایق آن است را به دست نمی آورد. 

 اشپیگل: آیا در باره ی هویت خود هم می اندیشید؟ 

گونگور: نه به طور دائم. اما یکجوری هویت من همیشه حاضر است، زیرا من همیشه با موقعیت هایی روبرو می شوم که مردم از من می پرسند من اهل کجا هستم. من واقعاً نمی دانم چه مقدار از وجود من ترک است و چه مقدار آلمانی. اما مثلاً می دانم که وقتی به یک خانه ی آلمانی می روم، چیزهای خاصی وجود دارند که من آنها را به نحو دیگری انجام می دهم. در آلمان همه چیز صریح تراست. اگر کسی از شما بپرسد که آیا چای میل دارید شما جواب می دهید: « بله » و فقط همین. اما در یک خانواده ی ترک فقط نمی گویند « بله »، بلکه: « لطفاً خودتان را به زحمت نیندازید ».  ممکن است که این ها فقط سخنان اضافی به نظر آیند، اما در زندگی بسیار مهم اند. 

 اشپیگل: شما از دانشگاه وارویک در انگلستان موفق به دریافت مدرک فوق لیسانس در مطالعات نژادی و قومی شده اید. آیا مردم انگلستان در باره ی ریشه خانوادگی شما به همان اندازاه ای که در آلمان از شما سوال می کنند اهمیت می دادند؟ 

 گونگور: خیر .در انگلستان اهمیتی ندارد که شما از کجا آمده اید. اگر بگویید: « من انگلیسی هستم » کفایت می کند، زیرا مردم می توانند ببینند که والدین شما ممکن است هندی یا پاکستانی باشند. انگلیسی ها به زندگی با میلیون ها مهاجر عادت دارند. اما در آلمان اگر بگوئم « من آلمانی هستم » از من سوال می شود که « خب بله، اما اصلیت شما مال کجاست؟ ». 

 اشپیگل: علت این تفاوت را چگونه توضیح می دهید؟ 

گونگور: شاید به علت گذشته ی نازی این کشور باشد. آلمانی ها هنوز هم فکر می کنند انسانی فقط مستحق داشتن ملیت آلمانی است که والدین و پدربزرگ ها و مادر بزرگ هایش هم آلمانی باشند. در واقع قانون در آلمان به همین شکل است آنهم علی رغم آن که شما استحقاق پذیرفته شدن به عنوان یک شهروند آلمانی را داشته باشید. در آلمان بر خلاف فرانسه و انگلستان است، یعنی مکان هایی که اگر انسان در آنجا به دنیا آید به طور خودکار تابعیت این کشور ها را می پذیرد. من در آلمان به دنیا آمده ام، اما برای تابیعت آلمانی می بایست درخواست کنم. اما جدیداً آلمانی بودن هم به این معنا است که شما در آلمان به دنیا آمده اید اما والدین شما ترک هستند. این واقعیت آلمان است. به عقیده ی من وقت آن رسیده است که مفهوم « آلمانی » بودن وسیع تر شود. آلمانی ها باید به تدریج درک کنند که آلمان کشور مهاجرت است. 

 اشپیگل: آیا بعد از آن که تبعه ی آلمان شدید، چیزی هم برای شما تغییر کرد؟ 

گونگور: خیر. الان من می گویم آلمانی هستم، در حالی که سابق می گفتم من ترکم. من بیست ساله بودم که درخواست کردم به عنوان تبعه آلمانی پذیرفته شوم و می بایست از تابعیت ترک خود صرف نظر کنم. این البته چیزی جز یک برگ کاغد نیست، اما زندگی شما را ساده تر می کند. مثلاً من دیگر نیازی به اجازه اقامت ندارم.  

      http://www.spiegel.de/international/zeitgeist/0,1518,510365,00.html

برگردان علی محمد طباطبایی

    

توبیاس گولتس از برلینر سایتونگ با روزنامه نگار روسی گریگوری پاسکو در باره ی  جای خالی آزادی بیان در حکومت پوتین گفتگو می کند 

  برلینر سایتونگ: آقای پاسکو، آیا شما به عنوان یک روزنامه نگار منتقد حکومت روسیه بیم آن ندارید که به همان سرنوشتی گرفتار شوید که دوست و همکار شما آنا پولیتکوفسکا دچار گردید و در اکتبر 2006 به قتل رسید؟

 پاسکو: هر روزنامه نگاری که منتقد حکومت است اگر صداقت داشته باشد به شما خواهد گفت که این روزها ترس بخشی از زندگی او شده است. اما من خیالم از این بابت کمی راحت تر است، زیرا دیگر خود را از شر این بیم و هراس ها خلاص کرده ام.

 برلینر سایتونگ: در 1997 زمانی که شما یک روزنامه نگار نظامی بودید، از یک کشتی ارتش روسیه فیلمی تهیه کردید که نشان می داد آن کشتی مشغول تخلیه زباله های هسته ای در دریای ژاپن است. شما با این کار خود یک رسوایی زیست محیطی را افشا کردید و به همین خاطر محکوم به سه سال زندان شدید که شش ماه از آن در اردوگاه کار اجباری می گذشت و اتهام شما هم کلاً خیانت به کشور بود. آیا دقیقاً همین تجربه بود که باعث تغییر رویه ی روزنامه نگاری شما گردید؟

 پاسکو: شیوه ی کار من امروز با گذشته تفاوتی نکرده است. من از مخاطره ی افتادن به زندان در هر لحظه ای آگاهم. اما می خواهم که این مخاطره را بپذیرم. اگر هیچ کس به موضوعاتی نپردازد که حکومت سعی در پنهان نگه داشتن آنها دارد، مردم هرگز نخواهند دانست که در جامعه ی آنها چه می گذرد.  برلینر سایتونگ: در حال حاضر شما کار خود را بر پروژه ی خط لوله گاز روسیه متمرکز کرده اید. 

 پاسکو: برای مثال خط لوله ی Nord-Stream را در نظر بگیریم که از میان دریای بالتیک عبور می کند و به احتمال بسیار زیاد برای مردم آلمان مقدار زیادی گاز و راحتی می آورد. اما برای مردم روسیه نه گاز می آورد و نه خوشبختی، زیرا سودها به جیب تعداد اندکی سرازیر می شوند. مسئله ی دیگر هزینه ی چنین پروژه های بزرگ و گسترده است. چگونه ممکن است ساخت یک خط لوله ابتدا دو میلیارد برآورد هزینه شود، اما در نهایت شش میلیارد هزینه بردارد؟ اگر پول لازم برای ساخت این خط لوله از جیب پوتین یا گرهارد شرودرمی آمد یا از جیب رئیس گازپروم آلکسی میلر، من نگرانی نمی داشتم. اما این پول مالیات دهندگان روسی است که به زور از جیب آنها بیرون کشیده شده است. 

 برلینر سایتونگ: چرا رسانه های روسیه گزارشی در باره ی این موارد منتشر نمی کنند؟

 پاسکو: من با روزنامه نگاران بسیاری صحبت کره ام که از شهرهایی می آیند که این خطر لوله از آنها می گذرد. من از آنها پرسیدم که چرا در باره ی آنچه من می بینم چیزی نمی نویسند. و آنها پاسخ دادند: ما حقوق خود را از گازپروم دریافت می کنیم. 

برلینر سایتونگ: وضعیت آزادی مطبوعات در روسیه ی امروز چگونه است؟

پاسکو: طی دوره ی شش ساله ریاست پوتین 21 روزنامه نگار به قتل رسیده و بیش از 300 اقامه ی دعوا بر ضد آنها به جریان افتاده است. روزنامه نگارانی که گزاراشات انتقادی می نویسند به خاطر دستیابی به اطلاعات محرمانه کتک کاری می شوند و به روزنامه نگاران خارجی اجازه ی ورود به کشور داده نمی شود. هنگامی که رئیس جمهور و سایر مقامات کرملین مصاحبه ی مطبوعاتی ترتیب می دهند فقط به روزنامه نگاران طرفدار دولت اجازه ی شرکت داده می شود. علاوه بر آن آنها فقط می توانند پرسش هایی را مطرح کنند که مشاوران مطبوعاتی رئیس جمهور قبلاً با طرح آنها موافقت کرده اند. دومای فعلی می خواهد که قانون آزادی بیان را به زودی تغییر دهد. حقوق روزنامه نگاران بیش از پیش محدود خواهد شد. حتی همین امروز به دادگاه کشانیدن روزنامه نگاران کار ساده ای است و در 99 درصد از چنین مواردی پیروزی با شاکیان است. 

برلینر سایتونگ: مطابق با یک بررسی جدید که در روسیه منتشر شده است ولادیمیر پوتین در میان 80 درصد از مردم این کشور از محبوبیت بسیار بالایی برخوردار است. 70 درصد چنین اظهار داشته اند که حاضرند برای بار دیگر به او رای دهند.  پاسکو: من به این رقم های رسمی باوری ندارم. علاوه بر آن بیشتر مردم روسیه اطلاعات خود را از ایستگاه های تلویزیونی که تحت کنترل حکومت هستند می گیرند، مانند کانال اول و یا ام تی وی که دیدگاه های انتقادی نسبت به پوتین ندارند. پوتین خود محصولی از این تلویزیون ها است. بر روی صفحه ی نمایش شما او را می بینید که مشغول اسکی کردن است یا در حال اجرای ورزش های رزمی است. تمامی این ها تصویر پوتین را بزک می کنند. به همین خاطر است که او تا این اندازه محبوبیت دارد.  برلینر سایتونگ: هنگامی که انسان حمایت زیاد از پوتین در روسیه را مورد توجه قرار دهد شاید به این فکر افتد که بسیاری از مردم روسیه به راستی علاقه ای به دموکراسی ندارند. 

پاسکو: اگر مردم ندانند که دموکراسی چیست، نمی توانند تصمیم بگیرند که آیا خواهان آن هم هستند یا خیر. آنها ابتدا باید از این امکان برخوردار باشند که از طریق انتخابات آزاد در این باره به تصمیم گیری برسند. در یک چنین حالتی احتمالاً تعداد بسیار بیشتری از مردم از آنچه فعلاً تصور می شود خواهان آن خواهند بود.     

 

برلینر سایتونگ: با توجه به کنترل رسانه ها توسط حکومت، امید چندانی برای بازتر شدن این بحث وجود ندارد.  پاسکو: تقریباً دیگر هیچ رسانه ی مستقلی باقی نمانده است و آن چندتایی هم که هنوز مانده اند نفوذ چندانی بر مردم ندارند.

  برلینر سایتونگ: کانال رادیویی Echo Moskwy به عنوان تنها ایستگاه رادیویی که تحت کنترل کرملین نیست تلقی می شود. چگونه است که هنوز هم این فرستنده رادیویی بسته نشده است؟

 پاسکو: به این دلیل که حکومت بهانه هم برای این ادعای خود داشته باشد که در روسیه هنوز هم رسانه های مستقل وجود دارند. البته یک روزنامه ی مستقل هم هست یعنی Nowaja Gazeta . اما ایستگاه تلویزیونی وجود ندارد که بتواند برنامه های انتقادی پخش کند. چنین چیزی هم البته در شرایط فعلی تقاضای زیاده از حدی خواهد بود، زیرا رسانه ی تلویزیون به اکثریت مردم دسترسی دارد و می تواند آنها را مورد تاثیر قرار دهد. 

 برلینر سایتونگ: تاچه اندازه اینترنت می تواند در روشنگری مردم کمک کند؟

 پاسکو: مطابق با آمار رسمی 25 میلیون استفاده کننده ی اینترنت در روسیه وجود دارد. احتمالاً تعداد آنها کمتر از این ها باید باشد. اما مدت ها است که حکومت در جستجوی شیوه هایی برای به زیر کنترل درآوردن اینترنت است. 

برلینر سایتونگ: تعداد بیشماری روزنامه نگار در روسیه وجود دارد که با حکومت همکاری می کنند و به عنوان « وجهه سازان » حکومت عمل می کنند. چرا بسیاری از روزنامه نگاران می گذارند که به این شکل مورد سوء استفاده قرار گیرند؟ 

پاسکو: هرکس خود بهتر می داند که برای چه کسی باید کار کند. اما بسیاری از آنها بیم آن دارند که درآمد های خود یا محبوبیتشان را از دست بدهند. آنها از این هراس دارند که اگر در شیوه ای که پوتین خواهان آن است عمل نکنند توقیف شوند یا حتی به قتل رسند. البته ما در روسیه روزنامه نگاران وظیفه شناس و جستجوگر هم داریم. اما امکانات لازم برای انتشار مطالب آنها بسیار محدود است. برای مثال قرار بود مقاله ای از من در یکی از نشریات منتشر شود. وقتی نوشتن آن به اتمام رسید آنها فقط حاضر بودند که مطلب مرا تحت یک نام جعلی منتشر کنند. من مواقت نکردم زیرا فکر می کنم استحقاق آن را دارم که اسم خودم زیر اندیشه هایم قرار گیرد. 

برلینر سایتونگ: به بارو شما چه کسی می تواند امروزه بر حکومت شوروی فشار وارد آورد؟ 

پاسکو: اولین شخصی که نشان داد که او با روش و مسیر پوتین موافقتی ندارد رئیس پیشین یوکوس میخائیل خودروکوفسکی بود. او اولین فردی بود که به طور علنی در خصوص این نکته نظر انتقادی خود را مطرح ساخت که حکومت به طور مرتب در اقتصاد و مالکیت خصوصی دخالت می کند. او فعلاً در زندان نشسته است. قضیه ی او به نحو احسن سرشت شرایط امروز روسیه را نشان می دهد: اگر سابق بر این استالین و برژنوف از طریق ایدئولوژی حکومت می کردند، تلاش حکومت امروز در روسیه فقط و فقط پول و کسب درآمد است.

برلینر سایتونگ: در روسیه ی امروز نقش گروه سالاران چگونه است؟

پاسکو: پس از توقیف خودروکوفسکی من نسبت به آنها فقط و فقط احساس ترحم و تهوع دارم. آنها مانند سربازان به یک صف می شوند و آنچه را انجام می دهند که اطرافیان پوتین به آنها دستور می دهند. 

برلینر سایتونگ: هدف شما از افشای آن رسوایی محیط زیستی در واقع چه بود؟

 پاسکو: واقعیت این است که پس از آن فیلم افشاگرانه ی من روسیه به خالی کردن زباله های اتمی به اقیانوس ها خاتمه داده است ـ البته پس از آن که 30 سال تمام چنین کرده بود. این که امروزه دیگر زباله ی هسته ای به دریا ها تخلیه نمی شود برای من کافی است که احساس کنم من شخصاً حرفه ی روزنامه نگاری خود را به نحو احسن به انجام رسانده ام.  

       Warum schreibt ihr nicht, was ich sehe?”Der russische Journalist Grigori Pasko über Abhängigkeit und Käuflichkeit der Presse unter Putinhttp://www.berlinonline.de/

سلطه ی غرب، ترور اسلامی و قدرت تخیل اعراب

صادق جلال العظم

بخش سوم و پایانی

برگردان علی محمد طباطبایی

  صادق اعظم واکنش ها به 11 سپتامبر در جهان عرب را مورد بررسی قرار داده و آنها را در مخالفت با نقطه نظرات ساموئل هانتینگتون می بیند. او اشاره می کند که جهان عرب به دشواری می تواند  با جهان غرب « برخورد » کند و آنهم فقط به علت  تفاوت های بسیار در قدرت این دو. او همچنین دلایل این « برخورد » را  مورد پرسش قرار می دهد و مواردی مانند سیاست و منافع حیاتی را به عنوان قدرتمندترین کاتالیزور در مقایسه با آرمان های صرفاً معنوی می داند   

چنانچه عنوان کتابی به همان اندازه مشهور از محمد قطب یعنی « جاهلیت در قرن بیستم » را مورد توجه قرار دهیم ـ که منظور قرآن از جاهلیت عصر وحشیگری ماقبل اسلام است ـ معنای ضمنی آن این خواهد بود که، اکنون که مدرنیته ی اروپایی را جاهلیت به طور کامل فرا گرفته است، عرب ها و مسلمانان باید برای بار دیگر در شرف رهبری بشریت و جهت بیرون آوردن او از جاهلیتی باشند که اروپا آن را بوجود آورده و به طور کامل توسط جهان غرب مورد حمایت و پشتیبانی قرار می گیرد. اما این تمام ماجرا نیست.

در بازنگری آثار کلاسیک ناسیونالیسم عربی اغلب به نظر می رسد که اهداف عمیق تر این آثار چندان متوجه اتحاد اعراب به عنوان هدفی در خود نیست، بلکه بیشتر وسیله ای است برای دوباره بدست آوردن آن نقش غصب شده در رهبری تاریخ جهان و تاریخ سازی از آنها. در واقع می توانم به سهولت استدلال کنم که مسئله ی نهایی اما تلویحاً بیان شده ی این کتاب ها چندان بر سر مبارزه بر علیه استعمار، امپریالیسم و اشغال خارجی، استقلال، شکوفایی اقتصادی یا عدالت اجتماعی نیست، بلکه مسئله ی اصلی آنها تجدید حیات امت بزرگ اسلامی برای رسیدن به رهبری جهان و آنهم متناسب با ماهیت و ماموریتی است که به این امت محول شده است. آنها از تاریخ برای اثبات ادعای خود نقل قول می آورند تا نشان دهند که ملت های این بخش از جهان بر اساس ماهیت خود همگی جزو فاتحین بوده اند و نگاه هایشان پیوسته متوجه به آن سوی مرزهای خود: ایران باستان یونان را مورد هجوم قرار داد، اسکندر کبیر سرزمین ایران را به قلمروی خود ضمیمه نمود، هانیبال، روم، اسلام، عثمانی ها، اروپای عصر جدید و غیره.      

هنگامی که این تصور بسیار نیرومند و عمیقاً ریشه دوانده بدون آن که مورد تحقیق و بررسی جدی قرار گیرد با واقعیت های روزمره ی کاملاً مشهود در ناتوانی، سرخوردگی و بی اهمیت بودن مسلمانان و عرب ها و به ویژه در روابط بین الملل برخورد کند مسائل بسیاری سربرخواهند آورد: عقده های حقارت گسترده، توهمات و فریب های عظیم ترمیمی، ماجراجویی های خطرناک، بی ملاحظگی های سیاسی، خشونت های عنان گسیخته و از فرط استیصال و بدتر از همه تروریسم گسترده از نوعی که با آن در تمام جهان روبرو هستیم.

تناقضی که در اینجا سعی در نشان دادن آن دارم شاید به بهترین وجه در عنوان کتابی نکته سنجانه و طنزآلود از حسین احمد امین با عنوان « قواعد رفتاری برای مسلمانان غمگین و سردرگم در قرن بیستم که آداب و رسوم دنیای مدرن اقتضا می کند » قابل مطرح شدن باشد. نویسنده ی آن یک تاریخ نگار مشهور مصری است و دیپلماتی سطح بالا و پسر احمد امین تاریخ نگار بزرگ دوره ای که آلبرت هورانی فقید جایی آن را به عنوان عصر لیبرال عرب خوانده بود. عنوان کتاب امین به نحو جالب توجهی انسان را به یکی از بزرگترین آثار کلاسیک غرب ارجاع می دهد، یعنی به اثری از « موزس مایموندی » یعنی « راهنما برای حیرت زدگان ».

در توصیفی که امین ارائه می دهد، مسلمان یا عرب معاصر تا این اندازه غمگین و آزرده خاطر است زیرا اعتقادات راسخ و عزیز او در باره ی تمدن، دین و سرنوشتش و در باره ی نقشی که او در تاریخ معاصر دارد همگی در برخورد با واقعیت های سخت روزمره ی او دروغ از آب در می آیند. علاوه بر آن دگرگونی ها و فداکاری های بنیادینی که لازمه ی فراتر رفتن از این تناقضات هستند یا برای او ناخوشاینداند و یا اصلاً غیر قابل تحمل. بنابراین مسلمان یا عرب چه کار دیگری می تواند انجام دهد مگر با سردرگمی غم انگیز خود در گذر تاریخ قرن بیست و یکم دچار آشفتگی و پریشانی باشد و آنهم با این اعتقاد که شاید یکروز بالاخره خداوند یا تاریخ یا سرنوشت یا انقلاب یا نظام اخلاقی جهان او را باردیگر به جایگاه و نقش شایسته اش بازگرداند. تحت چنین شرایطی انواع گوناگونی از خشونت از طریق اقدام مستقیم (و از جمله تروریسم در چنان شکل تماشایی که جهان هرگز به خود ندیده است) خود را به عنوان تنها راه ممکن برای تسکین یافتن از این بن بست مایوس کننده و چاره ناپذیر مطرح می سازد.  

 نمی توان انکار کرد که از یک طرف عرب ها با دست و پازدن های خود از کشانیده شدن به دنیای مدرن مقاومت کردند و از طرف دیگر مدرنیته خود را به آنها تحمیل کرد و آنهم البته صرفاً با قدرت برتر، شایستگی و توان خودش. اروپا جهان مدرن را بوجود آورد، آفریده ای که به هزینه ی دیگران ساخته شد، بدون آن که اروپا از عرب ها، مسلمان ها یا از هر کس دیگری برای آن صلاح و مشورتی خواسته باشد.

در حالی که عرب ها موفق به شکست دادن صلیبیون شده بودند، اما پیشروی های به لحاظ استراتژیک کم اهمیت ناپلئون در مصر و فلسطین نه فقط قرین موفقیت گردیدند که یک بار برای همیشه به حیات تمامی آنچه در سواحل مدیترانه ی طرف ما کهنه و قدیمی شده بود خاتمه دادند: شیوه های نبرد سنتی مملوک ها و عثمانی ها، نظام های تولیدی و خدماتی، دانش بومی و ساختارها و نظام های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حقوقی. تفاوت عظیم میان تفوق بر صلیبیون و پیامدهای هیئت های اعزامی فرانسه در 1798 جوهر مدرنیته ی اروپایی را فشرده ساخت و آن را برای گوشمالی و تهذیب ما به نمایش گذاشت.   

در واقع تجاوز خشونت انگیز اروپای مدرن به جهان اسلامی و عربی به معنای یک نقطه ی عطف بود، یعنی گسست کامل و نهایی با گذشته به همان نحوی که هجوم خشونت انگیز عرب های مسلمان به سرزمین ایران ساسانی در حکم یک جدایی کامل و نهایی با گذشته بود و همانگونه که تاریخ ایران پس از فتح اعراب صرفاً در بافت و متن عربی اسلامی ادامه یافت، تاریخ مرتبط و به هم پیوسته جهان عرب نیز نمی تواند در جدایی از اروپا و عصر جدیدش مطرح باشد. در دیدگاه من از این واقعیت نمی توان گریخت و هیچ راه فراری وجود ندارد، حال هرچقدر هم که پیوسته این حقیقت ناقص را در باره ی اروپای مدرن تکرار کنیم که آنها همه چیز خود را از ما به دست آورده است: ابن رشد، تمدن و فرهنگ والای اندلس، علم، ریاضیات، فلسفه و امثالهم. بدون کنارآمدن نهایی، جدی و عمیق با این واقعیت های دردناک و تناقضات تا به امروز زمین گیر کننده میان آنچه زمانی بوده ایم و آنچه امروز هستیم، ما ناچاراً از جایگاه خود در جهان معاصر کناره گیری خواهیم کرد. 

آیا یک برخورد اجتناب ناپذیر میان جهان باستانی اسلام و غرب سکولار و همانگونه که به نظر می رسد هانتینگتون در کتابش « برخورد تمدن ها و بازسازی نظم جهانی » مورد تایید قرار می دهد در شرف وقوع است؟ اگر منظور از آن برخورد در مفهومی جدی و نیرومند است و نبرد در مفهومی اغراق شده از رویارویی تاریخی برای برتری جویی مورد نظر است که پاسخ من به این پرسش کاملاً منفی است، اما در مفهومی ضعیف و بیشتر سطحی از آن واژه پاسخ من مثبت خواهد بود.

هانتینگتون استدلال می کند که پس از سقوط جهان کمونیسم سرچشمه ی اصلی نزاع جدی در جهان (و البته جنگها) دیگر رقابت خصمانه میان دو نظام اقتصادی انحصار طلب و کاملاً ناسازگار با یکدیگر نیست، بلکه پس از پایان جنگ سرد نظام های بزرگ و گسترده و به میزان زیاد خودبسنده ی عقاید بنیادین و  ارزشی آن گونه که در اسلام سنتی از یک طرف و لیبرالیسم فاتح غربی از طرف دیگر مطرح می شود در ابراز وجودی تعارض آمیز (آنتاگونیستی) ومبارزه برای به دست آوردن بالاترین جایگاه قدرت با یک دیگر به مبارزه خواهند پرداخت.  

به بیان دیگر مطابق با نظر هانتینگتون در این عصر جدیدی که در آن هژمونی سرمایه داری غرب بالاخره بر نظام های رقیب چیره گشته و تهدیدات کمونیسم، سوسیالیسم، نهضت های کارگری و جهان سوم گرایی دیگر به طور کامل به گذشته تعلق دارند، سرچشمه های تهدید، نزاع و تنش های بین المللی در راستای خطوط گسست میان مهمترین نظام های عقیدتی و ارزشی است که نه فقط در تضاد آشکار با لیبرالیسم سرمایه داری قرار دارند که حتی در برابر هم نیز صف آرائی می کنند.

برای هانتیگتون به نظر می رسد که تمدن به فرهنگ، فرهنگ به دین و دین به یک ثابت ازلی تقلیل می یابد که در مورد اسلام به نحو اجتناب ناپذیری باعث بوجود آمدن انسان مسلمان (یا هومو اسلامیکوس) می شود که به ناگزیر به مسیر برخورد با انسان اقتصادی (یا هومو اکونومیکوس) غرب و با لیبرالیسم ذاتی اش و همچنین با انسان سلسله مراتبی (یا هومو هیرارشیکوس) هند و آئین های چند خدایی آن کشیده می شود.

به عقیده ی من در اینجا آشکار می گردد که نظریه برخورد فرهنگ های هانتینگتون بر دو مفهوم منسوخ شده مبتنی است: از یک طرف بر فلسفه ی روح آلمان و از طرف دیگر بر تصوری از یک ماهیت گرایی کلاسیک شرقی که از زمان کتاب ادوارد سعید یعنی همان « شرق شناسی » به نظر می رسد که با موفقیت به همه جا نفوذ کرده است. آنچه بلافاصله در چنین زمینه و شرایطی به ذهن من خطور می کند نظریه ی مشهور ماکس وبر است که مطابق با آن این تنها باورهای اخلاقی و ارزش های بنیادین بودند که باعث بوجود آمدن سرمایه داری در اروپا گردیده است.

آن رقابت، رویارویی و مبارزه ی روح و اخلاق پروتستانی با روح و اخلاق کاتولیکی در نظریه ی هانتینگتون جنبه ی جهانی و بین المللی به خود می گیرد. از نظر او این مبارزه ی نظام های عقیدتی و روح ها نه دارای جنبه های تاریخی، جامعه شناختی یا تکاملی که مبتنی بر ماهیت گرایی فرهنگی، هستی شناختی و حکومت گرایی می باشد. این شیوه ی استدلال ضد تاریخی و غیر تاریخی عرصه ی جنگ فرهنگ ها را با قرار دادن نظامی از باورها و ارزش های اساسی و بنیادین غربی در مجاورت یک نظام دیگر از عقاید و باورها و ارزش های به همان اندزه بنیادین اسلامی اما در هر حال ناسازگار با آن مهیا می کند.

در سطحی واقع بینانه تر و عمل گرایانه تر معنای آن این است که ارزش هایی از قبیل لیبرالیسم، سکولاریسم، دموکراسی، حقوق بشر، تساهل دینی، آزادی بیان و امثالهم را باید به عنوان عمیق ترین ارزش های غرب به حساب آورد که جهان معاصر اسلامی به طور دائم با توجه به مهمترین ارزش های خود از آنها مستثنا می شود ـ ارزش هایی از قبیل حکومت دینی، حکومت خداوند بر زمین، اصالت دادن به کتاب ها و متن های مقدس، نص گرایی دینی، بنیادگرایی، جمع گرایی، نظام استبدادی، تبعیض جنسی، حکومت مطلقه و جزم اندیشی ـ که همگی آنها نقطه ی مقابل جوهر اصلی لیبرالیسم، سکولاریسم، دموکراسی و . . . هستند.      

طنز جالب توجه در تمامی این نکته ها آن است که اسلام گرایان خود را در توافق کامل با نه فقط نظریه ی اصلی هانتینگتون می بینند که همچنین با معانی ضمنی و کاربردهای عملی آن. نظریه ی پردازان و ایدئولوگ های آنها نیز تمدن ها را به فرهنگ، فرهنگ ها را به دین و ادیان را به ثابت های تئوریکی که به لحاظ ذاتی همیشه با یکدیگر ناسازگاراند تقلیل می دهند که برای به دست آوردن مهمترین و بالاترین جایگاه در جهان با یکدیگر و بر ضد یکدیگر رقابت می کنند، برخورد می کنند و به مبارزه می پردازند. برای آنها اسلام در پایان این درگیری ها به عنوان تنها فاتح سر بر خواهد آورد.

اولین گام برای پادرمیانی در نبرد فرهنگ ها را رئیس جمهور ایران خاتمی با درخواست و اعلام گفتگوی تمدن ها برداشت. علاقه ی او بر وساطت میان کشورهای اسلامی و غرب و به ویژه با ایالات متحده آمریکا متوجه بود. در اینجا این پرسش سر بر می آورد که آیا خاتمی صادقانه آرزوی بهبودی روابط را در نظر دارد یا دعوت او صرفاً نوعی تظاهر است. در نگاهی دراز مدت نمی توان فرض را بر آن گذارد که او مایل به نزدیکی دائمی و ماندگار است، زیرا حتی او نیز به لحاظ استراتژیک اجرای نسخه ی اسلامی منطق هانتینگتون را تعقیب می کند که در آن پیش شرط پیروزی اسلام به طور اجتناب ناپذیری یک رویارویی است. در نگاهی کوتاه مدت در خواست خاتمی یقیناً جدی است، زیرا در وضعیت فعلی قدرت، آن طرفی که ضعیف تر است یقیناً از یک چنین تلاشی برای گفتگوی تاکتیکی مانند انجام گفتگو سود می برد.

اما آنچه به رویارویی اسلام و غرب مربوط می شود، در حال حاضر نبرد فرهنگ ها و تمدن ها فقط در مفهومی مجازی از واژه ی « نبرد » قابل قبول است. اسلام در حال حاضر بسیار ضعیف تر از آن است که بتواند در وضعیتی جدی در برابر غرب که به مراتب از او مجهز تر است شیپور پیروزی نبرد را به صدا درآورد. گذشته از آن، اسلام مدرن را نمی توان در مفهومی واقعی، موجود و حقیقی از واژه ی « تمدن » به حساب آورد. « تمدن » در مورد اسلام فقط در چارچوب تکامل تاریخی اش صدق می کند، یعنی شکل گیری سنت ها و آداب و رسوم مشترک و رفتاری بسیار بی اعتنا و واکنش پذیر. 

دو طرفی که قرار است با هم به نبرد بپردازند از نظر قدرت، نیروی نظامی، ظرفیت های تولیدی، نهادهای واقعی، ثروت، سازمان های اجتماعی، علم و تکنولوژی چنان با هم نابرابر هستند که یک برخورد واقعی به هیچ وجه معقول به نظر نمی رسد. همانگونه که یک استعاره ی ادبی ما می گوید: « اگر یک سنگ را بر روی یک تخم مرغ پرتاب کنیم، تخم مرغ است که می شکند. اما اگر یک تخم مرغ را بر روی یک سنگ بیندازیم، باز هم همان تخم مرغ است که می شکند ». در نگاهی از جانب اعراب، غرب چنان قدرتمند، کارآمد، موفق و غیر قابل جلوگیری است که هرگونه ایده ی « برخورد » نهایی موهوم و خیال پرورانه خواهد بود.

 ریشه ی تنش ها، سوء ظن ها و خصومت ورزی های فعلی که مشخصه ی روابط میان اسلام و غرب است یقیناً ماهیت جداگانه ی هرکدام از دو فرهنگ نیست و علت آنها صرفاً برخورد اندیشه های دینی یا تفسیرهای مربوط به الهیات یا موضوعات عقیدتی یا ارزشی یا  ادراک متفاوت جهان و تصویر ذهنی از آن نیز نمی باشد، بلکه علت آنها مسائل معمول تاریخی و مربوط به سیاست قدرت، روابط بین الملل و تعقیب منافع حیاتی است.      

Die Zeit aus den Fugen von Sadik J. Al-Azm

 http://www.eurozine.com/articles/2005-05-09-alazm-de.html 

Time out of joint by Sadik J. Al-Azm

 http://www.eurozine.com/articles/2005-05-09-alazm-en.html

 

بخش دوم

برگردان علی ممحمد طباطبایی

     

گفتگوی اشپیگل آن لاین (سپتامبر 2007) با رئیس آژانس انرژی اتمی محمد البرادعی در باره ی  آخرین فرصت ایران برای متقاعد ساختن جهان از صلح آمیز بودن برنامه ی هسته ی خود و مشکلاتی که او با دولت ایالات متحده دارد و هراس او از این که بالاخره سلاح های هسته ای به دست تروریست ها بیفتند

اشپیگل: شما در اصل خواهان یک وقفه هستید، حال آن که دولت بوش مسئله را به نحو دیگری می بیند و خواهان بالاتر بردن حرارت دیگ زودپز است. 

البرادعی: باید احتیاط را فراموش نکرد. اگر حرارت زیر دیگ را بیش از اندازه بالابریم چه بسا این دیگ در گوش خودمان منفجر شود.  

اشپیگل: واشنگتن می خواهد سپاه پاسداران ایران را ـ یعنی بخشی بسیار مهم از ساختار قدرت در ایران و در قضیه سیاست هسته ای تعین کننده ـ در فهرست سازمان های تروریستی قرار دهد. دولت بوش از بانک های خارجی خواسته است به روابط تجاری خود با ایران خاتمه دهند. گرگوری شولته نماینده آمریکا در آژانس بین المللی انرژی هسته ای به روشنی گفته است که دولت ایالات متحده خواهان اجرای تحریمات شدیدتری نسبت به ایران است. آیا به باور شما روس ها و چینی ها چنانچه گزارش جدید آژانس را ببینند به تحریمات شدیدتر شورای امنیت سازمان ملل رای خواهند داد؟ 

 البرادعی: مادر آژانس در این تصمیم های سیاسی نقشی نداریم.  

اشپیگل: اما ظاهراً از نظر شما تحریم های سفت و سخت تر نتیجه ی معکوسی به بار می آورد. 

البرادعی: من نمی خواهم در این خصوص چیزی را مخفی کنم. شما می توانید هرچقدر دلتان می خواهد   نقشه ی راه صادر کنید. اما اگر مبنایی برای اعتماد وجود نداشته باشد تمامی این قبیل تلاش ها بی نتیجه خواهد ماند. تحریم به تنهایی به راه حل با دوام نمی انجامد. آنچه ما در خاورمیانه به آن نیازمندیم سلاح بیشتر نیست، بلکه فرصت های بهتر آموزشی و امنیت بیشتر برای مردم است. ما هر روزه باید وضعیت وحشتناک مردم غیر نظامی در عراق را به خاطر بیاوریم. بهبود وضعیت فاجعه آمیز در بغداد همراه با ده ها هزار تلفات غیر نظامی فقط از طریق اقدامات سیاسی قابل انجام است. یعنی از طریق بهبود ملموس شرایط زندگی و از طریق ایجاد فرصت هایی برای آموزش و اشتغال، و به ویژه به کمک شرکت سیاسی کشورهای قدرتمند و کشورهای همسایه. 

 اشپیگل: رهبری ایران بر حق خود در غنی سازی اورانیوم تاکید دارد و هر کشوری که قرار داد منع گسترش سلاح هسته ای (ان پی تی) را امضا کرده است از چنین حقی برخوردار است، حد اقل به طور رسمی. 

البرادعی: سوء ظن ملموسی بر علیه این کشور وجود دارد. به همین خاطر است که من معتقدم ایران به طور موقت این حق خود را از دست داده است و دوباره هنگامی از آن برخوردار خواهد شد که بتواند اعتماد جامعه بین الملل را به دست آورد. از طرف دیگر غربی ها باید درک کنند که اگر همه ی آنچه متوقع آن هستیم رویارویی است، دیالوگ به فراموشی سپرده خواهد شد. و نباید شگفت زده شوند اگر طرف مقابل در جستجوی تلافی جویی باشد.

 اشپیگل: بعضی سیاستمداران و رهبران بالای نظامی در اسرائیل و همینطور در آمریکا به طور جدی انجام یک حمله ی نظامی به تاسیسات هسته ای ایران را مورد بررسی قرار می دهند. رئیس جمهور فرانسه نیکولاس سارکوزی نیز تهدید به بمباران تاسیاست هسته ای ایران کرده است. نظر شما در باره ی « گزینش نظامی » چیست؟ 

البرادعی: به هیچ وجه موافق نیستم. شاید بخش بزرگی از این تاسیاست را بتوان در عمل از بین برد، اما چیزی شبیه به این منجر به یک حریق وحشتناک در منطقه خواهد شد و یقیناً مواضع آن بخش از مقامات ایرانی را که خواهان سلاح هسته ای هستند تقویت می کند. پس از خارج شدن از ان پی تی آنها یک چنین برنامه ای را بدون هرگونه کنترل و نظارت غرب ادامه خواهند داد. مناقشه های عمیق فعلی میان جهان اسلام و غرب فوران خواهد کرد. ما درست عکس آن را نیازمندیم: یک دیالوگ جدی و عمیق که متضمن تمامی طرف های درگیر باشد، اروپایی ها و به ویژه ایالات متحده.

 اشپیگل: ایران مشکل دار ترین فرزند شما است، اما یقیناً نه تنها فرزندی که مسئله دارد. کره شمالی . . . 

البرادعی: . . . تا همین اواخر به نظر می رسید که همانقدر تهدید آمیز است. هنوز هم از مقعطی که در آن تمامی نگرانی های ما در باره ی برنامه هسته ای پیون یانگ حل شده باشد فاصله ی زیادی داریم. اما تحولی که در اینجا می بینیم حقیقتاً مثبت است. رئاکتور Yongbyon که مهمترین آنها در خصوص تولید سلاح هسته ای است تحت نظارت آژانس در حالت غیر فعال قرار گرفته است. تمامی این پیشرفت ها نتیجه ی مذاکرات فشرده ی رژیم این کشور با قدرت های اصلی و کشورهای همسایه بوده است. 

اشپیگل: می توان این گونه به آن نگریست اما همچنین می توان گفت که دیکتاتور کره شمالی کیم جونگ دوم بازرس های شما را اخراج کرده، تعهدات خود را زیر پا گذارده، یک بمب هسته ای را آزمایش نموده و به این ترتیب از جامعه بین الملل اخاذی کرده است.  

البرادعی: من از رژیم کره شمالی دفاع نمی کنم. به همان نحوی که برای من مسئله این نیست که کدام حکومت در مقایسه با دیگری کمتر یا بیشتر قابل پذیرش است. اما در پیون یانگ تمایل برای رسیدن به بالاترین سلاح ناشی از احساس عدم امنیت است. این تصور که نیروهای خارجی در حال طراحی سرنگون کردن رژیم اند و به همان نحو تمایل برای ضمانت های امنیتی. پیامد گفتگوهای شش جانبه با کره شمالی تعین کننده بود. پس از پنج سال گفتگو و مذاکره با یکدیگر، دیگر نمی توان انکار کرد که دیالوگ باعث فرونشاندن تنش ها شده است و هنگامی که بالاخره زرادخانه ی هسته ای اش به طور کامل از کار بیفتد، پیون یانگ دوباره به آغوش آژانس بین المللی انرژی هسته ای بازخواهد گشت. چنین موفقیتی از طریق فشار سیاسی همراه با مشوق های اقتصادی قابل رسیدن است.  

ادامه دارد . . . 

 http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,503841,00.html

محمود سریع القلم

روزنامه اعتماد، دوشنبه 6 اسفند 1386

تمرکز بيشتر امکانات در نهاد دولت زمينه ساز تجمع افراد براي کسب امکانات و امتيازات شده است و اين فرآيند، شخصيتي ضعيف در ميان ايرانيان را به ارمغان آورده است. هنگامي که دولت بخش قابل توجهي از امکانات را در خود متمرکز کند، جامعه سعي خواهد کرد خود را با دولت منطبق کند و در نتيجه آزادي عمل خود را در مسير محدود مي کند. هر چند دولت ضرورتاً بايد بر فرآيندهاي سياسي احاطه داشته باشد، ولي فرآيندهاي اقتصادي و اجتماعي بايد حريم خود را داشته و جامعه قدرت مانور خود را حفظ کند. در تاريخ چندهزار ساله ايران، دولت مقتدر مرکزي زمينه ساز فرهنگ سياسي خاصي شده است. يکي از پرسش هاي مهم در اين رابطه اين است که چرا اکثر ايراني ها شيفته کسب و حفظ سمت دولتي هستند؟ البته اين سوال را نسبت به مليت هاي مختلفي مي توان مطرح کرد ولي در رابطه با ايران، جدي تر و پررنگ تر است. سه دليل ساختاري براي اين مساله وجود دارد که مي توان آن را در نظريه يي تحت عنوان «پاش» خلاصه کرد؛ سمت دولتي، پول مي آورد (پ)، سمت دولتي، امنيت مي آورد (الف) و سمت دولتي، شهرت مي آورد (ش). در ادامه به توضيح مختصر هر يک از اين عوامل مي پردازيم.

1- سمت دولتي، پول و درآمد و ثروت و رانت اقتصادي مي آورد. اصولاً رفتار افراد را بايد در ساختارها جست وجو کرد.

از دوران هاي قديم در ايران، نزديکي به دستگاه دولتي، امکانات فراهم مي آورده است. افرادي که مستقل از دولت کار و درآمد و سرمايه توليد مي کنند، شخصيت متفاوتي نيز دارند. کسي که با فکر خود، درآمد توليد مي کند، نيازي به صنعت مخرب «چاپلوسي»، «تملق» و «توجيه وضع موجود» ندارد. مهم ترين کار فرهنگي براي مبارزه با تملق، خصوصي سازي اقتصادي است.

2- سمت دولتي، حريم امنيتي به دنبال مي آورد. افرادي که سمت دولتي دارند، از فضاي ذهني و عيني امن تري برخوردارند و بسياري از فعاليت هاي خود منطقي يا غيرمنطقي، مشروع يا نامشروع را مي توانند توجيه کرده و پيش ببرند. به همين منظور براي سامان دادن به نظام هاي اجتماعي روبه رشد، هيچ نيروي ديگري جز کار خصوصي تاکنون کشف نشده است. به درجه يي که دولت سايه خود را بر زندگي اقتصادي مردم گسترش مي دهد، خود به خود ساختارهاي فساد مالي را نيز بسط مي دهد. انسان ها بايد از طريق قانون و حسن اجراي قانون احساس امنيت کنند، نه از طريق ارتباطات و داشتن آشنا در راهروهاي قدرت. در فضاهاي دولتي براي آنکه کاري انجام پذيرد، رضايت افراد و تامين منافع آنها ملاک است اما در محيط هاي بخش خصوصي، پيشبرد کار اهميت دارد و جايگاه افراد به ميزاني که کار و طرحي را تحقق بخشند، سنجيده مي شود.

3- سمت دولتي، شهرت مي آورد. در جوامعي که دولت معاش مردم را تامين مي کند، اعتبار افراد رابطه مستقيمي با ارتباط آنان با دولت دارد. صنعت دولتي و دانشگاه دولتي فرصتي به شهروندان نمي دهد که موضوع و خواسته يي را خارج از دستگاه دولتي تعريف کنند.

اصولاً نويسنده، مبتکر، مخترع، بانکدار، استاد دانشگاه، کارگردان و مديري که اعتبار خود را از دولت گرفته باشد ارزش مصنوعي دارد. دليل بسيار مهمي براي اين ادعا وجود دارد. اعتبار افراد و نهادها در فضاهاي رقابتي مشخص مي شود. در نهاد دولت رقابتي در کار نيست. يکي از دلايل رکود دانشگاه ها در ايران، فقدان رقابت ميان استادان است. در دانشگاه هاي معتبر جهان ارزش يک دانشگاهي به مقدار توليد و پژوهشي است که در رشته خود انجام داده و مورد تاييد همکاران او قرار گرفته است، نه براساس سنوات تدريس و مدرک دکتري. در اين نوع دانشگاه هاي معتبر، حتي دو استاد از يک سطح حقوق و مزايا برخوردار نيستند و فيش حقوقي هر يک بر اساس خلاقيت پژوهشي او است. بنابراين نظريه «پاش» برخاسته از تجربه بشري است. تاريخ معرف اين واقعيت است که بزرگ شدن دولت به ضرر مردم يک جامعه و رشد آنها است. به لحاظ فلسفي و اخلاقي، مزيت مهم تفکيک ثروت يابي از دولت اين است که فکر، هنر و رسانه از دولت و فضاهاي آميخته به منافع و خواسته هاي فردي رهايي مي يابد. ثروت يابي مردم ساختاري را ايجاد مي کند که دولت صرفاً وظيفه خود را نظارت بر قانون تعريف کند. زماني ايران ژاپن خاورميانه مي شود يا طي بيست سال آينده، طبق خواسته سند چشم انداز جايگاه اول منطقه يي را پيدا مي کند که جامعه ايراني رشد کند، نه آنکه دولت روز به روز حجيم تر شود.

گزارشی از کتاب فرهنگ سیاسی ایران نوشته دکتر محمود سریع القلم

مریم مهدوی اصل

روزنامه اعتماد، دوشنبه 6 اسفند 1386

  

فرهنگ سياسي در متون قديمي علم سياست مورد توجه بوده و در دوره رفتارگرايي دهه هاي 1950 و 1960 نيز مجدداً به عنوان مبنايي کليدي در رفتارشناسي سياسي افراد و جوامع مطرح شد. علم سياست بخش هاي آشکار و نهفته دارد و به همين دليل، برخلاف مهندسي و پزشکي که همگان مي توانند آنها را بياموزند، در اين رشته افراد بسيار کمي، هم در آن موفقيت عملي پيدا مي کنند و هم استنباط عميق علمي. فرهنگ سياسي عمدتاً در بخش نهفته علم سياست جاي دارد و قسمت ناخودآگاه ذهن را دربر مي گيرد. اين بخش ناخودآگاه فرهنگ سياسي، طي سال ها حتي از دوره کودکي از طريق خانواده، نظام آموزشي، فرهنگ عمومي و ماهيت نظام سياسي به طور پيچيده و عمدتاً با ابزار رواني و با نتايج سياسي به فرد منتقل مي شود و نظام کنش – واکنش او را نسبت به پديده هاي سياسي شکل مي دهد.

اين کتاب نه تنها حاوي مباحث نظري و تاريخي است، بلکه مبتني بر 900 پرسش نامه است که در کل کشور توسط نخبگان اجرايي و علمي انجام شده است. ضمن اينکه بررسي مقايسه يي انگلستان، امريکا، ايتاليا، مکزيک و ايران، ظرافت هاي مفهومي و نظري فرهنگ سياسي را نيز به نمايش گذاشته است. در عين حال، با توجه به تحولات مهم اقتصادي قرن گذشته، جايگاه تعيين کننده ساختار اقتصادي و فرآيندهاي توليد ثروت و علم را در شکل گيري فرهنگ سياسي کثرت گرا، عقلايي و فرديت مثبت نمايان کرده است. به عنوان يک عامل سرنوشت ساز براي ملت ها و نظام هاي سياسي، هيچ متغيري در دنياي جديد به اندازه آزادسازي اقتصادي در عقلايي کردن حوزه سياست و فرهنگ سياسي کشورها وجود ندارد. تظاهرات، تحصن، راهپيمايي، کار رسانه يي، تحول آموزشي و تشکل هاي حزبي عموماً مفيد هستند، ولي وزن تمامي آنها در ايجاد تغيير سياسي زير بيست درصد است. عامل تعيين کننده در شکل گيري فرهنگ سياسي عقلايي، جدايي حوزه قدرت دولتي از حوزه اقتصاد و ثروت يابي است. توليد ثروت خارج از مدار دولت، آزادي انديشه، تشکل سياسي، خلاقيت و ثبات را به ارمغان مي آورد. تجربه سه قرن غرب و نيم قرن جنوب و شرق آسيا، مصاديقي روشن بر اين پارادايم است.

  

فرهنگ سياسي انگلستان، امريکا و ايتاليا

با توجه به اينکه در انگلستان نظام سرمايه داري متولد شده، جامعه طبقات اجتماعي و اقتصادي ناشي از رشد سرمايه داري را پذيرفته است. از آنجا که صاحبان ثروت با زحمت ثروت خود را به دست آورده اند، جامعه به تدريج معتقد شده است هر که با کار و تلاش دنبال ثروت برود، اشتغال توليد مي کند و بنگاه هاي جديدي را ايجاد مي کند و ضمن ثروتمند شدن، بخشي از جامعه را نيز صاحب شغل و امکانات و زندگي مي کند. اين انديشه که دولت مسوول توليد ثروت، کار، سرمايه و پس انداز نيست و افراد خصوصي چنين مسووليتي دارند، خود به خود طي چند قرن چنين فرهنگي را ايجاد کرده است. فراتر از اين باور، در جامعه انگلستان اين اعتقاد وجود دارد که طبقات ثروتمند، تحصيلکرده و دنياديده بايد مناصب سياسي را به عهده گيرند زيرا آنها بهتر مصالح کشور را مي دانند و بقيه اقشار از تشخيص صحيح سياسي آنها بهره مند مي شوند. پذيرفتن کسي که «بهتر از من است»، «تجربه بيشتري از من دارد»، «بهتر تشخيص مي دهد» و «تراکم ذهني و فکري و تخصصي عميق تري دارد»، پيامدهاي وسيع اجتماعي و سياسي دارد. در چنين چارچوبي، ادعاهاي افراد با توانايي ها و تجربيات و موقعيت هاي آنها تطابق مي يابد و جامعه در پي بهترين ها، باسوادترين ها و باتجربه ترين ها مي شود. در چنين ساختار اجتماعي، ديگر «بحرالعلوم» پيدا نمي شود. همه در طول روز ده ها سوال مي پرسند، با وکلاي خود مشورت مي کنند، مطالعه و جست وجو مي کنند.حس اينکه شهروند در جايگاه طبيعي خود قرار گرفته است و اعتقاد به اينکه ديگران در حرفه او نيز به واسطه فکر و زحمت هر تجربه در جايگاه بهتري قرار دارند، بالاترين سطح امنيت رواني و امنيت اجتماعي است. در فرهنگ اجتماعي و سياسي انگلستان همه به اين باور رسيده اند که هر تزي، آنتي تزي دارد، هر سياستي مخالف دارد، هر انديشه يي متضاد دارد، هر تصميمي داراي تناقضات است، هر عملي ناخالصي هايي هم دارد، هر سياستمداري نقاد دارد و هر حرکتي بايد انتظار مخالفت داشته باشد. از اين رو، در معنا، مفهوم و لغت (Deference)، قيد طبيعي را آورده اند. به عبارت ديگر، «طبيعي» است که تفاوت، تضاد، تناقض، اختلاف و انتقاد وجود داشته باشد و همه در انتظار چنين وضعي زندگي کنند و تصميم گيرند.

بنابراين اعتماد به رفتارهاي ثابت و نظام حقوقي قابل پيش بيني خود به خود امنيت مي آورد. اعتماد و ثبات دو مفهوم بنيادي در مباحث فرهنگ سياسي هستند، به طوري که به بحث «باورهاي بادوام» انجاميده است.

بنابراين فرهنگ سياسي انگلستان تابع سنت ها و نهادهاي باثباتي است که به رغم تحولات عميق داخلي و بين المللي پايدار بوده است.

در مقابل مثال انگلستان، امريکا قرار دارد که از همگوني انگلستان برخوردار نيست، امريکا جامعه يي متنوع است. به رغم تنوع قابل توجه افراد و سوابق قومي، ملي و مذهبي، جامعه امريکايي در حفاظت از بعضي ويژگي هاي فرهنگ سياسي از خود پايداري نشان داده است. در هيچ جامعه صنعتي به اندازه امريکا، تمايل و اصرار در تشکيل و سازماندهي و هارموني آرا براي اثرگذاري در سياست محلي، ايالتي و فدرال وجود ندارد.

تعدد گروه ها و تشکل ها از سياسي تا غيرسياسي به ميليون ها مي رسد. نظام سياسي امريکا کانون لابي ها است، از آنهايي گرفته که از نهنگ دريايي حمايت مي کنند تا گروه هايي که در پي مسائل حقوق بشر در چين هستند. سياستگذاري در امريکا تلفيقي از منافع ملي، منافع حزبي، منافع فردي سياستمداران و اثرگذاري لابي ها است. در نظام اجتماعي امريکا، افراد مي آموزند که اگر گروهي تشکيل دهند و خواسته هاي مدني و منطقي داشته باشند، مي توانند بر تصميم سياستمداران اثر بگذارند. اين روش کار سياسي که در ماهيت خود غيرايدئولوژيک است، نوعي سهل سازي کار سياسي را فراهم آورده است. از اين رو، حلقه وصل جامعه و حکومت در امريکا تشکل است، بدون آنکه قوميت و فرهنگ براي ديگران موضوعيت داشته باشد. در واقع در کشورهاي غربي و به ويژه در امريکا حق تشکل و توان تشکل، تسهيل کننده و اثرگذار در فرآيندهاي متقابل جامعه با حکومت است و اين اصل خود به خود امنيت رواني و ثبات سياسي به وجود مي آورد.

در مقابل دو کشور فوق، کشورهاي ديگري را مي توانيم مثال بزنيم که از انسجام لازم در فرهنگ سياسي خود برخوردار نبوده اند. از ايتاليا در ميان کشورهاي صنعتي به عنوان کشوري که از فرهنگ سياسي غيرمنسجمي بهره مند بوده است، نام برده مي شود. در ايتاليا بي علاقگي و بي تفاوتي سياسي و نوعي خصومت به دولت، زمينه ساز حتي خشونت سياسي نيز بوده است. در ايتاليا پيوسته همکاري ميان گروه ها سخت بوده است. زيربناي اين وضعيت نوعي بي اعتمادي شهروندان و جريان ها به پديده يي به نام حکومت ملي است. خواسته هاي محدود افراد و گروه ها به اضافه بي اعتمادي و سوءظن سياسي، شرايطي را به وجود مي آورد که کار دسته جمعي و ملي تحقق نمي پذيرد و در واقع اختلاف ها دوام پيدا مي کند و تنش ها يکباره براي هميشه حل و فصل نمي شوند. ضمن اينکه ايتاليايي ها توانسته اند طي قرن گذشته يک کشور پيشرفته صنعتي ايجاد کنند، ولي در فرهنگ عمومي اين کشور، نوعي ضديت و بدبيني با دولت مقتدر ملي وجود دارد.

در حالي که در امريکا و انگلستان مصالحه و چانه زني ميان سنديکاها و صاحبان سرمايه وجود داشته و هارموني اجتماعي و سياسي را حفظ کرده است، در ايتاليا ممانعت از صعود طبقاتي اقشار پايين باعث تنش اجتماعي و سياسي ميان سطوح مختلف شده و به سياست هاي کلان و رابطه ميان جامعه و حکومت کشانده شده است.

  

فرهنگ سياسي ايران

مباني تاريخي و عشيره يي

فرهنگ سياسي ايران در طول تاريخ معرف اين نکته است که دايره اعتماد ميان افراد و به تبع آن، نهادها، سازمان ها و موسسه ها بسيار اندک و محدود است. يکي از آثار اين کم اعتمادي، واگذاري نقش ها در نظام اجتماعي و نظام سياسي بر مبناي تعلقات خويشاوندي و قومي است. فرد و شهروند در برابر دولت و نهادهاي سياسي تنهاست، به اين معنا که نهادها و سازمان هاي واسطه که از حقوق و منافع او در برابر قدرت و ابزار قدرت حمايت کند، يا وجود ندارد يا دائمي نيست. استقلال فردي اعتبار ندارد و وجدان جمعي، دايره وجدان فردي را محدود مي سازد.اما چگونه مي توان اين گونه ويژگي هاي فرهنگ سياسي ايرانيان در گذشته را مورد بررسي قرار داد؟ چه عواملي باعث شکل گيري اين فرهنگ سياسي شده است؟ با جود تماس ايرانيان با دنيا در دو قرن گذشته، اين فرهنگ سياسي تا چه اندازه تحت تاثير عوامل بيروني بوده و چقدر ثبات داشته است؟ در ميان عوامل مختلفي که مي توان در عليت فرهنگ سياسي ايران بيان کرد، در اينجا عامل فرهنگ عشاير مورد بررسي قرار مي گيرد. نقش عشاير در شکل گيري عناصر گوناگون فرهنگ سياسي ايران چيست؟ در فرهنگ اجتماعي و سياسي ايران با دو سطح روبه رو هستيم؛ رفتاري که زمينه هاي شهري و صنعتي دارد و رفتاري که بافت عشيره يي، روستايي و سنتي دارد. بسياري از کشورها اين دوگانگي را تجربه کرده اند، اما به تدريج توانسته اند از ناامني و بي ثباتي هاي فرهنگ روستايي فاصله بگيرند و به فرهنگ باثبات و امن شهري دست يابند. اما در ايران چگونه فرهنگ عشيره يي به فرهنگ سياسي کلي نظام سياسي و اجتماعي تبديل شد و سال ها دوام آورد و آثار آن حتي پس از شهري شدن نظام اجتماعي و سياسي، مشاهده مي شود؟ در اينجا اين بحث تاريخي مطرح خواهد شد که نظام عشيره يي اثرات پايداري در محتواي رفتاري نظام سياسي – اجتماعي ايران در دوره قاجار، پهلوي اول و تا اندازه يي در دوره پهلوي دوم داشته است. براي آنکه جايگاه فرهنگ عشيره يي در فرهنگ سياسي انباشته شده ايران مشخص شود، لازم است ابتدا فرهنگ عشيره يي مورد شناسايي علمي قرار گيرد. اينکه گفته مي شود رابطه بين فرهنگ عشيره يي و فرهنگ سياسي ايران چيست، به اين دليل است که شناخت حوزه سياست و دولت و فرهنگ مرتبط با آن، چه در تاريخ قبل از اسلام و چه بعد از اسلام، در واقع به قدرت رسيدن ايلات است. به قدرت رسيدن يک ايل به معني حذف ايل ديگري بود که دوره رشد، پختگي و انحطاط خود را پشت سر گذاشته بود. هر ايلي که به قدرت مي رسيد، ايلات ديگر را با زور و ارعاب زير سيطره خود درمي آورد و اتحاد سرزمين ايران را با مباني فکري و رفتاري ايل خود بنا مي نهاد. ايجاد تمرکز سياسي و وحدت سرزميني با لشکرکشي هاي گسترده و گاه قتل عام يک قوم يا اهالي يک شهر و حذف مدعيان قدرت انجام مي شده است. از جمله عشايري که مي توان در استقرار حکومت در ايران از آنها ياد کرد، عبارتند از؛«ماد، هخامنشي، اشکاني، غزنوي، سلجوقي، خوارزمشاهي، ايلخاني، قراقويونلو، آق قويونلو، صفوي، افشاري، زندي و قاجار.»

فرهنگ سياسي عشيره يي ايران و ساختار سياسي کشور، تا زماني که صرفاً تحت الشعاع مسائل داخلي و منطقه يي بود و عوامل موثر در فرهنگ و سياست، گردش فرهنگي ايلات و عشاير بود، به نظر طبيعي مي آمد. همه پذيرفته بودند که در هر دوره يي با روش هاي خشونت آميز ايلي بايد حکومت کرد. اما زماني که عوامل موثر در فرهنگ و سياست ايران شامل متغيرهاي بيروني شد، سيستم دوره زوال جدي خود را آغاز کرد زيرا فرد شاه نمي توانست در مقابل نظام پيشرفته اجتماعي، سياسي و فرهنگي غرب قد علم کند. با ورود معيارها و هنجارهاي غربي به صحنه زندگي شرق، فرهنگي سياسي عشيره يي نمي توانست مديريت کند. براي قرن ها، امنيت حکومت کنندگان در ايران با فرهنگ ديوان سالاري و سپس فرهنگ رشوه، زور و خشونت تامين مي شد. اين فرهنگ در عصر عقلانيت کاربرد خود را از دست داده بود. مفاهيمي مانند شهروندي، فردگرايي مثبت، آراي مستقل فرد، اجماع نظر عمومي، نظم اجتماعي، کارکردگرايي، حکومت قانون و حاکميت دستور کار نهادي به جاي سليقه فرد، به ساختاري با آرامش سياسي و فرهنگ ملايمي نياز دارد که در تاريخ معاصر ايران قابل مشاهده نيست.

همان طور که وقتي خان يا کلانتر انتخاب شد، از مزاياي بسياري بهره مند خواهد بود و همه موظفند اهليت و تسليم شدن خود را نسبت به خان نشان دهند، در فرهنگ سلطنت نيز «فرهنگ چاکري» و فرهنگ وفاق، تبعيت محض و اهليت و مقرب بودن، مبناي ارتباط و به دست آوردن مناصب و پايداري موقعيت و بهره برداري و سوءاستفاده وسيع از امکانات بدون مواخذه است. از آنجا که پايه ارتباط افراد، «کار، هدف جمعي، کارکردها و پيشرفت جمعي» نيست، ارادت جاي مهارت را مي گيرد. افراد به واسطه چاکري و ارادت منصوب مي شوند نه به واسطه توانايي و تخصص و اهليت نسبت به کار.در فرهنگ ديوان سالاري، دستور، فرمان، راي و نظر از بالا به پايين منتقل مي شود. فرهنگ استدلال و اظهارنظر، نقد، ديالوگ و گفت وگو با فرهنگ عشيره يي و سلطنت بيگانه است. آن روي سکه بحث، نقد و عقلانيت است. در فرهنگ نقد، سن، موقعيت و تقرب به قدرت ملاک نيست، بلکه ملاک پيشرفت در انجام يک امر جمعي است. فرهنگ نقد، استدلال محور است و فرهنگ عشيره يي، مسندمحور. هنگامي که کار جمعي مطرح نيست، منيت به طور خودکار مطرح مي شود. مهم ترين مساله عشاير، امنيت بوده است و منازل بالاتر از امنيت، فرصت تبلور پيدا نمي کرده است. فرهنگ عشيره يي و فرهنگ سلطنت، عقلانيت را تعطيل مي کند. رشد عقلانيت و فرهنگ استدلال، مستلزم از بين رفتن نظام ديوان سالاري غيرعقلايي است تا فرد بتواند به مهارت و توانايي و فکر خود اتکا کند. فرهنگ عشيره يي به طور دائم فرد را زير فشار مي گذارد تا خود را سازگار و انديشه و تلقي شخصي خود را سرکوب کند. در اين شرايط فرهنگي، فرد رشد نمي کند، کار جمعي موضوعيت خود را از دست مي دهد و فرهنگ سياسي عقلايي شکوفا نمي شود. از اين جهات، فرهنگ سياسي عشيره يي با فرهنگ سياسي سلطنت تطابق قابل توجهي دارد. نتيجه بسيار مهمي که از اين بحث مي توان گرفت، اين است که براي تغيير انسان ها و تحول جوامع نبايد صرفاً به تحول فکري اکتفا کرد بلکه تحول در «ساختار فرهنگي- سياسي» که در قالب آن رفتار انسان ها حالت شرطي و قاعده مند پيدا مي کند، دست کم به همان پايه از اهميت برخوردار است.

ضمن اينکه فرديت زدايي از سياست و ورود عقلانيت به حوزه مملکت داري و فرهنگ اجتماعي دو روي يک سکه اند و اين تحول در تاريخ سياسي ايران تحقق پيدا نکرده است. پويايي تابع عقل است. حوزه فرهنگ سياسي ايران در مرحله امنيت درجا زده است. عقلانيت زماني خود را نشان مي دهد که معضل امنيت يا حل شده يا در مسير حل شدن باشد. هنگامي که امنيت بين دو فرد، دو گروه، دو موسسه يا دو دولت تامين نشده باشد آن دو مجموعه نمي توانند کارهاي مثبت جمعي انجام دهند و در جوي از نگراني، ناامني و پيش بيني ناپذيري، عدم اعتماد و روحيه توافق به سر خواهند برد. در همين راستا نظام هاي سياسي ايران نيز نتوانسته اند شرايطي را فراهم کنند که در عرصه سياست، نهادسازي و فرديت زدايي کنند و بدين صورت عقلانيت را وارد عرصه سياست کنند. فرهنگ قوي و حاکم ديوان سالاري عشيره يي که ناامني را به عنوان يک اصل سياسي و فرهنگي نهادينه کرده است، در تداوم اين وضعيت غيرعقلايي سياسي در نظام هاي حکومتي ايران نقش جدي داشته است.

در واقع فرهنگ عشيره يي نمي تواند جهاني بينديشد و جهاني رقابت کند زيرا مدار امنيتي که به طور سنتي بدان عادت کرده، محدود است. هر چند نقش عشاير در سياستگذاري مديريت و بافت حکومت مرکزي ايران در دوره پهلوي اول به بعد به تدريج کاهش يافت، اما به واسطه بسته بودن نظام سياسي ايران در اين ايام، سنت هاي فرهنگ سياسي عشيره يي که در معرض هيچ نظام رقيب ديگري قرار نداشت تداوم يافت زيرا يکي از ضعف هاي ريشه يي فرهنگ عشيره يي، ناتواني از دستيابي به اجماع نظر است. ويژگي ديگر فرهنگ عشيره يي، فقدان فرديت به معناي مثبت کلمه است. به عبارت ديگر فرد بايد بتواند به واسطه فرصتي که در فضاي جامعه به او داده مي شود به علايق، ديدگاه ها، انديشه ها، سليقه ها، ضعف ها و منافع خود پي ببرد و در فرآيندي به رشد فردي و شخصيتي نائل شود. در فرهنگ عشيره يي، افراد به واسطه حفظ امنيت و خويشاوندي با يکديگر زندگي مي کنند، در حالي که در صحنه سياست مدني و فرهنگ سياسي معقول، مبناي زندگي سياسي را اهداف مشترک، نيات، تلقي و روش هاي مشترک تشکيل مي دهند.

يکي از اثرات پايدار فرهنگ عشيره يي بر فرهنگ عمومي ايران حذف فرديت مثبت است، انطباق يک ويژگي ژنتيک است و تغيير دادن اوضاع برخلاف بزرگان و ريش سفيدان، سخن راندن و اظهارنظر کردن و روش عرضه کردن، خلاف سنت است. زندگي عشيره يي به ندرت تغيير مي يابد و در نتيجه امکان اجماع نظر که يک بحث عقلي است تعطيل مي شود.

 

ضمن اينکه ايرانيان به واسطه فرهنگ انباشته خويش نمي توانند افراد را در فرديت خود ببينند و سپس پيوندهاي گروهي آنها را حدس بزنند. فرديت مطرح نيست. شخص بدون هويت جمعي هويت و معناي مستقلي ندارد، بلکه در سايه اين اتصالات است که هويت پيدا مي کند. اين بدگماني طبعاً ريشه هاي تاريخي دارد که مانع کار جمعي، کار عقلي مشترک، کار حزبي موفق و اجماع نظر عقلي مي شود. تفاوت ميان طبقه و گروه نيز در اين تفکيک قابل بحث است زيرا طبقه با منافع عقايد و ديدگاه ها و ارتباط عقلاني پيوند دارد. گروه به واسطه اهليت، تبعيت، وفاداري و نوچه پروري، حول منافعي شکل مي گيرد. احساساتي و ايدئولوژيک شدن ارتباطات نيز ريشه در فقدان فرديت و عقلانيت فردي دارد. اينکه ايرانيان همه مسائل را سياسي مي بينند، به واسطه آن است که حل و فصل همه مسائل با اقتدار انجام مي گيرد و بر مبناي ديوان سالاري به نتيجه مي رسد و نه از طريق منطق عمومي، قانون، انصاف، شرح وظايف، نگاه حل المسائلي، اهداف مشترک و کارکردگرايي. همه چيز از بالا حل مي شود و اميدي به قانون نيست. همه چيز از بالا دستي بايد تاييد شود و آيين نامه موثر نيست. همه امور بايد مورد تاييد مافوق باشد تا اجرا شود، نه براساس قوانين مکتوب و قابل پيش بيني. اين خصلت ريش سفيدي و نگاه اقتداري به پديده ها باعث مي شود فرد کم رنگ شود و عقل به متاعي بي فايده تبديل شود و همه چيز منوط به اقتدار باشد.

موضوع فرديت و اجماع نظر که از ديد ما در فرهنگ عشيره يي با آن مبارزه مي شود به موضوع استقلال فردي نيز برمي گردد. استقلال فردي نتيجه توان عقلي و شخصيت و خوديابي و تربيت است. در فرهنگ سنتي عشيره يي، تبعيت اصل است نه استقلال فردي. استقلال فردي، بافت عشيره را متزلزل و مباني سلسله مراتبي آن را تهديد مي کند. بنابراين حتي اگر شخصي به چنين تواني در قالب عشيره يي دست يابد، به عنوان يک خطر محسوب مي شود. اين در حالي است که اگر فرد متاثر از يک نظم اجتماعي تربيت نشود در نظم پارلماني صحيح عمل نخواهد کرد. اگر عامه مردم به فرهنگ قانوني و نظم اجتماعي مکتوب و قاعده مند مجهز نشوند، در هر جوي براساس فضاي حاکم بر آن جو رفتار خواهند کرد. نتيجه اين است که اهداف آزاديخواهي و استقلال طلبي صرف نمي تواند به نظم اجتماعي قابل اتکايي منجر شود. آزاديخواهي و استقلال طلبي و مبارزه با خودکامگي، بايد به موتور عقلانيت اقتصادي نيز مجهز شود. عافيت طلبي و سودجويي اقتصادي، پاي بسياري از سياستمداران و متخصصان ايراني را به ويژه از دوران زنديه به بعد سست کرده است. روسيه، انگلستان و امريکا از اين ضعف اساسي در پيشبرد مقاصد خود در صحنه سياسي ايران بهره برداري هاي فراواني کرده اند. ساختار ناسالم وضعيت اقتصادي ايران در به تاخير انداختن عقلانيت اجتماعي و سياسي نقش مهمي داشته است.

 

ناآرامي سياسي و عدم درک صحيح از قواعد نظم نوين اجتماعي، به ظهور عقلانيت اقتصادي و عقلانيت سياسي لطمه زده و اين در شرايطي است که استعداد بالقوه فردي ايرانيان در فعليت بخشيدن به اين اهداف بسيار فراوان است. اما عقل جمعي و تدبير جمعي در اين رابطه چه در دوره مشروطه و چه در فرصت هاي طلايي بعد در دهه 1320 شمسي پديد نيامد. در واقع تاريخ پيشرفت، انعکاس تجمع عقل و هوش است. هوش بدون تدبير در پيشرفت عقلي پاسخي نخواهد داد.

آنچه روشن است در جوامع ضعيف تشکيلات حکومتي است که مي تواند با درايت فرآيند عقلانيت را راه اندازي کند. تشکيلات حکومتي دوره قاجار و پهلوي از پويايي، ثبات و مشروعيت لازم براي چنين تحولي برخوردار نبودند. نفوذ بيگانگان در اين دو نظام حکومتي نيز فرصت استقلال فکري و سياسي را فراهم نياورد. در نهايت تحول در فرهنگ سياسي جوامع سنتي تابع نگراني هاي جدي نخبگان از وضعيت دروني و شرايط بيروني خواهد بود که مجموعه حکومتي را در راستاي يک اجماع نظر کلان قرار دهند. فقدان يا ضعف اين روحيه در عهد قاجاريه و دوره پهلوي زمينه هاي تحول از فرهنگ سياسي عشيره يي به فرهنگ سياسي مبتني بر استدلال و عقل جمعي را ايجاد نکرد و ژن استبداد بدون آنکه تربيتي براي تغيير آن صورت پذيرد، در نظام هاي مختلف سياسي تا اواخر سلسله پهلوي ادامه يافت.

بخش اول

برگردان علی ممحمد طباطبایی

  

گفتگوی اشپیگل آن لاین (سپتامبر 2007) با رئیس آژانس انرژی اتمی محمد البرادعی در باره ی  آخرین فرصت ایران برای متقاعد ساختن جهان از صلح آمیز بودن برنامه ی هسته ی خود و مشکلاتی که او با دولت ایالات متحده دارد و هراس او از این که بالاخره سلاح های هسته ای به دست تروریست ها بیفتد

اشپیگل: آقای البرادعی جامعه ی بین الملل دچار این سوء ظن شده است که ایران به دنبال ساخت سلاح های هسته ای است. تهران این موضوع را تکذیب می کند. آیا ما اکنون به آن مرحله ی سرنوشت ساز رسیده ایم که در آن بالاخره برای این پرسش تعین کننده در سیاست جهانی پاسخی داشته باشیم؟ 

 البرادعی: بله. چند ماه آتی برای وضعیت کلی خاورمیانه سرنوشت ساز خواهد بود. بالاخره روشن می شود که ما به سوی افزایش بحران در حرکت هستیم یا به طرف راه حل صلح آمیز گام بر می داریم.   

اشپیگل: در این میان نقش اصلی به عهده ی شخص شما گذارده شده است. گزارش جدید شما در باره ی ایران که توسط آژانس بین المللی انرژی هسته ای منتشر شده است می تواند به تحریم های به مراتب شدیدتری بر علیه تهران بینجامد.

  البرادعی: جامعه ی بین المللی این تصمیم را خواهد گرفت. ما فقط اطلاعات لازم و ارزیابی خود را از وضعیت ارائه می دهیم. نشانه های امیدوار کننده و مثبتی دیده می شود. برای اولین بار ما با ایران در باره ی نوعی نقشه ی راه یا اگر بیشتر می پسندید در باره ی یک برنامه ی زمان بندی شده جهت روشن کردن موضوعات بسیار مهمی به تفاهم رسیده ایم. ما باید در ماه نوامبر یا حداکثر دسامبر بدانیم که آیا ایرانی ها به وعده های خود عمل کرده اند یا نه. اگر چنین نکنند تهران یک فرصت بزرگ را از دست خواهد داد. شاید حتی آخرین فرصت خود را.   

اشپیگل: دولت ایالات متحده تمایل جدید ایران برای این همکاری را به عنوان تلاشی برای منحرف ساختن افکار عمومی جهان از مقاصد اصلی خود و پیشرفت های مستمرش در توانایی های تولید سلاح های هسته ای توصیف نموده است. آیا آژانس بین المللی انرژی هسته ای تا این اندازه زود باور و ساده لوح است؟

  البرادعی: من با این نوع از تهمت زدن ها کاملاً آشنا هستم. آنها کاملاً نادرست هستند. کسی نمی تواند ما را آلت دست خود قرار دهد. ما نه زودباوریم و نه از کسی جانبداری می کنیم. گزارش جدید ما در باره ی ایران همچنین نشان می دهد که حکومت ایران به خواست هایی که توسط سازمان ملل اعلام گردیده وفادار نبوده است. در اینجا منظور من همان توقف غنی سازی اورانیوم است.

اشپیگل: این یک واقعیت اثبات شده است که تهران سالها برای پنهان نگاه داشتن ویژگی های مهمی از برنامه ی هسته ای اش از برابر دیدگان جامعه ی بین المللی تلاش بسیار نموده.  

البرادعی: بله حق با شما است.

اشپیگل: قائم مقام شما اولی هاینونن (Olli Heinonen) که با ایرانی ها به گفتگو نشسته است اکنون از یک موفقیت تازه و از یک « نقطه ی عطف » سخن می گوید. با توجه به تاریخ این کشور آیا یک مقدار قابل ملاحظه سوء ظن نسبت به ایران عاقلانه نیست؟   

البرادعی: ما همگی آشکارا به دنبال یک هدف استراتژیک هستیم. یعنی این که ایران نباید به سلاح هسته ای دست رسی یابد. ما به طور دائم در جستجوی شواهدی که نشان دهد ایران قصد ساختن سلاح های هسته ای را دارد بوده ایم و نشانه های مشکوکی هم پیدا کرده ایم. اما در هر حال نه خود سلاح اتمی را. ما اکنون می توانیم در کنارگذاردن این سوء ظن ها به توسط بازدید و سرکشی دقیق توانایی های ایران و آموختن جزئیاتی از تاریخ آنها به پیشرفت هایی نائل شویم.

  اشپیگل: انتظار شما از تهران چیست؟

  البرادعی: ما متوقع داشتن اطلاعاتی در باره ی توانایی ها و ویژگی های برنامه ی غنی سازی اورانیوم آنها هستیم و منتظر شنیدن اظهارت آنها در باره ی برخی مطالعات شبهه برانگیزی که داشته ایم می باشیم. سرنوشت ساز ترین اصل در برآوردهای ما این است که آیا ایران با ما همکاری کامل و فعال خواهد داشت یا خیر.   

اشپیگل: به نظر می رسد که فعلاً در ایران تعدا کمتری سانتریفوژ نسبت به آنچه اخیراً کارشناسان تصور نموده بودند در حال فعالیت است. بعضی ها بر این گمان اند که تعداد آنها کمتر از 3000 است. یعنی کمترین مقدار لازم برای آن که بتوان طی یک سال به مواد لازم برای ساخت سلاح هسته ای دست یافت. آیا این تعداد شکفت آور کم از سانتریفوژ نشانه ای است از موافقت سیاسی ایران یا این که کارشناسان آنها با دشواری هایی در خود فن آوری غنی سازی روبر شده اند.    

البرادعی: هردوی آنها می تواند صحیح باشد. احساس غریزی من این است که ایران به نحو مثبتی به درخواست های مکرر برای تقلیل دادن برنامه ی هسته ای اش پاسخ داده است.

اشپیگل: آیا هنوز هم پرسش هایی وجود دارد که شما در باره ی آنها فاقد اطلاعات کافی باشید؟

البرادعی: خیر. ما موارد بسیاری را می توانیم به دقت کنترل کنیم. من تمایلی به گفتن آن ندارم که ایران به طور قطع در حال دنبال کردن وعده های خود از طرق اقدامات عملی است. من فقط نمی خوام که به سهم خود این فرصت از دست برود. تحریم های سازمان ملل بر علیه تهران در خلال این مدت به قوت خود باقی خواهد ماند. وارد آوردن فشار بسیار مهم است. اما علاوه بر این تحریم ها ما باید مشوق هایی هم داشته باشیم.

اشپیگل: و اکنون شما به این باور رسیده اید که وقتش رسیده است . . .

البرادعی: برای تشویق ایران جهت رفتن به مسیر جدید. بله این عقیده ی من است. اگر کسی نزد من آید و بگوید که می خواهد با من همکاری کند من باید پیشنهاد او را مورد بررسی قرار دهم تا از این بابت به اطمینان برسم. ما باید تمامی اسناد را مورد بررسی قرار دهیم و بتوانیم با هرکسی گفتگو کنیم و به تمامی امکانات ایران دستیابی بدون محدودیتی داشته باشیم. تمامی این ها نیازمند دو الی سه ماه فرصت است. آنگاه ما اطلاعات بیشتری خواهیم داشت.      

ادامه دارد . . .

  http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,503841,00.html

گفتگوی اشپیگل با هنری کیسینجر

بخش دوم و پایانی

برگردان علی محمد طباطبایی

وزیر امور خارجه پیشین و 84 ساله ایالات متحده آمریکا هنری کیسینجر حمایت خود  را از جان مک کین اعلام کرده است. اشپیگل با او در رابطه با ماموریت آلمان در افغانستان، تعهد نیم بند اروپایی ها در مبارزه با اسلام افراطی و این  که آیا مذاکرات مستقیم با ایران باید ادامه یابد به گفتگو نشسته است 

 اشپیگل: برای مثال در افغانستان آیا ناتو به نیروهای آلمانی بیشتری در جنوب کشور نیازمند است؟ 

کیسینجر: به عقیده من این کاملاً آشکار است که ایالات متحده نمی تواند دائماً تمامی جنگ ها به سود منافع غرب را به تنهایی انجام دهد. به این ترتیب دو نتیجه گیری ممکن است: یا در منطقه منافعی برای غرب وجود ندارد و ما نمی جنگیم و یا در آنجا منافع حیاتی برای غرب وجود دارد و ما باید برای آنها مبارزه کنیم. معنای آن این است که ما در افغانستان نیازمند نیروهای بیشتر آلمانی و ناتو هستیم. آنچه مرا ناراحت می کند این است که بعضی اعضای ناتو نیروهایی را به ماموریت هایی می فرستند که اصطلاحاً ماموریت غیر جنگی است. در طولانی مدت این نمی تواند یک وضعیت سالم باشد. 

اشپیگل: بسیاری از آلمانی ها می گویند که ما باید با تروریست ها مقابله کنیم. اما آلمانی ها نمی توانند در جنگ های واقعی شرکت کنند و آنهم تا حدی به خاطر تاریخ معاصر ما.  شما از نزدیک تاریخ ما را می شناسید. خانواده شما هنگامی که تقریباً 15 سال داشتید. آلمان را ترک کرد. آیا برای آلمان امروز منصفانه است که به محدودیت های تاریخی اشاره شود؟ 

کیسینجر: من آن را درک می کنم، اما این یک موضع ادامه پذیر نیست. در طولانی مدت ما نمی توانیم دو دسته از اعضای پیمان ناتو داشته باشیم: آنهایی که برای شرکت در جنگ آماده اند و دیگرانی که سعی می کنند فقط عضو خشک و خالی باشند. در طولانی مدت این کار نمی کند. 

 اشپیگل: آیا فکر می کنید آلمانی ها را می توان برای تغییر رویکرد خود قانع ساخت؟

 کیسینجر: آلمانی ها باید خودشان به چنین تصمیمی برسند. اما اگر آنها همچنان به این رویکرد خود ادامه دهند آلمان در مقایسه با بریتانیا و یا فرانسه تافته ی جدا بافته ای باقی خواهد ماند.

  اشپیگل: آیا مخالفت آلمان و اروپایی ها با درگیرشدن بیشتر نظامی در افغانستان و عراق نتیجه ی بی اعتمادی عمیق به « قدرت آمریکا » نیست؟

 کیسینجر: سال دیگر در همین وقت ما آغاز یک دولت جدید را شاهد خواهیم بود. آنگاه پی خواهیم برد که تا چه اندازه دولت بوش علت یا بهانه ای برای عدم توافق با اروپا و آمریکا بوده است. دقیقاً اکنون بسیاری از اروپایی ها خود را در پشت عدم محبوبیت بوش مخفی می کنند. و این دولت در همان آغاز چندین اشتباه بزرگ را مرتکب شد.

 اشپیگل: چه چیزهایی را شما به عنوان اشتباهات بزرگ می بینید؟

 کیسینجر: داخل شدن به جنگ عراق بدون نیروهای کافی، منحل کردن و از هم پاشاندن ارتش عراق، برخورد با دوستان و متحدین در آغاز جنگ، حتی با وجود آن که هرکدام از متحدین خود را به عنوان وفادار باز نمی شناختند. اما من معتقدم که جورج دبلیو بوش چالش جهانی که با آن مواجه شده بودیم را به درستی درک کرد، یعنی تهدید اسلام افراطی را، و این که او با صبر و شکیبایی بسیار به آن جنگ ادامه داد. او بعد ها به همین خاطر مورد قدردانی قرار خواهد گرفت. 

اشپیگل: پنجاه سال دیگر تاریخ نگاران میراث او را با مهر و محبت بیشتری مورد بررسی قرار خواهند داد؟ 

کیسینجر: حتی خیلی زودتر از آن.

 اشپیگل: آیا رئیس جمهور بعدی ایالات متحده خواهان مسئولیت و تعهد بیشتری از طرف اروپایی ها خواهد بود؟

 کیسینجر: غیر ممکن نیست که یک دولت جدید بگوید بدون تعهد بیشتر از طرف اروپایی ها ما از این جلوتر نمی توانیم برویم و شاید آنها همین کم کاری را به عنوان بهانه ای برای عقب نشینی از عراق یا افغانستان مورد بهره برداری قرار دهند. هرچند که به باور من مک کین چنین نخواهد کرد.

 اشپیگل: باراک اوباما نیز می گوید مناقشه در پاکستان نبردی است که آمریکایی ها باید در آن برنده شوند. آیا حق با اوست؟ 

کیسینجر: شما همیشه می تونید بگویید جنگ های دیگری وجود دارد که مایلم در آنها شرکت کنم و نه در آن جنگی که فعلاً در آن در گیر شیده ایم. معنای شرکت در در نبرد در پاکستان چیست؟ آیا باید از نیروی نظامی برای کنترل مناطق قبیله ای پاکستان استفاده کنیم و دست به عملیات نظامی بزنیم آنهم در منطقه ای که بریتانیایی ها طی صد سال حکومت استعماری خود موفق به برقراری آرامش در آنجا نشدند. یا شاید باید از نیروهای نظامی در جلوگیری از افراط گرایان برای به دست گرفتن قدرت سیاسی در آن کشور استفاده کنیم؟ یا بلکه باید از تقسیم پاکستان به سه یا چهار قسمت که درهر کدام گروه های قبیله ای بخصوص حکومت می کنند جلوگیری به عمل آوریم؟ فکرنمی کنم توانایی چنین کارهایی را داشته باشیم. 

اشپیگل: در باره فشار برای عملیات نظامی بیشتر بر ضد تروریست های القاعده در مناطق مرزی با افغانستان چه؟ 

کیسینجر: مستمعانی که چنین توصیه هایی را می شنوند باور می کنند که یک طرح درجه یک برای آوردن دولت دیگری به آنجا و این که این دولت دموکراتیک در مناطق قبیله ای خواهد جنگید وجود دارد. در کوتاه مدت این فقط یک خواب و خیال بیشتر نیست. 

اشپیگل: توصیه شما برای پرداختن به اسلام افراطی و دولت های منطقه چیست؟

 کیسینجر: شما نمی توانید در یک زمان برای سرنگون کردن دولت عربستان سعودی، مصر و اردن به نام دموکراسی تلاش کنید و با اسلام افراطی هم بجنگید. فرآیند دموکراسی سازی و جنگ بر علیه اسلام افراطی دارای ساختار و نظم زمانی متفاوتی هستند.

  اشپیگل: آیا زمان برای یک ارزیابی مجدد استراتژیک نرسیده است؟ شما با آن تجربه دارید: در دهه 1970 ریچارد نیکسون و شما با پرواز به چین و نشستن در کنار دیکتاتور کمونیستی مائو جهان را شگفت زده کردید.

 کیسینجر: این گونه نبود که یکروز صیح از خواب بیدار شویم و بگوئیم که سخن گفتن با مائو چقدر خوب است. نیکسون و من هر دو براین باور بودیم که باید چین را به نظام جهانی وارد کنیم. ما برای مرتبط ساختن واقعیت موجود با ملاحظات اخلاقی تلاش کردیم و واقعیت موجود با تنش های sino – soviet (1)  و تعهدات بعدی پکن برای همزیستی تغییر کرد. 

 اشپیگل: زمانه تغییر کرده است اما چنین ملاحظات اخلاقی هنوز هم مطرح است. آیا رئیس جمهور جدید ایالات متحده باید به تهران پرواز کند و در کنار محمود احمدی نژاد بنشیند؟ 

  کیسینجر: بعضی بر این باورند که صرفاً با عمل گفتگو می توان تنش ها را اصلاح نمود. به عقیده من مذاکرات تنها هنگامی به موفقیت می رسند که بر واقعیت های عینی متمرکز باشند. مسئله اصلی با ایران این است که آیا این کشور خود را به عنوان یک غایت می نگرد یا یک ملت. اگر می خواهد که یک دولت ملی قابل احترام در منطقه باشد و آنهم بدون ادعاهای دینی یا سلطه امپریالیستی پس باید قادر باشیم که به بعضی شکل های تفاهم با آنها برسیم. لیکن ما به این هدف نمی رسیم مگر ایران درک کند که این یک موفقیت تاریخی برای دوباره زنده کردن رویاهای ایران برای بزرگی و افتخار گذشته نیست.  

اشپیگل: و ایران باید برای رسیدن به چنین نتیجه ای فشار غرب را احساس کند؟

   کیسینجر: ما نیازمند ترکیبی از فشار و مشوق ها هستیم. ما باید درک کنیم که تحریم های بی دردسر یک تناقض است. 

اشپیگل: چیزی شبیه به همان بازی قدیمی هویچ و چماق خودمان. آیا به عقیده شما رئیس جمهور آمریکا باید با یکی از رهبران ایران صرفاً پس تحریم های شدید ملاقات کند؟

 کیسینجر: بهتر است هرگز با یک چنین گامی شروع نکنید. نیکسون سه سال پس از آن که ما تماس های اولیه ای داشتیم با مائو ملاقات کرد. به عقیده من ملاقات با یک رئیس جمهور ایرانی باید در پایان یک فرآیند باشد و نه در همان آغازش.

 اشپیگل: اما آیا این گونه نخواهد بود که یک روز تاریخ نگاران در بازگشت به گذشته بنویسند: ماجراجویی در افغانستان ایالات متحده را از تمرکز بر دیگر چالش های استراتژیک بازداشته است ـ از قبیل ظهور شتابان چین و هند؟ آیا این ابرقدرت به جای تحمل فشار بیش از اندازه منحرف نشده است؟

 کیسینجر: به عقیده من ما فعلاً با سه چالش روبرو هستیم: ناپدید شدن دولت ملی، ظهور چین و هند و سوم سربرآوردن مسائل و چالش هایی که آنها را یک ابرقدرت به تنهایی نمی تواند حل کند، از قبیل انرژی و محیط زیست. ما از این نعمت برخوردار نیستیم که بتوانیم بر یک مسئله تمرکز کنیم. ما باید به هر سه ی آنها بپردازیم و گرنه در هیچ کدام از آنها به موفقیت نخواهیم رسید. ظهور آسیا یک رویداد بزرگ است. بنابراین نمی توانیم بگوئیم که چالش های دیگر مانند جنگ بر علیه اسلام افراطی را در حالت تعلیق نگه داریم. 

اشپیگل: آیا چین هنوز هم یک شریک است یا اساساً یک رقیب؟ 

 کیسینجر: با چین باید مانند یک شریک بالقوه رفتار شود. ما باید تمامی ابتکار و مهارت هایمان را به کار گیریم تا نظامی را ایجاد کنیم که کشورهای بزرگ آسیا ـ که در واقع دولت های ملی به مفهوم اروپایی اش نیستند بلکه آمیخته های بزرگی از فرهنگ اند ـ بتوانند در آن شرکت جویند. ما انتخاب دیگری نداریم.  

 اشپیگل: آیا این واقعیت که « دموکراسی های ارشادی » مانند روسیه و چین در حال حاضر در اقتصاد موفقیت بیشتری دارند جاذبه ی دموکراسی های مدل غربی را متزلزل نمی کند؟ آیا این هم خودش مدلی است که برای جوانان جاذبه ی بیشتری پیدا می کند؟

  کیسینجر: معضل دموکراسی های ارشادی این است که آنها دشواری های زیادی در حل مسئله ی جانشینی و دستیابی به گسترده ترین ائتلاف از استعدادها را دارند. چین در مقایسه با بقیه ی نظام های فاقد دموکراسی به حل این مسائل نزدیک تر شده است. به باور من مدل دموکراتیک بهتر و برای آینده پایدارتر است اما نه به طور خودکاربلکه به بینش و تصمیم ما بستگی دارد.

  اشپیگل: آقای کیسینجر، ازاین که وقت خود را برای این مصاحبه به ما دادید بسیار متشکریم. 

  1: مناقشه بزرگ میان جمهوری خلق چین و اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی طی دوره جنگ سرد که در دهه 1950 آغاز گردید و اوج آن در 1969 بود و تا اواخر دهه 1980 به طول انجامید. مترجم. 

http://www.spiegel.de/international/world/0,1518,535964,00.html

 

  

مصاحبه ی ولت آن لاین با محقق زیست شناسی تکاملی ریچارد داوکینز

برگردان علی محمد طباطبایی

 برای ریچارد داوکینز چه موضوع بحث در مورد تروریسم باشد و چه « آفرینش هوشمند » (1) فرقی نمیکند، آنها در هر حال حکایت از پیشروی بنیادگرایی دینی دارند. اما او کتابی بر علیه چنین وضعیتی به رشته تحریر در آورده است: « توهم خدا ». محقق علوم تکاملی با ولت آن لاین در باره ی باور به معجزه، بمب اتمی و بوربون های آمریکا سخن می گوید کتاب جدید او « توهم خدا » در آمریکا جزو پرفروش ترین ها بود و ترجمه ای از این کتاب اکنون در 31 زبان منتشر شده است. ریچارد داوکینز محقق بریتانیایی علوم تکاملی و متخصص جانور شناسی 30 سال پیش با کتاب خود « ژن خودخواه » انقلابی در زیست شناسی به راه انداخت. اما او در این اثر جدید خود با ادیان تسویه حساب می کند. برای این پروفسور آکسفورد باور به خدا با رویکرد علمی ناسازگار است. خداوند انجیل در نظر او یکی از ناخوشایند ترین چهره ی ادبیات جهان است

 ولت: آقای داوکینز، چطور شد که اتفاقاً در یک چنین زمانه ای به نوشتن این کتاب پرداختید؟ 

داوکینز: هنگامی که من شش سال پیش برای اولین بار نوشتن چنین کتابی را مطرح ساختم، مسئول شرکت انتشاراتی که با آن کار می کنم یعنی جان بروکمان به من اندرز داد که: « کتابی که در آن خداوند مورد انتقاد قرار گیرد در آمریکا فروش چندانی نخواهد داشت ». حالا او تغییر عقیده داده است. کسی چه می داند، شاید علت آن شش سال ریاست جمهوری جورج دبلیو بوش باشد و شاید هم به این خاطر که جو عقیدتی در آمریکای پس از 11 سپتامبر دچار تغییر و تحول گردیده. 

 ولت: در باره ی همین جو موجود یا به قول ما آلمانی ها روح زمان صحبت کنیم. به نظر می رسد که در آمریکا مذهب قوی تر از همیشه است. آیا در مقایسه با آمریکا نمی توان گفت که دراروپا تعداد بیشتری از مردم نسبت به دین بی توجه و کم علاقه اند؟  

داوکینز: بله، این نظر درستی است. هرچند من احساس می کنم که حتی در آمریکا نیز تعصب دینی آن اندازه هم که تا می خواهند به ما بقبولانند محکم و قوی نیست. البته نمی توانم این ادعای خود را با نظر سنجی به اثبات برسانم. اما این احساس و برداشتی است که من در سفری که اخیراً برای تبلیغ کتاب خود به ایالات متحده داشتم به دست آوردم. از طرف دیگر در اروپا دین به همان اندازه ای که در آمریکا دارای اقتدار اجتماعی است نمی باشد، هرچند که در هر حال قدرت سیاسی خود را حفظ کرده است. دموکرات مسیحی ها در آلمان و ایتالیا نمی خواهند که زیاده از حد مسیحی به نظر آیند، اما به هر حال نوعی تبعیض و پیش داوری برای دین وجود دارد. در بریتانیا اسقف ها دارای مقام برابری با نمایندگان پارلمان هستند. در اسکاندیناوی مانند بعضی کشورهای دیگر اروپایی کلیسای دولتی وجود دارد. و حتی برخی حکایت های بارونکردنی را می شنویم مانند این که وزیر آموزش و پرورش هلند موافقت کرده بود در مدرسه های این کشور نظریه ی «  آفرینش هوشمند » تدریس شود.

ولت: چنین چیزی را ما در آلمان هم داشتیم، در ایالت هسن . . . 

داوکینز: خوب بفرمائید! 

ولت: اما حالا مورد روکو بوتیگلیونه (2) را در نظر گیریم که قرار بود کمیسر ایتالیا در اتحادیه اروپا شود. او به عنوان یک کاتولیک مومن گفته بود که همجنس گرایی یک گناه کبیره است، آنچه هر کاتولیکی ـ اگر البته بخواهد اصول عقاید دین خود را جدی بگیرد ـ باید به آن معتقد باشد. لیکن با وجودیکه او قول داده بود در مقام کمیسر اتحادیه اروپا از حقوق همجنس گرایان دفاع کند، اما نظر منفی او نسبت به همجنس گرایی به بهای از دست دادن پستی که قرار بود به دست آورد تمام شد. آیا می توان این را نشانه ای از وجود نوعی دیکتاتوری بی دینی در اروپا دانست؟ 

داوکینز: طبیعی است که هر سیاستمداری تمامی آن تجربیاتی را که در زندگی از تعلیم و تربیت آموخته در مقامی که به آن منصوب می شود همراه خود بیاورد و می توان گفت که باوردینی هم یکی از همین نوع تجربیات است. اما اتفاقاً همین کاتولیک ها در مقایسه با بقیه ادیان نگاه تردید آمیز تری نسبت به من دارند. واتیکان است که به آنها آنچه را که باید مورد توجه و اندیشه قرار دهند دیکته می کند، یعنی درست به همانگونه ای که پیشتر این وظیفه را مسکو برای کمونیست ها انجام می داد. من همیشه در حال مقایسه و تعمق بوده ام میان عقاید لیبرال خودم که به من می گویند کسی را نباید به علت دیدگاه های شخصی مجازات کرد و آن احساس ناخوشایند در یک سیاستمدار منتخب که تصمیمات خود را نه بر اساس وجدان شخصی یا دانش خود و یا خواسته ها و آرزوهای کسانی که آنها را انتخاب کرده اند، بلکه مطابق با آنچه واتیکان یا مسکو یا تهران یا هرجای دیگر برای آنها تعین کرده اند اتخاذ می کند. 

 ولت: بعضی پروتستان ها انتقاد مشابهی را متوجه جان اف کندی کرده بودند، البته قبل از این که او به ریاست جمهوری انتخاب شود. 

داوکینز: من اگر در دوره ی او می بودم به او رای می دادم زیرا بر این باورم که او کاتولیک واقعی نبود. اما یکی از نامزدهای فعلی یعنی Mitt Romney را در نظر بگیریم. او مورمون است و مورمونیسم ایده ی بسیار عجیب و غریبی است. شاید البته او دستورات خود را از Salt Like City نگیرد، اما کسی که خود را متعهد به دینی می داند که آن را یک شارلاتان بنیان نهاده باید انسان بسیار سطحی باشد، و این شخصی است که به هیچ وجه نباید اختیار شلیک موشک های اتمی به او سپرده شود. 

ولت: شما نه فقط ایمان دینی را بلکه « فقر لاادری گرایی » را نیز مورد حمله قرار می دهید. 

داوکینز: من خودم لاادری هستم. و البته به این دلیل که نمی توان صد در صد مطمئن بود که خدایی وجود ندارد. اما من فقط تا همان اندازه لاادری هستم که در مورد وجود جن و پری لاادری هستم. ما منحنی احتمالات 50 درصدی هم داریم، اما هیچ دلیلی وجود ندارد که برای وجود خداوند هم احتمالی در حد 50 درصد قائل شویم آنهم چون نمی توان عدم وجود آن را به اثبات رساند. هیچ کس بر این اعتقاد نیست که احتمال وجود تک شاخ یا جن و پری 50 درصد است آنهم چون نمی توان عدم وجود آنها را به اثبات رساند. احتمال این که خدایی وجود نداشته باشد چیزی در حدود 98 درصد است. 

 ولت: شما این دیدگاه را نیز مورد انتقاد قرار داده اید که معتقد است علم و دین هرکدام در باره ی حوزه های متفاوتی سخن می گویند و هیچ کدام از این دو حوزه با دیگری تماسی ندارد. آیا شما به این ترتیب    همزیستی دین و علم را زیر سوال نمی برید؟ 

داوکینز: تعداد اندکی از انسان های دیندار حاضرند که چنین مرز میان آن دو را مورد پذیرش قرار دهند. هر شخصی که به نوعی معجزه باور دارد، مبنایش این است که خداوند در رویدادهای جهان دخالت می کند و قوانین طبیعت را موقتاً بی اثر می سازد. و اکثریت قاطع انسان های دیندار نه فقط به معجزه باور دارند، بلکه از این رو دینداراند زیرا شدیداً تحت تاثیر عاطفی معجزات قرار می گیرند. وقتی شما یک انسان مومن را بتوانید پیدا کنید که این تمایز حوزه ها را بپذیرد در آن صورت کیفیت ایمان دینی او چنان رقیق شده و آبکی است که به جرئت می توان گفت هیچ اسقفی، اسقف اعظمی یا حتی یک پاپ حاضر به پذیرش ایمانی مشابه با آن نمی شود، چه رسد به مسیحیان اوانگلیک یا مسلمانان که امروزه تا این اندازه در رویدادهای جهان نقش مهم بازی می کنند.  

ولت: هنگامی که 30 سال پیش شما « ژن خودخواه » را نوشتید، آیا می توانستید تصور کنید که دین در قرن 21 حتی از آن زمان هم قدرت بیشتری کسب می کند؟

 داوکینز: خیر، در این باره چندان اندیشه نکرده بودم. اما البته این انتظار را داشتم که گرایش تاریخی بر ضد دین که در نگرش تاریخی یک دوره ی زمانی طولانی از آن کاملاً قابل مشاهده است ادامه می یافت. و من بر این باورم که آن گرایش همچنان ادامه خواهد یافت. اما هر گرایش تاریخی نوعی الگوی هلزونی را نشان  می دهد. ما البته خودمان آن زمان را تجربه نخواهیم کرد، اما در 150 سال دیگر اگر دین کاملاً محو نشده باشد، حد اقل در همه جای جهان مانند اروپای امروز اهمیت و ارزش خود را شدیداً از دست داده است. 

1: آفرینش هوشمند واژه ای است که به تازگی برای اصطلاح Intelligent Design استفاده می شود و منظور از آن این است که تکامل به شکلی که زیست شناسان تکاملی ادعا می کنند روی نداده است، بلکه مطابق با آنچه در انجیل آمده خداوند جهان را در شش روز آفریده و هر موجودی از ابتدا به همین شکل امروزی بوده است.  

  2: ترجمه ای از مقاله ای اعتراض آمیز آقای بوتیگلیونه در مطبوعات غربی توسط اینجانب چند سال پیش ترجمه و در ایران امروز منتشر گردید. مترجم.  

        http://www.welt.de/kultur/article1187523/Besonders_bei_Katholiken_bin_ich_skeptisch.html